<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667</id><updated>2012-01-15T04:07:32.135Z</updated><category term='شهلا جاهد، مسعود بهنود، زن، اعدام، تبعیض جنسیتی'/><category term='فساد مالی، نوبت شما، بی بی سی فارسی، کشورهای توسعه نیافته'/><title type='text'>از شهر سارهای مهاجر</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>137</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-7943269473370564574</id><published>2011-04-02T17:53:00.001Z</published><updated>2011-04-02T17:59:22.727Z</updated><title type='text'>چهار سوال از هیلاری کلینتون</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;پیام نوروزی آقای اوباما لااقل در تئوری، از سوی مردم ایران  پاسخی مناسب به شعار "اوباما اوباما یا با اونا یا با ما" تلقی شده است، اما از آنجا که ملت ایران در سی سال گذشته در کوچه های تنگ و پرپیچ و خم تحولات سیاسی بینشی عمیق پیدا کرده و در تمییز وعده های توخالی و مواضع حقیقی ید طولایی پیدا کرده است، هر چند از این پیام استقبال می کند اما همچنان منتظر اقدامات عملی نشات گرفته از این پیام در آینده نزدیک است. حضور خانم کلینتون در برنامه های محبوب و پربیننده "پارازیت" و "نوبت شما" را نیز می توان در راستای همین مواضع امیدبخش ارزیابی نمود. دولت آمریکا که در طی تاریخ کشور ما با اقدامات خود تنها به بی اعتمادی ها دامن زده و بذر تندروی و بنیادگرایی را کاشته است در این برهه حساس بایستی مشخص کند که این گرایش به مردم ایران یک اقدام مقطعی و تاکتیکی و ناشی از شکست مذاکرات پشت پرده با رژیم ایران صورت می گیرد یا یک تغییر استراتژیک در این زمینه صورت گرفته است؟ دولت آمریکا خوب می داند که طی 17 سال تحریم کمرشکن کشور عراق با تشدید فقر اقتصادی و فرهنگی، یاریگر ریشه دواندن تروریسم و بنیادگرایی در این کشور بود و جالبتر آنکه سرانجام نیز برای مبارزه با همین تروریسمی که خود از بانیان تقویت آن بود حضور خود را در عراق و جنگ در آن کشور توجیه می کند. با این توضیح پیامهای اخیر مسوولین آمریکا را به ملت ایران با تحریمهای کمرشکن آن کشور علیه مردم ایران چطور می شود با یکدیگر جمع کرد. برای اختصار چند سوال را برای طرح از خانم کلینتون مطرح می کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- اولین اقدام عملی و موثر دولت آمریکا برای این موضعگیری جدید چیست؟ لازم به ذکر است که این اقدامات بایستی برای مردم جذابیت داشته و دارای ارزشی متناسب با این تغییر موضع باشند. اقداماتی نظیر فرآهم آوردن "پوشش اینترنت همگانی ماهواره ای" که زمانی در کنگره آمریکا مطرح شد اما سرنوشت آن در هاله ای از ابهام فرو رفت را از این قبیل اقدامات می توان شمرد نه فقط چند قطعنامه و بیانیه و یا تحریم چند تند از مسوولین. دولت آمریکا چه اقدامات عملی جذابی در این زمینه صورت خواهد داد؟ سرنوشت پوشش اینترنتی سرانجام به کجا کشید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- محدودیت صدور یا تمدید ویزای برای دانشجویان ایرانی در خارج کشور بخصوص در آمریکا و اخیرا در انگلستان و سایر اروپا کارنامه سیاهی سرشار از بی اعتمادی نسبت به غرب در ذهن جوانان ایرانی برجای گذاشته که از علائم واضح خصومت غرب با ملت ایران محسوب می شود. دولت آمریکا در این زمینه چه برنامه ای را در آینده دنبال خواهد کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- تحریمهای اقتصادی ایران که جیبهای رانتخواران در راس قدرت را انباشته و کمر مردم عادی را شکسته است چه جایی در سیاست جدید دولت آمریکا مبنی بر همراهی با مردم ایران دارد؟ اخیرا دولت آمریکا برای هدفمند کردن و موثر کردن تحریمها اقداماتی موثر از قبیل دخالت برخی چهره های معتمد ایرانی نظیر خانم شیرین عبادی در تنظیم تحریمها نموده است، آیا در پی این اقدام در همه زمینه های تحریمهای اقتصادی و سیاسی راهکارهای مشابه دیگری هم در نظر گرفته شده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- هر از چندگاهی شایعاتی مبنی بر مذاکرات پشت پرده برخی مقامات ایرانی با دولت آمریکا در ایران منتشر می شود که سوابق نشان می دهد برخی از آنها چندان بیراه نیست. این شایعات ضربه های مهلکی به چهره دولت آمریکا نزد مردم ایران می زند و بر بی اعتمادی ها نسبت به دولت آمریکا می افزاید. سوالم این است که دولت آمریکا در پی اظهارات اخیر آقای اوباما چگونه به مردم ایران تضمین خواهد داد که هرگز در هیچ مذاکره ای که در آن حقوق و مطالبات مردم ایران فراموش شده باشد وارد نخواهد شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-7943269473370564574?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/7943269473370564574/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=7943269473370564574&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/7943269473370564574'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/7943269473370564574'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='چهار سوال از هیلاری کلینتون'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-7790732788089347470</id><published>2011-02-03T10:12:00.000Z</published><updated>2011-02-03T10:14:00.415Z</updated><title type='text'>چرا مفتون دانه های برف می شویم؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز چهارده بهمن دوباره برف باریدن گرفته. به قول منوچهری دامغانی: "برلحاف فلک افتاده شکاف / پنبه می بارد از این کهنه لحاف". باز پشت پنجره می رویم و به دانه های افسونگر برف که از لحاف شکافته خدا سقوط می کنند خیره می شویم. سحری است و طلسمی در تماشای دانه های رقصان برف، انگار تمام بارت را تمام قصه هایت را به تک تکشان می سپاری و سبک می شوی. امروز باز فکر می کردم چرا؟ چرا مفتون برف می شویم؟. شاید باریدن برف ناخودآگاه ما را به یاد خاطرات خوب کودکی مثل تعطیلی مدارس و دور هم بودن در خانه گرم، یا یاد برف بازی که از پی آن می آمد می اندازد. شاید این منظره تنوعی برای روح است. شاید منظره ای است پیشکش تمایلات زیبایی شناسانه نوع بشر. یک احتمال دیگر هم هست: بارش برف برای "ذهن صنعتی" که ذهن یک انسان گرفتار و پراسترس امروز است، تسلی و آرامبخشی است. یک نوع سبکباری و بی خیالی در نزول رقصان دانه های برف هست که آدم را آرام می کند. انگار در هر چرخشی فروتنانه به تو می گویند که زندگی چقدر شوخی است. تک تک دانه های برف انگار مرهمی سرد و تسکین دهنده است برای زخمهای انسان مجروح مدرن. اگر دقت کرده باشید نجوم هم چنین حالتی دارد. حتی اگر چیزی از نجوم ندانید با نگاهی به آسمان پرستاره و پهناور کویر یا تصاویر زنده کهکشانها تسکین و آرامشی به آدم دست می دهد. انگار کهکشانها با همه پهناوریشان زمین و ما و تمام دلخوشیها و دغدغه هایمان را تحقیر می کنند و در این تحقیر تسکینی است برای هر یک از ما که تصور می کنیم مرکز عالمیم و دغدغه هایمان واقعیت دارند. در فضای بیکران نجوم خود را میان این همه عظمت ابتدا تحقیر و بعد گم می کنیم و از این گم شدن و هیچ بودن مثل لحظه های ناب مستی لذت می بریم. تماشای دانه های بیشمار برف هم زندگی انسان را با تمام دغدغه هایش تحقیر می کنند. بی خیال و سبکبار از عرش اعلا به ارض سفلی سقوط می کنند، اما رقصان و شادمانه. سرنوشت شومشان را هم با تمام وجود جشن می گیرند و از آن هنری می سازند شایسته تماشا و تحسین، درست مثل مرگ سهراب یا مسیح مصلوب. شاید هم نه! دانه های برف جان دارند. چه کسی می داند فیزیک کوآنتم و آینده علم ما را به جاندار بودن جمادات رهنمون نخواهد شد. مگر مولانا نمی گوید:&lt;br /&gt;او ز سرماها و برف افسرده بود / زنده بود و شكل مرده مي نمود&lt;br /&gt;عالم افسرده است و نام او جماد / جامد افسرده بود اي اوستاد&lt;br /&gt;باش تا خورشيد حشر آيد عيان / تا ببيني جنبش جسم جهان&lt;br /&gt;چون عصاي موسي اينجا مار شد / عقل را از ساكنان اخبار شد&lt;br /&gt;مرده زين سو اند و زان سو زنده اند / خامش اينجا آن طرف گوينده اند&lt;br /&gt;چون از آن سوشان فرستد سوي ما / آن عصا گردد سوي ما اژدها&lt;br /&gt;كوهها هم لحن داودي كند / جوهر آهن بكف مومي بود&lt;br /&gt;باد حمال سليماني شود / بحر با موسي سخن داني شود&lt;br /&gt;مار با احمد اشارت بين شود / نار ابراهيم را نسرين شود&lt;br /&gt;سنگ با احمد سلامي مي كند / كوه يحيي را پيامي مي كند&lt;br /&gt;ما سميعيم و بصيريم و خوشيم / با شما نامحرمان ما خامشيم&lt;br /&gt;چون شما سوي جمادي مي رويد / محرم جان جمادان چون شويد&lt;br /&gt;از جمادي عالم جانها رويد / غلغل اجزاي عالم بشنويد&lt;br /&gt;شاید در میان دانه های بیشمار برف ولوله ای و هیاهویی است که اعماق ناخودآگاه ما آنها را بصورت انرژیهایی مرموز یا تصاعداتی در هوا استشمام می کند و متغیر می شود. هر چه که هست امروز برف می بارد تا ما شادی و سبکباریش را پشت پنجره از او بگیریم و غمهایمان را به او بدهیم و باز در نهاد مرموز و ناآرام جهان خیره شویم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-7790732788089347470?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/7790732788089347470/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=7790732788089347470&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/7790732788089347470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/7790732788089347470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='چرا مفتون دانه های برف می شویم؟'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-3325952193456259886</id><published>2011-01-06T13:15:00.003Z</published><updated>2011-01-06T13:24:27.200Z</updated><title type='text'>گرچه رخنه نیست عالم را پدید/خیره یوسف وار می باید دوید</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;گر راه روی راه برت بگشایند / ور نیست شوی، به هستی ات بگرایند&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;گر زلیخا بست درها هر طرف / یافت یوسف هم ز جنبش منصرف&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;باز شد قفل و در و ره شد پدید / چون توکل کرد یوسف برجهید&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;گرچه رخنه نیست عالم را پدید / خیره یوسف وار می باید دوید&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;تا گشاید قفل و، در پیدا شود / سوی بی جایی شما را جا شود&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;آمدی اندر جهان ای ممتحن / هیچ می بینی طریق آمدن؟&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;تو زجایی آمدی، وز موطنی / آمدن را راه دانی هیچ؟ نی&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;گر ندانی، تا نگویی راه نیست / زین ره بیراهه ما را رفتنی است&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;می روی در خواب شادان چپ و راست / هیچ دانی راه آن میدان کجاست؟&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن / خویش را بینی در آن شهر کهن&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;چشم چون بندی که صد چشم خمار / بند چشم توست این سو از غرار&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;چار چشمی تو ز عشق مشتری / بر امید مهتری و سروری&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;ور بخسبی مشتری بینی به خواب / جغد بد کی خواب بیند جز خراب؟&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;مشتری خواهی به هر دم پیچ پیچ / تو چه داری که فروشی؟ هیچ هیچ&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;گر دلت را نان بدی یا چاشتی / از خریداران فراغت داشتی &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-3325952193456259886?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/3325952193456259886/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=3325952193456259886&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/3325952193456259886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/3325952193456259886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='گرچه رخنه نیست عالم را پدید/خیره یوسف وار می باید دوید'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-8015956501459498595</id><published>2010-12-08T18:42:00.000Z</published><updated>2010-12-08T18:43:45.623Z</updated><title type='text'>شعر یارانه: نوبت حالیدن یارانه داران می رسد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;    نوبت حالیدن یارانه داران می رسد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;    غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;   دارد این یارانه ها استان به استان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست&lt;br /&gt;   موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود&lt;br /&gt;   بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   چند سالی مایه داران حال می کردند و حال&lt;br /&gt;   نوبت حالیدن یارانه داران می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است&lt;br /&gt;   بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند&lt;br /&gt;   این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است&lt;br /&gt;   شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند&lt;br /&gt;   خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:&lt;br /&gt;   خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:&lt;br /&gt;   پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:&lt;br /&gt;   خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک&lt;br /&gt;   تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب&lt;br /&gt;   تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند&lt;br /&gt;   طفکی از دور با چشمان گریان می رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   "مصطفی مشایخی"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-8015956501459498595?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/8015956501459498595/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=8015956501459498595&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/8015956501459498595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/8015956501459498595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/12/blog-post_3888.html' title='شعر یارانه: نوبت حالیدن یارانه داران می رسد'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-5230469619611228078</id><published>2010-12-08T18:03:00.004Z</published><updated>2010-12-08T18:31:00.079Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فساد مالی، نوبت شما، بی بی سی فارسی، کشورهای توسعه نیافته'/><title type='text'>پاسخ برنامه نوبت شما - درباره فساد مالی در کشورهای توسعه نیافته</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-family: times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;فساد مالی، به عنوان یکی از موانع رشد در کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته شناخته می شود. پدیده ای که خود زاده توسعه نیافتگی، فقر و مشکلات ساختاری حکومت ها است. البته فساد مالی در کشورهای توسعه یافته هم وجود دارد اما گستردگی، حجم فساد و نوع برخورد با آن در کشورهای مختلف تفاوت دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا فساد مالی و اداری در کشوری که شما زندگی می کنید وجود دارد؟ برخورد دولت ها، رسانه ها و شهروندان با موارد مختلف فساد مالی در محل زندگی شما چگونه است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گزارش سازمان بین المللی شفافیت که به بررسی وضعیت فساد اداری-مالی در کشورهای مختلف می پردازد، دانمارک، نیوزلند و سنگاپور پایین ترین میزان فساد مالی را داشته اند و برمه، افغانستان و عراق بیشترین آمار فساد مالی را داشته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما چرا فساد مالی در برخی از کشورها بالا و دربرخی از کشورها پایین است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایران و افغانستان در آخرین گزارش سازمان بین المللی شفافیت به ترتیب در رده های صد و چهل شش و صد و هفتاد وشش فساد اداری-مالی در دنیا قرار گرفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا یافته های گزارش سازمان شفافیت بین الملل درمورد میزان بالای فساد مالی در کشورهای ایران و افغانستان با مشاهدات شما همخوانی دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما چگونه می شود فساد مالی را در کشور شما کاهش داد؟ نقش و مسئولیت شهروندان در کاهش فساد اداری چه می تواند باشد؟&lt;br /&gt;............................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیاده خواهی انسانها در دنیا حد و مرزی نداره، چه این انسانها در عراق، ایران یا افغانستان باشند چه در نیوزیلند و چه در هر کجای دیگه ای که آمار فساد مالی پایین برآورد شده. هر چند شاخصهایی که میزان فساد در کشورها توسط اون اندازه گیری شده لا اقل برای من شفاف نیست اما میشه به لحاظ شهودی گفت که فساد مالی در حال حاضر در ایران خیلی بالاست و هر کسی میتونه اون رو چه در ادارات چه از داد و بیداد بی حاصل مقامات قضایی لمس کنه. اما به نظر اونچه که این انسان زیاده خواه رو در بعضی کشورها از زیاده خواهی به زیان حق و حقوق جامعه بازداشته و موجبات سلامت نظام دولتی و اداری رو فرآهم آورده چند عاملش اینها هستند:&lt;br /&gt;1- وجود مراکز متعدد قدرت: منتسکیو معتقده تنها چیزی که میتونه یک قدرت رو مهار کنه یک قدرت دیگه است. بنابراین سلامت یک جامعه و کنترل مراکز قدرت یک جامعه در گرو تعدد مراکز قدرت هستش که همه بصورت یک شبکه همدیگه رو کنترل می کنن و زیر نظر دارن. مثلا مطبوعات آزاد یکی از اون مراکز قدرت موثر هست که چشم وجدان جامعه است و در کشورهای آزاد به دقت افراد و کانونهای قدرت رو زیر نظر داره و در صورت مشاهده فساد کوس رسوایی اون فرد یا مرکز قدرت به صدا در میاد.&lt;br /&gt;2- استقلال قوا: هر چند که این هم از مصادیق شقه شقه شدن قدرت مطلقه به مراکز متععد قدرت هستش اما صرفا تعدد مراکز قدرت در حکومت رو مد نظر داره که این قوا در صورت استقلال میتونن نقش کنترلی موثری بر فساد در قوای دیگه بازی کنن. مثل یک قوه قضاییه مستقل که متاسفانه کشورهایی مثل کشور ما ازش بی بهره هستن.&lt;br /&gt;3- دولت حجیم و بخش خصوصی کوچک و ضعیف از عوامل دیگه تشدید کننده فساده. از اونجا که سودآوری و راندمان در بخش خصوصی که مسولیت تامین مالیش با خودشه بسیار حیاتی و مهمه در این شرکتها با نظارت و برنامه ریزی دقیق و سفت و سخت حداکثر استفاده رو از منابعش بکنه و این شرکتها مجالی برای جولان فساد نمی گذارن. اما در مقابل در مراکز دولتی که بودجه توسط دولت تامین میشه و کارآیی چندانی هم بخصوص در جامعه ای مثل جامعه ما که اساسا "مطالبه محور" نیست از اون انتظار نمیره، پول کلانی که جا به جا میشه مسوولیت و کنترل کمتری جلب می کنه و همین عامل منشا فساد میشه.&lt;br /&gt;به نظر من این 3 عامل از عوامل عمده فساد در کشورهای توسعه نیافته است. نقش مردم یک جامعه در کاهش فساد هرگونه مطالبه ای است که مربوط به توسعه سیاسی و اقتصادی میشه، از قبیل انتخابات سالم و آزاد، بهره مندی از مطبوعات آزاد، و این قبیل مطالبات.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-5230469619611228078?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/5230469619611228078/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=5230469619611228078&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/5230469619611228078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/5230469619611228078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/12/blog-post_08.html' title='پاسخ برنامه نوبت شما - درباره فساد مالی در کشورهای توسعه نیافته'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-7485861319470263373</id><published>2010-12-05T18:15:00.003Z</published><updated>2010-12-05T18:22:40.026Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهلا جاهد، مسعود بهنود، زن، اعدام، تبعیض جنسیتی'/><title type='text'>آن چهار قربانی - نوشته مسعود بهنود</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;شهلا جاهد اعدام شد. نه سال با این سرنوشت چانه زد. حرف زد، راست و دروغ گفت. هر چه گذشت چنگ انداخته بر ریسمان زندگی، بیشتر خواست بماند. و حالا که خبرش رسید. نگاهم به دو نامه از وی افتاد. بهتر دیدم مقاله ای را که چند سال قبل نوشتم، دوباره بگذارم بخوانید. این بار سخن های درست و خوبی به قلم چند نفری خوانده ام از جمله بهاره خانم رهنما و ترانه علیدوستی که از زاوایای بهتری به این داستان غم انگیز نگریسته اند. برایم از همه بدتر عکسی بود که معشوق شهلا و شوهر لاله را نشان می داد بعد از امضای نامه ای که بدون آن شهلا اعدام نمی شد، عکس ها او را نشان می دهد بعد از حضور و تماشای اعدام شهلا که دارد می خندد و عازم است تا به هواپیمائی برسد که وی را به قطر برساند. از زیر بار سنگین نگاه ها بگریزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته بودند شهلا بعد از آن که زاری ها کرد تا بلکه صاحبان دم ببخشندش و بگذارند زندگی کند، و نشد، و کشان کشان به سوی دار برده می شد حتی نگاهی هم به ناصر نکرد. در فیلمی که از دادگاهش دیدم، وقتی وکیل مدافع و رییس دادگاه حرف می زدند زیر چشمی نگاهی مهربان می کرد به معشوق خود. صدایش را نازک می کرد و می گفت بارک الله آقا ناصر. راست میگی راست میگی. اما این بار گویا چهارشنبه رسیده بود و چنان که بخشش نصیب وی نشد اما هم یک نگاه را دریغ داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا کبری در انتظار است و شهلا که موضوع این یادداشت است در خاک تیره خفته. چنان که آن دختر بی گناه لاله هم که قربانی عشق و حسادت شد.