Friday, January 04, 2008

ATTITUDE



تصوير بالا قطره اي را نشان مي دهد كه بر روي سطح آب چكيده و امواج متحد المركزبي انتهايي را پديد مي آورد . در زير آن نوشته شده است Attitude is a little thing that makes a big difference يعني نگرش چيز كوچكي است كه تفاوت بسيار مي آفريند. ATTITUDE در لغت به معناي نگرش ، بينش يا جهان بيني است. در هر انساني بيش از معلومات و محفوظات ، اين بينش و نگرش اوست كه او را از ديگران متمايز مي كند. سعدي مي گويد : "دانشمندي بگذار و بينشمندي پيش گير". بينشمندي مانند آن قطره ايست كه امتياز بزرگي مي آفريند. وقتي عمروعاص ابوموسي اشعري را با آن همه معلومات و محفوظات فريفت به او گفت : "تو مانند چهار پايي هستي كه كتاب حمل مي كند" و اين جمله و اين واقعه بخوبي تفاوت بينشمندي و دانشمندي را نشان مي دهد. ابوموسي اشعري از جمله دانشمندترين و عالمترين مردمان عصر خود بود كه كتابها خوانده بود و بسيار چيزها از بر بود اما نگرش و بينش اندك او ، باعث چنان افتضاحي شد. دانشمندي با چيزهاي خرد سرو كار دارد ، در حاليكه بينش كلان نگر است و بر كل رفتارها ، انتخابها و سلوك زندگي افراد سايه مي افكند. اي بسا افراد بي سوادي كه به جاهاي بالايي مي رسند و اي بسا دانشمنداني كه در كنج انزواي خود در سطوح پايينتري نسبت به جايگاه مورد انتظار زندگي مي كنند. اين پوستر را كه در بالا مي بينيد سالها پيش دوستي برايم فرستاد اما آن ايميل را پاك كرده بودم. به تازگي باز پيدايش كردم و حيفم آمد در معرض ديد دوستان نگذارم. گاهي يك عكس يا يك جمله مانند قطره اي مي شود كه تاثيرات دامنه داري در زندگي آدمي مي گذارد.

Saturday, December 29, 2007

Monday, December 24, 2007

از هر دري سخني

خداوند ليوان پلوپز هيچ مسلماني را گم نكند. بي همگان بسر شود بدون اين يكي بسر نمي شود. با يكي از بچه ها داخل آشپزخانه داشتم صحبت مي كردم . خيلي از دست آنهايي كه ظرفهاي كثيفشان را توي سينك ظرفشويي رها كرده بودند مي ناليد. من هم شروع كردم به همدردي ، كم كم صدايم بالا گرفت ، چهره ام سرخ شد ، كم مانده بود بيايم توي كريدور دادوبيداد راه بيندازم اما جلويم را گرفته بود و سعي مي كرد آرامم كند. حالا نصف ظرفهاي توي سينك مال خودم بود! امشب شب كريسمس است ، فردا حضرت مسيح ، يتيم يتيم به دنيا مي آيد . خيابانها سوت و كورند و همه جا حتي بارها هم بسته اند. اما از پنجره خانه ها كه اتاقها را نگاه مي كني ، كنج هر خانه درخت كريسمسي تزيين شده است و همه دور هم دور ميزي جمع شده اند و پياله هاي نيمه و پر شرابشان روي ميزها پيداست. درختهاي سرو كريسمس آرامش عجيبي دارند . آدم ياد آن مصرع مي افتد كه مي گويد :"اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد" واقعا انگار از غم رسته اند و به آرامشي جاوداني دست يافته اند. كاش ما هم در نوروزمان به جاي آن ماهي قرمز هاي بيچاره اي كه دست رژين و آيدا مدام اين رو و آنرو مي شوند و آخرش دق مي كنند و مي ميرند چيزي شبيه درخت كريسمس داشتيم. اما نوروز ما همينجوري هم قشنگ است. گفتم نوروز عجيب دلم براي كرسي تنگ شده است. البته هميشه دلم براي اين يك قلم تنگ بوده. اگر ايده تناسخ بودا درست باشد احتمالا من در زندگي قبلي كشاورز ساده اي بوده ام كه يك روز خسته از سر زمين به خانه كوچك كاهگلي اش كه از قضا كمي هم بوي محو پهن مي داده مي آيد ، مي رود زير كرسي ، كفه مرگش را مي گذارد و ديگر بيدار نمي شود. شايد به اين خاطر است زياد هوس كرسي مي كنم. !!

Thursday, December 20, 2007

شب يلدا


عمرتون صد شب يلدا
دلتون قد يه دريا
توي اين شبهاي سرما
يادتون هميشه باما

Sunday, December 16, 2007

ما و دنيا


ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي

روال به قدرت رسيدن سياستمداران در سالهاي اخير در دنيا حاكي از آن است كه ملتها تمايل پيدا كرده اند تا سياستمداران خوشگل يا خوش تيپ را به قدرت برسانند. مثلا بي نظير بوتو در پاكستان ، هيلاري كلينتون در آمريكا ، پوتين درروسيه ، يوشنكو در اكراين و الي آخر. اما ما صبح كله سحر كه از خواب پا مي شويم اين طرف الهام است و آنطرف محمود ، پشت سر هم سردار رادان ، اين وسط محسن رضايي هم گاهي لبخند مليحي مي آيد. شايد از اين روست كه استقبال از حضور خاتمي دوباره بالا گرفته. دلمان از چشمان ريز و موهاي نمد شده بر سر و صورتي صاف تا كمي ريش آلود به تنگ آمده و هوس ريش دو رنگ و عينك پنسي كرده ايم. بي ترديد تا زماني كه انتخاب بين بدوبد تر ممكن باشد بايستي سر صندوقهاي راي حاضر بود و اين تحريم انتخاباتي كه پدرمان را در آورد گواه درستي اين گرايش فعالانه است. البته الان وضع كمي فرق كرده . اگر آقاي خاتمي آمده است تا از گروهي حمايت كند بايستي مورد سوال واقع شود كه با چه مطاع جديدي آمده است .آيا باز هم با شعارهايي مبهم و متناقض از قبيل دموكراسي ديني آمده است يا با كوله باري از تجربه از كوتاهي هاي ديروز براي فردا برنامه هاي جديدي دارد؟ آنروز اگر بنده پانزده سالم بود و به آقاي خاتمي راي دادم چون دغدغه ام اين بود كه روسري ميترا عقبتر برود و مانتوي سيترا كوتاهتر شود ، امروز به مسايل جدي تري فكر مي كنم و مشتاقم بدانم موضع قاطع آقاي خاتمي يا گروه منسوب او آنجا كه منافع ملي با مواضع ايديولوژيك تناقض پيدا مي كند چيست ؟ چرا يكي از دانشجويان در ديدار اخير اين سوالها را از ايشان نكرد؟. واضح است كه شرايط كشور از هر نظر بحراني است و چاره اي نداريم جز اينكه در انتخابات آتي به منسوبين ميانه روي هاشمي ، خاتمي و كروبي راي بدهيم. اگر باز براي شركت در انتخابات ترديد داريد برويد از يك عراقي بپرسيد كه در هفده سال تحريم كشورشان چه بلايي به سر مردم آمد. شما كه راي نداديد كه نظام از مشروعيت بيفتد ، بياييد و ببينيد كه دانشجويان ايراني را در بسياري از كشورهاي دنيا از تحصيل محروم مي كنند ، شما كه راي نداديد به هر دليل ، ببينيد كه تورم بيداد مي كند، يعني شما نيازي به مسكن و آموزش و گوجه فرنگي و سيب زميني نداريد؟ شما كه راي نداديد چون چشمانتان براي اصلاح وضعيت به دستان خارجي دوخته شده بود ، با مرور سالهاي تحريم غير انساني عراق ببينيد كه خارجي ها دلشان به حال ملتها نمي سوزد. شما كه راي نداديد ، ببينيد كه غرور و حيثيت زن ايراني تحت پوشش طرح حجاب چگونه خرد مي شود ، آيا شما مادري ، خواهري ، دختري يا همسري نداريد؟. شما كه راي نداديد چطور رويتان مي شود امروز در مجالس ژست روشنفكري بگيريد و از وضعيت كشور انتقاد كنيد؟. شما كه راي نداديد ، ببينيد كه چقدر ايراني را سرافكنده كرده ايد. حداقل آقاي احمدي نژاد براي هفده مليون راي خودش كه به راه ايديولوژيك او معتقدند خوب بود ، ببينيد با هفده مليون راي مستضعف ، چگونه دنيا را ديوانه كرده است. گله ما از خودي هايي است كه به چهل و دو مليون راي خواهان اصلاح ، خواسته يا نا خواسته دهن كجي كردند و شرايط امروز را در دامانمان گذاشتند. اما به هر حال اوضاع بحراني تر از آن است كه گلايه كنيم تكليف همه آنها كه دلشان به حال خودشان و كشورشان مي سوزد در انتخابات آتي مجلس و ديگر انتخابات معلوم است.. .

Friday, December 07, 2007

براي خاطره ها

ديشب خواب مي ديدم مثل ملكه قصه ها شده اي ، بيدار كه شدم گرگ و ميش سحر بود تا سپيده آهسته گريه كردم. يادت مي آيد با هم مي رفتيم صحرا؟. تو دنبال پروانه ها مي دويدي و من به پاي ملخها نخ مي بستم تا حين پروازدادنشان بالهاي قرمزشان را ببينم. تو دلت به حالشان مي سوخت . هميشه نخ را پاره مي كردي. مي گفتم قلكم كه به قدر كافي پر شد آن تاج نقره اي مرواريد نشان را ازپشت ويترين صمد بلخاري برايت مي خرم ، از شادي به خودت مي لرزيدي ، مي گفتم خيلي زيبايي يك روز ممكن است ملكه شوي ، و تو گونه هايت سرخ مي شد و با شيطنت مي خنديدي. جاي گرم نگاههاي كودكانه ات هنوز روي تنم مانده است. تمام اين سالها در خاطرم ماندي و با من بزرگ شدي اما افسوس وقتي نبودي عاشقت شدم. مي گفتي بيا لبهايمان را روي هم بگذاريم ، لذتي دارد. من آن روزها آنقدر سن نداشتم كه به آزاد منشي ات حسادت كنم. از تمام مال دنيا خجالت داشتم و يك "نه" هميشگي كه به نجابت تعبير شد و برايم فضيلت آورد. وحشي و سركش بودي، شور زندگي و خواهش در وجودت عربده مي كشيد و به اين وحشي بودنت دورادورعشق مي ورزيدم. رام و مطيع بودم ، چون ذهن كوچكم در اسارت آموخته هاي اجدادي بود. تمام فضيلت هاي تو و تمام ضعف هاي من ، ما را به جايي كشاند كه هر روز بعد از دانشگاه از پشت ديوار كوچه ساعتها انتظار مي كشم تا از روسپيخانه نقره بيرون بيايي و ديدارت تازه كنم. مي بيني روزگار چقدر كور و كج سليقه است
.