و مادر شوهر کبری هم. چهار زن از دیدگاه من انگار به هزاران زن قربانی در تاریخ مرد سالار این سرزمین پیوسته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پريروز کبری بود و ديروز حراج دختران ايرانی در بيرون مرزها و امروز شهلاست. اين ها به ظاهر با هم شباهتی ندارند. ماجرای حراج و فروش دختران، تن فروشی آن ها در داخل مرزها و در بيرون از آن ها حکايتی است که به حکم اعدام نمی رسد اما در بطن خود اعدام است، کشتن جسم و جان زنانی که می توانستند به عروسکی و برده ای و وسيله ای تبديل نشوند و از جمله انسان ها بمانند و امانت هستی را همچون همتايان خود به عزت به دوش بکشند. از نظر حقوقی، کبری و شهلا هر دو قاتلند و هر دو زنی را کشته اند و حکم اعدام دريافت کرده اند و اگر به قول مادر کبری "امام زمان دخالتی نکند" قصاص می شوند. آری همين است حکم کسی که کسی را کشته باشد در کشورهائی که مجازات اعدام در آن ها جاری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در زير پوست حکايت آن تن فروشی ها و بردگی ها و هم ماجرای اين دو زن جوان، بخشی از دردمندی زنان ايرانی درج است که نمی توان از آن آسان گذشت. حاکميت مرد سالاری بر قانون و بر عرف جامعه، ظلمی را بر زنان هموار می دارد که صورت مساله ای جدی است برای آن ها که به سرنوشت اين کشور و اين جامعه انديشه می کند. کمتر فايده ای که طرح اين پرونده ها و شرح اين دادگاه ها دارد، همين جاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کبری و شهلا نمی توان گذشت. آن ها گرچه دو سرگذشت جدا دارند، کبری را فقر سياه از خانه ای که مادرش هم در آن قربانی است و جز کتک و فرياد وتوهين چيزی نصيب نمی برد، بيرون می کشد، تن فروشش نمی کند به ظاهر اما، به خانه ای می برد که در آن مردی بيست و سه سال بزرگ تر از وی، پس از دو بار ازدواج حاضر است سرپناهی در شميران به او بدهد، پدر کبری از جهت راحتی خيال به ورقه ای رضايت می دهد که دختر بيست ساله اش در اختيار آن مرد باشد. و وقتی هم در می يابد که دخترش با آن مرد همبستر شده باز تنها کاری که می داند اين است که راهی فراهم کند که دخترک متعه شود و در آن خانه شميران بی آن که ابرو ببازد، بماند. جائی که تحقير هست و آزار ولی باری انگار هنوز بهتر از آن جهنمی است که فقر سياه ساخته، اما به همين هم روزگار بدکردار رضايت نمی دهد و او را بيرون می اندازند. تنها راه در اين جا بازاضافه شدن بر همان فوج تن فروشان است. و يکی شدن بر خيل کسانی که با همين شروع به زن خيابانی تبديل می شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کبری اما به ظاهر اين کاره نيست که با التماس و با خوردن قرص های خواب آور می خواهد در آن خانه بماند. و در اين جاست که مانع نود ساله را که مادر شوهر باشد می کشد. اگر چنين نمی کرد و به خيابانی شدن تن می داد الان نامی از وی به ميان نبود. مادر شوهر را نکشته بود و در زندان هم نبود. اما باری خود را کشته بود، مانند آن هزاران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهلا از جای ديگر می آيد، اما دريغ که به همان نقطه می رسد و در اتاق انتظار مرگ می نشيند. او به ظاهر از خانواده شهری است، فقر زده نيست، عادی است مانند هزاران چون خود و به تلويزيون نگاه می کند، عکس هنرپيشه ها و قهرمانان محبوب خود را جمع می کند و به ديوار اتاق هم می چساند و چون راهی می يابد در سيزده سالگی از راه مدرسه ادوکلنی می خرد و به ديدار قهرمان محبوب خود می رود. و از اين جا گرفتار عشقی می شود که او را می برد و در جوانی تبديل می کند به وسيله ای، جااندازی، خود فدا کرده ای، عشق ارزان فروخته ای، که برای معشوق خود همه کار می کند و هر خواست نهان او را اجابت می کند تا از دستش ندهد، که معشوق او هم مرد است و شانی مردانه دارد در اين جامعه مرد سالار و هم شهرتش می تواند شان را دو چندان کند و بخواهد هر چه می خواهد. هيچ کس را به ظاهر در اين راه طولانی پروای دخترکی نيست که دارد با عشقی بزرگ می شود ممنوع، اين عشق در جان او مدام مشتعل تر می شود بی آن که آينده ای در آن جست وجو شود. به باورم شهلا هم اگر نه مانند حالا که به تسامح دادگاهيان " همسر صيغه" کسی خوانده می شود، راهی خيابان می شد باز نه نامی از وی بود و نه لاله [ همسر ناصر و رقيب خود] را بی گناه کشته بود، و نه در زندان بود، می شد يکی از هزاران. نامش و عشقش و سرگذشتش گم می شد در غبار روزگاران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين کجاست که نيمی را که "نر" آفريده شده اند امکان خريد و در اختيارگرفتن و به هر کاری واداشتن نيم "ماده " می دهد، و برای آن نيم ديگر انسان، چاره جز خيابانی و برده شدن و يا در اتاق انتظار مرگ نشستن نمی گذارد. اين همان تفکری است که موی نيمه ای را برای آن که نيمه ديگر وسوسه نشود پوشيده می خواهد، دريای را برای بستن راه اين سوسه و وسوسه ديوار می کشد، ورزشگاه ها را به روی اين نيمه انسان می بندد و حضور او را در پارک ها و مراکز عمومی تحت نظر می گيرد، اما چندان که از تنش می گذرد و به جان او می رسد، ديگر نه به عرف و عادت و نه به قانون حمايتش نمی کند. در دو راه سرنوشت رهايش می کند که يا خيابانی شود و خود بکشد، يا به سرنوشتی درافتد که جز کشتن ديگری برايش چاره نماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حکايت های جنائی در همه جوامع هست. قتل هست. تجاوز هست. غيرت وحسادت هست. اما در پس زمينه آن نمی توان گفت که نيمه ای قربانی هميشگی است. اين تصادفی نيست که هم در پرونده شهلا جاهد و هم در پرونده کبری رحمانپور، قاتل و مقتول، و هر دو قربانی زن هستند. حالا از آن افسانه نوروزی و از آن هشت زن خيابانی که سعيد حنائی کشت و نزديک بود قهرمان ملی غيرت شود، در می گذريم. سئوال اين است تا کی بايد درد و هزينه عقب افتادگی فرهنگی را زنان به دوش بکشند. اين سووالی است که با خواندن خبر گسترش روسپی گری و تن فروشی زنان ايرانی، با خبر صدور حکم اعدام افسانه ها، کبری ها و شهلا ها، هر روز آدمی از خود می پرسد. آيا جوابی هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهلا در نامه ای که نوشته و توسط یکی از زندانی های تازه به در آمده برایم فرستاده شد، نشان می دهد که رمان می خواند. نشان می دهد خیلی رمانتیک است. دلش می خواسته یا می خواهد نویسنده شود. نوشته است زمانی بود که دلیلی داشت تا خودم را فدائی عشق بدانم اما هزار دلیل دارم که زندگی بخواهم، دلم می خواهد من هم یک روز برای یک روز شده خوشبختی را حس کنم. ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روزی بعد&lt;br /&gt;الان دردم اين است که کبری را می خواهند اعدام کنند. پيش از اين نيز از او نوشته ام دختر چنان دانا و چنان اهل زندگی است و چنان خوب حرف می زند که قاضی را به گريه می اندازد. قاضی همتيار جلسه دادگاه را تعطيل می کند. چنان است که در زندان همه زندانبانان و از جمله آن قاضی که بايد دی ماه بر دار او نماز می خواند از کار می ماند، زندانبانان بهانه می آورند که طناب نيست و آن دگری دليل می آورد که نمی توان مسلمان را بی وصيت اعدام کرد. در پشت در زندان مادر کبری به پای صاحبان خون می افتند که وکالت به مينا خانم داده اند، خواهرداماد و دختر مقتول.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان فقر سياه است دخترک که حالا 24 سال دارد – متولد سال شصت است – همسن های او نشسته اند در دانشکده و دارند حقوق می خواند اما او در زندان است و مانند حقوقدان و وکيلی چنان که آقای خرمشاهی وکيلش می گويد نه از خود که از عمق درد می گويد و نه خود که جامعه را و همه را به محاکمه می کشد. فقر سياه است که دخترک را در شانزده سالگی برای مدتی به خانه مردی فرستاده چهل سال بزرگ تر از خود - تا اگر بعد دو هفته او را پسنديد به عقدش در آيد – معامله به شرط چاقو که سرانجام هم به شرط چاقو پايان می گيرد -. چه بی رحمی انسان چطور امکان پذير شد که بستر عشق را با بستر اجبار و درد و فقر جا به جا کنی. باشد از اين هم گذشتيم که انگار سرنوشت دختران و زنان ماست. حالا دخترک را از خانه بيرون کرده اند با 20 هزار تومان در تجريش پياده شد کالائی که مستهلک شد در 19 سالگی. نمی گرئی از اين درد، اين همان تجريش است که روزها می روی و از بازارچه اش خريد می کنی و در پارکينگش بر سر جا دعوا داری و در دهانه اش مردم فرياد می زند ماهی سفيد. کرفس تازه آورده اند و کاهوی بابل پيچ در پيچ. نمی گری که در آن ميان دخترک رها شده که برو به خانه بابات. نمی بينی دخترک در جائی که او را فروختند جائی ندارد که آن خود قصه و غصه ديگری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خريد کرده ای و داری در ميان برفی که کوه پايه های شميران را سفيد پوش کرده است باز می گردی. پسرک در سبدی خريدهايت را می آورد دم ماشين. فشار بده اين دستگاه اتوماتيک را در را باز کن، بگذار پسرک خريدهايت را در صندوق عقب جا بدهد. آه راستی از نانوائی حسن آقا يادت رفت نان دو بار تنور و خشگه پز را ... اما نديدی دخترک که صورتش مهتابی رنگ است رها شده در کنار ميدان. نمی داند به کجا بايد رفت. چرا از اين بی ام دبليوها که مدام جلو دختران و زنان ترمز می زنند جلويش نايستاد که فريبش بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری امروز بايد به اين هم رضا داد چون دست کم دخترک را از رفتن به خانه ای که چند ماه در آن بوده باز می داشت خانه ای که بايد در آن جا دستش به خون پيرزن آلوده می شد. آن جا خانه ای است که دخترک تصور می کرد خانه بخت اوست. صبح ها گل در گلدانش می کاشت و در خيال خود را در ميان بچه ها در خانه شميران تصور می کرد، مثل همه همسايه ها که بچه هايشان را با ماشين به مدرسه و مهد کودک می برند. اما حالا خيلی ساده دارند تو را از خانه آرزوهايت دور می اندازند. خواهرهای علی رضا دوستت ندارند، مادرش دوستت ندارد هر چه محبت می کنی فايده ای ندارد. فهميده اند که برای گرمای خانه و برای ثروتشان به آن جا پناه آورده ای، فروخته شده ای، از نگاهت پيداست و آن ها از تو بی زارند و حالا همان بيست هزار تومان هم باجی است به وجدان زخم خورده که در کفت نهاده اند برو دختر. کجا. به همان خانه که پدرت در آن جا تو را فروخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اين جای داستان شرح درد است. کبری به خانه باز می گردد، کليدش در دست اوست. می چرخاند در قفل و وارد می شود و روسری از سر بر می دارد. من آمدم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اين جا چه می گذرد. خانواده مقتول می گويند کبری با ضربات چاقو پيرزن را بی رحمانه کشت و کبری می گويد پيرزن به من حمله کرد که چرا به خانه آمدی... اصلا بگذار روايت بد را بپذيريم. يکی بپرسد در خانه پدری چه گذشته که نمی خواهد به آن جا برگردد. کبری در دادگاه چه می گويد که قاضی «عينک از چشم بر می دارد و چشم پاک می کند و جلسه دادگاه را می بندد» نوشته اند که کبری می گويد من مادر علی رضا را نکشتم فقر کشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندان جای گرم تری است، جائی که می توانست به انتظار نشست. و به سرنوشت هزاران کبری فکر کرد که دل بازگشت نداشتند و سوار بی ام دبليو شدند. می توانست دختر برود و هتلی بگيرد اگر به زنی تنها اتاقی بدهند و در آن جا همان کاری را بکند که صدها مانند او می کنند. خودش را بکشد. هزار کار می توانست کرد جز آن که کرده است و حالا در بند قاتلين زندان زنان اوين چه داستان ها از اين و آن می شنود. دخترک از کتابخانه زندان کتاب ها گرفته و خوانده، همان کار که می خواست در خانه پدری و در خانه شوهری بکند و روزگارش مجال نداد.&lt;br /&gt;عکسش را نگاه کنيد. از چهره اش فهم پيداست. شرحش را بخوانيد می خواهند دارت بزنند دختر. در جامعه ای که آن قدر ثروتمندست که از يک قرن پيش صدها تن با آن مشق قدرت کرده اند، تازه خواسته اند دنيا را هم اصلاح کنند می خواهند تنت را که يک بار هم فروخته شده بود به دار بياويزند. دختر گريه نکن بگذار ديگران به جايت بگريند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به فکر مادرش هستم که سه ماه پيش ساعت شش صبح خودش را از بی درکجائی که در آن خانه دارد رسانده بود جلو اوين. حالا دمی به سرنوشت او فکر کن اگر بتوانی فکری کنی. مادری را در نظر آور که در سال شصت، همان زمان که جنگ خيابانی شروع شده بود و جنگ هم بود دختری به دنيا آورد و قرانی در گوشش خواندند و نامش را گذاشت کبری، در فقری سياه بزرگش کرد. چه خوب که کوپن بود و رفت در صف ايستاد و شير خريد تا دخترکش بزرگ شود و هنوز جنگ بود که او را به مدرسه فرستاد. پدرش مخالف بود. اما مادر بيچاره به زور و پنهانی او را گذاشت درس بخواند تا در شانزده سالگی پدر بتواند در بازار برده فروشان به راحتی بفروشدش. حالا که 23 سال گذشته مادر به دست و پا اين و آن می افتد. خانواده مقتول و شوهر دخترکش را نمی شناسد از اين و آن می پرسد مينا خانم کيست تا به پايش در افتد. علی رضا که آمده است تا شاهد اعدام باشد. اعدام کسی که او مطابق قانون او صاحب دمش هست.... اين مادر چه می کشد از گردش روزگار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا به حال سه بار رييس قوه قضاييه به دادش رسيده و از مرگش نجات داده شايد حرارت مينا خانم کم شود. شايد آن ها از کين جوئی دست بردارند. اما سرنوشتش معلوم نيست. در نامه ای خواستار آن شده که اگر واقعا راهی نيست زودتر راحتش کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم می توان آرام و مودب به راه افتاد و نوشته ای بر سر دست گرفت و بر آن نوشت آی آدم ها... يک نفر در آب دارد می سپارد جان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://behnoud-blog.blogspot.com/2010/12/blog-post.html"&gt;وبلاگ مسعود بهنود&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-7485861319470263373?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/7485861319470263373/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=7485861319470263373&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/7485861319470263373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/7485861319470263373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='آن چهار قربانی - نوشته مسعود بهنود'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-6139836504254605114</id><published>2010-11-18T13:33:00.006Z</published><updated>2010-11-18T13:46:02.779Z</updated><title type='text'>مارکس در یک پاراگراف</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;همیشه وقتی به مارکس فکر می کنم یا چیزی در موردش می خونم یک اقیانوس ایستاده مقابلم تصویر میشه که عقاید ایدیولوژیک سیاسی از قبیل کمونیسم عظمت اون رو تحت الشعاع قرار داده. اگر از این بگذریم که سه فرزند او جمعا 45 سال عمر کردن و مادر و همسرش هم مقابل چشماش جان دادن و دوره های زیادی رو تحت تعقیب سیاسی یا فشار فقر و گرسنگی گذروند و یا اینکه تنها 40000 کتاب رو در کتابخانه بریتانیا تورق کرده بود، به مغز تفکرش باید بپردازیم. مارکس در فلسفه اش المانهای مختلفی داره اما بدنه دستگاه نظریش به این شکله:&lt;br /&gt;او حیات اجتماعی رو دارای یک بخش &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;زیربنا&lt;/span&gt; و یک بخش&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; رو بنا&lt;/span&gt; می دونست. بخش زیر بنا همون اقتصاد و هستی مادی انسانها بود و بخش روبنا آگاهی، فرهنگ، هنر، سیاست و این قبیل چیزها بطوریکه همیشه این زیر بناست که روبنا رو تعیین می کنه. یعنی جایگاه شغلی، اقتصادی و طبقه ای یک فرد هستش که نحوه تفکر و سلیقه های فرهنگی و مشی زندگی اون آدم رو تعیین می کنه نه بالعکس. از اونجا که مارکس همین ایده رو به کل جامعه تعمیم میده به نوعی یک آدم ماتریالیسته که تفکر و فرهنگ رو تابع اقتصاد و هستی مادی میدونه. مارکس چند مرحله تاریخی رو که بخشی بر جهان گذشته و بخشی پیش روست ذکر می کنه: دوره کمون اولیه-دوره فئودالی-دوره سرمایه داری-دوره کمونیسم. تمام هم و غم مارکس اینه که زمانی فرابرسه که انسانها از کار اجباری و استثمار شده رهایی پیدا کنن و به "کار آزاد" متناسب با علایق و استعدادهاشون مشغول بشن و درست به همون اندازه که کارشون ارزش داره دستمزد دریافت کنن نه مثل دوره استثماری سرمایه داری که سرمایه دار از مازاد کار کارگر می دزده و حقوقی کمتر از اون چیزی که کارگر تولید کرده بهش میده. به عبارت دیگه سود سرمایه دار از دزدی ارزشی بدست میاد که کارگر در کالای تولیدی متبلور کرده. علاوه بر اون چون کارگر ناچار به تولید یک کالای خاص هستش از کارش و از محصولش بیگانه است و نمی تونه خودش رو در کالای تولیدیش ببینه و از خلاقیتش لذت ببره که مارکس از این پدیده به "از خود بیگانگی" تعبیر می کنه. در کمونیسم نهایی مارکس که مدینه فاضله اوست هر انسانی بسته به علایق و استعدادش اون چیزی رو که دوست داره تولید می کنه و به اندازه ارزشی که تولید می کنه دستمزد می گیره. مارکس یک فیلسوف عملگراست که معتقده کار فیلسوفان تا کنون تفسیر جهان بوده اما از این به بعد بایستی تغییر جهان باشه و پیامد این طرز تفکرش رو می تونیم در طوفان تحولات و تغییرات و جنگهایی که بعدها با ظهور حزب کمونیسم رقم می خورد شاهد باشیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-6139836504254605114?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/6139836504254605114/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=6139836504254605114&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6139836504254605114'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6139836504254605114'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='مارکس در یک پاراگراف'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-227062220772783222</id><published>2010-03-21T10:59:00.003Z</published><updated>2010-03-21T11:02:25.606Z</updated><title type='text'>سال نو مبارک</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S6X8N3HnhlI/AAAAAAAAARQ/xSXaGHg9SPw/s1600-h/7sin.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 305px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S6X8N3HnhlI/AAAAAAAAARQ/xSXaGHg9SPw/s400/7sin.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5451040239066252882" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از گل وا شده ی دورترین بوته خاک,&lt;br /&gt;به تو ای خوب سلام!&lt;br /&gt;حالت آیا خوب است؟&lt;br /&gt;آسمانت آبی است؟&lt;br /&gt;همه چیز اینجا خوب: نی لبک می خواند,&lt;br /&gt;قاصدک می رقصد,&lt;br /&gt;باد عاشق شده است!....فکر من باش که من فکر توام.&lt;br /&gt;نوروز مبارک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-227062220772783222?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/227062220772783222/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=227062220772783222&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/227062220772783222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/227062220772783222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/03/blog-post_21.html' title='سال نو مبارک'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S6X8N3HnhlI/AAAAAAAAARQ/xSXaGHg9SPw/s72-c/7sin.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-6431716630110360700</id><published>2010-03-10T14:07:00.001Z</published><updated>2010-03-10T14:09:42.189Z</updated><title type='text'>آزادی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم برای نوشتن اینجا تنگ می شود. اما سعی می کنم زنده نگهش دارم تا بهار آزادی. هر از گاهی که مقاله جالبی پیدا کنم یا بنویسم میگذارم اینجا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-6431716630110360700?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/6431716630110360700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=6431716630110360700&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6431716630110360700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6431716630110360700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='آزادی'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-6236288181172373724</id><published>2010-02-25T18:50:00.000Z</published><updated>2010-02-25T18:51:16.547Z</updated><title type='text'>سکس در زمین دیگران</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" class="entry-author"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span class="entry-source-title-parent"&gt;from &lt;a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fradiozamaaneh%2FMTcd" class="entry-source-title" target="_blank"&gt;Radio Zamaneh&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;span class="entry-author-parent"&gt;by &lt;span class="entry-author-name"&gt;admin@radiozamaneh.com (Radio Zamaneh)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ساحلی در گامبیا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سدار نوجوان شانزده ساله گامبیایی به دندان‌های ردیف و سفیدش، اندام کشیده و بلند، شانه‌های پهن، پوست تیره و براقش مغرور است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;او برروی شن‌های داغ ساحل درازکشیده و چشم به آسمان آبی و صاف دوخته است. گاهی به ساعت سیکوی گران‌قیمتش نگاه می‌کند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نیم ساعت دیگر هواپیمایی از هلند بر زمین خواهد نشست. و او با گروه جدیدی از زنان سفید و موطلایی که پس از چند روز آفتاب گرفتن شکلاتی کم رنگ خواهند شد، آشنا می‌شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سدار باز به ساعتش نگاه می‌کند و زیر لب اسم جدیدیش را مزه مزه می‌کند. :پیتر، پیتر. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;او هم ساعت سیکو و هم اسم جدیدش را مدیون، هان‌که، خانم شصت ساله هلندی است که ماه گذشته در ساحل دریا با او آشنا شد و سه هفته‌ای را با او گذراند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هان‌که دست و دلباز و مهربان بود. سدار اطمینان دارد که یکی از این روزها، هان‌که، برخواهد گشت و او را با خود خواهد برد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;او زنان هلندی را دوست دارد. چون هم راحت‌تر خرج می‌کنند، هم مهربان‌اند و هم روزی چند ساعت او را به حال خودش می‌گذارند، تا به کارهای دیگرش برسد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سدار از زنان انگلیسی بیزار است. آن‌ها پرحرف، پرمدعا و حسوداند. حالا دوسالی می‌شد که سدار فقط دوروبر زنان هلندی می‌پلکید و می‌دانست که بالاخره یکی از آن‌ها او را با خود به هلند خواهد برد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;کافه‌ای در امستردام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هان‌که و ماریا در کافه‌ا ی در آمستردام نشسته‌اند و آهسته دردودل می‌کنند. هان‌که در مقابل سوال ماریا که می‌پرسد از کجا می‌دانی که پسره هجده سال داشت می‌گوید: یعنی می‌خوای بگی من فرق یک پسربچه را با یک مرد نمی‌دانم؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماریا باز یادآوری می‌کند:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;«داشتن رابطه جنسی با افراد زیر هجده سال در اکثر کشورها جرم است. می‌فهمی، تازه باید از ایدز هم ترسید». &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هان‌که با پرخاش می‌گوید: «آخه این احمقانه نیست که ما با معیارهای خودمان در مورد آن‌ها قضاوت کنیم. در افریقای سیاه مردها زود بالغ می‌شوند و حتی در شانزده سالگی ازدواج می‌کنند». &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد آهی می‌کشد و می‌گوید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;«تازه به فرض هم که زیر هجده سال بود، آسمان که به زمین نیامده چون می‌توانی این را به حساب کمک‌های انسانی و فردی ما به کشورهای درحال توسعه هم بگذاری، سیر کردن یک شکم گرسنه در ازای چند روز عشق وحال»! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه جرمی چه گناهی! پسره خوب می‌دانست که در حال چه کاری است و کسی هم او را مجبور نکرده بود. تا پایت را توی ساحل می‌گذاشتی فورا سر و کله چندتای‌شان پیدا می‌شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوب اگر من چند روزی یک خانواده فقیر را بتوانم غذا بدهم و در مقابل خودم هم بعد از چند سال تنهایی کمی سرحال بیایم چه عیبی دارد، ها، یک معامله عادلانه و منصفانه. به هیچ جای دنیا هم برنمی‌خورد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماریا سرش را با تاسف تکان می‌دهد و از دوستش می‌خواهد که با روان‌شناسی در این مورد گفت‌وگو کند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/sex-turisten.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;فردگرایی روزافزون، تنهایی و رفاه، از دلایل عمده در خرید سکس هستند. آن‌ها حالا با مسافرت به کشورهای دور مثل مردان می‌توانند سکس را بخرند و از آن لذت ببرند. بدون آن‌که نگران قضاوت دیگران باشند&lt;/span&gt;    &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوابق رسمی فروش سکس به زنان توریست غربی به سال ۱۸۴۰ برمی‌گردد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در میانه قرن نوزدهم زنان اروپایی مرفه به جهان‌گردی و رفتن به آسیا و افریقا جلب شدند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داشتن رابطه عشقی آزاد با غیراروپاییان در جریان جنگ اول جهانی افزایش یافت و نویسندگان بزرگی مثل هنری جیمز و ا.م. فورستر با الهام از ماجراهای عشقی زنان جهان گرد با مردان افریقایی و آسیایی رمان‌هایی هم نوشتند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عصر ملکه ویکتوریا در انگلستان دوران رواج اخلاقیات و محدویت‌های جنسی بود. هنجار غالب و موردپسند جامعه هم خویشتن‌داری، وفاداری و حفظ ازدواج به هرقیمت بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما در اواخر قرن نوزدهم با اوج گرفتن جنبش‌های حق رای زنان در اروپا، ایده آزادی‌های فردی و اجتماعی زنان به تدریج گسترش یافت و اغلب زنان مرفه به مسافرت‌های دور و دراز می‌رفتند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درواقع زنان انگلیسی پیش‌کسوتان ایجاد رابطه عشقی با غیراروپاییان بودند. رفتاری که بعدها در میان زنان کشورهای دیگر غربی هم رایج شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در طول جنگ دوم جهانی توریست‌های زن غربی بیشتر به هند، نپال و تایلند می‌رفتند. اما روابط عشقی آن‌ها بیش‌تر محدود به افراد مرفه بومی مثل مهاراجه‌ها در هند و یا تایلند بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از جنگ تا دهه شصت قرن گذشته یک افت قابل توجه در این زمینه دیده می‌شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از اوج‌گیری موج دوم فمینیستی در اوایل دهه هفتاد در قرن بیستم، انقلاب جنسی و افزایش آزادی‌های اجتماغی زنان، موج تازه‌ای از رمانس های دوران تعطیلات در ساحل‌های گرم به‌راه افتاد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زنان کانادایی به جزایر باربادس و زنان سوئدی به اسپانیا، یونان، یوگسلاوی، افریقا به خصوص به گامبیا برای تعطیلات می‌رفتند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در سال‌های نود قرن گذشته بازار تازه‌ای برای زنان ژاپنی و تایوانی در سواحل بالی در اندونزی و تایلند به‌وجود آمد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروزه مراکش، نپال، اکودور ، کستاریکا و مکزیکو از کشورهای موردعلاقه زنان سفید هستند. در این کشورها درصد مردان بی‌کار سیار بالاست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در سال‌های اخیر بیش‌تر این زنان میان سال پنجاه به بالای اروپایی و امریکایی هستند که برای داشتن سکس با جوانان به کشورهای فقیر افریقایی می‌روند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داشتن رابطه جنسی با افراد زیر هجده سال در بسیاری از کشورها جرم محسوب می‌شود. و در صورت دستگیری فرد مجرم هم در محل انجام جرم و هم در کشور خودش مجازات می‌شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به‌طور معمول اغلب این مردان هستند که برای دستیابی به سکس ارزان و یا سوء‌استفاده جنسی از کودکان به کشورهای فقیر می‌روند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما در ده سال اخیر درصد زنانی که برای داشتن معشوقه‌ای در دوران تعطیلات به افریقا می‌روند به‌شدت رشد کرده است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هرچند که آمار دقیق رسمی در این مورد وجود ندارد. نوجوانانی که خود را برای سکس عرضه می‌کنند اغلب زیر هجده سال و خیلی فقیرند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زنان در مقابل دادن هدایای مانند لباس و غذا، خریدن لوازم صوتی و غیره درمقابل از این نوجوانان سوء‌استفاده جنسی می‌کنند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این روزها زنان جویای سکس اروپایی بیشتر در تعطیلات به گامبیا، کنیا، غنا و افریقای جنوبی می‌روند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در این میان سواحل گامبیا به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مکان‌های عرضه سکس برای زنان میان سال معروف شده است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در گامبیا نود درصد مردم مسلمان هستند و ۶۱ درصد زیر خط فقر زندگی می‌کنند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قیمت متوسط گذراندن شبی با یک جوان بین پنجاه تا صد دلار است. در اروپای جنوبی، ترکیه و دریای کاراییب معمولا مردان در مقابل عرضه خود خواهان دریافت پول نیستند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هم‌جنس‌گرایان زن خواهان رابطه هم معمولا در یونان، تایلند و اندونزی دیده می‌شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جامعه‌شناسان عوامل متعددی را در روی آوردن زنان مسن اروپایی به خرید سکس موثر می‌دانند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فردگرایی روزافزون، تنهایی و رفاه، از دلایل عمده در خرید سکس هستند. آن‌ها حالا با مسافرت به کشورهای دور مثل مردان می‌توانند سکس را بخرند و از آن لذت ببرند. بدون آن‌که نگران قضاوت دیگران باشند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلایل دیگری از جمله ازدواج بدون عشق و شکست در زندگی زناشویی، بحران میان‌سالی، رقابت میان زن و مرد برای داشتن حقوق برابر و فتح حوزه‌هایی که تا کنون تنها مردان به‌طور عموم و رسمی‌ آز آن برخوردار می‌شدند. از جمله دلایل مهم دیگر در این زمینه است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عواملی دیگری مانند بحران ارزشی و هویت، در زمانی که در محیط اصلی زندگی زنان در چارچوب روابط اجتماعی معین و رفتاری مورد پذیرش جامعه قرار دارند و ملزم به کنترل رفتار خود در هر شرایط برای حفظ روابط خانوادگی و اجتماعی هستند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما در سفر شخص ناشناس می‌ماند و آزادی عمل کامل دارد. از محیط اصلی زندگی دور است و می‌تواند برای مدتی کوتاه قوانین و هنجارهای مرسوم را زیر پا بگذارد و احساسات سرکوب شده‌اش را ارضا کند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-6236288181172373724?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/6236288181172373724/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=6236288181172373724&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6236288181172373724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6236288181172373724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='سکس در زمین دیگران'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-6454690968368553180</id><published>2010-01-30T19:47:00.001Z</published><updated>2010-01-30T20:00:03.420Z</updated><title type='text'>من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SON2istsI/AAAAAAAAAQA/RV9TRV_XlU0/s1600-h/1.htm"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 399px; height: 279px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SON2istsI/AAAAAAAAAQA/RV9TRV_XlU0/s400/1.htm" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432623419146155714" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0);" class="MsoNormal" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size:10pt;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;div style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;table dir="rtl" style="width: 98%;" width="98%" border="0" cellpadding="0"&gt; &lt;tbody&gt; &lt;tr&gt; &lt;td style="padding: 0.75pt;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);" lang="AR-SA"&gt;من هلاک تو و  خاک زیر پاتم،  &lt;b&gt;توپولف!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم، توپولف!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم،  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SOUFaaQXI/AAAAAAAAAQI/SdtlisnLpoY/s1600-h/2.htm"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 300px; height: 368px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SOUFaaQXI/AAAAAAAAAQI/SdtlisnLpoY/s400/2.htm" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432623526217138546" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SOuC0D7gI/AAAAAAAAAQQ/0YUFt6m7RGI/s1600-h/3.htm"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;قربـون اون نوسانــات صداتم،  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;می‌پری  پر می زنی  روی هوا  عین خروس!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;بدگِلا چش ندارن ببیننت،  &lt;b&gt;خوشگل روس!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;قربون چشات برم، محــو نیگاتم ،  توپولف&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SOuC0D7gI/AAAAAAAAAQQ/0YUFt6m7RGI/s1600-h/3.htm"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 279px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SOuC0D7gI/AAAAAAAAAQQ/0YUFt6m7RGI/s400/3.htm" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432623972196019714" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی  وقت فرود&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا  ته رود&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;می فرستن همه  تا سه روز  به روحمون  درود&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;می خونه مجری سیما  واسمون شعر و سرود&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SPVf_tYQI/AAAAAAAAAQg/3AArnDskloQ/s1600-h/4.htm"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 309px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SPVf_tYQI/AAAAAAAAAQg/3AArnDskloQ/s400/4.htm" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432624650044399874" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;یا می‌ری تــــوی ده و  رو سر گلّه  می شینی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;زودی مشهور می‌شی،  رو جلد  مجلّه می شینی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;پی گیر عکســــــا و تیتر  خبراتم  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SPfguDK7I/AAAAAAAAAQo/SGSFeGBcV6M/s1600-h/5.htm"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SPfguDK7I/AAAAAAAAAQo/SGSFeGBcV6M/s400/5.htm" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432624822037457842" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;چونکه وقتی باهاتم  هی می کنم  یـــــاد خدا&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;بدون نذر و نیـــاز  بــــــا تو پریدن ،   ابدا!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;می کنم بعد فرود  تمــــوم  نذرامـــــو   ادا&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;واســه جنّت   بلیتت گشتــــه  براتم،   توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم،   توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SPprGXVYI/AAAAAAAAAQw/s0fb8zRT4sM/s1600-h/6.htm"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SPprGXVYI/AAAAAAAAAQw/s0fb8zRT4sM/s400/6.htm" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432624996622488962" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;تو که هی  رفیقــــای ایرونیتو  یاد می کنی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;کی میگه  تــــو  انبارای روسیه  باد می کنی؟&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;ما رو پیک نیک می بری،  سقوط آزاد  می کنی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;خدا شــــادت بکنه ،  روحمونو  شاد میکنی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;بری تا اون سر  اون دونیا(!) باهاتم،  توپولف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div&gt; &lt;p dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 204);font-size:130%;" lang="AR-SA" &gt;یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،   توپولف!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-6454690968368553180?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/6454690968368553180/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=6454690968368553180&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6454690968368553180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6454690968368553180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html' title='من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/S2SON2istsI/AAAAAAAAAQA/RV9TRV_XlU0/s72-c/1.htm' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-3182591916539715422</id><published>2010-01-02T17:58:00.000Z</published><updated>2010-01-02T17:59:44.801Z</updated><title type='text'>نامه خواندنی و مهم عزت الله سحابی به مردم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;      به نام خدا&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     تجربه‌های تاریخی‌مان را فراموش نکنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     خدمت همه هموطنانم در خارج از کشور سلام و عرض ارادت و برای همه آرزوی سلامت و موفقیت روزافزون دارم. ای کاش شرایطی فراهم بود که شما سرمایه‌های ملی کشور همه توان، انرژی و سرمایه مادی و معنوی‌تان را ‌‌‌برای همین مرز و بوم و مردم رنج‌‌کشیده‌اش صرف می‌کردید. اما همین که بسیاری‌تان علیرغم مهاجرت در سال‌های دور یا نزدیک، هم چنان درد وطن و مردم دارید و سرنوشت و حوادث ایران را دنبال می‌کنید باعث خوشحالی و تقدیر است. آنچه برادر پیرتان را وادار به نوشتن این سطور می‌کند شرایط خاصی است که در آن به سر می‌بریم و به علت تحت فشار بودن و آزاد نبودن رسانه‌های داخلی، شما هموطنان خارج از کشور، هر یک کم و بیش، نقش مهمی در اطلاع‌رسانی و احیانا طرح و بازگویی تحلیل‌هایتان از طریق رسانه‌های خارجی دارید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     در همین رابطه، بی‌هیچ مقدمه‌ای ذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. از بنده هم بپذیرید که اگر حرفی می‌زنم، همان طور که به آقای خاتمی نیز عرض کرده‌ام اولویت اولم «ایران» است نه مسئله نظام و حاکمیت غالب. بنده هم سال‌ها و شاید ماه‌های آخر عمرم را طی می‌کنم و دیگر شائبه رد یا حفظ قدرت بنا به مصلحت‌های فردی و احیانا قدرت‌طلبانه برایم منتفی است. اما آن دو نکته:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     الف – با توجه به وضعیت خاصی که کشور ما در آن به سر می‌برد و پس از انتخابات پرمسئله آن یک جنبش اعتراضی از مردم و نخبگان ناراضی و معترض بر نتایج انتخابات (و هم چنین اوضاع مملکت و رفتارها و سیاست‌های حاکمیت، به ویژه در چند ساله اخیر)، شکل گرفته است؛ اینک بیم و امیدهایی بر سر راه این حرکت قرار دارد. یکی از آنها سوق یافتن این حرکت مدنی و مسالمت‌آمیز به سمت تندی و خشونت است. در این مورد کلیه افراد باتجربه و علاقه‌مندان به مردم و وطن ابراز هشدار و نگرانی کرده‌اند. از شماها نیز همین توقع می‌رود. بنده بارها گفته‌ام که در این مسئله حاکمیت و جناح غالب متجاوز اصلی است و در طول تاریخ هم همیشه این حاکمیت‌های استبدادی هستند که مردم و جنبش‌های مردمی را به صورت واکنشی به سمت تند و رادیکالیزه شدن پیش می‌رانند. این مسئله در همه جای دنیا مصداق دارد. الان هم متأسفانه آقایان سخت ایستاده‌اند و حاضر نیستند این جنبش خودجوش مردمی را به رسمیت بشناسند و یا در برابر آن مصلحت‌اندیشی کنند و اگر دل‌شان به حال ایران نمی‌سوزد لااقل به حال بقای حاکمیت‌ خود بسوزد. بنابراین فعلا از این که آن جناح به حرف‌های معقول و مشفقانه گوش دهد، مأیوسیم. اما از این طرف انتظار می‌رود که به نصایح و هشدارها توجه کنند. هر گونه حرکت جنبش فعلی، به سمت خشونت به ضرر ایران، مردمان آن و خود جنبش سبز است. چرا که وقتی حرکت خشونت‌آمیز شود، جناح غالب و قاهر دست بالا را خواهد داشت و آنها برنده بازی خشونت خواهند بود. به علاوه آنکه آنها بهانه‌ها و دستاویزهایی دست‌شان می‌افتد تا بتوانند علیه جنبش مردم سمپاشی کنند و صف در هم ریخته خود را (چه در بین روحانیون و مراجع و چه در بین اصول‌گرایان منتقد و ناراضی و چه برخی مردم سنتی مذهبی) متحد و منسجم سازند. این امر باعث انسجام طرف مقابل و برعکس ایجاد تشتت و اختلاف در صف جنبش که بخش اعظمی از آن مخالف تندروی هستند خواهد شد. اما بالاتر از آن، بر فرض خشونت به پیروزی هم منجر شود، تجربه تاریخ جهان و خود ایران نشان داده است که خشونت عواقب مثبتی ندارد و آنها که با خشونت پیروز می‌شوند خود وقتی حاکم می‌شوند  دست به سرکوب و خشونت و حذف مخالفان و منتقدان می‌زنند و این دور باطل هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     این نکته را هم بیفزایم که افراد و جناح‌های تندرو در حاکمیت اکنون خود طالب خشونت‌آمیز شدن اعتراضات هستند تا راحت‌تر بتوانند آن را سرکوب کنند. آنها با تحلیل‌های ساده‌انگارانه‌ای فکر می‌کنند اکثر مردم بینابینی و بی‌طرف‌اند و یک اقلیت طرفدار حکومت و یک اقلیت کوچک‌تر معارض و مبارز با آن‌اند. و آنها باید با اعمال خشونت نگذارند آن اکثریت وسیع بینابینی به این‌ها بپیوندند. دوستان عزیز پا در تله خشونت افراطیون سرکوب‌گر نگذارید. عده‌ای از نظامی‌ها، مثل پزشکان جراحی‌اند که عادت کرده‌اند که برای هر بیماری راه حل جراحی دهند. آنها الان دارند همین نسخه را برای برخورد با مردم معترض می‌پیچند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     ب – نکته دوم هم این است که اینک نباید به هیچ وجه به شبیه‌سازی حوادث کنونی ایران با دوران انقلاب پرداخت. افراد آگاه و ناظران باتجربه و عمق‌نگر به خوبی می‌دانند که الان نه سال 42 است که حاکمیت بتواند جنبش اعتراض مسالمت‌آمیز مردم را سرکوب و نابود کند و نه سال 56 است که مردم و جامعه از یک سو و دولت و حاکمیت از سوی دیگر در شرایط یک انقلاب قرار داشته باشند. بنابراین دوستان عزیز نصیحت و انذار و هشدار این برادر پیرتان را بپذیرید و در آن تأمل کنید که نباید با دادن تحلیل‌های تند و اغراق‌آمیز و احساسی بر تنور احساسات آتش بریزید و حرف‌ها و کارهای بی‌پشتوانه را تشویق کنید. تند کردن خواسته‌ها و شعارها با شبیه‌سازی‌های نادرست با دوران انقلاب دومین نگرانی بنده است. عزیزان من انقلاب در ایران فعلی، نه شدنی است و نه درست. تجربه حرکت و مواضع قانونی  و مسالمت‌جوی دکتر مصدق در دوران نهضت ملی و حتی در بیدادگاهی که او را محاکمه می‌کرد و نظرات و تجربه مهندس بازرگان در دوران انقلاب و تجربه همگی ما در سی ساله اخیر نشان داده است که حرکت مطالبه‌محور و تدریجی و رفتارها و خواسته‌های معقول و معتدل نتایج بهتر و ماندگارتری باقی می‌گذارد. اما در دوره دکتر مصدق، عده‌ای با تندروی و طرح شعار جمهوریت و یا پایین کشیدن مجسمه‌های شاه در برخی میادین و نظایر آن، جناح مقابل را متحد و عصبانی و مصمم کردند و یا نصایح بازرگان کمتر به گوش فعالان سیاسی آن روز نشست و در هر دو مورد نیز ما بهای سنگینی برای بی‌توجهی به تجارب معقول و منطقی و تسلیم احساس شدن خود پرداخته‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     از طرف دیگر هر انقلاب فرضی مستلزم دو قطبی کردن جامعه است. دوستان عزیز همه قبول داریم که جامعه ایران جامعه متکثری است، از مذهبی شدیدا سنتی تا بی‌مذهب. از راست و محافظه‌کار تا چپ و معترض. عزیزان دقت داشته باشید همین دولتی که با وضع آن چنانی مجددا به کرسی نشست به هر حال در ایران صاحب چند میلیون رأی است. تشدید حرکات و مطالبات عمل نادرستی است که جامعه ایران و نیروهای مختلف ذی‌نفوذ و مرجع را در آن دچار تعارض دوقطبی می‌کند. امروزه نباید با رادیکالیزه کردن شعارها، برخی از روحانیون  و مراجع مذهبی و نیز اصول‌گراهای منتقد و نیز برخی از بخش‌های جامعه سنتی را به سمت جناح غالب راند. از سویی همه می‌دانیم که جنبش سبز، جنبش متکثری است که تند کردن شعارها و خواسته‌ها عملا باعث انسجام جناح مقابل و برعکس ایجاد تردید و تشتت در درون این جنبش خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     هموطنانی که در خارج از کشور به سر می برند از این نظر در معرض آسیب بیشتری قرار دارند. چون طبع زندگی در خارج، کم و بیش، «ذهنی» شدن تدریجی روی شرایط داخلی کشور است. هم چنین به لحاظ روانی بسیاری از ایرانیان وطن‌دوست و ملی که درد ایران و زاد و بوم‌شان را دارند، معمولا دلشان برای بازگشت به کشور بیشتر می‌تپد و همین امر آنها را عجول و «شتاب‌زده» می‌کند. هم چنین متأسفانه برخی افراد نیز به لحاظ شخصی و شخصیتی دنبال «موقعیت‌طلبی»‌ها و جایگاه‌طلبی‌های فردی‌شان هستند و همین امر خصیصه شتابناکی آنها را بیشتر تشدید می‌کند. عده‌ای نیز هستند که به علت سوابق سلطنت‌طلبی و یا دیگر سوابق، عصبانیت و نفرت شدیدی از اصل انقلاب و یا از جمهوری اسلامی دارند. مجموعه این عوامل (ذهنی شدن، عجله، جایگاه‌طلبی، نفرت و عصبانیت و...)، خود محرک‌هایی می‌شود برای تند کردن دور حوادث و برخورد احساسی و غیرمنطقی با آن و هر دم بالا بردن سطح مطالبات و شعارها، بویژه با شبیه‌سازی دوران کنونی با مقطع انقلاب سال 57.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     من به ویژه باید برای هموطنان ایران و مردم دوست‌مان در خارج از کشور که نگاه و درد ملی دارند، و بنا به تجربه تاریخی به سیاست‌ها و عوامل و مقاصد و رفتارهای بیگانگان همواره با تردید و شک می‌نگرند، و خود آرزوی سربلندی و استقلال و آزادی و رفاه و توسعه و عدالت برای ایران و ایرانیان را دارند؛ تأکید کنم که دوستان عزیز مسائل عملی سیاسی را نه صرفا بر مبنای «حقیقت» بلکه بر مبنای «موفقیت» باید سنجید. «حقیقت» شاخص عرصه اندیشه و عقل نظری است و عمل «موفقیت‌آمیز» شاخص سنجش عرصه عمل و استراتژی. مردم معترض و بویژه جوانان ایران «حق» دارند که از سرسختی، سرکوب و توهین و تحقیر مقامات و رسانه‌های دولتی در رابطه با خواسته‌ها و حرکت مدنی و مسالمت‌آمیزشان ناراضی و عصبانی باشند و در  ذهن حقیقت‌جوی خود بر راه حل‌های رفع مشکل و موانع پیش رو بیندیشند. اما خیلی حرف‌ها ممکن است حق و «حقیقت» باشد، اما عمل سیاسی و استراتژیک نه صرفا بر اساس حقیقت بلکه بر اساس قدرت، مصلحت و تناسب قوای اجتماعی صورت می‌گیرد. بنابراین در این رابطه از بنده بپذیرید که حتی اگر انقلاب به نفع ایران و مردمانش باشد (که در آن بسیار تردید وجود دارد)، اینک در ایران، اگر ما با آن به صورت احساسی و اغراق‌آمیز برخورد نکنیم، شرایط انقلاب نیست. مهم‌تر از همه این که سعادت ملت ایران اقتضاء می‌کند روش‌ها و مطالبات جنبش سبز به گونه‌ای باشد که در افق پیش روی آن جا برای همه ایرانیان، بدون هر گونه حرکت تقابلی و تعارضی و قطبی، باز باشد. هر حرکت و مطالبه و شعار ما باید بر همبستگی ملی و نیز بر انسجام جبهه سبز بیفزاید و از تشدید قدرت و انسجام جناح معارض با خواسته‌های به حق‌ جنبش (و رفتارهای جناح مقابل که منافع ملی و موجودیت سیاسی و فرهنگی و اقتصادی ما را روز به روز تخریب می‌کند) بکاهد و در کل در حد توان و تحمل افراد و نیروهای حامل و موثر و دخیل در جنبش باشد. دوستان گرامی هرگونه برخورد «تندش کن، لنگش کن»، بویژه از راه دور، ما را به سمتی می‌برد که دودش به چشم همه خواهد رفت. من ضمن اذعان و تأکید مجدد بر اینکه سیاست‌های حاکمیت باعث تشدید شعارها و خواسته‌ها می‌شود اما باید همان گونه که اخیرا در مصاحبه‌ای اشاره کردم به همه دوستان و بویژه جوانان عزیز بگویم که همیشه ایثار و فداکاری این نیست که انسان آماده چوب خوردن و حتی گلوله خوردن در راه آزادی و استقلال و... باشد، اینها هم گاه لازم است، اما همه عزیزان باید بدانند که گاه تحمل حرکت تدریجی از گلوله خوردن هم سخت‌تر است. گاه انسان در یک لحظه گلوله می‌خورد  و از این اوضاع راحت می‌شود. اما اگر بخواهد چند سال تحمل ناملایمات را بکند تا در مبارزه سیاسی‌اش منطقی و آرام باشد و در برابر تهمت‌ها و افتراها و سرکوب‌ها و حبس‌ها خویشتن داری نماید، این هم خود یک نوع فداکاری و ایثار است. شاید هم سخت‌تر باشد. دوستان عزیز، پس از سهم عمده و اصلی جناح غالب و تندرو حاکمیت در برخورد با اصلاحات (و اینک جنبش سبز) و ناکار کردن آن، در این سوی صف نیز اگر بسیاری از شما به نقد بزرگان اصلاحات به خاطر فرصت‌سوزی و کوتاه آمدن و یا به اصطلاح راست‌روی در «حرکت از  بالا»ی اصلاحات می‌پردازید، در «حرکت از پایین» نیز هرگونه چپ‌روی می‌تواند آثار مشابهی در ناتمام و ناکام گذاشتن حرکات و مبارزات داشته باشد. خطاهای سیاسی، محاسباتی و استراتژیک، چه فردی و چه جمعی، چه در بالا و چه در پایین، چه راست‌روی و چه چپ‌روی؛ روزی در محکمه وجدان خود افراد، حافظه تاریخی مردم و بالاتر از آن در پیشگاه خداوند قابل نقد و پاسخ‌گویی و حسابرسی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     بنابراین خواهران و برادرانم تقاضای بنده را بپذیرید و بر احساسات، روحیات و دغدغه‌های فردی‌تان، به خاطر خدا و مردم، غلبه کرده و آنها را به نفع یک حرکت منطقی و تدریجی کنترل کنید. به خصوص جوانان عزیز میهنم، با همه حقی که در عصبانی و احساساتی شدن در زیر فشارها و سرکوب‌ها و دروغ‌ها و تهمت‌ها دارند، به خاطر نسل خودشان و آینده مردم و مملکت‌شان باید برخوردهای ولو واکنشی و احساسات پاک‌شان را کنترل کنند و درس‌های تاریخ پرفراز و نشیب و مملو از درد و رنج و هزینه‌های بسیار ایران عزیز را آویزه گوش‌شان نمایند و الا صداقت و شجاعت ستودنی و قابل احترام‌شان برای دستیابی به آزادی و عدالت کافی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     در پایان به یک نکته نیز اشاره کنم. دوستان عزیز اینک باید از هر نوع دوقطبی‌سازی‌های افراطی خودداری کرد. یکی از این قطبی‌کردن‌ها، قطبی کردن مذهبی – غیرمذهبی است. جنبش سبز مانند خود جامعه ایران، پدیده متکثری است و در آن از افراد شدیدا مذهبی تا افراد شدیدا غیرمذهبی حضور دارند. آنها می‌توانند در عرصه بحث و نظر، هر یک عقیده خود را داشته باشند، اما در عرصه عمل سیاسی آنها باید موجودیت یکدیگر را به رسمیت بشناسند و به عقاید هم احترام بگذارند. در حاشیه رحلت آیت‌الله منتظری و مباحثی که در این رابطه درگرفت، این حالت دو قطبی خود را نشان داد. دوستان عزیز،  بزرگی آیت‌الله منتظری به «صداقت» و «شهامت» او هم در نظر و هم در عمل‌ بود. ایشان یک مرجع تقلید مذهبی است که در سنتی‌ترین شهر ایران زندگی می‌کرد. آرا و نظرات ایشان را باید در این چارچوب دید. صداقت و شهامت فکری ایشان، حال در هر مرحله از زندگی‌شان به گونه‌ای که می‌اندیشیدند، زبانزد همگان بوده و هست. از تقریظی که در آن شرایط بسته قم بر کتاب شهید جاوید مرحوم صالحی نجف‌آبادی نوشت تا آخرین فتاوایشان در باره حق شهروندی بهائیان (که فقه عقیده‌محور را به فقه انسان‌محور نزدیک کردند)، شهامت و شجاعت نظری‌شان را در میان و چارچوب روحانیون حوزوی نشان دادند. ایشان در عرصه عمل نیز همین صداقت و شهامت را داشتند و از «امتحان»های بزرگ «اخلاقی» تاریخی سربلند بیرون آمدند و به خاطر عقاید و ارزش‌های اخلاقی‌شان، به پست و منزلت و قدرت پشت کردند. ممکن است بساری از روشنفکران و نواندیشان مذهبی و یا دیگر روشنفکران، به لحاظ فکری و ذهنی و زبانی جلوتر از آقای منتظری بیندیشند، اما آنها نه نقشی را که آیت‌الله منتظری در میان حوزه‌ها، روحانیون، مردم سنتی و نظرگاه‌های حقوقی دینی موثر در قدرت و اجرا ایفا می‌کنند دارا هستند و نه، بالاتر از آن، بسیاری‌شان امتحان تاریخی شخصی و تاریخی اخلاقی آن چنانی که آیت‌الله منتظری پس داد، داده‌اند. هم اینهاست که به آیت‌الله منتظری نقش ویژه‌ای در رابطه با دفاع از حقوق بشر در ایران می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     در انتها از اینکه مصدع اوقات‌تان شدم عذر می‌خواهم. بنده هم مطلع و هم مطمئنم که اکثر قریب به اتفاق ایرانیان فعال در خارج از کشور نگاه و شخصیت ملی و درد ایران دارند و از مواضع و مواقع مشکوک و ملکوک پرهیز می‌کنند و همین طور بنا به آثار و مواضع منتشره بسیاری‌شان، خوشحالم که افراد با تجربه، معقول و منطقی و دوراندیش نیز در آنجا هم بسیارند و هم انشاءالله دست بالا را دارند. امید است نصایح این برادر پیر بر برخی مواضع احساسی و غیردوراندیش بعضی دیگر موثر افتد و حداقل آنها را به تأمل وادارد. پیروز و سربلند باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     عزت‌الله سحابی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;       11 دی ماه 1388&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-3182591916539715422?