دفتر يادداشتهاي روزانه
خزان يكهزاروسيصدوهشتادو دو

Wednesday, December 05, 2007

شباهت

شباهت ظاهري يكي از هموطنان به رييس جمهوري

Thursday, November 22, 2007

كنفرانس صلح خاورميانه - طنز

اجلاس پاييزي صلح خاورميانه در راه است. برو بيا و همهمه اي است داخل حياط . اولمرت مثل تاج قمرالملوك توي مهتابي پنج دري نشسته است و پيازها را پوست مي كند. نگران است و مدام به دخترها دستور مي دهد و سركوفت مي زند. دختر ها هم چه دم بخت چه شوهر كرده صورتشان مثل قرص مهتاب و لبهاشان به سرخي انار از زير چادر نماز سفيد بيرون افتاده است. دستپاچه اين سو و آنسو مي روند واجاق كه سر مي رود لبهايشان را آهسته مي گزند. هيلاري رفته است سر كوچه سيب زميني بگيرد بيلي از پشت بام دخترهاي قمرالملوك را ديد مي زند ، عبرت نمي گيرد كه!!. قمرالملوك حسابي حواسش به ديگهاست كه سر نروند. بوش داشي از دالان خانه وارد حياط مي شود
با يك بغل هندوانه و يك بغل سيب سرخ توي پاكت ميوه. دخترها جلو مي دوند و قربان صدقه آقاجون مي روند، هندوانه را مي گيرند و سيب ها داخل آب حوض مي غلتند. دامادها هم بقيه چيزها را مي آورند.دعوتي ها خيلي زيادند براي همين به بعضي از خودي ها گفته اند هركدام يك چيزي بياورند مهماني سر بگيرد. به ساراكوزي گفته اندعرق بياورد مجلس گرم شود.البته اين ساراكوزي كه اهل اين حرفها نبود ، از روزي كه پوتين نكبت مواد داد دستش و باعث شد سر سخنراني اون آبروريزي راه بيفته از راه بدر شد. به كرزاي هم سپرده اند ترياك بياورد براي مردها بروند اتاق بالا حال كنند. البرادعي را هم دعوت كرده اند تا پوتين و بلر ناقص سر كارش بگذارند و مهمانها بخندند. دفعه پيش توي اجلاس جي هشت بلر برايش از پشت شاخ مي
گذاشت و پوتين هم يك تكه كاغذ چسبانده بود پشتش كه " اين خر به فروش مي رسد". انجلا مركل هم سوگلي و نازگل دوره است . از دفعه اي كه آن گند
را با بلر توي حياط پشتي بالا آوردند مري ديگردر اين دوره ها شركت نمي كرد. با شخصيت ترينشان ابومازن است كه آن هم بعد از آن بادي كه دفعه پيش سر سفره ول داد آبروش رفت و باعث شد از آن به بعد همه بهش بگويند عباس گو...! حيزشان بلر است ، مادر به خطايشان پوتين و بد مستشان ساراگوزي ، چه شود!!. سپرده اند مشرف چند تا از آن گوسفندها بياورد جلوي پاي المالكي سر ببرند ، خرش كنند بندازنش جان محمود. محمود هم چادرگل گلي اش را چپ و راست بسته ، دست به كمرسر كوچه ايستاده، در حاليكه طره مويش از زير چادرروي پيشانيش ريخته، چشمهايش را به در خانه قمرالملوك ريز كرده و زير لب بدو بيراه مي گويد . خيلي خيلي محرمانه و سري براي ملك عبدلله پادشاه عربستان هم سه تا دختر باكره چهارده ساله ، تروتازه مثل غنچه شبنم زده ، آورده اند انداخته اند مكان بيلي (بيلي كلينتون) تا حوصله اش سر نرود. چونكه دفعه آخر كه فقط چهار زن عقديش را آورده بود خيلي نق ميزد ، هر چه هم ترياك حلقش مي انداختند آرام نمي شد . خدا عاقبت صلح خاورميانه را بخير كند..

Sunday, November 18, 2007

بزغاله ها و الاغها

بزغاله اگر نشسته باشد با آن محاسن بلند و طمانينه اي كه در نگاههاي آرامش مي بيني به موجودي آسماني مي ماند كه شايسته تكريم است اما اگر مثل من و آقاي احمدي نژاد از روستا آمده باشيد حتما بزغاله ها را زماني كه براي خوردن برگ درختان از آنها بالا مي روند ديده ايد كه در اين صورت در شخصيت والاي ايشان شك ميكنيد. الاغ و بزغاله دو نگونبخت تاريخند كه پس از انتخابات نهم رياست جمهوري حضوري فعال در عرصه سياست داشته اند. الاغ از آنجا مهم شد كه پس از سهميه بندي بنزين قيمت هر راس آن به طرز وحشتناكي بالا رفت و بزغاله نيز چند روزي است كه آنچنان مهم شده كه نامش بر زبان يك رييس جمهور جاري مي شود. هرچقدر بزغاله مظهر تكبرو نخوت است الاغ اما مظهر صفا و گشاده رويي است و شايد از اين روست كه رييس جمهور خواسته است با تشبيه معاندان فلسفه مهدويت و ظهوربه بزغاله، تكبر و حماقت آنها را يكجا به تصوير بكشد. اما جايز نبود كه دفتر رياست جمهوري با ارسال اين توضيح كه مثال زدن از حيوانات در قرآن نيز بكار برده شده است رييس جمهور را در جايگاه خدايي بنشاند.
مشكل ديگري كه دشنام بودن لفظ بزغاله را كمي در پرده ابهام فرو مي برد موقعيت جغرافيايي است كه جناب بزغاله در آن زندگي مي كند. مثلا اگر بزغاله هايي راكه در مراتع سر سبز و گسترده انگلستان از سرو كول هم شادمانه بالا مي روند ملاحظه كرده باشيد مي بينيد كه زندگي شادي دارند. نه خوف جنگي قريب الوقوع ، نه طرح حجابي كه غرور زنان و دخترانشان را به خطر انداخته باشد ، نه نگراني از تحريمهاي اقتصادي و تورم و هزاران حسن ديگري كه ممكن است ما را وسوسه كنند كه آرزوي زندگي اين بزغالكان را داشته باشيم. بنابراين رييس جمهور محترم بهتر بود براي تاكيد بر دشنام بودن لفظ بزغاله كشوري را هم كه بزغاله بي شعوردر آن زيست مي كند را نيز ذكر مي كردند.

Tuesday, November 13, 2007

عكس


سال ۱۳۴۱ جشن ۲۵ سال ازدواج خانواده ي سلطنتي هلند. محمد رضا شاه كنار ملكه اليزابت (انگلستان) ايستاده است.



عكس از رييس جمهور خاكي



براي بزرگ كردن عكسها روي آنها دابل كليك كنيد

Saturday, November 10, 2007

شنبه ابري

شنبه ابري گرفته اي است. روي صندليي كه روي طاقچه پهن پنجره گذاشته ام نشسته ام و بيرون را نگاه مي كنم. درختي كه مقابل پنجره است حالا ديگر لخت شده است.هنوز چند برگ سبز و دو سه برگ قرمز به شاخه اند و مقاومت مي كنند. باد گاهي به شدت مي لرزاندشان اما هنوز ايستاده اند.از بالا پيرمردي را مي بينم كه ماشين جاروبرقي مانندش را روي چمنهايي كه پاي درخت است مي كشاند و برگهاي زرد و مرده را مي بلعد.موهاي سر و محاسنش كاملا سفيد است و چند تار موي سفيد روي پيشانيش ريخته است اما چهره اش را از اين بالا خوب نمي بينم. به نظر مي رسد گاهي لبهايش مي جنبد ، انگار با خود چيزي مي گويد اگر به چيزي فكر مي كند حسي به من مي گويد ياد ايام خوش جواني است. پنجاه شصت متر آنطرفتر جلوي درب آن مجتمع خوابگاهي آجر قرمز، كه بخار شوفاژخانه اش از دو دودكش روي شيروانيهاي سفالي قهوه ايش به هوا مي رود پسر و دختر دانشجويي ايستاده اند و صحبت مي كنند هر دو بورند و به نظر اروپايي مي آيند.همديگر را در آغوش مي گيرند و بوسه اي طولاني......بعد پسر چند قدم عقب مي نشيند و چيزي مي گويد دختر شانه هايش را بالا مي اندازد و لبخند غليظي مي زند بعد به نشانه خداحافظي دست تكان مي دهد و داخل ساختمان مي شود. پسر دارد بر مي گردد لاغر اندام است و دستهايش را از سرما كرده است توي جيبهاي تنگ شلوار جينش و شانه هايش را از سرما بالا آورده است مي توانم لبخندي را كه روي صورتش نشسته ببينم ، تنش يك لحظه مي لرزد ، به نظر لرزه شادي و پيروزي است ، شادي بدست آوردن دلي و طليعه تصاحب جسمي. باد مدام وحشي مي شود و آرام مي گيرد. دو تا از برگهاي قرمز مي افتند. راديو جوان كه از شبكه اي اينترنتي هم پخش مي شود از كامپيوتر روي ميزم مي خواند ، كوروش يغمايي است

غم ميون دو تا چشمون قشنگت لونه كرده
شب تو موهاي سياهت خونه كرده
دو تا چشمون سياهت مثل شبهاي منه
سياهي هاي دو چشمت مثل غمهاي منه
............
چي بخونم جوونيم رفته صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه كرده

پسته اي در دهانم مي شكنم ، طعم پسته هاي آجيل عيد دوران كودكي فضاي دهانم را پر مي كند . از جويدن باز مي ايستم و آن طعم و بو را دوباره و دوباره مرور مي كنم. كتاب جديدي را كه از كتابفروشي آمازون سفارش داده بودم ديروزرسيد و امروز كه روز تعطيل است مشغول خواندن آنم. رمان ديگري از ماركز به نام " خاطره فاحشگان غمگين من " كه شنيده ام به تازگي هم در تهران ترجمه آن با حداقل سانسور وارد بازار شده است اما با نام " خاطره دلبركان غمگين من " !!! اطاق بسيار بهم ريخته شده ، شتر با بارش اينجا گم مي شود البته اگر بتواند از در كوچك اطاق داخل شود، آن هم با بارش. صداي زمزمه اي داخل راهرو مي شنوم ، كسي با ترديد در مي زند مي روم در را باز كنم ......
........


Saturday, November 03, 2007

پيرمرد


پشت به شيشه اتوبوس نشسته بود. چشمانش مي خنديد. مسافر کنار دستش، با احتياط صندلي اش را عوض کرد. پيرمرد آشفته به نظر مي رسيد. دندان هاش ريخته بود؛ ريشه دندان ها سياهي مي زد. سرش را تکان داد. «اوم م م...» بلند خنديد. پسرکي که در آغوش مادرش بود کنجکاو به پيرمرد نگاه کرد. مادر مي خواست حواس پسر را پرت کند. شانه هاي پسرک را محکم گرفت. صورت پسر را سوي خودش چرخاند. پيرمرد با صدايي بم و آهنگين زمزمه کرد؛

«من پسرم را گم کردم...» نگاه پسرک را شکار کرد. پسرک سرش را برگردانده بود پيرمرد خنديد. سرش را تکان داد. کف زد و آرام خواند؛

Baa Baa black sheep have you any wool?

شانه هاي پيرمرد مي لرزيد. داشتم عنوان«رنگين کمان» را در فرهنگ نشانه ها مي خواندم. کتاب را بستم. تمام توجهم به پيرمرد بود. مسافراني که دور و بر پيرمرد بودند، مراقب بودند نگاهشان با پيرمرد تلاقي نکند. تنها ارتباط زنده پل ميان چشمان پيرمرد و پسرک بود. پسرک از آواز پيرمرد خوشش آمده بود. سر تکان مي داد. شروع کرد کف زدن. مادرش مچ دست پسرک را نرم گرفت. پيرمرد خواند؛

Yes Sir, yes Sir

Three bags full

پسرک هم خواند. چراغ رابطه، اتوبوس در ايستگاه نگه داشت. چند نفر سوار شدند. دختري که با آرايش تند با موبايلش به لهستاني حرف مي زد کنار پيرمرد نشست. نگاهي به پيرمرد انداخت. جايش را عوض کرد. زن سياهپوست تنومندي کنار پسرک و مادرش نشست. پسرک گردنش را کج کرده بود تا پيرمرد را درست ببيند. پيرمرد لب هاي پوست پوست و ناخن هاش را جويد. با چشمان سبزش توي چشم پسرک خنديد. «آه دوست کوچک من. دوست کوچک من...» پسرک نگاه مي کرد. نگاه پسرک به پوستري بود که بالاي سر پيرمرد به ديواره اتوبوس نصب شده بود. در جنگلي محو و مه آلود، باريکه نوري توي برکه کوچکي افتاده بود. مرغابي در سطح آب بالش را باز کرده بود. نوک ارغواني مرغابي برق مي زد. شکارچي تفنگش را روي زمين انداخته بود. پايش روي تفنگ بود، داشت با دوربين مرغابي را نگاه مي کرد. پيرمرد سرش را چرخاند، جهت نگاه پسرک را دنبال کرد. نوشته زير تابلو را خواندم؛

سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 28 نفر، ايستاده 30 نفر، با ويلچر صفر

سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 31 نفر، ايستاده 25 نفر، با ويلچر صفر

سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 28 نفر، ايستاده 25 نفر، با ويلچر 1 نفر

با خودم گفتم؛

«يک ويلچرنشين برابر چند مسافر نشسته يا ايستاده است؟»

صداي خنده پيرمرد بلند شد. برق چشم هاش کودکانه و بازيگوشانه بود. پشت دستش مابين شست دست راست و انگشت اشاره، يک صليب کوچک خالکوبي شده بود. به رنگ نيلي تند. در سه راس مثلث مانند سر صليب از چپ به راست سه حرف انگليسي نقش شده بود؛

E، F، .I

اينها چه نشانه هايي هستند؟ عينک مطالعه پيرمرد بالاي پيشاني لا به لاي موهاي زرد و سفيد ماتش برق مي زد. جوراب هاش تا به تا بود. يک تا سفيد، يک تا سياه. مسافران دوروبر پيرمرد، هر چند وانمود مي کردند به او توجهي ندارند، اما داشتند. رنگين کمان را رها کرده بودم. چشم هاي پيرمرد سبز بود و چشم هاي کودک سياه. سپيدي چشم کودک نقره يي درخشان بود. مادرش ساري پوشيده بود. قوطي آبجو براند لين، لهيده توي جيب کت پيرمرد بود. از توي جيبش درآورد. نوشيد. انگار آب توي قوطي ريخته بود. قطراتي روي پيراهن زرد و کت آبي اش ريخت. بي نشاني از کف، با صدايي بلند و آهنگين خواند؛

«من پسرم را گم کرده ام...»

نگاه ها به سوي پيرمرد برگشت. کودک زير چشمي پيرمرد را نگاه مي کرد. کودک خواند؛

Yes sir !، yes sir، yes sir

مادر کودک را در آغوش فشرد. پيرمرد براي کودک دست تکان مي داد.

به ايستگاه آخر رسيديم. مادر کودک را بغل کرده بود. کودک به پيرمرد نگاه مي کرد. پياده شدند. از پشت شيشه دستش را براي پيرمرد تکان داد. پيرمرد بلند خنديد. از شادي هر دو کف دست را بر زانو هاش زد. دو نفر از ماموران اتوبوسراني با جليقه هاي زرد براق شبرنگ آمدند پيرمرد را پايين ببرند. پيرمرد نگاهش را به کف اتوبوس انداخت. آرام پايين رفت. توي پياده رو مثل مستي دور خودش چرخ زد.

«من پسرم را گم کردم... دوست کوچک من دوست کوچک من،» به نقطه يي نگاه مي کرد که پسرک با مادرش دور مي شدند. زمزمه مي کرد؛

“ Baa baa black sheep

«سلام،»

پيرمرد با بهت نگاهم کرد. نگاهش گويي ژرفاي چشمم را مي کاويد. انگار نه انگار همان پيرمرد اتوبوس است که شعر کودکانه مي خواند.

«بله،»

«مي خواستم شما را به يک فنجان قهوه مهمان کنم.»

«براي چي؟»

«چرا پسرت گم شد؟ کي گم شد؟»

«يک فنجان قهوه براي اين همه اطلاعات،» خنديد. چشم هايش باريک شد و چين هاي ريز دور چشمش فشرده شد.

«من مهمان کسي نمي شوم. يک کلمه مي گويم. موقع بمباران لندن گم شد. پسرم نبود برادرم بود. سه سالش بود. من يازده سالم بود. بيشتر از شصت ساله که دنبالش مي گردم...29 دسامبر 1940 بود. به طرف پناهگاه مي دويديم. کليساي سن پل شعله ور بود. يک لحظه برادرم را نديدم. آن لحظه تا به حال ادامه دارد. شصت و هفت سال.

مردم خيال مي کنند ديوانه ام. نه، برادرم را گم کرده ام. انگار با من قايم باشک بازي کرد. توي بغلم بود. مي ترسيد. من هم مي ترسيدم. برايش آواز خواندم.»

پيرمرد دستش را تکان داد و رفت. برگشت؛«هاي، اسمش افي بود. بنويس، من صليب ياد او هستم.»

بر گرفته از سايت مكتوب به قلم عطاءالله مهاجراني

Monday, October 29, 2007

برخورد از نوع اولمرت



شرايط اين روزهاي كشور و منطقه و براي اولين بار تهديد هاي علني مقامات نظامي كشورمان در برخورد با تجاوز احتمالي نشانه هايي از نزديكي تقابل نهايي با غرب و اسراييل را نشان مي دهد. علاوه بر آن اگر قيمت نفت را شاخصي مناسب از ثبات منطقه در نظر گرفته و آنرا با قيمت نفت در ماههاي منتهي به جنگ عراق مقايسه كنيم نشانه هاي مشابهي را مشاهده مي كنيم.
در اين ميان كه پرونده تروريسم از طرف غرب به اولويت اول تقابل با ايران منتقل شده ، پرونده هسته اي نيز گرچه مانند سابق ابزاري كاربردي و قانع كننده براي برخورد با ايران نمي باشد اما موضوعي است كه پرونده تروريسم را حول امنيت اسراييل پشتيباني مي كند. اين روزها هر چقدر مساله تحريم هاي سازمان ملل به دليل مخالفت چين و روسيه فرسايشي تر مي شود موضوع دخالت ايران در عراق ، افغانستان و لبنان از يك سو و موضوع تهديد اسراييل با جنگ افزار هسته اي از سوي ديگر از طرف غرب بسيار پر رنگتر مطرح مي شود. به نظر مي رسد همانقدر كه آمريكا و اسراييل اصرار بر تقابل سريع و شديد با ايران را دارند ، مقامات ايراني نيز از رخداد هر چه سريعتر اين تقابل استقبال مي كنند چرا كه تحريمهاي يكجانبه و نسبتا تاثير گذار اخير آمريكا در كنار تحريمهاي سابق سازمان ملل، در بلند مدت موجب تحليل رفتن نيروي دفاعي ايران شده و ممكن است معادله جنگ را بسيار آسان به نفع غرب بچرخاند. از اين رو در حاليكه هر دو طرف كاملا آماده رويارويي نظامي هستند اما شكاف در هيات حاكمه آمريكا ( بخصوص كنگره و كاخ سفيد) و گرفتاري آمريكا در عراق مانع آغاز اين درگيري از سوي آمريكا شده است . انكار هرگونه برنامه نظامي از سوي كاخ سفيد در كنار تحركات اخير اسراييل نشان مي هد كه آلترناتيوي ديگر يعني طرح آغاز تقابل از جانب اسراييل و دخالت آمريكا در مرحله بعد فعال شده است كه در صورت آغاز چنين تقابلي كل هيات حاكمه آمريكا اعم از كنگره و كاخ سفيد مقابل عمل انجام شده قرار گرفته و به عنوان متحد ديرين اسراييل به ناچار به ميدان كشانده مي شوند
.

Sunday, October 28, 2007

روز جهاني كورش



مي دانم الان خيلي هاتان يا از ترافيك سنگين بر گشته ايد و فحش مي دهيد يا گراني فشار مي آورد يا نگران آينده ايد و يا حوصله اين حرفهاي سوسولي كليشه اي را نداريد. منظورم حرفهايي راجع به تمدن پارسي و كورش كبير و غيره است. اما خوب فردا يعني بيست و نهم اكتبر
روز جهاني كورش كبيراست و شايسته نيست سكوت كنيم. درست است كه وضع امروز ما با آنروزها خيلي فرق مي كند و ممكن است حوصله شنيدن افسانه اي را كه گذشته نداشته باشيد. اما شايد بد نباشد به ياد بياوريم كه اگر امروز ما اعراب را آدم حساب نمي كنيم ، اگر از لحاظ ظرفيت پذيرش آزادي جزو رتبه هاي نخست خاورميانه ايم ، اگر حتي وقتي شارلاتاني مثل جرج بوش مي خواهد ما را به حمله نظامي تهديد كند ابتدا حرمت تاريخ ايران را ياد آور مي شود ، اگر امروز دانشجويان ما براي صدمين سال مبارزه براي آزادي را تجربه مي كنند و به زندان مي روند ، اگر هنوز در ميان اين همه حوادث كوچك و بزرگ تروريستي حتي يك ايراني مضنون نبوده، همه اينها مال اين است كه گذشته متفاوتي داشته ايم. گذشته اي كه در اثر غفلت از كف داديم اما شواهد نشان مي دهد جهت گيريمان به سويي است كه در پي احقاق عظمت گذشته ايم. به مناسبت فردا مقاله زير از وب سايت ايرانيان مقيم انگلستان تقديم مي شود.
*****************

هفتم آبان ماه مطابق با بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سايرس دي) نام گذاري شده است كه از دير باز پارسيان، يهوديان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترك المنافع آن را گرامي مي دارند و رعايت مي كنند.

اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرار شده است . ۲۵۴۴ سال پيش در همين ماه اعلاميه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافته بود كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمار مي آيد

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم : تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ، هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ، كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايند .من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيردو بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غصب ننمايد ،و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ، مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد . مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است .اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه به عهده گرفته ام ، موفق گرداند

كلمه كوروش به معناي خورشيد وار ( كور = خورشيد) و( وش = مانند) مي باشد .ايرانيان كوروش را "پدر" و يونانيان كه ممالكشان را فتح كرده بود" سرور"و يهوديان كه آزادي را به ايشان بازگردانده بود" مسح كننده"و بابليان اورا" مردوك به منزله مورد تاييد" مي ناميدند.

تبار كوروش از پدر به پارس ها و از مادر به مادها مي رسد

اشيتو و يگو پادشاه ماد شبي خوابي در مورد دخترش ماندانا مي بيند ، براي وي آنگونه تعبير كردند كه از دخترت فرزندي زاده مي شود كه بر مادها غلبه خواهد كرد

اين موضوع سبب شد كه او تصميم بگيرد كه دخترش را به بزرگان ماد ندهد زيرا از اين ترس داشت كه دامادش مدعي خطر براي وي شود . دخترش را به(پارسها) كمبوجيه اول كه در آن زمان در جنوب غربي ايران حكومت داشتند شوهر داد

ماندانا پس از ازدواج با كمبوجيه بار دار شد و شاه اينبار خواب ديد از شكم دخترش درختي روييده كه شاخ وبرگهاي آن زمين را پوشانيده كه مجدد براي وي تعبير كردند كه از ماندانا فرزندي بوجود خواهد آمد كه بر جهان غلبه خواهد كرد . وي دخترش را طلبيد و زاده ي وي را به هارپاگ(از بستگان و سپهسالار وي بود ) سپرد و دستور داد طفل رانابود كند

هارپاگ هم مي دانست كه ممكن است روزي ماندانا انتقام فرزند خود بگيرد و هم اينكه از سر پيچي از دستور شاه هراس داشت, بنابر اين كوروش را به يكي از چوپانهاي شاه به نام ميترادات (مهرداد) داد و از وي خواست بدستور شاه طفل را ميان جنگل رها كند

چوپان فرزند را به خانه برد و همسر وي كه تازه صاحب فرزندي مرده شده بود به شوهرش اسرار ورزيد كه طفل را نگه داشته و فرزند مرده خويش را به جنگل برده و جسد تيكه شده وي را به هارپاگ دهند بدين ترتيب انها سرپرستي طفل را به عهده گرفتند

يك روز كوروش كه پسر چوپان معروف بود با اميرزادگان بازي مي كرد و آنها كوروش را در بازي به شاهي قبول كردند و چون پسر آرتم(يكي از شاهزادگان)ازكوروش فرمانبرداري نكرد كوروش دستور داد وي را تنبيه كنند پسر آرتم نيز موضوع را به شكايت به پدر و پدر نيز به شاه گفته كه پسر چوپان فرزندش را تنبيه كرده . شاه نيز چوپان و كوروش را احضار كرده و از ايشان در خصوص عمل كوروش سوال كرده و كوروش نيز در پاسخ به شاه گفته آنها مرا به شاهي پذيرفتند چون او از من فرمانبرداري نكرد او را تنبيه كردم حال اگر شايسته مجازات هستم تصميم با شماست

شاه از دلاوري كوروش و شباهتش با خود به فكر افتاده و چون زمان رها كردن فرزند دخترش به جنگل با سن كوروش برابر بوده آرتم را قانع كرده و از چوپان در خصوص پدر مادر كودك سوالاتي كرده و چون به جواب قانع كننده نرسيده تحت شكنجه از وي اعتراف گرفته و هارپاگ را احضار كرده و چون او چوپان راديد موضوع را فهميده و به شاه گفت مي خواستم هم دستور شما را اجرا كرده باشم و هم اينكه مرتكب قتل فرزند دخترت نشده باشم.

بدين ترتيب كوروش در دربار كمبوجيه اول اخلاق والاي انساني پارس ها و فنون جنگي و نظام پيشرفته آنها را آموخت و با آموزشهاي سختي كه سربازان پارس فرا مي گرفتند پرورش يافت

.

Sunday, October 21, 2007

پشت نوشته هاي كاميونها

خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد
خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد

***

در بيابانها اگر صد سال سرگردان شوم

به از آنكه در وطن محتاج نامردان شوم

***
رو باك كاميونا كه ديدم زياد مينويسن :
شكمو !!! يا بخور نوش جان !!!
يا الهي كوفتت بشه !!!

***
جور گل بلبل كشيد و برگ گل را باد برد

***
دنبالم نيا اسير ميشي

***
من ميروم............ ......... ......... ..تو هم بيا

***

زيبا رويان بي وفايند

***
داداش مرگ من يواش

***
بوق نزن ژيان............ ......... ..ميخورمت

***
دييوونتم رواني

***
در قمار زندگي عاقبت ما باختيم بسكه تكخال محبت بر زمين انداختيم

***
در بيابانها اگر صد سال سرگردان شوم به از انكه در وطن محتاج نامردان شوم

***
خوشگلي بانمكي يك رخ زيبا داري

بي جهت نيست كه در كنج دلم جا داري

***
كوه رنج مادر

سلطان غم پدر

***
عشق تو مرا چو سوزني زرين كرد

هركه مرا ديد تورا نفرين كرد

***
تو هم خوشگلي

***
بر چشم بد لعنت

***
خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد

خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد

***
سر بشكند
دست بشكند
پا بشكند
دل نشكند

***
يادگار پدر

***
كوچولو كجا ميري ؟

***

مادران زيبا ترين آهنگه عشقند

***
بيادگار نوشتم خطي به دلتنگي

به روزگار نديدم رفيق يكرنگي

***
به تو ديگر نتوان كرد سلام
به تو ديگر نتوان بست اميد
به تو ديگر نتوان انديشيد
كه تو ديگر گل ناز همه اي.

***

در اين درگه كه گه گه كَه كُه و كُه كَه شود ناگه
مشو غره به امروزت كه از فردا ناي اگه.......

***
اي صوفي برو لقمه خود گاز بزن

كم پشت سر خلق خدا ساز بزن

***
بر در ديوار قلبم نوشتم ورود ممنوع

عشق آمد و گفت من بي سوادم

***
احتياط كن التماس نكن

***
حسني به مكتب نميرفت باباش گذاشت كمك شوفري

***
بيمه دعاي مادر
ميروم سوي وطن
كسانيكه بد را پسنديده اند
ندانم ز خوبي چه بد ديده اند؟

***

" از پي شبهاي بي فردا دويدن"

***
يدالله فوق ايديهم

***
گذشته تلخ

آينده نامعلوم

***
راستي پشت يه ميني بوس نمره ابادان نوشته بود :

ولك قطار نديدي

***
الهي هر كي بخلوه ، چشاش بابا قوري بشه

كچل بشه ، قوزي بشه ، خمارو با فوري بشه

***
اينم پشت يه تراكتور نوشته بود :

كي به كيه ؟ منم پرايدم

***

بالاي در باك يه ميني بوس نوشته بود: بخور به حساب من

***
عفت از ناموس مردم كن اگر با غيرتي

تا كنند عفت از ناموس تو با غيرتان

***
پشت يك كاميون نوشته بود

بوق نزنيد رانده خواب است

***
اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري

بر حذر باش كه از كوچه معشوقه تو مي گذريم

***
دست علي به همرات
دلم دادم بري باهاش حال كني
نكه بري جيگركي بازكني!!

***
بر دريچه قلبم نوشتم..ورود عشق ممنوع.

اما عشق دنده عقب وارد شد

***
هلاكتم چلو كباب

***

در دست علم دارم
زرين قلم دارم
نزديك تو نيستم
از دور سلام دارم

منبع : وبلاگ هشلهف

Sunday, October 14, 2007

جامعه ايراني



راستگويي مادر تمام فضيلتها است. اين را نمي گويم تا سخن پيامبراني را تكرار كنم كه هر چه تلاش كردند نتوانستند اصلاحمان كنند بلكه مي گويم تا مقدمه اي باشد بر آسيب شناسي جامعه امروز ايراني. بعد از يك سال دوري از وطن سفر كوتاهي به آن چيزهايي را روشن مي كند كه ممكن است تا زماني كه داخل آن هستي هرگز در نيابي. جامعه امروز ما ، جامعه اي بسيار بيمار و اگر اغراق نباشد مبتلا به سرطان فرهنگي است. جامعه اي كه انحطاط آن از زماني آغاز شد كه هر شهروند براي رسيدن به حقوق حقه خود مجبور شد دروغ بگويد يا تظاهر كند كه اين نيز به نوبه خود نوعي دروغ پردازي بود.
بطور كلي دو مولفه اصلي انحطاط در نگاهي كيفي به جامعه امروز ايران بسيار به چشم مي آيد يكي دروغ و آن ديگري حرص است. اين دو در جامعه منجر به فضاي بي اعتمادي بين شهروندان و حتي درون نهاد خانواده شده و جامعه پريشان و شتاباني ساخته كه بي امان و با هر وسيله بسوي خواسته هايش در حال دوندگي است. خواسته هايي كه بسياري از آنها نه زاييده نياز واقعي بلكه زاييده حرص و طمع بيش از حد هستند. حرصي كه جدا از عواقب وخيم آن بر روي سلامت جامعه معناي لذت بردن از زندگي در اكنون را نيز با شتابان كردن زندگي مختل كرده است. اين حرص و طمع فراتر از حرص به ماديات با كشيده شدن به حرص به لذتجويي بيشتر در زمان كمتر بطور مثال خود را در بالا رفتن آمار مراجعه مردان متاهل به روابط خارج از زناشويي نشان داده و مي رود تا خانواده را هم از بپاشاند. اما دروغ نيز در جامعه امروزمان گوي سبقت را از آز نيز ربوده است . دروغ كه يا به همين صورت يا بصورت ريا و نفاق بروز مي كند يكي از ابزارهاي اجتناب ناپذير براي حداقل امرار معاش در صحنه امروز ايران شده است.
داستان اين دو آفت جامعه امروزمان بسيار طولاني است اما نشان مي دهد كه مشكلات فرهنگيمان بسيار فراتر از معضلات سياسيمان است و شايد بايستي مقدارقابل توجهي از توان خود را صرف انقلابي فرهنگي كنيم تا صرف اصلاح سياسي. شايد امروز ديگر براي بسياري باورنكردني نباشد كه جامعه ما امروز بسيار ضد ارزش تر و پيچيده تر از جوامع صنعتي غربي است