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/3182591916539715422/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=3182591916539715422&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/3182591916539715422'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/3182591916539715422'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='نامه خواندنی و مهم عزت الله سحابی به مردم'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-1120175519650264162</id><published>2009-12-10T13:06:00.001Z</published><updated>2009-12-10T13:08:09.914Z</updated><title type='text'>لذت ساده زیستن</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SyDypJNSMFI/AAAAAAAAAO0/jHwhiiTskZc/s1600-h/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 282px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SyDypJNSMFI/AAAAAAAAAO0/jHwhiiTskZc/s400/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5413593540759531602" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;img src="file:///C:/DOCUME%7E1/ADMINI%7E1/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot.png" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟&lt;br /&gt;مكزيكى: مدت خيلى كمى !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟&lt;br /&gt;مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟&lt;br /&gt;مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده ميچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !&lt;br /&gt;مكزيكى: خب! بعدش چى؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتريها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟&lt;br /&gt;آمريكايى: پانزده تا بيست سال !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟&lt;br /&gt;آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟&lt;br /&gt;آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !&lt;br /&gt;با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-1120175519650264162?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/1120175519650264162/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=1120175519650264162&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/1120175519650264162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/1120175519650264162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='لذت ساده زیستن'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SyDypJNSMFI/AAAAAAAAAO0/jHwhiiTskZc/s72-c/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-6030322826026462709</id><published>2009-11-16T23:45:00.001Z</published><updated>2009-11-16T23:45:49.019Z</updated><title type='text'>برگی از خاطرات سربازی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جایی در خیابان ولیعصر جلوی پله های یک پاساژ منتظر کسی بودم. خانمی کودک نوزادش را داخل کالسکه در گوشه ای نگه داشته بود و داشت برایش شکلک در می آورد و او را می خنداند. کودک ریسه می رفت و قاه قاه از ته دل می خندید. آب از لب و لوچه اش راه گرفته بود. نگاهم به خنده اش خیره ماند. یادم به زمانی افتاد که برای آخرین بار اینطور خندیده بودم: پادگان شهدای کرمانشاه&lt;br /&gt;صبح زود سوم یا چهارم اسفند ماه بود. جلوی درب پادگان صف کشیده بودیم تا پس از بازرسی داخل شویم. هوا مه آلود و سرد بود. محل پادگان، منطقه خزر زنده نزدیک کامیاران در کردستان. سوز سرما که می آمد سوزش غربت و افسردگی را تا مغز استخوان آدم پیش می برد. خیلی ها مثل جوجه هایی که نزدیک غروب پلکهایشان می افتد در حالتی میان خواب و بیداری و اندوه چشمهایشان نازک می شد و باز می شد. همه را سوز غربت برده بود الا من که تازه به زادگاهم آمده بودم. فقط سرما اذیتم می کرد. شب قبل ساعت نه شب با نه یا ده دستگاه اتوبوس عازم پادگان شده بودیم. اما راننده ما خیلی فیلم بود. اول بسم الله که هنوز راه نیفتاده بود با یکی دعوایش شد و با لهجه کرمانشاهی که فحش می داد بچه ها روده بر می شدند. آن اولین خنده ناب من پس از مدتها بود. اما تا همدان هنوز احساس سرباز بودن نمی کردیم جایی که اتوبوس توقف کرد و یک پیرزن ژنده پوش مفلوک برای گدایی آمد بالا راننده با لهجه شیرنش گفت: "مادر جان برو پایین ایی بنده خداها همشان سربازن". آنجا بود که حس سربازی یعنی حسی از ترحم نسبت به خود، همراه با احساس خوب فراغت از هر مسوولیتی اولین نشانه های سربازی را عیان می کرد. یادم به ابتدای فیلم "اعتراض" افتاد آنجا که داریوش ارجمند داشت آزاد می شد. آقا محسن سربندی برایش تودیعی وسط سالن زندان گرفته بود گفت: "سلامتی سه تن: ناموس و رفیق و وطن، سلامتی سه کس : زندونی و سرباز و بی کس. سلامتی آزادی، سلامتی زندونیای بی ملاقاتی". اما حالا نشانه های این سرباز بی کس کم کم عیان می شد، هر چند چون می دانستی زود می گذرد آن را به بهانه تجربه ای جدید در آغوش می گرفتی. سرتان را درد نیاورم بازرسی تمام شد و پیاده در یک صف طولانی عازم قلب پادگان شدیم. پادگان شهدا را از سمت شرق دو سه کوه سنگی کم ارتفاع در برگرفته پای آنها دریاچه ای بوده که حالا خشک شده و از اطراف دیگر به دشتهایی وسیع می رسد که تا پای کوههایی بسیار دور خارج از محوطه پادگان گسترده است. از کوههای شرقی و غاری که در یکی از آن کوهها بود گذشتیم. هوا مه آلود و سرد و خاکستری بود و فقط صدای کرکر کفشهای خسته و اندوهناک بود که به گوش می رسید. فکر می کنم هر کس احساس آن اعدامیی را داشت که سحرگاه برای اجرای حکم به میدان اعدام می رود. طبیعت کرمانشاه با آن کوههای سنگی که در لابلای سنگها چمنی با سبزی روشن می روید بعلاوه دشتهای فراخ مرا فالفور حال و هوای خانه داد. درضمن، از اینکه نمی دانستم در دوماه پیش رو چه داستانی منتظر ماست، این احساس گریز از زندگی یکنواخت برایم خوشایند بود. این حس غریب خوشایندی برخلاف اکثریت که دلتنگی بشدت در طول مدت آموزشی بر آنها غلبه می کرد در من همچنان پابرجا ماند و این حتی برای دوستانم بسیار عجیب بود. روز اول آسایشگاه را تحویل گرفتیم. گروهان ما یک ساختمان با دو سالن روبروی هم و هر سالن شصت تخت دو طبقه داشت. دو پتوی سربازی و یک سینی غذا خوری هم همان روز گرفتیم. روز دوم لباس و پوتین دادند و از آنجا که به ندرت لباس هر کسی اندازه اش بود، گریه لباسها بر تن بچه ها آنقدر خنده دار بود که خودش تا دو سه روز سوژه بود. اما شب اول بود که یکی آمد وسط سالن و داد زد: "یقلوی ها رو بیارید وقت شامه". همه بروبر همدیگر را نگاه کردند که یقلوی دیگر چیست. این یقلوی همان سینی غذا خوری بود که بعدها از سوی بچه ها به یقلبو شهرت یافت تا نمادی باشد برای کل دوران سربازی که هنوز فریاد "یقلبوی" هر شب کمک گروهبان موقع شام در گوشم بپیچد. به عبارت دقیقتر "این دوره سربازی بی نام یقلبی در هیچ کجای ایران شناخته شده نیست".  در هفته اول پدیدهای گروهان مشخص شدند. هادی آخر طنز روزگار با بدنی لاغر، و لباسی بی اندازه گشاد و سری تخم مرغی که موقع راه رفتن به طرز آشکاری به چپ و راست خم می شد. در دفترچه خاطراتم در مورد او نوشته ام: " این هادی هم پدیده ای است، هم شخصیت عجیبی دارد هم ظاهر عجیبی! دماغ بزرگ با انحنای گرد، صورت لوزی که موقع راه رفتن به تناوب سرش به چپ و راست و عقب و جلو خم می شود. بچه تهرانسر است، زبان لاتی قدیم را خوب می داند، از عشق شکست خورده اش که برایمان تعریف می کرد کلی خندیدیم. وقتی تصور می کنم چطور با کت و شلوار و کیف سامسونت به خواستگاری آن دختر رفته نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم." خلاصه هادی چیزی شبیه آن کرکس شبگرد رابین هود بود که فریاد می زد: "همه جا امن و امانه". پدیده دیگر مملی که کمی ناقص-عقل می زد هر چند پدر سوختگی پنهانش در آخرین روزها بچه ها را مبهوت کرده بود. اما کلا هر کسی در گروهان ما پدیده ای بود. همه گردان اسم گروهان ما را گذاشته بودند اخراجی ها. وقتی تمرین رژه می کردیم حتی یکنفر با بغل دستی هماهنگ نبود. به همین خاطر در مراسم صبحگاهی دوشنبه در میدان اصلی که همه مقابل فرمانده پادگان رژه می رفتند ما که رژه رفتیم سه فرمانده که در جایگاه به حالت ایست ایستاده بودند نتوانستند خنده شان را کنترل کنند، ایست را رها کردند و روده بر پشت جایگاه خزیدند. البته بماند که تا آسایشگاه فرمانده ما را کلاغپر برد.  هیچ یادم نمی رود که در آن اولین کلاغپر چطور چشمانم سیاهی رفت و نقش زمین شدم. نقش زمین شدن در پادگان مد بود. موقع تمرین یا سر میز غذا یا موقع مراسم صبحگاه که یک ساعت خبر دار می ایستادیم همیشه چند نفر اینجا و آنجا تلپی نقش زمین می شدند. درست مثل مرغابیهایی که در هوا شکار می شوند و با مغز به زمین می آیند. تمرین رژه کمی سخت و نفسگیر بود قدم آهسته و قدم محکم و سایر قضایا بعلاوه تنبیهاتی که برای گروهان ما اغلب بیشتر از خود تمرین رژه می شد. جان کلام را بگویم که تا آخرین رژه صبحگاهی گروهان اخراجی ها آدم نشد که نشد. برنامه هر روزه ما این بود: ساعت پنج صبح بیدارباش، نماز و بعد ورزش صبحگاهی و بعد صبحانه و بعد از آن طبق برنامه تا ساعت پنج عصر پیش می رفتیم که یا کلاس عملی رژه و تاکتیک بود و یا کلاسهای عقیدتی-سیاسی در حسینیه. من و هادی و رضا شبها بعد از شام می رفتیم قدم زدن در نقاط دیگر پادگان.  آسمان خضر زنده دنیایی بود، ستاره ها مثل آسمان کویر شفاف و در دسترس، هوا مملو از عطر گلهای وحشی دشتهای اطراف. بعد از قدم زدن انگار ماده ای در هوا بود که ما را واقعا مست می کرد. هادی زیست شناس بود خیلی چیزها از گلها و گیاهان اطراف می گفت. رضا آکواریوم باز بود و چیزهای جالب از ماهیها می گفت. اینکه به ماهیهای آب شوری که در خانه دارد دل و قلوه مرغ می دهد. اینکه آنها صاحبشان را می شناسند و وقتی او از کنار آکواریوم رد می شود دنبالش می افتند. روزها هم بعد از ساعت پنج عصر که آزاد می شدیم می رفتیم چند بسته پفک نمکی چیتوز می خریدیم و می زدیم به دشت شمالی پادگان که منظره شفاف و حیرت انگیز کوهستانهای اطراف در آن تماشایی بود. شبها قبل و بعد از شام هم بچه ها روی تختشان می نشستند و معرکه گیری و مسخره بازی  شروع می شد. یا کسی آواز می خواند یا می زدند و می رقصیدند یا کل کل میثم و هادی همه را روده بر می کرد. به عنوان تفریح دیگر یکی از تلفنهای داخل سالن خراب بود هرکس به گروهان مقابل زنگ میزد صدایش از تلفن ما هم شنیده می شد. از آنجا که خیلی اوقات دوست دختر، نامزد یا همسر سربازها زنگ می زدند یک صندلی گذاشته بودیم کنار تلفن، همینکه تلفن تق می کرد می فهمیدیم به گروهان دیگر زنگ زده اند. بچه ها تلفن را بر می داشتند و مکالمات عاشقانه گروهان های دیگر را گوش می کردند و این هم یک سرگرمی بود، البته اگر اصلا آن صندلی خالی می شد!. اما بعد از شام که چایی می آمد آسایشگاه صحرای قیامت بود. آنچنان که در قیامت برادر برادر را نمی شناسد و زن آبستن بچه اش را فرو می هلد. هیچ کس به هیچ کس رحم نمی کرد. صفی هم در کار نبود هر کس زبل تر و متقلب تر بود بیشتر چای می خورد و سر مظلوم و ضعیف بی کلاه می ماند. کلا اگر مرحوم داروین زنده بود ممکن بود در گروهان ما داده های معتبرتری در مورد تنازع بقا و بقای اصلح پیدا کند تا عرشه کشتی بیگل!. صدای چند تا از بچه ها خیلی خوب بود و بعد از شام دمی می خواندند. یکی شب که آمدیم آسایشگاه ممد قزوینی داشت گلپونه های ایرج بسطامی را می خواند. طنین صدایش در سالن پیچیده بود و همه آنقدر ساکت بودند که انگار جز او و صدای رسایش کسی آنجا نبود. گلپونه ها در آن شرایط، برای همه آهنگ بسیار حزن انگیزی بود. آن شب دیگر تا خاموشی کسی نخندید. حتی حرفی هم رد و بدل نشد.  پدیده دیگری که باعث خنده مان می شد پدیده هادی و چرکول بود. چرکول سگ سفید و قهوه ای بود که هادی طرح دوستی با او ریخته بود. وقتی داخل محوطه تمرین رژه می کردیم چرکول هم همراه با گروهان دنبال هادی که در صف سوم از آخر بود به راه می افتاد. گروهبان یا فرمانده دورش که می کردند باز می آمد. مخصوصا یکروز که هر پنج گروهان در میدان مشغول تمرین جداگانه بودند فرمانده پادگان سرزده به بازدید میدان آمد و وقتی چرکول را که کنار گروهان ما مشغول رژه رفتن دید کلی به سرگروهبان عصبانی شدند. کرکر خنده ای شد آن شب سر همین داستان. در طبیعت پادگان پرنده های رنگارنگ و حیوانات وحشی جورواجوری هم گاه می دیدیم که خیلی برایمان جالب بود. یک شب که مشغول نگهبانی بودیم تلفن زدند که چند گرگ وارد پادگان شده اند داخل گروهان بروید و درها را قفل کنید. از دور دیدیمشان شاید هر کدام چیزی به اندازه یک گوسفند بودند. گشت آمد بسویشان که تیر زدند در یک چشم به هم زدن در دشت ناپدید شدند. یا مخفیگاه شاید صدها لاکپشت و مرغابیهای وحشی و جوجه هایشان هم از تفریحگاههای خصوصی من و رضا بود که رضا وقتی پنهانی رفته بود سیگاری بکشد کشف کرده بود. حمل و استفاده سیگار در پادگان بهایی سنگین دارد. هر وقت بیکار می شدیم یا رضا هوس سیگار می کرد سری به آنجا می زدیم. شکار لاکپشت و دنبال جوجه مرغابیها گذاشتن هرچند به نظر کاری کودکانه می آید اما اگر کسی درک کند که یک روز پادگان به اندازه هفته ها بر آدم می گذرد از هیچ کاری برای کشتن زمان دریغ نمی کند. آب و هوای بشدت متغیر پادگان هم خیلی جالب بود. صبحها یخ بود، نزدیک ظهر تا غروب به تناوب باران و آفتاب می شد و هوای شب هم پیش بینی پذیر نبود. یکروز که از حمام آمدیم نظافت عصرگاهی گروهان بود و درها را بسته بودند. زیر تگرگ شدیدی بیرون گیر افتادیم زیر سرپناهی ایستادیم آنچنان تگرگ شدید و درشت-دانه ای گرفت که همه گنجشکها نقش زمین شدند. ده دقیقه بشدت بارید و بعد ناگهان تبدیل شد به باران بسیار ریز و سبک در حضور آفتاب که در دشت، رنگین کمان حیرت آوری درست کرد. گاهی اینطور همه محو تماشای طبیعت غریب آنجا می شدیم. انگار باد و باران و آفتاب با آدم حرف می زد. توالت شستن هم آنجا داستانی بود. در طول دو ماه آموزشی طوری تقسیم کار شده بود که هر تحصیلاتی که داشتی حداقل سه بار شستن توالت به هر کس می رسید. لوله های فاضلاب پادگان در ابتدا بسیار تنگ کار گذاشته شده بودند و به همین خاطر وضع توالتها افتضاحی می شد که گاه بوی گند آنها کل محوطه گردان را خفه می کرد. توالتها و آسایشگاه دو نوبت در روز نظافت می شد یکبار صبح و بار دوم پس از مراسم عصرگاه. از گروهی که مامور نظافت توالتها می شد، عده ای فقط شلنگ می گرفتند عده ای هم جارو می زدند اما عده ای نگون بخت هم باید برای گذر کثافت انباشته، داخل سوراخ توالت را سنبه می زدند. به همین خاطر تا دستور نظافت صادر می شد افراد گروه در رقابتی وحشیانه و جانکاه بر سر قبضه کردن شلنگها بر می آمدند. چون هرکس ابتدا دستش به شلنگ انبار می رسید معلوم بود که مجبور نیست سنبه بزند یا جارو بکشد و فقط کافی است برای دیگران آب بگیرد و خلاصه به یللی تللی بگذراند و خوش باشد. خوشبختانه من این سعادت را داشتم که دو نوبت به شلنگ دست یافتم و یک نوبت هم به جارو و فاجعه سنبه زدن توالت در خدمت برای همیشه از عمرم گذشت و کسی که از وضع توالتهای پادگان شهدا خبر داشته باشد خوب می داند که این سعادت بزرگی است که در زندگی ممکن است نصیب یک انسان بشود. اما حتی اینجا در شستن توالت هم با مسخره بازی بچه ها دلی از عزای خنده در می آوردیم. چیزی که از اینجا یاد گرفتم این بود که هر شرایطی بسته به آنکه چطور دیده شود می تواند یک تراژدی یا یک کمدی باشد و این صرفا بسته به ماست که قضایا را چگونه و از کدام چشم انداز ببینیم. معمولا پس از صبحگاه مشترک گردانی فرمانده به ترتیب به هر گروهان فرمان "بدو رو" تا کلاس درس عقیدتی در حسینیه یا مقابل گروهان برای تاکتیک و نظام جمع می داد. پس از فرمان بدو رو که خود نوعی رژه است سر گروهان که در صف اول می دود رجزی می خواند که پس از آن کل گروهان باید پاسخ دهد. مثلا او می گوید: "ای لشگر صاحب زمان" و بقیه باید پاسخ دهند: " آماده باش آماده باش". اما گروهان ما که به اخراجی ها شهرت داشت همینکه کمی از فرمانده فاصله می گرفت میثم رجز می خواند: "اگه یادش بره که وعده با من داره" و بقیه گروهان جواب می دادند: "وای وای وای". همینطوری این رجز ادامه داشت تا یکروز که جانشین فرمانده فرمان بدو رو تا حسینیه را داد، داشتیم رجزخوان به حسینیه نزدیک می شدیم که ناگهان فرمانده کل گردان جایی از کمین در آمد. همه در جایشان خشکشان زد. از در حسینیه تا لجنزار چیزی حدود دویست متر سینه خیز رفتیم، لباسها لجن شد و بشدت ساییده شد، نظافت تمام محوطه گردان هم آن شب به گروهان ما محول شد. تمام این اتفاقات که یک دور هم با بچه ها شب در گروهان مرور می شد و همینطور اتفاقاتی که حین رژه با درخشش مملی و هادی و دیگران می افتاد، و از آنها گذشته تقلید اساتید کلاسهای عقیدتی و سیاسی که هر کدام پدیده ای بودند کرکر خنده ای بود که در پایان شب چیزی از روده هایمان باقی نمی گذاشت. تنها چیزی که بود همان گذر بسیار کند روزها بود که واقعا گاهی از صبر و حوصله آدم خارج می شد. البته دلتنگی شدید و بیمارگونه برای خانه و بیرون پادگان هم برای بچه ها بخصوص متاهلها بود که من شخصا هرگز درک نکردم اما فکر می کنم بخشی از آن عادی نیست و متعلق به فرهنگ فشل ماست. برای من تنها گذر بیرحمانه کند روزها، بعلاوه سرمای صبحها مشکلات عمده بودند، بقیه چیزها با بهره مندی از طبیعتی بکر و لذتبخش و تجربه یک محیط شاد و پرثمر با صد و بیست نفر زیر یک سقف خنثی می شد. آواز دو سه تا از بچه ها هم همانطور که گفتم از تفریحات دیگر بود و اگر کسی تا ساعت یازده بیدار می ماند عطر حشیش "علی زبل" که از پشت ساختمان، کل آسایشگاه را پر می کرد هم بر آن افزوده می شد. از جایی به بعد بچه ها از پاسبخش درخواست کردند که اجازه بدهد شبهایی که سریال "حضرت یوسف" پخش می شود بچه ها یک یا دو ساعت دیرتر بخوابند و تلویزیون سیاه و سفید اتاق فرمانده را هم ببرند سریال ببینند. شبهای سریال در سالن ما در تاریکی چشمهای صدو بیست نفر که به تلویزیون چشم می دوختند و جیرکه جیرک  پلک می زدند دیدنی بود. درست مثل گرگهایی که در کارتونها فقط چشمهایشان از تاریکی می درخشد. به هر حال مثل لاکپشت گرفتن و دنبال مرغابی گذاشتن من و رضا فکر می کنم آن سریال آشغال هم تنها کاچی به از هیچی برای بچه ها برای سرگرمی بود. گاهی در پادگان که قدم می زدم و سربازها را می دیدم که با لباس و شرایطی یکدست مانند مورچه در محوطه پادگان این سو و آنسو می روند فکر می کردم که شاید پادگان تنها جایی باشد که "جامعه بی طبقه" مرحوم مارکس در آن به وقوع می پیوندد. در اوقات بیکاری با رضا کوه هم می رفتیم و یک روز در دامنه کوه جایی پیدا کردیم که پر پیازچه بود. بدین ترتیب در کنار غذای خشک پادگان این ما بودیم که از نعمت افتخاری تناول پیازچه با غذا بهره مند شدیم و به دیگران در میزهای کناری هم که مثل گرسنه های از قحطی در رفته به دست ما زل می زدند هم گاهی قدری پیازچه می دادیم اما بنا به اخلاق رضا با کلی منت و ترشرویی! تازه از آنجا که من ملاقاتی زیاد داشتم و هرکدام مقداری میوه می آوردند تنها کسی بودم که کمدم هیچوقت از میوه خالی نبود و معمولا با بچه های تختهای اطراف تقسیم می کردم. با کمال تعجب متوجه شدم که چگونه این میوه ها و پیازچه باعث عزت و احترامی برایمان شده بود!. اینجا بود که به عینه این قضیه را درک کردم که چگونه دسترسی به منابع کمیاب منشا قدرت می شود!!. انگار آدمی جز پرتقال و موز و پیازچه در مقیاس پادگانی و جز اتومبیل و خانه و تجمل در محیط شهری چیز قابل احترام دیگری در وجود همنوع خود نمی بیند و نمی شناسد. گاهی فکر می کنم عزت و شرافت چرکول که تنها به خاطر محبت هادی تنگدست دورش می چرخید بسیار بیشتر از بنی بشر باشد. و اما صبحها در مراسم صبحگاه سوره والعصر را می خواندیم. فرمانده می خواند و ما تکرار می کردیم: "قسم به زمان، که زمان در گذر است و انسان در زیان مگر....". خیلی زیبا و پرمغز است. یا حدیثی که همیشه می خواند و تکرار می کردیم: "آیا نمی دانید که خداوند شما را می بیند، هر کجا که باشید؟!" یکبار به عربی می خواند و تکرار می کردیم یکبار هم به فارسی. در هوای تاریک سحر وقتی با صدای بلند این جملات را وسط میدان تکرار می کردیم چیزی در فضا پراکنده می شد که ارزشمند بود. گاهی هم خودم تنهایی به کوه یا دشت می زدم. ایده های خیلی زیبایی از زندگی و طرح آینده در همان ساعات خلوت کوهستانی برایم روشن می شد. فوران خلاقیت و معرفت در خلوت شاید یک راز باشد. اگر به یاد داشته باشید پیامبر هم یکماه از سال را در غار حرا به مراقبه و تفکر می نشست و همانجا بود که دگرگون شد. تمام پیامبران چه در کوه و چه در صحرا پیش از پیامبری مدتها برای مدت طولانی خلوت می کرده اند. به نظرم در چنین محیط و در چنین سکوتی ذهن طی مکانیسمی که چندان برایم روشن نیست آبستن معرفت می شود. در حد پایین می شود ما و افکارمان در خلوت خود و در مقیاسی بزرگتر می شود پیامبران و فلاسفه و انسانهای تنهای بزرگ. کاش زندگی مجال این را می داد که ما هم سالی چند وقت به کوه می زدیم و با خود برای رسوخ به راز زندگی خود و هستی خلوت می کردیم. در جای دیگری از خاطراتم نوشته ام: "یک روز در حسینیه کلیپی برایمان گذاشتند که ترانه همایون شجریان را روی آن می خواند: نبسته ام به کس دل،‌  نبسته کس به من دل، ‌چو تخته پاره بر آب رها رها رها من، نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی، که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من، به یاد آشنا من..." محتوای معنایی این ترانه برای من و شاید خیلی های دیگر بسیار معنا دار و خاص است. نمی دانم خوب است یا بد اما به نظرم اگر کسی بتواند شادی و آرامش خود را هرچه مستقل تر از عوامل بیرونی و افراد دیگر بپروراند و حفظ کند، به سعادت حقیقی نزدیک شده است. منظورم آن است که انسان به جایی برسد که اتفاقات، پدیده ها و انسانهای دیگر در تغییر شادی و آرامش او کمترین تاثیر را داشته باشند. به تعبیر دیگر انسان، "انسان قایم به ذات" بشود. به نظرم منظور بودا از رهایی، رهایی از همین تعلقات و وابستگی ها بوده است.