Monday, October 08, 2007

اعجاز رنگها


اين روزها طبيعت انگلستان صحنه اعجاز رنگهاست. اينجا اكثر درختان در فصل پاييز تا تمام بركهايشان زرد نشود خزان نمي كنند بطوريكه اواخر پاييز درختاني مي بيني كه مملو از برگهاي طلايي هستند كه با تابش خورشيد مغرب از ميانشان، تصاويري استثنايي خلق مي شود. از آغاز تا پايان فصل خزان درختان طيفي از رنگ سبز تا زرد را به نمايش مي گذارند بطوريكه حالا خيلي از درختها نيمي سبز و نيمه بالايي طلاييند. بريتانيا سرزمين عجيبي است. در عين ناآراميهاي تاريخيي كه داشته خاكش آرامش و طمانينه مي آورد. هر قدر كه آدم پر آشوب و تشويشي كه باشيد پا به اين خاك كه مي گذاريد آرام مي گيريد و نگريستن به مردمان آرام و زندگي آهسته اي را كه در اينجا در جريان است آغاز مي كنيد. به مناسبت اين فصل خزان در صدد بودم يادداشتي بنويسم كه آقاي مهاجراني در جديدترين يادداشتش در سايت مكتوب حق اين مطلب را ادا كرده است. اين يادداشت را در زير مي آورم.
*******
همسایه ای داریم.آیت زندگی!.آقای پل که شیرین هشتاد سالگی را پشت سر نهاده و خانمش که حد اکثر سه چهار سالی از او جوانتر است.با دقت نوشتم جوانتر؛ این زوج سرشار از زندگی اند.هر وقت ان ها را می بینم.اگر هوا آفتابی ست: می گویندچه روز درخشان خواستنی.اگر پسین است: چه آرامش خوبی!.اگر باران می بارد: چه بارانی ! رقص قطره ها را نگاه کن.لبحندی مدام بر لب شان نقش شده است.
دیروز خانم پل نگاهی به درختان کوچه مان انداخت و گفت: معجزه رنگ ها را ببین! این طیف رنگ سبز کجا بود؟.ببین برگها دارند زرد و قهوه ای روشن و سیر می شوند.برایش گفتم:این همه زیبایی در نگاه شما هم هست.همان حرف معروف اندره ژید ؛ در مائده های زمینی.
تجربه زندگی در لندن می گوید: اینان قدر همه چیز را خوب می دانند.
به قول شاملو:هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ!
اینان همیشه همینند.از زندگی با تمام وجودشان استفاده می کنند.ما شرقی ها انگار کوچ نشینیم.آینده آرمانی ما در دور دست است.اینان خیالی آسوده از آینده دارند و لحظه حال را با تمام توان در می یابند.
می توان در زندگی به آنچه نداریم مدام بیندیشیم و حسرت بخوریم.می توان از داشته ها هم خرسند بود و البته به آینده نیز چشم داشت. به گمانم شب قدر یا لحظه قدر؛ درک دم!پیدا کردن موقعیت خویش در زندگی ست. زندگی که تکرار نمی شود.شاید کسی زیبا تر از کیارستمی مفهوم زندگی را تصویر نکرده است؛ صدای آن پیرمرد موزه تاریخ طبیعی یادتان است.:" نمی خواهی جلو مدرسه بروی صدای بچه ها را بشنوی؟ نمی خواهی طعم گیلاس را بچشی؟"
شب قدر همین لحظه هاست.زندگی است. زندگی یی که می دود!

Monday, September 24, 2007

یادداشت بعدی

یادداشت بعدی را در نیمه مهر ماه خواهم گذاشت

Thursday, August 30, 2007

پنجره



لذت عجيبي دارد وقتي كه كل زندگي آدم توي يك چمدان جا مي شود. تا يكهفته ديگر قراردادم با اين اتاق كوچك تمام مي شود و بايد نقل مكان كنم . يك بار يادم مي آيد پشت يك كاميون نوشته بود : "ما خانه بدوشان غم سيلاب نداريم". البته بايد ديد خانه بدوشي واقعي چه طعمي دارد تا اينكه خانه بدوشي مثل ما كه هميشه مي دانيم خانه اي هست كه از آنيم و هر آن اراده كنيم در آن آرام خواهيم گرفت ، خانه بدوش واقعي خانه اي ندارد . دل كندن از اتاق كوچك به مراتب سخت تر از خانه بزرگ است چون آدم خيلي زودتر به اتاق كوچك خو مي گيرد چراكه هر روز هر كنج و كنهي از آنرا مي بيند و مي شناسد تا اينكه پس از مدتي اتاق شخصيتي به خود مي گيرد.بعد از دو هفته به اتاق ديگري كه دو متر بزرگتر از اتاق فعلي است مي روم ، آن دو متر هم به خاطر تاقچه بزرگي است كه جلوي پنجره دارد ، مي شود صندليي در آن تاقچه گذاشت و تا دلت مي خواهد به درختها و پرنده ها و آدمها و ستاره ها و ماه خيره شد و از اين بابت بسيار خوشحالم . پنجره خيلي مهم است ، بسياري اوقات فضايي كه آدمها در اختيار دارند نه با مقياس فيزيكي چهار ديواري ، بلكه با وسعت ديد آنها به دنياي خارج تعريف مي شود. اگر اتاق كوچكي داشته باشي كه پنجره اي بسوي دريا داشته باشد تمام دريا حياطي براي جولان روح و چشمت مي شود..اگر پنجره اي نداشته باشي پس از مدتي پنجره اي بسوي دلت باز مي شود ، آنوقت اگر دلت دريا باشد باز هم حياط بزرگي داري و اگر هم دريا نباشد باز هم حياط خلوتي دنج داري براي نشستن و آرام گرفتن.خواستي خانه اي بخري پنجره را فراموش نكن.

Tuesday, August 28, 2007

عكس رييس جمهوري

عكس آقاي احمدي نژاد در تيم فوتبال علم و صنعت سال 1354 ورزشگاه شهباز سابق

Sunday, August 19, 2007

پرونده دوم



قصد داشتم راجع به دو خبر يعني " گران شدن خر" كه پس از سهميه بندي بنزين اتفاق افتاد و همچنين افشاگري اخير هاشمي رفسنجاني در مورد موضع امام در قبال شعار " مرگ بر آمريكا" مطلبي بنويسم اما عزم آمريكا براي قرار دادن سپاه پاسداران در ليست سازمانهاي تروريستي تكاندهنده تر از آن بود كه از كنار آن بگذرم ، بنابراين از قضيه خر و آمريكا مي گذرم و به اين مساله مي پردازم .
در اوايل قايله اي كه پس از يازده سپتامبر راه افتاد و در پي آن رييس جمهور آمريكا سه كشور از جمله ايران را محور شرارت ناميد . از اخبار اينچنين استنباط مي شد كه به منظور براندازي نظام ايران سه پرونده با اولويت اول پرونده هسته اي ، اولويت دوم پرونده تروريسم و اولويت سوم حقوق بشر در دستور كار اشغالگران قرار دارد . اما وجود دولت ميانه روي خاتمي كه لااقل وجه بين المللي مقبولي را براي ايران رقم زده بود ، آمريكا را با مشكلي جدي براي كسب اجماع عليه ايران مواجه ساخته بود . اين عدم اجماع چه در سطح افكار عمومي جهان و چه در سطح رهبران سياسي غرب با انتقادهايي كه به روش خصمانه آمريكا در قبال ايران مي كردند قابل مشاهده بود . با روي كار آمدن دولت جديد ايران و اظهارات تند مقامات رسمي در مورد اسراييل ، هولوكاست ، شعارهاي تحريك كننده در مورد عزم هسته اي ايران و محدوديت هر چه بيشتر مطبوعات و فعالان سياسي در داخل برگ برنده اي بود براي آمريكا تا به يك اجماع حتي با حضور كشورهاي دوستي مانند روسيه و چين دست يابد .
در همان زمان مقام رهبري بطور شفاف و به درستي در يكي از سخنرانيهايشان گفتند كه مساله هسته اي بهانه اي بيش نيست و قصد آنها براندازي نظام است . همين اصل ساده اما ممتنع كه از زبان ايشان مطرح شد كافي بود تا نتايج شفافي را ثمر دهد و راهكارهايي را پيش پا بگذارد . بنابراين جريان رهبري ايران كه اصولا رييس جمهور صرفا مجري تصميمات آن است تصميم گرفت كه از حق هسته اي خود كوتاه نيايد ، چه اين چيزي بود كه مي توانست رنگي ملي نيز بگيرد و ملت را تا حدودي پشت حكومت قرار بدهد حال آنكه سازش و عقب نشيني در اين پرونده ، در مرحله بعد منجر به رو شدن پرونده تروريسم و حقوق بشر مي شد كه نه مي توانست حمايت ملي را بدست آورد و نه جمهوري اسلامي در اين زمينه وضعيت شفاف و قابل دفاعي داشت .اما تعبير خواب خوش آمريكا به اين سادگي نبود كه به نظر مي رسيد ، با در پيش گرفتن ايده " موضع طلبكارانه "در قبال پرونده هسته اي كه ايده مقام رهبري بود و از طريق دولت فعلي پيگيري مي شد و مي شود و سنگ اندازيهاي روسيه و چين در سازمان ملل ، آن برخوردي كه آمريكا مد نظر داشت در آن برنامه زماني محقق نشد .
اما در همين خلال ضمن پيشبرد كند پرونده هسته اي عليه ايران ، آمريكا پس از شكست و استيصال خود در عراق توانست به بهترين وجه اين تهديد را به فرصتي تبديل كند تا پرونده دوم ، يعني پرونده تروريسم را با محوريت دخالت ايران در عراق فعال كند و روي ميز بگذارد.پرونده اي كه محوريت خطرناك آن بر دخالت ايران در عراق تكيه داشته و مساله حزب الله لبنان و افغانستان نيز در همين پرونده در اولويتهاي بعدي قرار دارند . اين پرونده از حدود يك سال پيش بطور جدي فعال شده و گهگاهي با نشان دادن تجهيزات تخريبي ساخت ايران يا خبر دستگيري ايرانيان مرتبط با شبكه هاي تروريستي در عراق پشتيباني شده است .
در راستاي پرونده تروريسم امروز در جايي ايستاده ايم كه زمزمه هاي قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ليست گروههاي تروريستي به گوش مي رسد كه اگر اتفاق بيفتد آغاز غير رسمي جنگ آينده ايران و آمريكا خواهد بود چراكه امريكا اكنون به زعم خود در حال جنگ با تروريسم در منطقه است و هر چه كه در اين دسته قرار بگيرد قابل پيگرد نظامي و تهاجم است چه رسد به اينكه آنها سپاه را متهم كرده اند كه شورشيان را تعليم مي دهند و در ادعاي اخير گفته اند كه پنجاه عضو سپاه در مركز عراق به آموزش شورشيان مشغولند.بنابراين در همين حين كه قطار قطعنامه ها در ارتباط با مساله هسته اي تلنبار مي شوند ، سپاه در ايران جايگزين بمب هسته ايي شده است كه آمريكا براي يافتن و انهدام آن وارد خاك عراق شد .
از آنجا كه قطعنامه ها به تدريج آثار خود را بروز مي دهند ، جمهوري اسلامي نگران آن است كه گذر زمان كه با ضعيف شدن هر چه بيشتر توان مقابله ايران مقارن است به ضرر ايران تمام شود و احتمال مي رود كه حتي از يك تقابل زود هنگام استقبال مي كند . بنابراين هردو طرف تمايلي تلويحي به تقابل هر چه زودتر دارند و تنها منتظر زمينه هاي مناسبند كه قرار دادن سپاه در ليست سازمانهاي تروريستي موثر ترين و جرقه لازم جهت چنين تقابل راديكالي خواهد بود..