&lt;br /&gt;همچنان غرق خاطرات سربازی بودم که چیزی افکارم را پاره کرد. صدایی انگار یا اشاره ای. چشم گرداندم کودک و مادرش رفته بودند. من مانده بودم و بوق و ازدحام زشت ماشینها و انسانهای کیف به دست و عجولی که مثل آدم ماشینی بسرعت و عادتوار اینسو و آنسو می رفتند. نمی دانم کسی صدایم کرده بود یا فقط یک تصور بود اما همیشه اینجا احساس می کنم کسی صدایم می کند. گاهی می خواهم جایی بروم اما نمی دانم کجا؟! به نظرم تمام اعجاز و زیبایی زندگی در این عزم عاشقانه برای یافتن خانه مادری است. نه جایی که الزاما در آن زاده شده ایم بلکه جایی که در آن آرام می گیریم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-6030322826026462709?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/6030322826026462709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=6030322826026462709&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6030322826026462709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/6030322826026462709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/11/blog-post_16.html' title='برگی از خاطرات سربازی'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-4464398500208479105</id><published>2009-10-05T13:48:00.007Z</published><updated>2009-10-06T09:14:39.817Z</updated><title type='text'>قسمت دوم: انواع معنا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/Ssn_nFzLGAI/AAAAAAAAAN0/qKZWtVLbFG0/s1600-h/%DA%A9%D9%88%D9%87+%DB%8C%D8%AE.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 293px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/Ssn_nFzLGAI/AAAAAAAAAN0/qKZWtVLbFG0/s400/%DA%A9%D9%88%D9%87+%DB%8C%D8%AE.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5389119476162304002" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در یادداشت قبل گفتیم که معنا در حقیقت همان دلخوشی زندگی است. دلیلی است که ما هر روز سختیهای زندگی را به امید وصال او تحمل می کنیم. همچنین گفتیم که سعادت نه یک هدف بلکه یک فرآیند است. یعنی ما در زندگی تنها هدفمان سعادت نیست بلکه باید به گونه ای سعادتمندانه نیز زندگی کنیم و برای زیستنی چنان سعادتمندانه به سه عنصر &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;معنای شخصی&lt;/span&gt;، &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ایمان به آن معنا&lt;/span&gt; و سرانجام &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سلوک مجدانه و مومنانه در راه معنای شخصی&lt;/span&gt; نیازمندیم. در این یادداشت می خواهم به گونه های مختلف معنا بپردازم. معانیی که انسانها از بدو تاریخ تا کنون بنا بر هویت منحصر به فرد خود یکی یا چندی را برگزیده و راه خویش پیموده اند. در نگاه اول انواع معنا به دو دسته تقسیم می شود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) معنای مادی&lt;br /&gt;2) معنای معنوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید بتوان گفت مقوله معنی در زندگی هر انسانی شبیه به یک پیاز و لایه لایه است. خارجی ترین و سطحی ترین لایه، لایه مادی و لذتهای مادی است و هر چه به سمت مغز پیاز پیش می رویم معانی از نظر مادی کمرنگتر شده و به غلظت معنوی آنها افزوده می شود. مثلا مرد زنباره ای که سالها را به این امید می گذراند که هر ماه همخوابه ای جدید به چنگ آورد و هیچ گونه توقع یا بینش معنایی نسبت به زندگی ندارد دارای معنایی مادی است و تنها قشر سطحی پیاز معنایی او پابرجاست. همچنین است سرمایه داری که پولش را نه خرج خودش می کند و نه دیگران بلکه سکه بر سکه می انبارد و کارش انباشت سرمایه است. اما به هر حال اینها نیز یک دلخوشی و معنایی است اما از نوع مادی آن. با این حال همیشه طبقه بندی معنا به این راحتی نیست و مرزها بسیار نامشخص تر است. مثلا وقتی شخصی به فقیری کمک می کند این کمک او می تواند از معنای مادی خالص تا معنای معنوی خالص متغیر باشد. اگر او این کمک را به این نیت انجام دهد که دیگران تحسینش کنند، یا آن گدا بزرگش بدارد و یا اینکه فخری بفروشد این کار صرفا معنای مادی دارد. اما اگر مانند علی ابن ابیطالب (به عنوان یک شخصیت تاریخی و نه الزاما مذهبی) شبهنگام ردا بر سر بکشد و ناشناس قوت و روزی بر در خانه مستمندین بگذارد این کار تا حد بسیار زیادی جنبه معنوی پیدا می کند. دلیل اینکه نمی گوییم کاملا جنبه معنوی دارد این است که ممکن است هنوز رگه هایی از مادیت و سود انگاری در آن باشد مثل چشمداشت پاداش از سوی خداوند که به بهشت منجر شود یا اینکه بسیار ظریفتر ارضا و تسکین یک حس آزاردهنده دلسوزی درونی در درون خود کمک کننده. همانطور که می بینید نیتها از پوست پیاز (برانگیختن تحسین دیگران) تا لایه های نزدیک به مغز پیاز (دلسوزی درونی) می توانند پالایش شوند و انسان هر چقدر نیتها را پالایش کند تا از سطح پیاز دور شده و به مغز پیاز نزدیک شود درجه معنویت و اعتلای عملش فزونتر است و این نشان می دهد که از معنای غنی تری برای زندگی بهره مند است. کانت درباره عمل اخلاقی می گوید: " آن عملی اخلاقی محسوب می شود که فاعلش آن عمل را تنها بر اساس تکلیف و نه میل درونی انجام دهد." یعنی اگر عملی را فارغ از خوش آمد و بد آمدمان صرف اینکه تکلیف است انجام دهیم عملی اخلاقی انجام داده ایم. در اینجا عمل اخلاقی کانتی به نوع "معنای معنوی" ما نزدیک است و می توان آن دو را مطابق گرفت، اما از آنجا که حتی ادای یک تکلیف ناخوشایند نیز به انتظار پاداشی از سوی تکلیف کننده است بنابراین آن نیز از رگه های مادیت خالی نمی باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بطور کلی، در تاریخ هر کجا که انسان بزرگی روییده است (فارغ از خوب و بد) بی گمان تا سالهای مدیدی پیش از ظهورش صبورانه و سرسختانه در پستوی پنهانی ذهن خود مشغول اختراع معنایی یگانه و ایمان برانگیز بوده است. چنانکه ناپلیون بارها افسوس می خورد و می گوید اگر وارد سیاست نمی شدم بی شک فیلسوف بزرگی می شدم که جهان را تحت تاثیر افکارم قرار می دادم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; در این رابطه هیتلر را نیز می توان مثال آورد. یکی از معناهای زندگی هیتلر در طول زندگیش بی شک این بوده که روزی رهبر شود تا با تصفیه قوم یهود، اروپا را از شر آنان (به تعبیر خودش) خلاص کند و رسالتی تاریخی را عهده دار شود.  در این مثال، در تلاش برای طبقه بندی معنای او، به یک ابهام ظریف می رسیم. این معنا از آنجا که یک آرمان است الزاما نفع مادی شخصی ندارد و برای خیرخواهی چند ملت غربی اندیشیده شده است. پس می توان آن را واجد صفات "معنای معنوی" دانست. اما لازم است توجه کنیم که این معنا را بهتر است "معنای معنوی منفی" بنامیم. به عقیده نیچه هر انسانی قابلیتهایی دارد و بر اساس آن قابلیتها، رسالتی در دنیا دارد که سعادت او از راه بالفعل کردن آن قابلیت و رسالت بالقوه به دست می آید. مهمتر اینکه نیچه با بیرحمی تمام دم به دم یاد آور می شود که این رسالت یا قابلیت ممکن است منفی و شریرانه باشد اما او عقیده دارد که فارغ از ارزشگذاری بایستی هر چه را که هستیم به همان صورت، چه مثبت چه منفی بالفعل و عملی کنیم و در این راه از هیچ کوشش و جدیتی دریغ نورزیم. او به نوعی بر عدم خود-سانسوری فرد انگشت می گذارد و به انسان امروزی هشدار می دهد که اگر استعداد و قابلیت او شرورانه است نه تنها از آن نگریخته و شرمگین نباشد بلکه آن را "فضیلت" خویش بنامد و در راه تحقق همان بکوشد. به عبارتی نیچه معتقد است که اگر فضیلت عیسی مسیح، از خود گذشتگی و بر صلیب شدن به خاطر گناه بشریت بود، فضیلت هیتلر نیز همان استعداد شرورانه ای بود که در نهادش سرشته شده بود و او آن را محقق ساخت (نیچه پیش از هیتلر می زیسته و این مثال صرفا جنبه تفهیمی دارد و از نیچه نیست). این تعبیر نیچه از "فضیلت" که می تواند فضیلت شرورانه و خیرخواهانه هر دو را در بر بگیرد مفهوم "نخبه" پارتو را تداعی می کند. پارتو معتقد است نخبه کسی است که در هر کاری که بدان اشتغال دارد با زیرکی و حسابگری بهترین باشد. اگر کسی دزد است که دزدی های زیرکانه، کلان و موفقی می کند نخبه است اما در دزدی، اگر کسی قاتل متبحری است که آدم می کشد اما هرگز به دام نمی افتد نخبه است اما از نوع قاتل و اگر کسی در راه نجات ملتی از دست حکومتی قیام موفقی انجام می دهد نخبه است از نوع سیاسی یا انقلابی آن. او همه اینها را نخبه می نامد. بنابر این به نظر می رسد نیچه و پارتو معنا را فراتر و فارغ از ارزشگذاری در نظر داشته و بطور مثال هیتلر و گاندی هر دو را به یک مقدار بزرگ و شایسته تحسین می پنداشته اند. حال آنکه بسیاری خلاف آن می اندیشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوع زیبای دیگری از معنای معنوی "معنای مادری" است. زن می زاید و خود را در زاده اش ادامه می دهد. بسیاری روانشناسان بر آنند که شادی و نشاط بیشتر روح زنانه در مقابل جدیت، عصبیت و سخت کوشی مردانه ناشی از همین آبستن شدن و زاییدن زن است. مرد موجودی عقیم و سترون است که نزدیک شدن خود را به مرگ هر لحظه می بیند و در تلاش برای جاودانگی و ادامه خود به خلق کار، ثروت و کنترل و سلطه دیگران دست می زند تا جاییکه گاهی تمام زندگیش کار و تلاشی سختکوشانه، مضطربانه و گاها بی معنا می شود. اما شاید کمتر کسی گوشزد کرده است که این تلاش خسته کننده و بی امان برای گریز از مرگ و بازتولید و ادامه خود در محصولات صنعتی یا بروکراتیک است. زن تنها می زاید، آن هم موجودی زنده را، و به همین خاطر همیشه بین خود و مرگ فاصله زیادی می بیند چون موفق شده خود را در موجودی دیگر ادامه دهد. از این رو در طول تاریخ معنای زن برای زندگی معنایی خوش بینانه تر و بانشاط تر بوده است، و حتی آنجا که شاعر، نقاش، نویسنده یا هنرمند مذکری معنایی زیبا می آفریند بیگمان در اعماق وجودش سراغ زنی را نیز باید گرفت. هر هنرمند مذکری همانقدر که مرد است نوعی زنانگی نیز در وجودش به ودیعه گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقریبا از زمانی که بشر به خود آگاه شد و از برکت این &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خودآگاهی&lt;/span&gt; به "گفتگو با خود" و "انتزاع و تجرید مفاهیم" روی آورد دست به کار &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خلق آگاهانه معنا&lt;/span&gt; شد. روزگاری بسیار دور از طریق خلق اسطوره و نبرد خدایان جهان و طبیعت را توضیح می دادند و معنا می آفریدند (دوره الهی کنتی)، پس از آن با ظهور فلاسفه طبیعی -ابتدا طالس و پس از آن سقراط و دیگران- انسان برای خلق معنا دیگر اسطوره های خدایان را کنار گذاشت و با نوعی نگاه طبیعتگرا سعی کرد علت و معنای طبیعت را در جوهر پنهان اشیا و در ذات طبیعت بجوید ( دوره مابعد الطبیعی کنتی)، اما از آن هم که ناامید شد برای همیشه از &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کشف معنایی یگانه&lt;/span&gt; &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و همگانی&lt;/span&gt; دست کشید و تنها به کشف روابط بیرونی پدیده ها که در توالی و همانندی پیشامدها نهفته بود پرداخت، بعبارت دیگر او از کشف معنا دست کشید تا با کشف قوانین کابردی طبیعت، برای رفع مایحتاجش طبیعت را تسخیر کند و تکنولوژی را بیافریند (دوره اثباتی کنت). در همین مرحله آخر، یعنی مرحله ای که انسان از کشف معنا چشم پوشید گویی فریادی برآورد که معنایی واحد که جایی منتظر کشف ما باشد برای آدمی وجود ندارد و هر کسی خود باید معنای منحصر به فرد خود را خلق کند. به قول ماکس وبر: "هرکسی خود بایستی در نهایت خدای خویش و اهریمن خویش را برگزینند." در جهان خارج هیچ معنای خارجی وجود ندارد. دنیا کاملا بی معنا است و فقط وجود دارد. این ماییم که برحسب هویت، تصورات و سابقه ذهنی خود توری مفهومی بر گیتی می افکنیم و معنایی برای آن خلق می کنیم. بنابراین دنیا جای هیجان انگیزی است. آزمایشگاهی است پر از وسایل و ابزار که می توانیم به رایگان به کار بگیریم و معانی رنگارنگ و منحصر به فرد شخصی برای خودمان بیافرینیم. ما نبودیم و می توانستیم نباشیم اما حالا هستیم و فرصتی به رایگان برای خلق معنا و مسیر زندگی داریم. به قول مولوی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما نبوديم و تقاضامان نبود ******لطف تو ناگفته ما مي شنود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لذت هستي نمودي نيست را********        عاشق خود كرده بودي نيست را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اما مهمترین ابزاری که هر کسی برای ساخت معنای شخصی خود دارد همان &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;"فلسفه زندگی" یا "جهان بینی"&lt;/span&gt; اوست. یعنی اینکه جهان را چگونه می بیند؟ بر چه مبنا و با چه دیدگاهی به تفسیر دنیا و وقایع آن می نشیند. و مقصد و نهایت خود را در کجا می یابد. اینجاست که "فلسفه" این مبحث به-نظر-بسیاری به درد نخور و بی خاصیت ارزش حقیقی خود را نشان می دهد. در حقیقت همانهایی نیز که فلسفه را محکوم می کنند برای خود فلسفه ای دارند. آن گدایی که کنار خیابان گدایی می کند و آن رفتگر پیری که خش خش جارویش را بر زمین کوچه نزدیک سحر می شنویم نیز معنایی و فلسفه ای برای زندگی خود دارد هر چند ابتدایی و ناآگاهانه. اما یک معنای غنی معنایی است که بر اساس &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فلسفه ای منسجم و فراگیر&lt;/span&gt; و &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بطور آگاهانه&lt;/span&gt; طراحی و خلق شود. فلسفه یا جهان بینی همان دیدگاه کلی و کلان ما به جهان، زندگی و غایتهای آن است. هر چند این جهان بینی از علم نیز تغذیه می شود و هر چه علم بیشتری داشته باشیم فلسفه قویتری نیز داریم اما علم تنها جزیی کوچک از قلمرو وسیع جهان بینی (فلسفه) است. اینجاست که سعدی می گوید: "دانشمندی بگذار و بینشمندی پیش گیر". بسیاری کسان را می بینیم که سوادی ندارند اما به جاهای بزرگی رسیده اند. اینها مصادیق بارز همان سخن سعدی هستند. و بسا دانشمندان و تیزهوشانی که در کلاس درس و آزمایشگاه و عرصه علم خوش درخشیده اند اما همچنان اندر خم کوچه اول زندگی واقعی هستند. دانشمندی به هوش جزیی و حسابگرانه ما راجع است حال آنکه بینشمندی از هوش کلان، فراگیر و معنا آفرین ما سرچشمه می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه این یادداشت آنکه، برای سعادت بایستی بی اعتنا به ریشخند یا تحسین دیگران به ساختن معنای شخصی زندگی خویش همت گمارد و پس از ساخت آن جسورانه پا به مسیر سبزی نهاد که خود ساخته ایم. پا به دنیایی که خالق و خدای آن خود ما هستیم. ممکن است معنای زندگی رنگ و لعابی نداشته باشد و حتی ملامت دیگران را برانگیزد اما مهم آن است که ما را شاد می کند و با هویت، غایات و احساس درونی ما هماهنگ است که خوشبختی یک احساس درونی است نه چیزی که در ویترین نهاده شود تا دیگران آن را تحسین کنند. داستان ویترین و معنا داستان کوه یخ است. نود درصد عظمت کوه یخ زیر آب و پنهان از چشم بیگانه است حال آنکه در زیر آن دماغه کوچک سفیدی که به زحت دیده می شود کوهی عظیم نهفته است.  توزیع معنای زندگی  نیز اغلب همینگونه است.  برای توفیق در ساخت معنایی هر چه غنی تر به یک جهان بینی (فلسفه) عمیق و فراگیر نیازمندیم. مطالعه افکار و زندگی بزرگان، سفر و تجربه بیشتر از دنیا، تجربه جسورانه موقعیتهای ناشناخته، دوستی و معاشرت با انسانهای متفاوت و همینطور علم اندوزی از ابزارهای ارادی و اختیاری گسترش جهان بینی و فلسفه شخصی هستند. این گوی است و این میدان اما ناگفته نماند که اندکی اقبال نیز لازم است تا بتوان در چنین همتی پیروز بود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-4464398500208479105?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/4464398500208479105/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=4464398500208479105&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/4464398500208479105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/4464398500208479105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='قسمت دوم: انواع معنا'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/Ssn_nFzLGAI/AAAAAAAAAN0/qKZWtVLbFG0/s72-c/%DA%A9%D9%88%D9%87+%DB%8C%D8%AE.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-1203590527360212357</id><published>2009-09-28T15:42:00.006Z</published><updated>2009-09-28T16:13:02.298Z</updated><title type='text'>انسان در جستجوی معنای گم شده: ساخت معنا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SsDZrKQQZmI/AAAAAAAAANs/RGRp7eMJ96c/s1600-h/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 238px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SsDZrKQQZmI/AAAAAAAAANs/RGRp7eMJ96c/s400/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5386544489845253730" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شاید بتوان بدون کاشانه و سرپناه به طریقی سر کرد، شاید بتوان بدون مونس و همدم روزها را به سر آورد، شاید بتوان با بی رحم ترین شعبده های روزگار به زندگی ادامه داد اما بی گمان بدون یک چیز برای مدتی طولانی نمی توان زندگی کرد و آن چیز همانا &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;معنا&lt;/span&gt; است. "تعلیق" یا همان "معلق بودن" حالتی است که هر یک از ما در دوره هایی از زندگی گرفتار آن شده ایم. حالتی چون معلق شدن در فضای بی جاذبه و تاریک فضا. تصورش را بکنید: بدون هیچ دستاویزی، بدون کنترل بر حرکات خود، دور خود می چرخید و جز انواری مبهم چیزی نمی بینید. تعلیق در زندگی نیز به مثابه لحظاتی است که انسان دلیل زنده بودنش را گم می کند. نمی داند برای چه زنده است، رو بسوی کجا دارد و چه چیزی در دنیا می تواند او را خوشحال کند. هر وقت به مدت طولانی احساس کردید انگار چیزی را گم کرده اید می توانید به عنوان یکی از گزینه ها به "گم کردن معنا" بیندیشید. آنچه که می تواند در چنین دوره های بحرانی نجات بخش انسان برای ادامه یک زندگی امیدوار و پر ثمر باشد یافتن آن معنای زندگی است. اصولا تمام ادیان برای خاتمه دادن به تعلیق انسان در زندگی و بازیابی یا بازتعریف معنا بوجود آمده اند. معنا شبیه آن دستاویزی است که در فضای تاریک خلا آن هنگام که معلق میان زمین و آسمان آخرین رمقهای پلک میرنده را بسوی زندگی می بندیم به دستمان می رسد و نور امید را در دلهامان زنده می کند. "معنا" به معنای آن است که برای چه به زندگی کردن علاقمند هستیم و به امید کدام آرزوی زندگی، خار مغیلان صحرای زندگی را تحمل می کنیم. به زبان عامیانه "دلخوشی ما در زندگی چیست؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر یک از ما هویتی داریم که متشکل از توانمندیها، استعدادها و علایق ذاتی ماست. این هویت بر اساس ژنتیک و محیطی که در آن پرورده شده ایم شکل گرفته است. حال بر اساس این هویت هر کسی معنایی منحصر به فرد در زندگی دارد که بایستی آن را بیابد و سعادتمند شود. سعادتمندی در گرو یافتن آن معنا، ایمان به آن و جد و جهد در راه رسیدن به آن است. بنابراین سعادت در گرو تحقق سه عنصر است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) معنا&lt;br /&gt;2) ایمان&lt;br /&gt;3) سلوک مجدانه و مومنانه در جاده معنای شخصی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر، مشکل عمده جامعه ما در تمام سطوح سنی و فرهنگی، از دست دادن معنا است. اما براستی چرا ما معنای منحصر به فرد زندگیمان را گم می کنیم؟ از نظر عوامل خارجی می توان به پدیده هایی چون صنعتی شدن جامعه، گذار از سنت به مدرنیته، جنگ، افزایش غیرمترقبه جمعیت و عوامل دیگری اشاره کرد. اما گذشته از اینها یک عامل ریشه ای و درونی وجود دارد که مسوول اصلی معنا زدایی است و عوامل خارجی مذکور نیز از طریق تشدید و تاثیر گذاری بر آن عامل اصلی است که اثر خود را عیان می کنند. آن عامل درونی و ریشه ای همان &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بحران هویت&lt;/span&gt; است. &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در واقع نشناختن هویت اصیل خویشتن یا مقاومت در پذیرش هویتی که شناخته ایم دلیل اصلی گم کردن معنای زندگی نزد ماست.&lt;/span&gt; بسیاری از ما برای شناخت خود تلاشی نکرده ایم یا لااقل در مقابل موقعیت های متنوعی در زندگی قرار نگرفته ایم که هویتمان را برای خودمان افشا کند. چرا که کورترین و عمیقترین زوایای ناشناخته و پنهان هویت در واکنش به موقعیتهای تازه و تجربه نشده است که شناخته و عیان می شود. پس یا اینکه ما شناختی کافی از هویت خود نداریم و یا اگر هم داریم بنا به دلایلی نمی خواهیم یا نمی توانیم آن را بپذیریم و بر مبنای آن معنای اصیل زندگی خود را تعریف کنیم. به جمله قصار زیر از راجنیش اشو عارف شهیر هندی توجه کنید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"گل های سرخ به این زیبایی می شکفند، چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفرهای آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند، چرا که درباره دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند؛ چرا که هیچ کس سعی ندارد به لباس دیگری در آید. فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی؛ همه تلاشها بیهوده است. تو باید فقط خودت باشی."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که می بینید در این کلام اشو بطور ضمنی از عدم پذیرش هویت اصیل فردی از سوی شخص انتقاد می کند. اما آنجا که می گوید " این گلها چنین زیبا می شکفند چون افسانه ای درباره گلهای دیگر به گوششان نخورده است" به علل این عدم پذیرش نزدیک می شود. ما آنجا به بیراهه می رویم که از کنج خلوت به عرصه اجتماع پا می گذاریم و داشته ها و دستاوردهای دیگران را می بینیم و بدون توجه به اینکه ما کجا قرار داریم و هویت شخصیمان چیست شروع می کنیم به آرزوکردن کور آنچه که دست دیگران می بینیم و این آغاز وداع با معنای اصیل زندگی شخصیمان است. اگر به این بصیرت برسیم که هویت ما با دیگران متفاوت است و به همین خاطر شادی و سعادت ما در جای دیگری منتظر ماست و برای رسیدن به آن بایستی به آفرینش معنای اصیل و منحصر به فرد خودمان برای زندگی دست بزنیم بعید است سیگنالهای گمراه کننده خارجی ما را از مسیر سعادت بدر کند. به عنوان مثال خاطره ای را نقل می کنم که برای خودم اتفاق افتاد. زمانی که مترو تازه افتتاح شده و شروع به کار کرده بود پس از چند بار که برای رفتن به جایی سوار مترو می شدم، می دیدم که در پایانه ها ازدحام جمعیت چگونه مانند یک مسابقه برای گرفتن جای خالی در خط بعد و چپیدن درون واگن عجله می کنند. یکروز که از خط اول پیاده شدم، اولین نفری بودم که پیاده شدم، شور اول شدن در آن مسابقه بزرگ مرا در بر گرفت، همه پشت سر من می دویدند و من اولین نفر بودم که به زحمت نمی خواستم آن فرصت و جایگاه را از دست بدهم. خلاصه اولین نفری بودم که به واگن خالی خط بعدی سوار شدم و جای آسوده ای هم برای نشستن پیدا کردم. اما به خودم که آمدم و مسیرها را نگاه کردم خنده ای برای خودم سر دادم. خط را اشتباه سوار شده بودم و تا حرم امام به بیراهه رفتم.  معنای من برای سوار شدن به مترو چیز دیگر و مقصد دیگری بود (معنای شخصی)، اما در مواجهه با مردم بدون توجه به آن معنای شخصی مسیری را که همه به سمت آن می رفتند و بر سر آن رقابت می کردند (ارزشهای کاذب همگانی یا حتی ارزش حقیقی دیگران) انتخاب کردم و لاجرم از جایی سر در آوردم که هیچ ربطی به من نداشت. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آری! هر کسی که بدون توجه به هویت و معنای شخصی زندگی خویش کورکورانه و مقلدانه چشم به آمال دیگران بدوزد محکوم است مانند من تا حرم امام به بیراهه برود. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زندگی ما در جامعه اینچنین "گله ای" شده است. چیزی مد و ارزش کاذب می شود و آنگاه همه بدون اینکه به معنای شخصی خود بیندیشند برای بدست آوردن آن به رقابتی کور و نفسگیر دست می زنند و سرانجام می بینند که سر از ناکجاآباد در آورده اند. گاهی مهندس و پزشک شدن ارزش می شود، گاهی خارج رفتن، گاهی شاه را فحش دادن، گاهی برای شادی ارواح خاندان پهلوی صلوات فرستادن!! گاهی شرکت نفت استخدام شدن، گاهی کار خصوصی برای خود دست و پا کردن. اگر اینها بتواند با معنای ما مطابقت کرده، ایمان ما را جلب کند و در نهایت منجر به سعادت شود حرفی نیست. اما آنچه از جامعه بر می آید نشان می دهد که این اتفاق نیفتاده است و جامعه و فرد رو به اغما و نگون بختی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما عنصر دوم مسیر سعادت &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ایمان&lt;/span&gt; به معنای شخصی است. پس از آنکه هویت خود را شناختیم و آن را پذیرفتیم، بر اساس آن دست به خلق معنا می زنیم. خلق معنا بدان معنا که آگاه می شویم که برای چه زندگی می کنیم، می خواهیم به کجا برسیم و چه چیز در زندگی ما را شاد می کند. به عبارت دیگر خلق معنا در گرو طراحی یک نقشه راه است و اینکه اصولا این دنیا را چگونه می بینیم. به همین خاطر داشتن یک فلسفه و جهان بینی عمیق و گسترده ما را در خلق یک معنای غنی برای زندگی خودمان یاری می کند. این خلق معنا یک پروسه خشک منطقی نیست بلکه فرآیندی است که در آن احساس، عاطفه و منطق بهترین مسیری را که در زندگی از آن لذت می بریم بدست می دهد. منتسکیو می گوید: "چه خوب است که در زندگی با قلب (احساس) انتخاب کنیم و بعد برای رسیدن به آن با مغز (منطق) بازنگری و برنامه ریزی کنیم." انگار منتسکیو می خواهد بگوید که آنچه را که به تصویب قلب برسد پس از ارزیابی و تصویب مغز باید دنبال کرد اما آنچه را که قلب رد کرد، یکسره باید رها کرد و کنار گذاشت چون بعید است چیزی که دل در گرو آن نیست در دراز مدت ایمان و تلاش ما را همچنان معطوف به خود نگاه دارد. بنابر این، حال که با مغز (منطق) و قلب (احساس) معنای اصیل زندگیمان را خلق کردیم بایستی بتوانیم تمام وجودمان را برای دنباله روی از آن معنا کاملا اقناع کنیم. این مرحله یعنی مومن کردن تمامیت و یکپارچگی وجود به دنباله روی از معنا، &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مرحله ایمان&lt;/span&gt; است. براستی تنها آن زندگیی شایسته زیستن است که به آن ایمان داریم. اگر به راهی که می رویم ایمان داشته باشیم نه تنها سختی ها برایمان آسان می شود بلکه حتی مانند سقراط در صورت لزوم شادمانه جان بر سر راهمان فدا می کنیم. سقراط به اندازه مسیح به راهی که می رفت مومن بود.  پس از حصول به معنا و ایمان، مرحله عملی آن یعنی قدم نهادن مجدانه و پرتلاش در راهی که عمیقا به آن علاقمندیم بسی آسان و شور انگیز می شود. هر چند صرف آگاهی به مقوله معنا و ایمان نه شرط کافی بلکه تنها شرط لازم نیل به سعادت است، اما به نظر، صرف آگاهی به این موضوع  و اندیشیدن به آن می تواند اندک اندک شعله های اراده مان را برای دست به کار شدن و خلق معنا تیز و تند کند......ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-1203590527360212357?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/1203590527360212357/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=1203590527360212357&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/1203590527360212357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/1203590527360212357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html' title='انسان در جستجوی معنای گم شده: ساخت معنا'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SsDZrKQQZmI/AAAAAAAAANs/RGRp7eMJ96c/s72-c/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-7228505382953456837</id><published>2009-08-30T17:26:00.004Z</published><updated>2009-08-30T17:44:55.685Z</updated><title type='text'>مهرورزي در آغوش برگ هاي چنار - داستان كوتاه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دستنوشته هاي سالها پيش را نگاه مي كردم. ميان آنها داستان كوتاهي پيدا كردم كه درست زماني كه بيست سال داشتم در يك نشريه دانشجويي نوشتم. ايده اصلي آن پيرامون عشق جواني است و مانند هر داستاني پيامي دارد. حالا هفت سالي از زمان نوشتن اين داستان مي گذرد و هرچند مانند آن زمان نمي توانم جمله نتيجه گيري پاياني داستان را تاييد و تكرار كنم اما از تكذيب و مخالفت مطلق با آن هم عاجزم. انسانها در تمام كارها و افكارشان معقول و منطقي عمل نمي كنند بلكه بخش بزرگي از كنشهاي ما نامعقول و غيرمنطقي اند كه چون ژرف بنگريم ريشه آنها را در غرايز مي يابيم. هر چند براي توجيه همين دسته از اعمال نامعقول غريزي هم رياكارانه يا ناخودآگاه به توجيهات منطقي متوسل مي شويم. آن دسته از اعمال و افكار انسان كه از عقلانيت او سرچشمه مي گيرند با گذر عمر و رشد عقلانيت تغيير مي كنند اما بخش قابل توجهي كه به غرايز مربوطند هميشه همانجا بدون تغيير باقي مي مانند. هرچند برخي از جنبه هاي اين داستان در اثر تغيير عقلانيت نگارنده تغيير كرده اند اما حقيقتي نيز در آنها مي توان سراغ گرفت كه چون ناظر به غريزه بشريند ثابت و استوار همانجا مانده اند و هنوز هم به قوت خود صادقند. متن اين داستان كوتاه را در زير مي خوانيد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چيز از آن پنجره روبروي اتاقم شروع شد، پنجره خانه اي كه يك خانواده به تازگي در آن ساكن شده بودند، اما هنوز آنها را نديده بودم. من كه تا آن روز رؤيايي، هميشه پيش خودم قاطعانه و با تعصبي خشك، نظر بازي و لهو و لعب جواني را عبث و گناه مي پنداشتم، با يك نگاه پر خنده دختر همسايه، عشق، غريزه يا هر چيزي كه اسمش را بگذاريد از زباله هاي سركوب شده ناخود آگاهم بيرون جهيد و در يك لحظه مثل آب خوردن، خط بطلاني بر باورهاي سرسختانه و ديرينه ام كشيد، هيچ وقت فكر نمي كردم كه يك عقيده سرسخت اين قدر راحت در مواجهه با يك واقعيت مخالف بيروني اينچنين محو و نابود شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از وصف جمال يار به سختي مي گذرم كه در اين مجال نمي گنجد و ممكن است اسباب زحمت بنده شود و داستان را از آنجا مي گويم كه براي اولين بار وقتي او را ديدم كه  پشت پنجره اتاقش ايستاده بود ، آن قدر نافذ و پر معنا مي نگريست و آن قدر نجيب مي خنديد كه گويي قلبم از جا كنده مي شد و بر زمين مي افتاد؛ بالأخره پس از خروج از اغماي عاشقي با هزار ايماء و اشاره، اولين پيغام مهر و محبت را فرستادم و الحق بلافاصله جواب گرفتم.&lt;br /&gt;ديگر از خوشحالي نمي دانستم چكار كنم، كدام عاشقي از معشوق اين قدر سريع و بي درنگ جواب بله شنيده بود.&lt;br /&gt;بالأخره حدود ده دقيقه، اشارت هاي دل را با رمز و ايماء به يكديگر گفتيم و او خداحافظي كرد و رفت؛ از آن پس آبي آسمان آبي ديگري شده بود ، براي اولين بار زيبايي درخشش خورشيد را مي ديدم، گويي ابرها مي خنديدند و شادمانه مي گذشتند، حتي آن كلاغ بد ريخت مزخرفي كه صبح ها با قار و قورش خواب را از چشمانم مي دزديد، همچون مرغ عشقي كه صدايش به لطافت بلبل باشد، به نظرم مي رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در كتاب ها خوانده بودم كه عشق هنگامي اتفاق افتاده است كه هر چيز خوب را براي معشوق بخواهي و به نوعي نسبت به او بي هيچ چشمداشت عوضي بخشندگي يك طرفه داشته باشي و در ضمن ابداً انگيزه تصاحب او را در سر نپروراني، اما همين كه در آن لحظات زيبا از خود بيرون جهيدم، خود را با عشقي پر از ناخالصي هاي گوناگون يافتم، اما چشمم را بر همه آنها بستم و نگذاشتم كه ساعاتي بدين زيبايي در سايه سخنان چند عارف و عاشق بيچاره و در به در منغص و مكدر شود ؛ به هر حال من هم مانند همه انسانهاي ديگر، انساني بودم با ابعاد الهي، غير الهي و صد البته لحظاتي شيطاني، پس همه آنها را به عنوان يك مخلوق در خودم به رسميت شناختم و دمي آرامش يافتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب و روزم در مقابل آن پنجره كذايي مي گذشت، صبح ها قبل از بيرن رفتن از خانه و عصرها پس از برگشتن تا شب مقابل پنجره مي ايستادم تا اگر آن پادشه خوبان چهره بنمود، " كوس نودولتي از بام سعادت بزنم " ، اما متأسفانه خيلي كم مي آمد و هر وقت هم كه مي آمد بيش از چند دقيقه نمي ماند، چون پدري داشت- دور از همه پدران- همچون سگ آماده هوچي گري و آبروريزي  و مادري كه نگو و نپرس، مثال مادر فولاد زره. ديگر حتي آن پنجره اتاقم هم شخصيتي گرفته بود و برايم همچون يك فرد معنايي داشت، به خصوص آنكه با ماژيك بر رويش خيلي درشت نوشته بودم: " همه عمر در خيالي و ندانمت كجايي؟ " برخي شب ها هم سايه گيسوان بلندش را كه گويا شانه مي شدند، بر ديوار مي ديدم و كلي خرم و خوشوقت مي گشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كوچه ما يكي از آن كوچه هاي جنوب شهر بود كه اهالي آن به بد قلقي شهره بودند و كلاً همسايه هاي خوب و آرامي نداشتيم ، از آن زن هاي فضول و بيكار داشتيم تا آن مفنگي هاي خانمان برانداز و به همين خاطر مجبور بودم در اين رابطه كمي جانب احتياط در پيش گيرم و آهسته بيايم و آهسته بروم كه اين همسايه هاي ناباب شاخم نزنند. اما از طرفي ديگر از اين رابطه خشك و دورادور خسته شده بودم تا اينكه تصميم گرفتم شماره تلفن حضرت دوست را به طريقي پيدا كنم. اين بود كه يك روز كه مأمور اداره مخابرات قبوض تلفن را لاي در منازل جا مي كرد، بعد از اينكه از كوچه خارج شد، آهسته داخل كوچه رفتم، پس از اينكه مطمئن شدم كسي در كوچه نيست و همسايه ها هم از ديد زدن غيلوله معافند، ترسون ترسون ، لرزون لرزون اومدم در خونشون ، به در كه رسيدم، قبض هاي طبقات آن ساختمان را از لاي در بيرون كشيدم و شروع به جستجو كردم، در همين حين سرم را بالا كردم كه اوضاع كوچه را بسنجم كه ديدم به به ... اصغر آقا كه معلوم بود تازه وافورش را زمين گذاشته از سويي و طاهره خانم از سوي ديگر، بار ديگر تير آن نگاه هاي بي پرده و مهاجمشان را در جانم فرو برده اند. دست و پايم را گم كردم و رنگ از رخسارم پريد، آنها ابداً چيزي نگفتند ، اما من مي خواستم از دست خودم سرم را به ديوار بكوبم كه چرا بايد به خاطر عشق و عاشقي جواني حتي از اين كچل ابن وافور و آن زنيكه بيكار فضول خجالت بكشم، به هرحال پس از مدت ها آبروداري در آن محله، در حالي كه مطمئن بودم طاهره خانم همه چيز را بر روي آنتن خواهد فرستاد، همچون شيخ صنعا خرقه را رهن خانه خمار گذاشتم و دست از پا درازتر به خانه برگشتم. خيلي عصباني و كلافه بودم و بيشتر به آن خاطر كه اگر يك زن خياباني هم جاي آن دو همسايه متوجه من مي شد، از خجالت آب مي شدم ومي رفتم توي زمين و اين اولين باري بود كه نسبت به قيد و بندهاي زايدي كه جامعه به نام حجب و حيا به انسانها تحميل كرده و آنها را تشويق به خودسانسوري براي متجلي ساختن شخصيتي دروغين ميكند ، اينقدر احساس تنفر و انزجار مي كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال اين هم گذشت و يك روز كه وارد اتاقم شدم، بر جايم ميخكوب شدم ؛ ديدم كه او همچون فرشته أي تازه از آسمان  نازل شده، مقابل پنجره اتاقش كه درست مقابل پنجره اتاق بنده و به طرف قبله باز مي شد، با يك چادر سفيد گلدار، با صورت نوراني و دوست داشتني هميشگي اش دارد نماز مي خواند ؛ معطل نكردم و بلافاصله رفتم جانماز را آوردم ، آنقدر هوش از سرم پريده بود كه بدون وضو و بدون رعايت قبله ، رو در روي او و درست در خلاف جهت قبله  همراه او اولين ركعت نماز زندگيم را آغاز كردم ، ركوع و سجود و قنوت و همه را هماهنگ با او انجام مي دادم. قنوت مي گرفت، من هم قنوت مي گرفتم، اما از بين دو دستانم روزنه أي مي ساختم كه صورتش را ببينم، آن قدر مبهوت او شده بودم كه وقتي انگار او حمد و سوره و تشهد  مي خواند، چيزي نمي خواندم و سلام را كه مي خواند، به خوبي او درود و سلام مي فرستادم. اين نماز تنها زماني بود كه مي دانستم دقيقاً دارد چه مي گويد و به چه مي انديشد. واقعاً موقع اذان با اولين الله اكبر در هر كجا كه بودم، قلبم به سرعت مي تپيد، چرا كه يادم مي آمد كسي هست كه خيلي دوستش مي دارم و او نيز هم  ؛ و اكنون در مقابل پنجره اتاقي در اين شهر بزرگ مشغول عبادت پروردگاراست. ديگر براي لحظات اذان و نماز لحظه شماري مي كردم و حتي صبح ها قبل از اذان صبح از خواب بيدار مي شدم و وضو مي گرفتم و خيلي زودتر مقابل پنجره حاضر مي شدم تا فرشته پيشنمازم بيايد و من در دامان او و او در دامان خدا بياويزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك روز كه به خانه آمدم و به اتاقم رفتم، همين كه داخل شدم، با كمال تعجب ديدم كه او با همان اشاره هاي آشنا رو به همان پنجره گويا با كسي صحبت مي كند ؛ با خودم گفتم: أي واي بر من! طفلكي آن قدر دلش برايم تنگ شده است كه با جاي خالي من به مغازله پرداخته است. اما گويا اصلاً متوجه حضور من در كنار پنجره نشد و همان طور اشاره ها و خنده هاي هميشگيش را ادامه داد، يك لحظه با مروري بر گذشته لحظاتي را به ياد آوردم كه احساس مي كردم نوعي ناهماهنگي در اين پيغام ها و پاسخ ها وجود دارد ، از اتاق بيرون آمدم و به اتاق خواهرم كه درست در كنار اتاق من بود رفتم و از آنچه ديدم آنچنان شوكه شدم كه چشمانم سياهي رفت و نزديك بود از فرط سستي و ضعف نقش بر زمين شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آري! اتاق خواهرم درست در كنار اتاق من بود و درست پنجره اي در كنار پنجره اتاق من داشت و تازه فهميدم تمام اين روزها و هفته ها دختر همسايه با دوست خود ، يعني خواهر من، صحبت مي كرده است. به كوچه كه رفتم تا از بيرون پنجره اتاقم را ببينم تازه به عمق فاجعه پي بردم. به خاطر موقعيت خاص اتاق من، هميشه انعكاس برگهاي درخت چنار كوچه طوري شيشه اتاق مرا مي پوشانده كه او هرگز مرا نمي ديده است و حتي بعدها فهميدم كه آن سايه گيسوان بلند بر ديوار كه من در شب هاي غفلت به غلط زلف يار مي پنداشتم، نه گيسوي يار بلكه الياف كفشور آشپزخانه شان بوده است كه هر وقت خانم خانه مشغول نظافت بوده، آن را رؤيت مي كرده ام و دل از كف مي داده ام. يكي دو هفته را در افسردگي و اعتصاب غذا و خاك بر سري طي كردم، شده بودم درست مانند آن مار پريشان فلك زده اي كه  يك عمر عاشق ماري ديگر بود و سرانجام دريافته بود كه معشوقش شلنگي بيش نبوده است. در اين دوره التيام تنها كارمفيدي كه از من سر زد اين بود كه آن مصرع را كه بر شيشه اتاقم نوشته بودم، پاك كردم و به جايش بسيار درشت تر نوشتم: " عشق سوء تفاهمي است ميان دو ابله ".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باري ، نظير آن روزهاي شاد و پر انرژي ديگر در زندگيم تكرار نشدند و هميشه در شگفتم كه با وجود اين سوء تفاهم بزرگ و اينكه او هيچگاه مرا نديده بود، عشقي در قلبم شعله ور شد و در تمام آن روزها توهم يك پندار شيرين، در جسم و روح من انرژي خلق كرده بود، يعني از مجاز و از هيچ، انرژي آفريده شده بود، كاري كه هيچ دانشمندي تا كنون نتوانسته است انجام دهد. از آن ماجرا سال ها مي گذرد و تنها يادگار من از آن دوران طلايي، نماز شيريني است كه هنوز هم با همان اشتياق به سوي همان پنجره پر خاطره مي گزارم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-7228505382953456837?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/7228505382953456837/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=7228505382953456837&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/7228505382953456837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/7228505382953456837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/08/blog-post_30.html' title='مهرورزي در آغوش برگ هاي چنار - داستان كوتاه'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-5478171208155629779</id><published>2009-08-15T20:50:00.002Z</published><updated>2009-08-15T20:57:44.277Z</updated><title type='text'>آزمون بزرگ يك خانواده</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوستي دارم عميق و در عين حال بذله گو. اغلب عميقترين اظهار نظرهايش را هم در قالب عاميانه ترين و گاهي پليد ترين صور بيان مي كند. از آن دسته بچه هايي بود كه حتي بعد از دانشگاه نماز اول وقت و روزه اش ترك نمي شد. به قول خودش راز و نيازي داشت با خداي خودش كه حتي اگر تمام دنيا كافر مي شدند او همچنان ادامه مي داد. چند روز بعد از انتخابات با هم رفته بوديم كوه. كلافه بود و بدخلق. اذان ظهر را كه گفتند برخلاف گذشته دست به وضو نبرد. كمي صبر كردم ديدم انگار حاجي خيال عبادت ندارد. گفتم چه شده فلاني نماز نمي خواني؟! آهي كشيد كمي اينطرف و آنطرف را نگاه كرد و بعد گفت: "مي داني؟! اگر يك روز پدر يك خانواده خانم بياره خونه، اون خونه ديگه خونه بشو نيست. ديگه نه حرمتي ميمونه، نه كوچكتر و بزرگتري. ديگه از اون خونه و بچه هاي اون پدر بي-حرمت-شده هر كاري كه بگي بدون هيچ ملاحظه اي ميتونه سر بزنه!!". با رفقا كمي خنديديم. گويا او هم درد انتخابات داشت. يكي از بچه ها پرسيد مگر قبل از اين غير اين بوده؟ الان فقط كمي عريان و آشكار شده؟! گفت: "قبلا گمان مي كردم خانه كم و بيش قانوني دارد. براي بعضي ها از لحاظ معنوي حرمتي اخلاقي قايل بودم. الان فكر مي كنم انگار هيچ ارزشي در دنيا وجود ندارد و ما تنها زندگي را باخته ايم و مي بازيم و همه بازيچه ايم. مي گفت انگار معناي زندگي ناگهاني از دستم در رفته. زير پايم خالي شده و دچار خلا معنا شدم. وقتي پدر خانه به خطا رفته اين خانه ديگر خانه بشو نيست." يكي از دوستان به شوخي گفت پدر خانه كه خيلي وقت است اين كاره است الان اين مادر خانه است كه علاوه بر پدر به خطا رفته!!. همه زديم زير خنده. اما در وراي اين صحبتهاي عاميانه خنده دار حقيقت تلخي نهفته بود كه روز به روز به عمقش بيش از پيش پي مي بريم. نه تنها بناي اعتماد بلكه بناي اخلاق نيز در جامعه ما مي رود كه متلاشي شود. البته من به بدبيني آن دوستم فكر نمي كنم بلكه اين برهه را برهه درد زايمان ايران نوين مي بينم. هر چند افشاگريهاي تكاندهنده اخير كروبي گواه دوباره و مويد چندباره بد بيني اين دوست و بسياري ديگر است اما هنوز روزنه اميدي آن بالا هست كه نزديك و نزديك تر مي شود. ما همه محكوميم كه در اميد زندگي كنيم. اما اميد در دوران بحرانهاي اجتماعي و سياسي مانند آنچه كه در آن بسر مي بريم براي مردم جامعه مثل آب حيات، مانند نفس اهميتي چندين و چند برابر مي يابد. ما در دوره اي قرار داريم كه كردار و واكنش ما بر سرنوشت نسلهاي پي در پي آينده تا آن دورترين سالها كه از استخوان نسل ما هم چيزي نمانده تاثير مي گذارد. هر نغمه اي كه ما بسراييم نسلهاي بعد تا مدتها آن را زمزمه خواهد كرد. نسل ما در برابر يك آزمون بزرگ تاريخي قرار دارد. در اين امتحان ندا و سهراب و محسن و ديگران با رتبه ممتاز افتخار آفرينان اين عرصه شدند. اما ما را اگر توان ممتازي نيست، بايد كه از مردودي حذر كنيم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-5478171208155629779?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/5478171208155629779/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=5478171208155629779&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/5478171208155629779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/5478171208155629779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/08/blog-post_15.html' title='آزمون بزرگ يك خانواده'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-97847171472688874</id><published>2009-08-05T19:07:00.001Z</published><updated>2009-08-06T07:01:57.391Z</updated><title type='text'>تاملاتي تلخ اما بهنگام در باب جنبش سبز</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در بررسي هر پديده اجتماعي يا سياسي بسته به نظرگاه  ناظر و بررسنده موضوع، مي توان آن موضوع را از زواياي مختلفي مورد مداقه و موشكافي قرار داد. "ناظر اصلاحگر" پديده ها را از ديدگاهي كاربردي مشاهده مي كند و دغدغه اش معطوف به ارايه راهكارهاي مفيد و راهگشااست، حال آنكه يك "ناظر تحليلگر" اساسا بايستي با حفظ بي طرفي و فارغ از ديگاه فايده باورانه تنها به توصيف و تفسير آنچه كه در عالم خارج واقع مي شود بپردازد و از هرگونه ارزش گذاري و قضاوت اخلاقي پرهيز كند. متاسفانه با توجه به اينكه وسوسه دخالت و اراده معطوف به اعمال تاثير خواسته يا ناخواسته همواره هر تحليلگر بي طرفي را نيز به سمت اظهار نظرهاي اصلاحگرانه مي كشاند در بسياري از تحليلها ارزش گذاري پديده ها منجر به نوعي قضاوت و در پي آن ارايه راهكاري اخلاقي يا اصلاحگرانه مي شود كه از مايه هاي ناب آن تحليل بسي مي كاهد. پديده اي سياسي كه اين روزها افكار عمومي داخل كشور را به خود مشغول كرده و بازتابهايي نيز در خارج كشور داشته است پديده انتخابات دهم رياست جمهوري و تبعات و پس لرزه هاي آن مي باشد. انتخاباتي كه طي آن بسياري از راي دهندگان و خواص در صحت و سلامت آن ترديد كردند و درصدد اعتراض برآمدند كه واكنش حكومت به اين اعتراضها منجر به بروز بحراني شد كه هنوز پس از دو ماه از آغاز آن راه حلي براي آن متصور نيست. در اين دوماه اتفاقات بسياري افتاد و هر يك از اين اتفاقات خود در چارچوب تحليل و توصيف اين ماجرا شايسته بررسي مفصلند لكن از آنجا كه معترضان از طريق رسانه هاي مختلف در حال اظهار و ابراز اعتراضها و ديدگاهها و تحليلهاي خود هستند جاي خالي نگاهي بي غرضانه به برخي حقايقي كه گرد و غبار بحران و آشفتگي، آنها را از ديد معترضان پنهان داشته حس مي شود كه اين نوشتار در پي پرداختن به آنهاست. به عبارت ديگر اين جنبش نيز مانند جنبشهاي اعتراضي يا حتي در مقياس وسيعتر جنبشهاي انقلابي مانند جنبش مشروطه و جنبش اصلاحات در بطن خود حاوي تناقضاتي است كه بيم آن مي رود حضور اين تناقضات اين جنبش را نيز مانند ساير جنبشها ابتر و ناكام بگذارد. هر چند اين تناقضات دروني در جنبشهاي مشروطه و اصلاحات بود كه در نهايت آنها را با شكست مواجه نمود اما خوشبختانه حضور تناقضات دروني در جنبش اعتراضي اخير بسيار كمرنگتر از آنهاست كه همين امر نشان دهنده رشد بينش سياسي جامعه بسوي يك فضاي شفافتر مطالبات سياسي است. اما با اين حال در اين يادداشت برخي تناقضاتي كه در اين جنبش به چشم خورده و توجه به آنها مي تواند به خود آگاهي بيشتر آن كمك كند از نظر گذرانده خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاليكه هر دو جناح اصلاح طلب (معترض به انتخابات) و جناح پيروز انتخابات براي كسب مشروعيت در مشي سياسي خود به انديشه هاي امام خميني استناد مي كند اما به وضوح شاهد آنيم كه جناح حاكم بيش از جناح ديگر در مظان انحراف از راه امام قرار دارد. اين در حالي است كه بررسي بي طرفانه عملكرد و مواضع سياسي-عقيدتي محمود احمدي نژاد و دولت او در چهار سال اخير حاكي از آن است كه بر خلاف ادعاهاي جناح رقيب، او و هوادارانش بيش از همه مبلغ و حتي مجري انديشه هاي بنيانگذار انقلاب اسلامي بوده اند. "مقابله تا حذف اسراييل از نقشه جهان" و همينطور "صدور انقلاب" كه در ادبيات دولت نهم به "مديريت جهاني" تعبير مي شود از اركان اساسي انديشه سياسي امام بودند كه هيچ گروه و جرياني پس از رحلت ايشان به اندازه دولت فعلي نسبت به بسط و اجرايي كردن آنها كمر همت نبسته بود. بنيانگذاري دور انديشانه حزب الله لبنان و تغيير مناسبات با كشورهاي غربي از يكسو و كشورهاي مظلوم از قبيل فلسطين از سوي ديگر به دست امام تنها يك چشمه از اقدامات موثر آن رهبر فقيد در آغاز راه صدور انقلاب و مديريت جهاني بود. در مواضع خرد سياسي نيز بطور مثال اعتقاد به افزايش جمعيت كشور به منظور افزايش قدرت كشور و قدرت جبهه اسلام از ديگر مواضع امام بود كه از سوي رييس جمهور فعلي نيز بارها تصريح شده است. افزون بر آن، در ادبيات امام نيز مي ببينيم كه ايشان واژه "امت اسلام" را به كرات به جاي "ملت" مي نشاند و بارها مي فرمايد كه "همه چيز ما براي اسلام است" و طي اين مواضع مكرر، اسلاميت نظام را اگر نگوييم بر جمهوريت آن مقدم مي دارد اما برابر و همتراز آن قرار مي دهد. هر چند امام به نيازهاي زمانه پاسخ مناسب و بروز مي دهد و از اين جهت مشي او با مشي دولت فعلي تفاوت دارد اما به راحتي و بطور مطلق نمي توان ايشان را مقابل رييس جمهور و دولت فعلي قرار داد و بايد پذيرفت كه اين دولت نيز آرمانها و مقاصد خود را تا حدود زيادي وامدار ايشان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تناقضات ديگري كه در طول اين جنبش ظهور كرده است بخصوص در خطبه هاي نمازجمعه آيت الله هاشمي رفسنجاني پس از انتخابات حايز اهميت است. فارغ از اينكه ايشان در آن خطبه ها به روشني جانب معترضين را گرفت اما در بياناتشان تناقضاتي بود كه راه به خلط مفاهيم مهمي مي برد كه نمي توان آنها را ناديده انگاشت. ايشان بارها در اشاره به نظام، دو واژه "جمهوري اسلامي" و "حكومت اسلامي" را بجاي يكديگر و معادل يكديگر بكار بردند كه از ديدي موشكافانه راه به دو نظام به كل متفاوت مي برند. بايستي اعتراف كرد كه واكنش آيت الله محمد يزدي به اظهارات ايشان در باب مشروعيت نظام بهره اي از حقيقت دارد آنجا كه وي تذكر مي دهد كه مشروعيت حكومت اسلامي با تنفيذ ولي امر مسلمين است كه محقق مي شود و مردم فرع بر اين فرآيند و تابع آن هستند. اگر جمهوري اسلامي را آنچنان كه آقاي هاشمي چنين كرد با حكومت اسلامي يكسان يا لااقل بسيار نزديك بگيريم حق با آقاي يزدي است. در حكومت اسلامي كه تعريف آن "حكومت خدا بر مردم است" در غياب پيامبر خدا، حكومت به عهده ولي امر مسلمين بوده و مردم نقشي فرعي دارند كه در نهايت اين جانشين خدا است كه نسبت به چگونگي حكومت بر مردم و سياستهاي نظام تصميم مي گيرد و مردم به لحاظ شرعي موظفند بدان گردن نهند. به عبارت ديگر، طبق نظريه حكومت اسلامي، خداوند بهتر از هر انساني و بهتر از هر جماعتي به مصالح آنان واقف است و زمانهايي مي رسد كه مردم در راه مصلحت خود در اشتباهند كه در اين مواقع تصميم نهايي را جانشين خداوند براي مردم مي گيرد و مردم موظف به تبعيت هستند. اين تبييني است كه در نظريه حكومت اسلامي وجود دارد و صدر و ذيل آن نيز با هم مي خواند. در تحليلي حتي ريزتر اگر فرض كنيم كه منظور آقاي هاشمي "جمهوري اسلامي" و نه "حكومت ديني" بوده است باز هم شبهات بسياري مطرح مي شود. از آنجا كه جمهوري اسلامي متضمن "اسلاميت" و "جمهوريت" نظام است، پاسداري اسلاميت نظام بر عهده ولي فقيه بوده و تحقق جمهوريت نظام نيز در گرو راي و حضور مردم است. حال اگر موقعيتي پيش بيايد كه اسلاميت نظام با راي مردم تباين و تضادي پيدا كند طبق وظيفه قانوني ولي فقيه به عنوان نماينده خدا، مسلما اين از اختيارات او است كه وارد صحنه شود و با تصميم خود فصل الخطاب ماجرا باشد و مواردي از قبيل حكم حكومتي نيز در راستاي اين كاركرد است. بنابراين به نظر مي رسد سياسيون و تحليلگران معترض بايستي بيشتر بر اين تناقضات دروني تامل كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گشودن مواردي از تناقضات دروني جنبش اعتراضي موسوم به جنبش سبز در اين يادداشت بخصوص در زماني كه مي بينيم با گسترش اين حركت مطالبات آن فراتر از مطالبات اوليه آن مي رود در سرنوشت اين جنبش بسيار حياتي است. حركت مشروطه عبرت خوبي است براي نماياندن اينكه چگونه تناقض دروني يك جنبش مترقي خود بخود منجر به متلاشي شدن آن شد. جنبشي كه مفاهيم آزادي، برابري و حقوق بشر را از قانون اساسي فرانسه گرفته بود و گمان مي كرد كه مي توان آنها را نهادينه كرده و سرنوشت كشور را عوض كند. در حقيقت در آن زمان آزادي، برابري و حقوق بشري كه براي مشروطه خواهان سكولار يك معنا داشت براي مشروطه خواهان مذهبي معناي ديگري داشت و در حقيقت هر كسي از ظن خود يار آن جريان شده بود. در اين ميان هيچ كس به فريادهاي مشروطه خواه سكولاري چون آخوند زاده و مشروعه خواه ضد مشروطه اي چون شيخ فضل الله اعتناعي نكرد كه صادقانه مي گفتند اين مفاهيم در بستر فرهنگي و فكري نامتناسب فرود آمده اند و در ذهن مشروطه خواهان معنايي غير از آن دارند كه در عمل و بطور عيني قرار است داشته باشند. همين بي اعتنايي به تناقضات موجود بود كه چون دمل چركيني سر باز كرد و با اختلاف مذهبيون و سكولارها بر سر آرمانهاي آن جنبش سر انجام منجر به فروريختن بنايي شد كه در زير بنا از خلاهاي منطقي و توافقي عمده اي رنج مي برد. و درست همين تناقضات بود كه جريان اصلاحات سال هفتاد و شش را به ناكامي كشاند. آزادي و جامعه مدني كه توسط برخي رهبران اصلاحات مطرح شد در ذهن برخي از خود آنان واجد معاني حقيقي و اصيل خود نبودند و وقتي اين بدفهمي و سوء تفاهم ها به عرصه عمل آمد، با سنگ اندازي جناح رقيب حركت ناكام ماند. لذا هرچند با پيشروي جنبشها و گرم شدن تنور آنها جريانهاي مدافع آن سعي مي كنند از اختلافات و نقد-بر-خود به دليل حفظ انسجام و اتحاد چشم بپوشند اما تجربه نشان داده است كه درست هنگامي كه جنبش به مراحل نهايي خود نزديك مي شود همين تناقضات هستند كه رخ مي نمايند و آن را از هم فرو مي پاشند. به همين دليل بسيار بهتر است كه هر چه زودتر سياسيون و تحليلگران سطوح بالاي جنبش نسبت به تناقضاتي كه دير يا زود به ناگزير با آنها مواجه خواهند شد بطور جدي تري بينديشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-97847171472688874?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/97847171472688874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=97847171472688874&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/97847171472688874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/97847171472688874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/08/blog-post_05.html' title='تاملاتي تلخ اما بهنگام در باب جنبش سبز'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-3521577680554821649</id><published>2009-07-22T18:02:00.001Z</published><updated>2009-07-22T18:06:37.734Z</updated><title type='text'>اميد و آرتمياي درياچه اروميه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SmdVBS89UyI/AAAAAAAAAME/iWkO51cdMp4/s1600-h/artmia.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 339px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SmdVBS89UyI/AAAAAAAAAME/iWkO51cdMp4/s400/artmia.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361347362163610402" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;چند سال پيش با جمعي از دوستان رفته بوديم درياچه اروميه. درياچه اي كه ساحلش را به جاي خاك و شن و سنگ، نمك پوشانده و داخل آن كه ميروي مي تواني از افق ساحل ناپديد شوي و همچنان مانند تخته پاره اي بر آب رها و شناور بماني. رفتيم و رفتيم تا آن وسط ها جايي كه ديگر ساحل را نمي ديديم. سكوت مطلق بود و از هيچ جنبنده اي خبري نبود چه غلظت فراوان نمك آنجا مجال ظهور و زنده ماندن هيچ جانداري را نمي دهد. تنها خوفي كه مي توانست ما را بگيرد تخيل واهي دايناسور درنده و غولپيكري بود كه در فيلمها از زير آب سر بر مي آورند و همه را لت و پار مي كند و دوباره زير آب مي رود. روي آب در سكوت كه دراز كشيده بوديم احساس كردم چيزهايي مثل مورچه بر بدنم ميلغزند. چشم كه باز كردم و در آب نگاه كردم ديدم موجوداتي بي رنگ تا قهوه اي و بسيار ريز شايد تا چهار-پنج برابر بزرگتر از مورچه خانگي با دو چشم درشت كه انگار به تو لبخند مي زنند دورم جمع شده اند. دقت كه كرديم ديديم درياچه پر است از اين جانوران ريز بي آزار. تنها چيز كه آن لحظه برايمان عجيب بود اين بود كه در اين غلظت فجيع نمك اين جانداران چگونه زندگي مي كنند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بالاخره ديروز براي اولين بار در يك مجله زيست شناسي كاملا اتفاقي از هويت آن ساكنان خندان و بي آزار درياچه اروميه آگاه شدم. به آنها مي گويند "آرتمياي" در ياچه اروميه. در آن مجله در مورد آرتميا نوشته بود: "ارتميا نوعي سخت پوست است كه در آبهاي شور سراسر جهان، به جز اقيانوسها زندگي مي كند و مي تواند غلظت هاي بالاي شوري آب را تحمل كند. آرتميا در حالت جنيني غيرفعال است و سالها مي تواند در محيط خشك و بي اكسيژن به صورت جنين، زنده بماند اما هنگاميكه جنين در آب قرار مي گيرد، طي چند ساعت به حالت كيست در مي آيد و طول آن به حدود يك سانتي متر مي رسد. چرخه زندگي آن يكسال به درازا مي كشد. اين ويژگيها سبب شده است كه جانور مناسبي حتي براي تحقيقات فضايي باشد. از آرتميا، در تحقيقات فضايي براي تعيين اثر بي وزني بر جانوران استفاده شده است. آرتميا تا كنون در چند ماموريت فضايي شركت داشته است!. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فكر مي كردم كه دست طبيعت طي چه مكانيزم زيست شناختي چنين موجود مقاوم و عجيبي را در عالم تعبيه كرده است. از زيست شناسي اين موجود چيزي نمي دانم اما در حد خودم مي فهمم كه آن وديعه اي كه در اوست هر چه كه باشد چيزي از جنس اميد است. بايستي رفت و ديد كه اميد در وجود اين جانور به كدام ارگانيسم زيست شناختي يا توانمندي زيستي ترجمه شده و مشغول كار است. زندگي پراميد و صبورانه آرتميا عبرتي است براي ما انسانها. تمام تمدنهايي كه از گذر بيرحم تاريخ جان سالم به در برده اند در يك چيز مشترك بوده اند و آن همان روح اميد در بزنگاههاي تاريك و مرگبار تاريخ است. اميد در شبهاي تنگ نا اميدي، اميد به فردايي بهتر و تلاش براي تحقق آن اميد. به ياد ندارم محتواي اين اميد تاريخي و كاركرد بي نظيرش را كسي بهتر از رييس جمهور كشورمان مهندس موسوي به اين زيبايي ادا كرده باشد آنجا كه در بيانيه نهم خود خطاب به مردم دلشكسته و داغدار مي گويد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;"تمامی تلاش‌هایی که این روزها در مخالفت با شما صورت می‌گیرد برای آن است که از ثمربخش بودن اعتراضات قانونی خود ناامید شوید، زیرا تا ما ناامید نشویم این دولت از اعتبار واقعی برخوردار نخواهد شد. امید به آینده رساترین اعتراض ماست.  به سابقه دیرینه این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده‌ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم. در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله، ناامیدی است. مردم ما می‌توانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آنچه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیش‌بینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیش‌بینی‌ها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هسته درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزاره‌ها زنده نگه‌ داشته است چنین کردند. به‌ ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. به خودتان و دوستان و همفکرانتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.&lt;/span&gt;"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آري مردم ايران اگر چيزي با آرتمياي درياچه اروميه به اشتراك داشته باشند آن چيز همان "روح اميد" است. گرچه بيانيه فوق در باب اميد بيشتر معطوف به اميدي تاريخي و تشويق به حفظ آن در مناسبات تلخ سياسي اخير است اما مي توان آن را از دستان كوچك كودكي كه پستان مادر را مي فشارد تا انساني كه چشم از وصال محبوبي بر نمي دارد تا مبارزي كه در زندان زير شكنجه جان مي دهد و تا ملتي كه براي عزت، شرافت و آزادگي خود مصلحانه و شجاعانه ايستاده است امتداد و تعميم داد. باشد كه هر يك از ما آرتمياي سبز اميدواري باشيم كه چون به هم پيوستيم نهنگي شويم به جان خرماهي سياه و حقير اين درياي پرعظمت چند هزار ساله. باشد كه مذهب ما اميد و سلاحمان صبر در برابر ناملايمات زندگي باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-3521577680554821649?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/3521577680554821649/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=3521577680554821649&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/3521577680554821649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/3521577680554821649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/07/blog-post_22.html' title='اميد و آرتمياي درياچه اروميه'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SmdVBS89UyI/AAAAAAAAAME/iWkO51cdMp4/s72-c/artmia.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-5901689896577414937</id><published>2009-07-05T13:34:00.006Z</published><updated>2009-07-05T14:16:39.287Z</updated><title type='text'>يادي از عمو بهروز</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SlC1Va9MteI/AAAAAAAAALs/2OHyNPq2KZ8/s1600-h/amoo-behrooz.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 99px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SlC1Va9MteI/AAAAAAAAALs/2OHyNPq2KZ8/s320/amoo-behrooz.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5354979336561407458" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آخرين تصوير عمو بهروز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ديشب خواب عمو بهروز را مي ديدم. او را حدود يكسال و نيم پيش در حاليكه در شهري دور دانشجو بودم از دست داديم. خواب رفتنش را هم همان زمان ديدم. شبي كه تنها در اتاقم از خواب وحشتناك يك مرگ پريدم شب خيلي تلخي بود. هنوز تيزي تلخي آن مثل يك بادام تلخ زير زبانم گاهگاهي تداعي مي شود. مرگ عمو جراحت عميق ديگري بود بر قلبم. از زماني كه مرگ عزيزان آغاز مي شود دنيا يكي پس از ديگري جراجتهاي عميقي را به قلبمان وارد مي كند. من مانده ام با اين قلب پاره پاره چطور زندگي مي كنيم؟. چطور ادامه مي دهيم؟. اگر واقعا نعمت "فراموشي" يا "خود-به-هپروت-زني" در وجود انسان نبود چطور با اين قلب مجروح باز لحظه هايي مي رسيد كه او مي خنديد- كه او مي دويد- كه او زنده بود و ادامه مي داد؟! از زماني كه به ياد دارم مرگ دايي پرويز، مرگ دايي جواد، مرگ احترام خانم (مادر) و اين آخري مرگ عمو به مثابه مرگ مهربانترينها جراحتهايي بر قلبم انداخته كه هنوز با يادآوري هر يك سوزش آن را بر نقطه اي از قلبم احساس مي كنم. مانده ام انسان تا كجا مي تواند فراموش كند و خود را به هپروت بزند و ادامه بدهد و بارها و بارها فرود خنجر دنيا را بر قلب شرحه شرحه خود تحمل كند. متن زير يادداشتي است كه پس از آن خواب كذايي در تاريخ بيست و دوم بهمن هشتاد و شش زماني كه هنوز از رفتن عمو خبر نداشتم نوشتم. پس از خواب ديشب كه عمو را دوباره ديدم بر آن شدم به ياد او دوباره آن يادداشت را منتشر كنم. يادداشت را در پي مي خوانيد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از ظهر يك روز تعطيل بود ، زنگ خانه به صدا در آمد. پدرم رفت در حياط را باز كند. مثل خواب يادم مي آيد كه عموي بزرگم با آن قامت بلند استخوانيش از در اندروني خانه با لبخندي وارد شد. پدرم در حاليكه نگاهش بين من و او مي رفت و مي آمد داشت مي گفت : " چرا زحمت كشيده اي ، راضي به زحمت نبوديم .علي! برو توي حياط ببين عمو بهروز چه هديه اي برايت آورده است . عمو هم مثل هميشه لب تحتانيش را با دندان گزيد و با دو چشمش چشمكي به من زد ، به نشانه رازي كه هر دو مي دانيم. پابرهنه داخل حياط دويدم ، پايين پله هاي تراس كه رسيدم آنچه را كه مي ديدم باور نمي كردم ، حيرت زده و كنجكاو داشت مرا برانداز مي كرد. كمي از من فاصله گرفت ، يكي از پاهايش مي لنگيد. آوازش را كه سر داد مطمين شدم كه خواب نيستم و عمو برايم بوقلموني زنده آورده است ، بهترين هديه اي كه كسي در دوران كودكي مي توانست به من بدهد حتي بهتر از جوجه. بعد از آن روز تا به امروزهروقت كه عمو را به ياد مي آورم يا اسمش را مي شنوم تصوير مردي استخواني و بلند قامت در نظرم مي آيد با بوقلموني زير يك بغلش ، كه لبخند زنان از در خانمان وارد مي شود. شايد اين حكمت ژن مشترك بود كه ناخودآگاه راز شادي مرا مي دانست ، چونكه بار ديگر كه آمد بسته اي برايم آورد كه داخلش پودري بود براي مرض جوجه . ژن مشترك به او گفته بود كه جوجه ها تمام شادي دنياي كوچك منند. از سر ذوق هر روزآن بسته را بادقت برانداز مي كردم و بدون آنكه بازش كنم داخل كابينت آشپزخانه ، جايي امن دوباره پنهانش مي كردم ، در واقع هرگز دلم نيامد بازش كنم. تا همان آخرين روزهايي كه در كرمانشاه بوديم آن را نگاه داشته بودم اما در اسباب كشي گمش كردم. آخرين باري كه عمو را ديدم چيزي حدود دو سال پيش يا كمتر بود . داشتم داخل خيابان اصلي سنقر قدم مي زدم ، ناخودآگاه تصوير مردي خندان كه بقلموني زير بغلش بود در ذهنم آهسته روشن و بعد خاموش شد ، اشتياقي غريزي مرا بسوي او مي خواند. داروخانه كوچكش وسط خيابان بود ، آهنگ قدمهايم تند تر شد ، با ياد خاطرات او گاهي لبخندي غليظ بر صورتم مي نشست كه با نگاه عجيب عابران مي دزديدمش. جلوي داروخانه كه رسيدم ديدم با يكي از دوستان قديميش داخل دكان نشسته است. مغازه كوچكتر از آن چيزي بود كه هميشه تصور مي كردم. چشمش كه به من افتاد لحظه اي بر صورتم مكث كرد و بعد رويش را برگرداند و دوباره مشغول صحبت شد اما خيلي سريع دوباره صحبتش را قطع كرد و به صورتم برگشت ، لبخندي بر لبش بسرعت غليظ و غليظ تر شد ،هيجانزده با لحني ميان اشتياق و سوال صدايم زد :"علي جان !؟" و همديگر را در آغوش كشيديم ، بوي همان پودري را مي داد كه زماني براي جوجه هايم آورده بود ، بوي تمام داروخانه كو چكش همان بود. حالا كه مقابلش ايستاده بودم و چهره اش را مي نگريستم از اولين لحظه اي كه مرا نشناخت تا لرزش دستان استخواني و پرش عصبي لبهايش دانستم كه روزگاري سخت و طولاني بر او گذشته . ياد روزهايي افتادم كه در دوران جنگ از بيم حملات هوايي براي چند ماهي به سنقرپناه برده بوديم و در اتاقي كه در منزل مرحوم پاكبر اجاره كرده بوديم زندگي مي كرديم. من كه كوچك بودم روزها داخل آن اتاق كوچك كه پنجره بزرگي رو به حياط داشت خيلي حوصله ام سر مي رفت و مدام چشمم به در بود. چشمم به در بود چون گاهي عمو كه با پدربزرگ مادريم رفاقت ديرينه داشت مي آمد من و پدر بزرگ را با پيكان آبيش (؟)به صحرا مي برد. آن دو مي نشستند و در حاليكه دستهايشان را در آفتاب تند صحرا بر پيشاني سايه مي كردند ، خاطرات جواني را مرور مي كردند. من هم به پرواز دادن كفشدوزكي ، تعقيب پرشورمارمولكي ، خراب كردن لانه مورچه اي و يا تماشاي شانه به سري كه از سنگي به سنگ ديگر مي پريد مشغول مي شدم. حالا همان عمو بيست سال بعد داشت مرا به يك چايي داخل مغازه كوچكش دعوت مي كرد ، ديدم دستانش لرزان تر از آن است كه استكان و نعلبكي را به سلامت به مقصد برساند ، كمي من من كردم ، پيشنهاد داد برويم قدم بزنيم ، با اشتياق پذيرفتم. به سمت پايين خيابان قدم زنان به راه افتاديم، بافت خانه ها قديمي و قديميتر مي شد ، هر چه كاهگلي تر، هر چه روستايي تر ، هرچه دوست داشتني تر. ناگهان در پس يك پيچ به بازار قديمي و نيمه متروك سنقر رسيديم ، همان باغچه كوچك تنگي كه دكانهاي آبا و اجدادي با درهاي ارسي چوبي گرداگردش قرار داشتند ، جايي كه سالها آرزو داشتم كسي مرا آنجا ببرد و تصوير نيم قرن يا يك قرن پيش را در تابلوي ذهن كنجكاوم نقاشي كند. و امروز باز عمو ، الهام گرفته از آواي خاموش همان ژن مشترك بدون اينكه چيزي در اين باره از او بخواهم ، يكي ديگر از آرزوهايم را برآورده مي كرد. در حاليكه دو دستش را پشت كمرش قلاب كرده بود قدمهاي بلندش را آهسته پيش مي گذاشت و هر دكان را با تاريخچه اي مختصر برايم شرح مي داد ، كلمه به كلمه حرفهايش مانند شهد بركام جانم مي نشست. گاهي ساكت مي شد ، و در حاليكه به گوشه اي خيره شده بود لبخندي مي زد انگار خاطره اي را اينجا و آنجا به ياد مي آورد يا شايد تصوير رفتگاني مانند ارواح مقابل چشمانش ظاهر مي شدند با اوچيزي مي گفتند. يك دور كه گرد آن باغچه كوچك گشتيم ، هر چه را كه مي خواستم شنيده بودم و مانند تشنه اي كه ناگهان سيراب شود برق رضا در چشمانم مي درخشيد. تشكر كردم و لبخند گرمش را كه بر صورتم مي پاشيد با لبخندي از عمق جان پاسخ گفتم. روز عجيبي بود ، به سر كوچه كه رسيديم ، ايستاد ، در حاليكه آفتاب مجبورش مي كرد يكي از چشمانش را ببندد با دستان بلندش به طبقه دوم ساختماني كه كاهگل شده بود اشاره كرد ، رد اشاره اش را گرفتم ، قسمتي از آجرها از زير كاهگل بيرون امده بود ، ديوار كه پنجره چوبيني به داخل اتاقي كوچك داشت خم شده بود و تركي در قسمت كاهگلي از بالا تا پايين نمايان بود ، اصلا گوشم به توضيحاتش نبود ، چونكه با ديدن اين منظره انگار چيزي آشنا را از زمانهاي بسيار دور به ياد آوردم ، يك لذتي ماورايي از منظره اي كه هيچ خاطره شفافي را در ذهنم جاري نمي كرد، خيلي ساده و روستايي ، خيلي عجيب و لذتبخش. دوباره به راه افتاديم ، اواسط راه گفتم كه منير خانم از مكه آمده است بايد بروم آنجا. اصرار كرد براي نهار خانه شان بروم اما عذر خواستم. خداحافظي كه مي كرديم دوباره قامت لرزانش را در آغوش كشيدم و با اينكه آنقدرها صحبت نكرده بوديم انگار براي مدتها از گفتن و شنيدن سيراب شده بودم . همانجا ايستاد و با نگاهش بدرقه ام مي كرد ، مسافتي آمدم ، برگشتم ديدم همچنان ايستاده است و نگاهم مي كند . تا سر پيچ خيابان كه از نظرش ناپديد شدم آنجا ايستاده بود و نگاهم مي كرد، همان مردي بود كه روزي با بوقلموني زير بغلش از در حياط داخل شده بود اما با قامتي خميده ترو تني رنجورتر.****** چند شب پيش خوابي ديدم . خواب ديدم شب است ، با پدرو برادرم به خانه آجري دو طبقه اي وسط يك بيابان رسيديم ، برادر كوچكم جلوتر دويد ، نزديك خانه كه شد انگار كه از منظره اي شكه شده باشد برگشت ودر حاليكه با انگشتش به جايي داخل حياط خانه اشاره مي كرد آهسته گفت :"اينجا را ببين ، هر كه بوده خاكستر شده " جلو تر دويدم ، جسدي را در پيشگاه زيرزمين خانه به پتويي خاكستري پيچيده بودند ، تكه هاي خاكستر اينجا و آنجا پيدا بود ، تعجب زده و مضطرب برگشتم ، پدرم داشت با شيون ازعموي ديگرم مي پرسيد كه آن جسد كيست ؟ عمويم نيز در حاليكه اشك در چشمان درشتش حلقه زده بود خاموش بود و لب به دندان گرفته بود. از خواب پريدم و روي تخت نشستم ، گلويم خشك خشك بود ، هوا هنوز تاريك بود و مهتاب سايه سرم را روي ديواراتاق تا دم در كشيده بود. تمام روز حال خوشي نداشتم ، منتظر بعد از ظهر بودم تا با خانه تماس بگيرم . با خانه كه تماس گرفتم مادرم گفت همه خوبند و مشكلي نيست. تا چند روز با من مختصر و كوتاه صحبت مي كردند و مدام تماس هفتگي را عقب مي انداختند ، بعد از چند روز دوباره به تلفن همراه مادرم زنگ زدم گفت كه سنقر هستند ، با من من گفت كه عمو بهروز كسالت دارد ، بعد گفت كه در بيمارستان است و سكته مغزي كرده است . تصوير مردي خندان با بقلموني زير بغل كه از در حياط داخل مي شود در ذهنم روشن و آهسته خاموش شد. گفت كه در بخش ويژه بستري است و معلوم نيست هوشياريش كي برگردد . از آن روز هر روز هزار بار از روزگار، از طبيعت ، از هرآنچه صحنه گردان داستان زندگي ماست خواسته ام تا امان بدهد بلكه يكبار ديگر قامت لرزان مردي را كه بهترين هديه ها را به من داد در آغوش بگيرم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-5901689896577414937?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/5901689896577414937/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=5901689896577414937&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/5901689896577414937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/5901689896577414937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/07/blog-post_05.html' title='يادي از عمو بهروز'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/SlC1Va9MteI/AAAAAAAAALs/2OHyNPq2KZ8/s72-c/amoo-behrooz.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-516076011634874330</id><published>2009-06-26T17:09:00.008Z</published><updated>2009-06-27T07:54:57.448Z</updated><title type='text'>سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-3399fe6fd9ea5acc" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/get_player"&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;&lt;param name="allowfullscreen" value="true"&gt;&lt;param name="flashvars" value="flvurl=http://v12.nonxt5.googlevideo.com/videoplayback?id%3D3399fe6fd9ea5acc%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1329970675%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D275C3C83B2A78F7CC58613EEF7A5465303012E16.760988AF83D389CCE39BD73223A3EA54EBE32DEF%26key%3Dck1&amp;amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3D3399fe6fd9ea5acc%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3DC68STbGMF6PbqlTQaBeelBS55SI&amp;amp;autoplay=0&amp;amp;ps=blogger"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/get_player" type="application/x-shockwave-flash"width="320" height="266" bgcolor="#FFFFFF"flashvars="flvurl=http://v12.nonxt5.googlevideo.com/videoplayback?id%3D3399fe6fd9ea5acc%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1329970675%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D275C3C83B2A78F7CC58613EEF7A5465303012E16.760988AF83D389CCE39BD73223A3EA54EBE32DEF%26key%3Dck1&amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3D3399fe6fd9ea5acc%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3DC68STbGMF6PbqlTQaBeelBS55SI&amp;autoplay=0&amp;ps=blogger"allowFullScreen="true" /&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CAlfa%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:35.4pt; 	mso-footer-margin:35.4pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin:0cm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صلوات براي سلامتي اميرعلي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما كاري به حكم نداريم، حكم روي كاغذ مال محكمه است، اصليت حكم مال خداست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دعا مي كنيم واسه كسيكه امروز وارد ميشه به اين چهار ديواري/ كه همه دنيا چهار ديواريه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كرم مرتضي علي، يه مرد كه واسه شرفش زندون كشيده، وجدانش بالاتر از اين پولهاست كه كاغذه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلامتي سه تن: ناموس و رفيق و وطن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلامتي سه كس: زندوني و سرباز و بي كس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلامتي باغبوني كه زمستونشو از بهار بيشتر دوست داره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلامتي آزادي/ سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****************************************&lt;br /&gt;توجه: اگر ويديو قابل مشاهده نيست با فيلتر شكن از&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=xt65xa6Jo4k"&gt; اين آدرس يوتيوب&lt;/a&gt; ببينيد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-516076011634874330?