Thursday, August 16, 2007

شازده كوچولو



آن وقت بود که سر و کله‌ي روباه پيدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت:
-سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کي هستي تو ؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازي کن. نمي‌داني چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمي‌توانم بات بازي کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهي کشيد و گفت: -معذرت مي‌خواهم.
اما فکري کرد و پرسيد: -اهلي کردن يعني چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستي. پي چي مي‌گردي؟
شهريار کوچولو گفت: -پي آدم‌ها مي‌گردم. نگفتي اهلي کردن يعني چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مي‌کنند. اينش اسباب دلخوري است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مي‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پي مرغ مي‌کردي؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پي دوست مي‌گردم. اهلي کردن يعني چي؟
روباه گفت: -يک چيزي است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌اي مثل صد هزار پسر بچه‌ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي کردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا مي‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ي عالم موجود يگانه‌اي مي‌شوي من واسه تو

Wednesday, August 08, 2007

احمدي نژاد و ليمويي - طنز


امروز آقاي احمدي نژاد در ديدار نوري المالكي گفت : " آينده منطقه در گرو پيروزي عراقي ها است "ايشان تصريح كردند كه پيروزي هاي ملت و دولت عراق در برقراري ثبات و امنيت در اين كشور آينده منطقه را به خوبي رقم خواهد زد.
با خواندن اين خبر ياد خاطره اي افتادم كه پدرم از دوران كودكيش تعريف مي كند . او تعريف مي كرد كه وقتي بچه بودند برادر كوچكترشان مرغي داشت به نام ليمويي كه آنرا از جانش هم بيشتر دوست مي داشت . يك روز كه او خانه نبوده پدرم و برادر بزرگتر از غيبت برادر كوچكتر استفاده مي كنند و ليمويي را مي گيرند ، سر مي برند و تا استخوان آخرش مي خورند . عصر كه برادر كوچكترشان (صاحب ليمويي) به خانه بر مي گردد سراغ ليمويي را از آن دو مي گيرد ، آنها هم اظهار بي اطلاعي مي كنند و خود را نگران حال ليمويي نشان مي دهند و هريك در قبال دريافت ده شاهي قبول مي كنند كه با برادر كوچكتر دنبال ليمويي بگردند و تا شب همه با هم دنبال ليمويي مي گردند . اين حرف احمدي نژاد مرا ياد اين خاطره انداخت . احمدي نژاد خودش امنيت عراق را مثل ليمويي خورده و حالا با مالكي دارند دنبالش مي گردند
. گرچه كمي مهرورز است اما خيلي با نمك است - نه ؟؟؟

Tuesday, August 07, 2007

الفردو پاچينو


حرف زيادي براي گفتن دارم و حوصله اي اندك . مي خواهم در مورد بزرگداشت " آل پاچينو" هنرپيشه شهيرايتاليايي تبارهاليوودي كه اخيرا چهلمين جايزه امريكن فيلم اينستيتيوت را دريافت كرد و از همه مهمتر تجليل باشكوهي كه از او شد بنويسم. فيلم اين تجليل كه از شبكه تپش با دوبله فارسي مرتب پخش مي شود بسيار ديدني و شور آفرين است . سالني بسيار بزرگ ، مملو از كارگردانان بزرگ و معروفترين هنرپيشه هاي هاليوود كه به نوبت روي صحنه مي آيند و مقابل او ، از او تجليل مي كنند . در ميانه آن نيز قسمتي از فيلمهاي او با مصاحبه هايي با بزرگان سينما از صفحه بزرگ ال سي دي سالن پخش مي شود . هر كس كه مي خواهد درك بلاواسطه اي از شكوه موفقيت و پيروزي را در خود حس كند بايستي فيلم اين مراسم را ببيند . در ميان شكوه مراسم و تجليل بزرگان و گهگاهي چهره فرتوت پاچينو كه مي خندد موجي از حس دلپذير توفيق حتي از پشت صفحه تلويزيون به آدم منتقل مي شود .
انسانها دو دسته اند ، دسته اي با روحي لطيف و حساس كه همواره بايستي در حال انجام كاري باشند كه به آن عشق مي ورزند و دسته ديگر كه حاضرند و مي توانند براي رسيدن به چيز ديگري مثل پول مشقات كاري را كه دوست ندارند به جان بخرند .دسته دوم انعطاف پذيرترند و چندان آسيب پذير نيستند ، اما آن دسته اول كه كاري نمي كنند مگرآنكه آنرا با دل و جان دوست داشته باشند در انتخاب حرفه آينده با چهارچوب دروني انعطاف ناپذيري طرفند كه هميشه ارضاي آن به اين آساني نيست. تصور كنيد اگر آلپاچينو يك مهندس هر چند موفق مي شد به اين درجه از توفيق و حس بي نظير بودن دست مي يافت؟. گاهي برخي مي گويند شهريار ،‌شاعر شهير آذريمان در ترك تحصيل از پزشكي و روي آوردن به عاشقي و شاعري بزرگترين خطا را مرتكب شد . آيا اگر او يك پزشك مي شد به مرحله اينچنين بي نظير بودن ، يكتا بودن و خلاقيت سرشار دست مي يافت ؟آيا امروز ما از لذت بزرگي كه از خواندن اشعار او مي بريم بي بهره نبوديم ؟؟از همه مهمتر آيا او مانند امروز جاودانه شده بود ؟. در دانشكده مهندسي كه درس مي خواندم سر كلاسهاي درس فولاد و ابر آلياژ، شهريارها ، خانلريها ، انتظامي ها ، ، كاتوزيانها و شيرين عباديهاي زيادي را در حال چرت هاي پاره پاره و رخوت و كسالت مي ديدم كه گناهشان اين بود كه برايشان جالب نبود كه بدانند از اضافه كردن مقادير ناچيزي عناصر خاص به فولاد مذاب ، استحكام آن صد برابر مي شود . چه كسي پاسخگوي سوختن و هرزرفتن اين استعدادهاي به بيراهه رفته بود؟؟ سيستم اقتصادي كه شرايط امرار معاش را در همه زمينه هاي حرفه اي گسترش نمي دهد ؟ يا راهنماييهاي غلط ؟؟يا دلسوزيهاي نابجا ؟؟؟ از ميان اينان عده اي متعلق به دسته دومند كه غمي برايشان نيست . اما در مورد آن دسته دوم كه حتي با كمبود زمينه هاي مادي حاضر نيستند به چيزي جز آنكه دوست دارند دست بزنند يافتن مقصر چندان كه مي نمايد آسان نيست .
آل پاچينو در پايان مراسم براي دريافت جايزه به روي صحنه آمد و در حاليكه سرشار از هيجان و حس موفقيت بود چند كلامي سخن گفت . هنگاميكه سخن مي گفت نه هاله نوري او را در بر گرفت ، نه اينكه حاضران از مژه زدن باز ماندند ، اما سخنان ساده او در آن لحظات كم نظير زندگيش، آنچنان فضاي معنوي ساخت كه حاضران و بينندگان را در هاله اي از هيجان فروبرد و در حس موفقيت خود شريك كرد . اين سرانجام كسي است كه حرفه او همان است كه به آن عشق مي ورزد
************************
در ادامه شرح مختصري در مورد زندگي حرفه اي او و ليستي از كارهايش كه از سايت ايران كلاسيك اخذ شده است خواهد آمد

الفردو پاچينو در سال 1939 در يك خانواده ايتاليايي تبار در نيويورك ديده به جهان گشود .
او نيز از چمله بازيگراني است كه براي خروج از پشت ديوار بلند گمنامي و قرار گرفتن در جايگاه شايسته خود به يك اتفاق خجسته نياز داشت .
او كه تا 32 سالگي در پيچ و خم تئاترهاي برادوي و آموزشهاي اكتورز استوديو به پروزش انرژي نهفته در صحنه خود را با نقشهايي نه چندان موفق به آستانه سينما رسانده بود در سال 1972 اين امكان را يافت كه با درخشش در 2 فيلم " ناتالي و من " و " وحشت در نيدل پارك " استعداد كم نظير خود را بروز دهد.
از اين پس پاچينو گام در راهي نهاد كه تا به امروز او را به عنوان يكي از بزرگترين بازيگران سينماي جهان و يكي از اساتيد مسلم بازيگري رهنمون كرده است .
بدون شك ايفاي نقش " مايكل كورلئونه " در فيلم بي نطير ( پدرخوانده 1) گامي موثر به سوي قله هاي ترقي بود .
پس از موفقيت پدر خوانده , پاچشنو نوار موفقيتهاي خود را با دو فيلم سرپيكو و مترسك ادامه داد.
سرپيكو بار ديگر او را مانند پدر خوانده نامزد جايزه اسكار كرد .
نقش افريني دوباره او به نقش مايكل كورليونه و اين بار در فيلم پدرخوانده 2 و اين بار نيز در مقابل يكي ديگر از نوابغ بازيگري چهان يعني دونيرو بار ديگر او را نامزد جايزه اسكاري كرد كه به نظر مي رسيد زمان زيادي را بايد براي به دست آوردن آن تلاش كند .
پاچينو دهه 70 را با سه فيلم ديگر به پايان برد كه براي دو فيلم " بعد از ظهر سگي " و : عدالت براي همه " بار ديگر نامزد جايزه اسكار شد .
دهه 80 دهه سقوط پاچينو بود , شايد تنها بتوان به فيلم بي نظير برايان دي پالما " صورت زخمي " در اين دهه اشاره كرد . گرفتار شدن پاچينو در دام الكل و كوكايين پاچينو را به سمت نابودي مي كشيد
پاچينو با ترك اعتياد خود دوباره به عالم سينما بازگشت و بار ديگر شخصيت مايكل كورلئونه را اين بار در شكل و شمايلي جديد و در آخرين قسمت از 3 گانه پدرخوانده " پدرخوانده 3 " تجسم بخشيد..
پس از ترك اعتياد پاچينو دوباره با قدرت به نقش آفريني هاي خود ادامه داد و انقدر در كار خود استمرار بخشيد تا اينكه در سال 1982 آكادمي اسكار او را براي ايفاي نقش سرهنگي كور شده در فيلن " بوي خوش زن " شايسته دريافت جايزه اسكار اعلام كرد .
بازگشت باشكوه پاچينو به عالم سينما همچنان ادامه دارد و او همچنان با نقش آفريني هاي بي نظير خود بر پرده سينماها مي درخشد .