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='enclosure' type='video/mp4' href='http://www.blogger.com/video-play.mp4?contentId=3399fe6fd9ea5acc&amp;type=video%2Fmp4' length='0'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/516076011634874330/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=516076011634874330&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/516076011634874330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/516076011634874330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/06/blog-post_9658.html' title='سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-8313047817183061062</id><published>2009-06-25T16:28:00.000Z</published><updated>2009-06-25T16:29:24.488Z</updated><title type='text'>معيارهاي كاذب موفقيت در جامعه ايراني</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به لحاظ جامعه شناختي آنچه شرايط و كيفيت زندگي در جوامع مختلف را از يكديگر متمايز مي كند الزاما نه به دليل امكانات مالي و رفاهي آن جوامع بلكه بيشتر به سبب الگوي صحيح زندگي و فرهنگ پيشرو آن جوامع مي باشد. الگوهاي رفتاري و معيارها و هنجارها در جوامع مختلف متفاوتند. به عنوان مثال آنچه در تعريف "موفقيت" و به تبع آن در تعريف و تعيين "معيارهاي يك فرد موفق" در يك جامعه ملاك است ممكن است در جامعه اي ديگر صورتي متفاوت يا حتي متضاد با آن داشته باشد. مشاهده اي گذرا در جامعه ايراني حاكي از آن است كه تعريف يك فرد موفق در جامعه ما بيش از اندازه تكبعدي، ظاهر نگرانه و خالي از معنا است. در حاليكه در جوامع پيشرو موفقيت به "احساس خوشبختي دروني" ارجاع داده مي شود. در كشور ما موفقيت رنگ و بويي ظاهربينانه و نمايشي دارد. به عبارت روشنتر در جامعه ايراني ثروت به عنوان عامل بيش از حد غليظ شده و تاكيد شده براي احساس موفقيت در نظر گرفته شده و در نتيجه معيار موفقيت افراد برحسب امكانات ظاهري آنها از قبيل پوشش، اتومبيل و ساير مظاهر تجملي تعريف مي شود. در يك چنين فضايي حتي اگر فردي در زندگي احساس بدبختي كند اما در عوض صاحب مال و منال و جلوه هاي ظاهري كافي باشد موفق توصيف مي شود حال آنكه فرد ديگري كه با امكانات مالي پايين از زندگي شخصي و حرفه اي خود كاملا احساس رضايت دارد ممكن است به دليل عدم تمليك جلوه هاي ظاهري ثروت و شوكت موفق تلقي نشود و اين احساس حتي به خود او نيز تلقين شود. همين تلقي غلط از معيارهاي موفقيت فردي افراد را در انتخاب زمينه تحصيلات تا انتخاب شغل و همسر بر آن مي دارد تا بر اساس معيارهاي غلطي دست به انتخاب بزنند كه اغلب پيامدهاي مخرب اجتماعي و روانشناختي دارد. بر فرض مثال پاسخ يك كنكوري به سوال درباره دليل انتخاب رشته خاصي كه برگزيده است عمدتا راجع است به بازدهي مالي مناسب آن رشته در آينده و نه علايق دروني و استعدادهاي فردي او كه حتي ممكن است با رشته انتخابي مرتبط نباشند. در انتخاب شغل و همسر و ساير انتخابهاي زندگي نيز روالي غلط مشابهي در پيش گرفته مي شود كه احتمالا به بروز مشكلات روانشناختي، از خود بيگانگي و نابهنجاريهاي اجتماعي منتهي مي شوند كه نمونه هاي آن در جامعه بيمار ما كم نيستند. در مقابل در يك جامعه پيشرو نظير اروپاي غربي كه تعاريف و معيارها با محوريت انسان و احساس رضايت دروني او شكل گرفته اند و مختصات ظاهري در اولويت بعد قرار مي گيرند زندگي انسانها بسيار فارغ تر از معيارهاي كاذب بوده و در پي لذتهاي حقيقي شكل مي گيرد. در چنان جامعه اي افراد به جاي آنكه در اولويت نخست خود تمام انرژي خود را در جهت بدست آوردن خانه و ماشين و تجملات آنچناني صرف كنند با حداقل امكانات ساده اي ساخته اما از جنبه هاي اصيل زندگي چون روابط شخصي ارضا كننده، مسافرتهاي مسرت بخش و تفريحي، پايان هفته هاي متنوع و انرژي بخش و از اين قبيل به هيچ وجه كوتاه نمي آيند. آنها براي حصول موفقيت نه چشمهاي ديگران و تحسين آنها بلكه رضايت دروني خود را ملاك قرار مي دهند. البته رشد يك جامعه در سايه روش آزمون و خطا پيوسته در جريان است و جامعه بيمار ما نيز در گذر زمان بسوي مطلوب واقعي حركت خواهد كرد. در زمانه حاضر از سويي با گسترش ابزارهاي رسانه اي و اطلاعاتي نظير ماهواره و اينترنت و از سوي ديگر به دليل تجربه مستقيم فرهنگ و زندگي غربي توسط دانشجويان، مسافران و تاجران ايراني اين اصلاح فرهنگ و معيارهاي آن سرعتي بيش از پيش گرفته است و وشواهد بخصوص در نسل جوان حاكي از اين حركت شتابنده به سمت معيارهاي درست زندگي و بطور خاص معيار درست موفقيت و خوشبختي در زندگي است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-8313047817183061062?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/8313047817183061062/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=8313047817183061062&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/8313047817183061062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/8313047817183061062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/06/blog-post_25.html' title='معيارهاي كاذب موفقيت در جامعه ايراني'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-5505836118298858179</id><published>2009-06-21T09:29:00.002Z</published><updated>2009-06-21T09:34:38.071Z</updated><title type='text'>پيرمرد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين داستان كوتاه را مهاجراني مدتها پيش نوشته و در وبلاگش منتشر كرده است. مناسبت انتشار آن در اين وبلاگ شايد اين است كه اين داستان به تلخي اين روزهاي من و به عمق دردي باشد كه اين روزها مي كشم و درماني برايش نمي يابم. داستان را در ادامه مي خوانيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نويسنده: عطاءالله مهاجراني&lt;br /&gt;منتشر شده در: &lt;a href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2007/10/31/952.php"&gt;وبلاگ مهاجراني (مكتوب)&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پشت به شيشه اتوبوس نشسته بود. چشمانش مي خنديد. مسافر کنار دستش، با احتياط صندلي اش را عوض کرد. پيرمرد آشفته به نظر مي رسيد. دندان هاش ريخته بود؛ ريشه دندان ها سياهي مي زد. سرش را تکان داد. «اوم م م...» بلند خنديد. پسرکي که در آغوش مادرش بود کنجکاو به پيرمرد نگاه کرد. مادر مي خواست حواس پسر را پرت کند. شانه هاي پسرک را محکم گرفت. صورت پسر را سوي خودش چرخاند. پيرمرد با صدايي بم و آهنگين زمزمه کرد؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«من پسرم را گم کردم...» نگاه پسرک را شکار کرد. پسرک سرش را برگردانده بود پيرمرد خنديد. سرش را تکان داد. کف زد و آرام خواند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Baa Baa black sheep have you any wool?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شانه هاي پيرمرد مي لرزيد. داشتم عنوان«رنگين کمان» را در فرهنگ نشانه ها مي خواندم. کتاب را بستم. تمام توجهم به پيرمرد بود. مسافراني که دور و بر پيرمرد بودند، مراقب بودند نگاهشان با پيرمرد تلاقي نکند. تنها ارتباط زنده پل ميان چشمان پيرمرد و پسرک بود. پسرک از آواز پيرمرد خوشش آمده بود. سر تکان مي داد. شروع کرد کف زدن. مادرش مچ دست پسرک را نرم گرفت. پيرمرد خواند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Yes Sir, yes Sir&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Three bags full&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسرک هم خواند. چراغ رابطه، اتوبوس در ايستگاه نگه داشت. چند نفر سوار شدند. دختري که با آرايش تند با موبايلش به لهستاني حرف مي زد کنار پيرمرد نشست. نگاهي به پيرمرد انداخت. جايش را عوض کرد. زن سياهپوست تنومندي کنار پسرک و مادرش نشست. پسرک گردنش را کج کرده بود تا پيرمرد را درست ببيند. پيرمرد لب هاي پوست پوست و ناخن هاش را جويد. با چشمان سبزش توي چشم پسرک خنديد. «آه دوست کوچک من. دوست کوچک من...» پسرک نگاه مي کرد. نگاه پسرک به پوستري بود که بالاي سر پيرمرد به ديواره اتوبوس نصب شده بود. در جنگلي محو و مه آلود، باريکه نوري توي برکه کوچکي افتاده بود. مرغابي در سطح آب بالش را باز کرده بود. نوک ارغواني مرغابي برق مي زد. شکارچي تفنگش را روي زمين انداخته بود. پايش روي تفنگ بود، داشت با دوربين مرغابي را نگاه مي کرد. پيرمرد سرش را چرخاند، جهت نگاه پسرک را دنبال کرد. نوشته زير تابلو را خواندم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 28 نفر، ايستاده 30 نفر، با ويلچر صفر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 31 نفر، ايستاده 25 نفر، با ويلچر صفر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 28 نفر، ايستاده 25 نفر، با ويلچر 1 نفر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خودم گفتم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«يک ويلچرنشين برابر چند مسافر نشسته يا ايستاده است؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداي خنده پيرمرد بلند شد. برق چشم هاش کودکانه و بازيگوشانه بود. پشت دستش مابين شست دست راست و انگشت اشاره، يک صليب کوچک خالکوبي شده بود. به رنگ نيلي تند. در سه راس مثلث مانند سر صليب از چپ به راست سه حرف انگليسي نقش شده بود؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;E، F، .I&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينها چه نشانه هايي هستند؟ عينک مطالعه پيرمرد بالاي پيشاني لا به لاي موهاي زرد و سفيد ماتش برق مي زد. جوراب هاش تا به تا بود. يک تا سفيد، يک تا سياه. مسافران دوروبر پيرمرد، هر چند وانمود مي کردند به او توجهي ندارند، اما داشتند. رنگين کمان را رها کرده بودم. چشم هاي پيرمرد سبز بود و چشم هاي کودک سياه. سپيدي چشم کودک نقره يي درخشان بود. مادرش ساري پوشيده بود. قوطي آبجو براند لين، لهيده توي جيب کت پيرمرد بود. از توي جيبش درآورد. نوشيد. انگار آب توي قوطي ريخته بود. قطراتي روي پيراهن زرد و کت آبي اش ريخت. بي نشاني از کف، با صدايي بلند و آهنگين خواند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«من پسرم را گم کرده ام...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه ها به سوي پيرمرد برگشت. کودک زير چشمي پيرمرد را نگاه مي کرد. کودک خواند؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Yes sir !، yes sir، yes sir&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر کودک را در آغوش فشرد. پيرمرد براي کودک دست تکان مي داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ايستگاه آخر رسيديم. مادر کودک را بغل کرده بود. کودک به پيرمرد نگاه مي کرد. پياده شدند. از پشت شيشه دستش را براي پيرمرد تکان داد. پيرمرد بلند خنديد. از شادي هر دو کف دست را بر زانو هاش زد. دو نفر از ماموران اتوبوسراني با جليقه هاي زرد براق شبرنگ آمدند پيرمرد را پايين ببرند. پيرمرد نگاهش را به کف اتوبوس انداخت. آرام پايين رفت. توي پياده رو مثل مستي دور خودش چرخ زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«من پسرم را گم کردم... دوست کوچک من دوست کوچک من،» به نقطه يي نگاه مي کرد که پسرک با مادرش دور مي شدند. زمزمه مي کرد؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“ Baa baa black sheep&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«سلام،»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيرمرد با بهت نگاهم کرد. نگاهش گويي ژرفاي چشمم را مي کاويد. انگار نه انگار همان پيرمرد اتوبوس است که شعر کودکانه مي خواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«بله،»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«مي خواستم شما را به يک فنجان قهوه مهمان کنم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«براي چي؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«چرا پسرت گم شد؟ کي گم شد؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«يک فنجان قهوه براي اين همه اطلاعات،» خنديد. چشم هايش باريک شد و چين هاي ريز دور چشمش فشرده شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«من مهمان کسي نمي شوم. يک کلمه مي گويم. موقع بمباران لندن گم شد. پسرم نبود برادرم بود. سه سالش بود. من يازده سالم بود. بيشتر از شصت ساله که دنبالش مي گردم...29 دسامبر 1940 بود. به طرف پناهگاه مي دويديم. کليساي سن پل شعله ور بود. يک لحظه برادرم را نديدم. آن لحظه تا به حال ادامه دارد. شصت و هفت سال.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم خيال مي کنند ديوانه ام. نه، برادرم را گم کرده ام. انگار با من قايم باشک بازي کرد. توي بغلم بود. مي ترسيد. من هم مي ترسيدم. برايش آواز خواندم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيرمرد دستش را تکان داد و رفت. برگشت؛«هاي، اسمش افي بود. بنويس، من صليب ياد او هستم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه اعتماد ویژه نامه 10 آبان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-5505836118298858179?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/5505836118298858179/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=5505836118298858179&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/5505836118298858179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/5505836118298858179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/06/blog-post_6220.html' title='پيرمرد'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36696667.post-1224931205100773708</id><published>2009-04-19T05:45:00.005Z</published><updated>2009-04-19T10:57:10.166Z</updated><title type='text'>پيرامون ماجراي ركسانا صابري خبرنگار ايراني-آمريكايي</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/Seq7MVF215I/AAAAAAAAAEc/Ti-7iG0jXIg/s1600-h/roxanasaberi226.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 226px; height: 170px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/Seq7MVF215I/AAAAAAAAAEc/Ti-7iG0jXIg/s320/roxanasaberi226.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326275329813567378" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مساله محكوميت خانم ركسانا صابري خبرنگاري ايراني-آمريكايي به هشت سال زندان به جرم جاسوسي خبري است كه انعكاس گسترده اي در رسانه هاي جهان داشته است. خانم صابري 31 ساله از پدري ايراني و مادري ژاپني در آمريكا متولد شده است و داري دو مدرك فوق ليسانس يكي خبرنگاري از دانشگاهي در شيكاگو و ديگري روابط بين الملل از دانشگاه كمبريج است. او همچنين در سال 1998 جزو ده كانديداي دختر شايسته آمريكا بوده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و پيش از آن به عنوان دختر شايسته داكوتاي شمالي ژاپن انتخاب شده است. او شش سال پيش براي فعاليت به عنوان خبرنگار بدون مرز وارد ايران شده و ضمن آغاز سومين فوق ليسانس خود در زمينه مطالعات ايران با رسانه هايي نظير بي بي سي و ان پي آر آمريكا همكاري داشته است. وي در ژانويه سال جاري ميلادي به جرم خريد مشروبات الكلي و ادامه فعاليت خبرنگاري يكسال پس از لغو مجوزش از سوي دولت ايران بازداشت شد و اخيرا به جرم جاسوسي به هشت سال زندان محكوم شده است. هيلاري كلينتون و سخنگوي باراك اوباما با ابراز نگراني و تاسف شديد نسبت به اين حكم دادگاه واكنش نشان داده اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بحث پيرامون اين موضوع را در دو بخش ميزان عادلانه بودن اين محكوميت و همچنين تاثير آن بر روابط ديپلماتيك ايران و آمريكا آن هم درست زماني كه به نظر مي رسد آمريكا دست دوستي بسوي ايران دراز كرده است را در اين يادداشت پي مي گيرم. كشورهاي غربي به كرات نشان داده اند كه هرچند در داخل مرزهاي خود و براي شهروندان خود به فرهنگ گفتمان، تساهل و تسامح و عدالت پايبندند اما در قبال كشورها و اتباع كشورهاي ديگر حرف خود را بايستي تحميل كنند و در صورت عدم پذيرش به حربه زور و بي عدالتي متوسل شوند. نمونه اين بي عدالتي را در طيف گسترده اي از اقدامات سياسي آنها از قبيل اخراج دانشجويان ايراني، عدم تمديد ويزا براي محققان و دانشجويان و ورزشكاران ايراني، بازداشت اتباع ايراني با اتهامات واهي و در نهايت اين بي عدالتي ها مسايل پيش آمده در زندانهاي گوانتانامو و ابوغريب را مي توان مشاهده كرد. اين رفتار دوگانه غرب با مساله عدالت و تعريفهاي متناقض آنها از اين واژه بر اساس منافع خود اين مساله را در ذهن متبادر مي سازد كه دولت ايران نيز بايستي اين حق را براي خود به رسميت بشناسد كه حداقل براي مقابله به مثل به اقداماتي مشابه دست بزند. بسيار پيش آمده كه شهروند ايراني را در آمريكا يا اروپا به جرم همكاري با دولت ايران دستگير كرده اند و پس از سالها اتلاف هزينه و عمر آنها راي به بيگناهي آنها داده اند. براستي چه كسي پاسخگوي سالها زندان و اتلاف عمر و انرژي اين شهروندان ايراني طي چنين بي عدالتي هاي آشكاري است؟ نمونه حي و حاظر اين بي عدالتي خود بنده هستم. بنده پس از اخذ رتبه ممتاز در مقطع فوق ليسانس از يكي از دانشگاههاي انگلستان موفق به كسب بورس تحصيلي از خود آن دانشگاه براي ادامه تحصيل در مقطع دكترا شدم اما يكسال پس از آغاز تحصيل در مقطع دكترا وزارت كشور انگلستان از تمديد ويزايم خودداري كرد بدون اينكه هيچ دليل قانع كننده و محكمه پسندي داشته باشند. حتي دانشگاه محل تحصيل در اعتراض به اين حكم و حمايت از بنده نامه هايي به وزارت امور خارجه انگلستان ارسال كردند كه به نتيجه نرسيد. وقتي كه به اصرار من و وكيلم كار به دادگاه عليه حكم صادره كشيد پس از دو جلسه گفت و شنود خانم رنسلي قاضي دادگاه ضمن اعلام تاسف خود از اقدام وزارت كشور و اشاره صريح به روند ناعادلانه و مبهم آن وزارتخانه براي عدم تمديد ويزايم آقاي بلمر نماينده حاضر وزارت كشور را به چالش كشيد اما وقتي او با خونسردي به قاضي گفت كه خود اين روند ناعادلانه بصورت قانون تصويب شده و بنا به دلايل امنيتي قادر به توضيح زياد نيستيم پس از دو هفته ايشان مجبور به گردن نهادن به آن حكم شد هرچند در متن حكم نهايي خانم رنسلي به صراحت از عدم شفافيت و تخلف مشهود وزارت كشور انگلستان سخن گفته است. تمام آن مدارك را نزد خود دارم و در هر محكمه عادلانه اي كه مطرح كنم حكم آن واضح و بديهي است. بدتر از شرايط من دانشجوياني بودند كه پس از دو يا سه سال تحصيل در مقطع دكترا به دليل فعاليتهاي موشكي و هسته اي دولت ايران از فرانسه اخراج شدند. حال قضيه آن دستگيريهاي اتباع ايراني كه هر روز مي شنويم بماند. اين چطور عدالتي است كه در اروپا و آمريكا يك معنا دارد اما عكس آن از كشورهاي ديگر انتظار مي رود؟! بنده خودم پس از ديدن رفتار آنها با اتباع بيگانه در دوران تحصيلم تازه فهميدم كه چرا اكثر بزرگان فرهنگ و سياست ما از قبيل شريعتي و بازرگان پس از تحصيل در غرب و بازگشت به وطن، خود از علمداران نقد سياست خارجي غرب و رفتار دوگانه و تبعيض آميز آنها شده اند. چون آنها از نزديك ديده اند كه آنچه آنها براي ديگران مي خواهند آن چيزي نيست كه در بين خود و براي خود مي پسندند. در داخل مرزهاي خود و براي شهروندان خود گفتگو و صلح و عدالت است و براي اتباع بيگانه و كشورهاي ديگر اطاعت بي چون و چرا در برابر بي عدالتي است يا در غير اينصورت زور و ضرب و تبعيض و گلوله تا حصول نتيجه!. با توجه به آنچه تا اينجا آمد اعتراض غرب به ناعادلانه بودن حكم صادره براي خانم صابري با در نظر گرفتن رفتار سياسي خودشان چندان موجه نيست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مساله دوم بحث در مورد تاثير اين اقدام بر روابط ايران و آمريكا درست زماني است كه رييس جمهور آمريكا دست دوستي بسوي ايران دراز كرده است. در مورد اين بعد ماجرا بايستي گفت آثار و نشانه هاي اين دست دوستي كو و كجاست؟ يك پيام تبليغاتي كه هيچ پشتوانه و قرينه عملي در آن ديده نشده است &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;چه جاي اين همه توجه و تاكيد دارد كه حالا با اقدام ايران خدشه دار شده باشد؟ اگر دست دوستي دراز كرده اند پس اين همه فشار بر اتباع و دانشجويان و متخصصان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ايراني در داخل و خارج مرزهايشان چه معنايي دارد؟ به قول معروف "دم خروس را بايستي باور كرد يا قسم حضرت عباسشان را؟!". &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نتيجه يادداشت آنكه بحث ناعادلانه بودن حكم صادره عليه خانم صابري هر چند از ديدگاه تعريف مطلق عدالت ممكن است&lt;br /&gt;مبهم و قابل اعتراض باشد اما در پاسخ به بي عدالتي غربي ها نسبت به اتباع ايراني و كل ايرانيهاي مقيم ايران مي تواند&lt;br /&gt;حربه مشروع و موجهي براي اعمال فشار سياسي به غربيها باشد. در مورد تاثير اين حكم بر روابط سياسي نيز بايستي گفت كه اين نيز يك هياهوي تبليغاتي است و اگر سياسيون ايران از سرعت عمل خوبي برخوردار باشند مي توانند با تبليغات پيرامون موارد مشابه پيش آمده براي اتباع ايراني از آنها براي خنثي كردن اين جنجال تبليغاتي استفاده كنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اما در پايان اين يادداشت مي خواهم سخني را نقل كنم كه استاد پروژه انگليسيم پروفسور فيل پرنگنل پيش از ترك انگلستان به من گفت. او در آخرين ديدار ضمن ابراز تاسف شديد از چنان حكم ناعادلانه اي گفت: "نمي دانم اين كارخانه تندرو پروري (توليد كننده افراد تندروي) ما غربيها كي مي خواهد از حركت بايستد". مقصود او اين بود كه با اعمال سياستهاي خرد و كلان خصمانه و تبعيض آميز و ناعادلانه در حق مردم كشورهاي ديگر باعث تندرو شدن افراد و افشاندن بذر كينه و دشمني شده ايم. اوواقعا راست مي گفت. آتش تندروي كه امروز در خاورميانه شعله ور شده است و دامن غرب را هم گرفته است عكس العملي است در برابر سياستهاي تندروانه و يكجانبه غرب و بخصوص آمريكا و در راس آن جرج بوش و حزبش نسبت به خاورميانه و كشورهايي چون ايران. از قديم گفته اند چيزي كه عوض دارد گله ندارد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;روزگار&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36696667-1224931205100773708?l=heartislands.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heartislands.blogspot.com/feeds/1224931205100773708/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36696667&amp;postID=1224931205100773708&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/1224931205100773708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36696667/posts/default/1224931205100773708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heartislands.blogspot.com/2009/04/blog-post_19.html' title='پيرامون ماجراي ركسانا صابري خبرنگار ايراني-آمريكايي'/><author><name>علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05224511817146340604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hKG-MeHLKKI/Seq7MVF215I/AAAAAAAAAEc/Ti-7iG0jXIg/s72-c/roxanasaberi226.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