فيلمنگاري :

ناتلالي و من 1969
وحشت در نيدل پارك 1971
مترسك 1973
سرپيكو 1973
پدرخوانده 2 1974
بعد از ظهر سگي 1975
بابي ديرفيلد 1977
عدالت براي همه 1977
دريانوردي 1980
نويسنده , نويسنده 1980
صورت زخمي 1983
انقلاب 1985
بازجويي 1986
درياي عشق 1988
ديك تريسي 1989
فرانكي و جاني 1990
پدرخوانده 3 1990
گلن گري گلا راس 1992
بوي خوش زن 1992
راه كارليتو 1993
مخمصه 1995
شهرداري 1996
درجستجوي ريچارد 1996
دني براسكو 19997
وكيل مدافع شيطان 1997
خودي / نفوذي 1998
هريكشنبه موعود 1999
قهوه چيني 2000
بي خوابي 2002
سيمونه 2002
مردمي كه مي شناختم 2002
تازهكار 2003
گيگلي 2003


Wednesday, August 01, 2007

كمدين هاي عصر افول



براي گذاشتن يادداشت جديد اخبار را زير و رو مي كردم ، هر چه گشتم ديدم از بين اين اخبار و گفته ها چيز جدي در نمي آيد . شيمون پرز رييس جمهوررژيم اشغالگر صهيونيستي گفته است احمدي نژاد جوكي باور نكردني است . فارغ از اينكه اين اتهام او چقدر صحت دارد ، و اگر واقعا اينطور فكر مي كنند چرا اينقدر از ايران نگرانند ؛ اما خبر ندارد كه ما جكهاي خفته بسياري داريم كه هنوز كشف نشده اند .
آقاي محسن رضايي طي يكي از آن لبخندهاي مليحش گفته است كه ملت توانمنديهاي من را نمي شناسد و اگر رويه دوران جنگ را ادامه داده بودم تا حالا چند بار رييس جمهور شده بودم . در وصف و تحليل بيشتر گفته ايشان همين حكايت را مي آورم كه در دوران قديم كه داماد تا بعد از خطبه عقد سر سفره عروسي چهره عروس را نمي ديد ، دختر ترشيده بسيار زشتي را براي داماد زيبايي انتخاب كردند . بعد از خطبه عقد كه داماد توري روپوش عروس را كنار زد از آنچه ديد شوكه شد و پس از مدتي كه حالش كمي خوب شد رو به عروس كرد و با نااميدي گفت آخر عزيزم من تو را تا حالا نديده بودم تو خودت هم خودت را يكبار توي آينه نديده بودي كه حاضر شدي زن من بشوي ؟!!!حالا آقاي رضايي هم كمي انصاف داشته باشد . از آن طرف شيخ لر لطيفه گو ، مهدي كربي گفته است امام به خوابم آمد و مسووليتي به من داد و همه تعجب كردند . خدايي از بين همه سياستمداران اين يكي چيز ديگري است ، به نداي زمان به موقع پاسخ مي گويد ديده است الان هاله نور و خواب و اين حرفها مد شده رفته تو خط تلپاتي و خواب و اين حرفها ، اصلا اينقدراين لر سياستمدار بروز است كه اگر معمم نبود تا حالا براي جذب راي جوانان موهايش را تيفوسي كرده بود . خوبي ايشان اين است كه كلا با نمك است هر چه بگويد برايش خوشي مي كنند و برويش مي خندند ، اگر يكصدم اين را هاشمي بيچاره گفته بود تا حالا زمين و زمان را روي سر مهدي و كرباسچي و زنگنه خراب كرده بودند و فايزه هم احتمالا چند بارسنگسار شده بود ‌. كاش امام خواب يكي از اين آقايان مي آمد مي گفت مرحمت فرموده ما را مس كنيد . لاريجاني نيز گفته است آمريكا هفتاد مليون دلار براندازي را بدهد به خود ما همه مشكلات حل مي شود . حداد عادل گفته است كه در آمد حاصل از صرفه جويي در بنزين صرف حل مشكلات مردم شود . اولا پس تكليف طفلكي نصرااله و حماس چه مي شود ؟ در ثاني مي گويند مرد بسيار زشت و وحشتناكي كودكي را كه گريه مي كرد بغل كرده بود و تلاش مي كرد آرامش كند يكي از راه رسيد به مرد گفت : اي بنده خدا اين طفلك از خود تو ترسيده ، بگذارش زمين و برو خودش آرام مي شود . از همه خنده دار تر علما خاتمي را مسوول تلاش براي جلوگيري از آسيب به عتبات عاليات كرده اند . خاتمي هم كه در زمان رياست جمهوريش يك شيشه پنجره كوي دانشگاه را نتوانست حفظ كند يا حتي انتقادي جدي نيز نكرد ، حملات شديد اللحني و پرخاشگرانه اي را بسوي استكبار و استعمار شروع كرده است . خاتمي را بايستي معلمهايش مجبور كنند هرشب صد خط از سرمشق ثبات قدم و ايستادگي احمدي نژاد بنويسد تا شايد به مرحله اي برسد كه بتوان مسووليت كتابخانه ملي را با خيال راحت به او سپرد .
اين مثالها فراوان است و كساني كه در توجيه آن سعي دارند مشكل ما را صرفا در حكومت ما قرار دهند ذهن ما را از ريشه هاي جامعه شناسانه مشكلات ما منحرف مي كنند . مشكل ما نه در ضديت ما با حكومت بلكه در رقابت دو قشر مذهبي افراطي و قشر روشن جامعه خلاصه مي شود . جامعه ما به دو نيم شكافته شده است يا شكافته بوده است . حداقل در تاريخ پنجاه سال گذاشته رقابت اين دو را براي تصاحب قدرت شاهديم . در اوايل انقلاب قشر روشن و تحصيلكرده جامعه كه متشكل از سكولارها و مذهبي هاي روشن بود با نماد دكتر بازرگان قدرت را صاحب شد ، اما بعد پس از اشغال سفارت قشر مذهبي افراطي كه معمولا از اقشار پايين دست جامعه نيز هستند با حركات غير دموكراتيك و هيجان محور ، با سرسختي توانست دولتي را كه حاضر نبود حكومت را به هرقيمتي نگاه دارد از گردونه خارج كند . پس از آن در دوره هاشمي بخش مذهبي روشن از آن قشر روشن توانست تا حدي در قدرت راه باز كند اما از آنجا كه اداره نهادهاي امنيتي در دوران هاشمي خارج از كنترل وي بود محدوديتهاي فراواني در راه ورود سكولارها يا حتي قسمتي از مذهبي هاي روشن پابرجا ماند . با پشتوانه هاشمي و پيروزي خاتمي دوران چهار ساله اصلاحات موفق به جذب در صد بالاتري از قشر نخبه و روشن در ساختار حكومت شد ، اما صد افسوس كه با اخراج و تصفيه نيروهاي عملگرا كه عمدتا منسوب به كارگزاران بودند ، دوره چهارساله دوم اصلاحات عملا به دوره سراشيبي حضور قشر روشن در قدرت تبديل شد تا اينكه در انتخابات رياست جمهوري نهم ، قشر مذهبي افراطي ازتحريم انتخابات توسط قشر مخالف سود جست و با پيروزي احمدي نژاد با تمام قدرت حضورش را در سياست تثبيت كرد . گرچه اين قشر افراطي اكنون اقليت جامعه را تشكيل مي دهد اما هميشه در صحنه است و براي رسيدن به قدرت از هيچ جانفشاني دريغ نمي كند ، حال آنكه قشر روشن هنوز مانند دوران مرحوم بازرگان زود وا مي دهد و بازي را به طرف مقابل وا مي گذارد . بنابراين اينكه مي بينيم كساني بر سرير قدرتند كه هيچ شباهتي به اكثريت امروز ايران نداشته و حرفهاي خنده دار مي زنند ، ناشي از پيروزي و حضور قشر رقيب است نه صرفا مشكل حكومت و مردم .
شايد اين حرفها اين روزها ديرهنگام و بي حاصل جلوه كند ، بخصوص كه غرب با تجهيزاعراب ، حمايت اسراييل و اتهامات جديد در پي اقدامي شديد و فراگير عليه ايران در طي كمتر از يك سال است . حال اين انتخاب قشر روشن ماست كه همچنان با تحريم انتخابات ، كمدين ها را بر جايشان تثبيت كنند و عصرافول تمام ايران را براي تاريخ رقم بزنند يا اينكه با معتدل كردن جريانات حاكم از طريق شركت در انتخابات ، غرب را در بدست آوردن بهانه هاي لازم جهت برخورد ناكام گذاشته و حتي امكان چرخش از داخل را تحت فشار غرب فراهم كنند.

. .

Tuesday, July 31, 2007

پيامهاي واقعي انتخابات تركيه

اين يادداشت كه با نگاهي واقعگرايانه تر به پيروزي حزب عدالت و توسعه در تركيه نگاشته شده است را مي توانيد در سايت آقاي عبدي با كليك بر روي لينك داده شده مطالعه كنيد . چون اين سايت در ايران فيلتر نمي باشد ، الزامي براي آوردن كل يادداشت در اين صفحه نبود.براي ديدن متن يادداشت بر روي واژه " سايت آقاي عبدي " كه روشن شده است كليك نماييد..

Monday, July 30, 2007

زنده باد پاپي


حيوانات دنياي بسيار عجيبي دارند ، بخصوص سگها و تا حدودي گربه ها كه با انسانها زندگي مسالمت آميز ديرينه اي دارند . با پدرم در قطار به شهر محل اقامتمان بازمي گشتيم ، روي دو صندلي كنار هم نشته بوديم و در صندلي پشت يك آقاي مسن با سگش نشسته بود. در راه سگ يكبار سرش را از بين صندلي ما رد كرد ، پدرم به قصد نوازش دستي به سرش كشيد و لبخندي زد و سگ بناي بازي گذاشت ، پشت صندلي قايم مي شد و ناگهان سرش را از ميان دو صندلي رد مي كرد و هيجان زده به ما نگاه مي كرد ، درست مثل تاي-تاي بچه ها !!هنگام پياده شدن قبل از باز شدن درها سرپا ايستاده بوديم و سگ ابراز دوستي و نزديكي زيادي به پدرم مي كرد ، من هم به چشمان درشتش خيره شده بودم تا اينكه نگاهش اتفاقي به نگاه من كه يك نفربا او فاصله داشتم افتاد و آنچنان به نگاه خيره من خيره و عميق شد كه لحظه اي احساس كردم انسان است . تمام بازيگوشي و تحركش قطع شد و به طرز عجيبي به چشمانم خيره شد ، هيچ وقت اينچنين از يك حيوان كه معمولا نگاههايش سبك و لرزان و شاخه به شاخه مي پرد احساسي انسانگونه دريافت نكرده بودم .وقتي داشت ميرفت مدام سرش را بر مي گرداند و در حاليكه دمق به نظر مي رسيد نگاهي به من مي انداخت . از طرفي چندي پيش در اخبار مي خواندم كه ماده سگي به نام پاپي كه در چين زندگي مي كند ، چندي پيش چهار بچه گربه بي مادر را به لانه اش برده و براي آنها مادري مي كند .سگ مهربان چنان به بچه گربه ها عشق مي ورزيد كه انگار آنها فرزندان خودش هستند. پاپي حاضر نبود براي لحظه اي از فرزند خوانده هايش جدا شود. با اين حال ژائو – صاحب سگ – وقتي ديد پاپي بدجوري به بچه گربه ها عادت كرده از بيم تغيير خلق و خوي آنها، دست به كار شد. ژائو، بچه گربه ها را از سگش جدا كرد وهمين مساله باعث شد پاپي دچار افسردگي شديد شود و اعتصاب غذا كند. گزارش ايسكانيوز مي افزايد: مرد چيني سرانجام تسليم سگ شد و بچه گربه ها را به لانه حيوان خانگي برگرداند.پاپي حالا با اشتهاي زياد غذا مي خورد و ساعتها بچه گربه ها را عاشقانه ليس مي زند.
جديدا هم داستان گربه اي به نام اسكار به مجلات معتبر علمي دنيا راه يافته است . اسكار كه در يك آسايشگاه سالمندان زندگي مي كند قادر است مرگ سالمندان را پيش بيني كند ، اين گربه مدتي پيش از مرگ افراد نزد آنها مي رود و دور تخت آنها حلقه مي زند و زمان زيادي را با آنها سپري مي كند . اسكار تاكنون بيست و پنج مرگ را تشخيص داده و همه را متحير كرده است
تمام اين صغرا كبري چيدن ها براي اين شعر زيباي پروين به نام " سگ و گرگ " است ، گوش كنيد :

پيام داد سگ گله را شبي گرگي
كه صبحدم بره بفرست ميهمان دارم
مرا به خشم نياور كه گرگ بد خشم است
درون تيره و دندان خون فشان دارم
جواب داد ، مرا با تو آشنايي نيست
كه رهزني تو و من نام پاسبان دارم
من از براي خور و خواب تن نپروردم
هميشه جان به كف و سر بر آستان دارم
مرا گران بخريدند تا به كار آيم
نه آنكه كار چو شد سخت سر گران دارم
مرا قلاده به گردن بود پلاس به پشت
چه انتظار از اين بيش زآسمان دارم
عنان نفس ندادم چو غافلان از دست
كنون به دست توانا دو صد عنان دارم
گرفتم آنكه فرستادم آنچه مي خواهي
ز خود چگونه چنين ننگ را نهان دارم
هراس نيست مرا هيچ گه ز حمله گرگ
هراس كم دلي بره جبان دارم
هزار بار گريزاندمت به دره و كوه
هزارها سخن از عهد باستان دارم
شبان به جرات و تدبيرم آفرين ها خواند
من اين قلاده سيمين از آن زمان دارم
رفيق دزد نگردم به حيله و تلبيس
كه عمر هاست به كوي وفا مكان دارم
درستكارم و هرگز نمانده ام بيكار
شبان گرم نبرد پاس كاروان دارم
مرا نكشته به آغل درون نخواهي شد
دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم
جفاي گرگ مرا تازگي نداشت هنوز
سه زخم كهنه به پهلو و پشت و ران دارم
دوسال پيش به دندان دم تو بر كندم
كنون ز گوش گذشتي چنين گمان دارم
دكان كيد برو جاي ديگري بگشاي
فروش نيست در آنجا كه من دكان دارم
.

Sunday, July 29, 2007

Monday, July 23, 2007

بانگ جرس



چند وقت پيش آيت االه فاضل لنكراني فوت كردند و اين روزها از مردم خواسته اند كه آيت الله مشكيني ، رييس مجلس خبرگان را دعا كنند . و كيست كه نداند جمهوري اسلامي براي كسي طلب دعا نكرده است كه جان سالم به در برده باشد . به همين دليل است كه وقتي نظام از مردم مي خواهد براي بزرگي دعا كنند يعني بايد منتظر فوت ايشان باشيم . نكته اصلي اينجا نيست جان كلام آنجاست كه با كمرنگ شدن حضور آيت الله مشكيني در مجلس خبرگان ، رقابت ها براي جانشيني ايشان آغاز شده است و هاشمي از چهره هاي مطرح است . بايد خوشحال بود كه تيغ زهرآلود تحريمي ها بر انتخابات خبرگان ناكام ماند و حالا مي توان به قدرت گرفتن يك فردي كه اصلاح طلبان واقعي را در تغييرات جدي در ساخت قدرت اميدوارتر مي كند اميد بست . نمونه اين تحريم هاي غير رسمي و نصفه كاره را فقط در كشورهاي عربي عقب مانده مي توان ديد ، در آنها كه انگار قرار است تا ابد در جا بزنند . اگر در انتخاباتي مي توان بين بد و بد تر يكي را انتخاب كرد تا بعدها از فرصت هاي احتمالي به نفع مطالبات مردمي استفاده شود ، تحريم جز لجاجتي بي حاصل معناي ديگري ندارد . نمونه عيني اين تحريمها را در انتخابات گذشته پارلماني عراق مي توان ديد ، كه انتخابات بسيار آزادي برگزار شد كه سني ها آنرا تحريم كردند و بعد فرياد بر آوردند كه ما مظلوم واقع شده ايم و نماينده اي در حكومت نداريم و حالا دست به سلاح برده اند و بي گناهان را انتحاري مي كشند ما هم روشنفكراني داريم كه ژستهاي قشنگي گرفتند و انتخابات اخير رياست جمهوري را تحريم كردند و حالا كه به خاك سياه نشسته ايم دوباره عكسهايشان را با همان ژستهاي دست به چانه و متفكرمي بينيم كه مي گويند به شدت براي آينده كشور نگرانند و مدام خرد مي فروشند و هشدارهاي آنچناني مي دهند . هيچ كشوري در دنيا عاقبتش به خير نشده است مگر آنكه مردمان آن بطور پيوسته و صبورانه براي خواسته هاي خود فعالانه در صحنه بوده اند .فوت پيران نظام اين روزها بانگ جرسي است كه فرياد مي دارد تندروهاي پير نيز خيلي زود مي ميرند و اگر مردم براي جايگزيني آنها نيروهايي در ساخت قدرت نداشته باشند بازي را دوباره به اخلاف تند رو همينها باخته اند . .

Monday, July 16, 2007

تابلوي ايام

اگر هنوز باورمندان و ملحدان در جدل وجود خدا بر سر هم مي زنند ، اگر امروز گوجه فرنگي سرطانزا و فردا مانع سكته مغزي شناخته مي شود ، اگر هنوز داستان سفر انسان به ماه پر از ترديد و شبهه است ، اگر هنوز فلاسفه و دانشمندان در واقعيت داشتن جهاني كه بدين صورت مي بينيم ترديد دارند ، اما در اين ميان يك چيز حقيقت دارد و آن اينكه زمان مي گذرد . اينكه زمان مي گذرد اصلي سهل اما ممتنع است كه در بطن خود بشارت و هشداري نهفته دارد . نيمه تاريك آن بدين معناست كه زندگي هرگونه هم كه نگريسته شود يك تراژدي هولناك است . با تولد هر كودكي يك مرگ نيز زاده مي شود كه هر لحظه نزديك و نزديك تر مي شود بنابراين تولد هر كودك همانقدر كه شادي آفرين است غم انگيز نيز هست . اما در اين ميان اين انسان هنرمند است كه با تلفيق عناصري چون فراموشي و اميد از دل چنين تراژديي يك زندگي پر هياهو مي آفريند . و اما بشارت نهفته اصل گذر زمان اين است كه محصول بذري كه امروز مي كاريم درچشم به هم زدني آماده برداشت است . و اين يعني اينكه مسووليم و مي توانيم خلاقيت خود را بيازماييم .زندگي را مي توان تابلويي سفيد انگاشت كه هر طرحي در آن مي شود زد . مي توان قلمو را گرفت و با وسواسي آميخته به محافظه كاري با رنگ هاي روشن و ملايم مشغول نقاشي شد و يا اينكه مي توان خطر كرد و با آهنگ درون ، با تند ترين رنگها و سريعترين حركات قلمو خلاقيت خود را در آفريدن تابلوي زندگي خويش آزمود . اگر ايمان بياوريم كه زمان مي گذرد و در نتيجه خيلي زود فردا با دستي پر از آنچه كه كاشته ايم سر مي رسد زندگي به يك بازي هيجان انگيز شبيه مي شود . ترس و تقدير دو بلاي خانمانسوزي است كه انسان را از آزمودن بخت خويش محروم مي كنند . شكسپير مي گويد ترسها به ما خيانت مي كنند و ما را از پيروزيهايي كه به احتمال زياد نصيبمان مي شوند محروم مي كنند . اگر ترس در وجود برخي واقعيتي عيني است اما تقدير اعتقادي ويرانگر است كه شبح وار اراده انسان را تخدير مي كند . از عمل و كردار تمام انسانهاي خوب و بد بزرگ ، از هيتلر و چرچيل و استالين تا گاندي و كورش و بودا اينچنين بر مي آيد كه تنها به اراده اعتقاد داشته اند هر چند اگر به زبان چيز ديگري گفته باشند . اگر ايمانمان به تقدير خدشه ناپذير است لااقل در ميان ورقهاي كتاب زندگي لحظاتي را مي توان ديد كه در آنها افسار توسن سرنوشت براي لحظاتي از دستان تقدير رها مي شود ، آنان كه به چنين لحظاتي آگاه و مترصدند عنان را مي گيرند و طي كودتايي زيبا حكومت اراده را اعلام مي كنند .ترس پاسدار سلطنت تقدير است ، در آن لحظاتي كه انتخابي پيش روست و توسن سرنوشت عنان گسيخته و عاصي است تنها ترس است كه ما را از قاپيدن عنان نهيب مي زند .
از رفتن مهستي بيست روز گذشت و از رفتن هايده سالها . اما مگر مي شود هنرمند بميرد . تا دنيا دنياست ما و آيندگان از شنيدن ترانه هايشان شاد و غمگين مي شويم . آنها در لحطات زندگي ما جاريند ، گرچه طبيعت ، آنها را از تنشان گرفت اما آنها در ترانه هايشان جاودان شده اند-نقشي كه آنها بر تابلوي زندگيشان زده اند زيباترين نقشهاست
. .