Monday, November 02, 2009

کمکهای کلان به غزه و لبنان و کودکان سوخته خانه


مثل اینکه یادداشت بعدی سر نمی گیرد. این عکسها را دوستی برایم ایمیل کرد آنقدر فجیع و تاسفبارند که تمرکزم به هم ریخت. با پوزش مجدد از خلف وعده. این عکسها منو یاد این شعر میندازه:

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم / احساس سوختن به تماشا نمی شود

آقاي شهردار! آقاي رئيس جمهور!

=2 0

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 ميليارد تومان را براي بازسازي لبنان اختصاص داد.

آقاي شهردار اين تصاوير را قبلا ديده ايد؟

تصاوير کودکاني که به خاطر آتش سوزي در مدرسه و به خاطر نبود بخاري گازي و امکانات گرمايشي مناسب به اين چهره افتاده‌اند ...

آيا ما کم حافظه شده‌ايم؟ آيا جناب شهردار يادي از اين عزيزان کرده اند؟

آيا کمک به مردم روستايي و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش براي کشورهاي ديگه واجب تر نيست؟

و بسيار پرسش هاي بي پاسخ ديگر ...


ثمانه عظيمي دانش  آموز حادثه ديده

ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده بر اثر آ=D  8ش سوزي مدرسه روستايي از توابع شيراز

رضا حقيقي دانش آموز حادثه ديده

دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده
نظافت دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي بخ7ري نفت سوز توسط مادر

نرگس براي عکاس نمي‌خندد

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌هاي چوبي در دست که در آن ‌چهره‌هايي متفاوت از تصوير فعلي‌اشان را نشان‌ مي‌داد، آتش به دلمان زد.

عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نبايد يک بخاري استاندارد در کلاسشان مي‌بود، و انگشت‌هاي ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسي کلاس سوم ما را ناخودآگاه به ياد حسنک کجايي، تصميم کبري، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگيز ديگر اين دوره انداخت.

نمي‌دانيم وقتي به درس پترس فداکار مي‌رسند، چه تصويري از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتي نمي‌دانيم آيا به خاطر گرمي مشعل دهقان فداکار، او را دوست مي‌دارند. دخترکان و پسرکاني قاب‌هاي بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج مي‌زند، بچه‌هايي که رنگ نداشته ديوار خانه‌اشان حکايت از جيب خالي والدينشان براي هزينه‌هاي سرسام‌آور درمان دارد و نمي‌دانيم چرا تا به امروز گره‌هاي چروک چهره‌‌هايشان که قرار بود ترميم شوند، هنوز باز نشده است و اين پرسش که آيا در ميان سيل پزشکان اين مرز و بوم کسي حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمي براي صورتکان اين بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.

نرگس در روستايشان مي‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان مي‌دود تا شايد با سر و صداي مرغ و خروس‌هاي خانه بتواند اندکي خود را تخليه کند.

نرگس در کنار ديگر بچه‌هاي قرباني غفلت ما ،در کنار بچه‌هاي روستا براي گرفتن يک عکس حاضر مي‌شود اما او براي عکاس نمي‌خندد.

نرگس دفتر مشقش را باز مي‌کند، به زحمت و با کمک دست ديگر مداد سياه را در دست مي‌گيرد و در سطر اول مي‌نويسد: اي کاش کلاسمان آتش نمي‌گرفت

با سپاس از وبلاگ فلاپي 98 براي پوشش اين خبر

به شهردار و رييس جمهور اميدي نيست، با اميد اينكه اين تصاوير در آينده فيلتر نشوند، اين عکسها را براي دوستان و آشنايانتان بفرستيد شايد به دست پزشكي ميهن‌پرست و انساندوست برسد و درد اين كودكانِ سرزمين خشكيده‌مان را مرهمي بخشد.

Tuesday, October 27, 2009

روزگار سه ساله شد


امروز روزگار سه ساله شد. سه سال پیش چند ماهی نسبت به آغاز روزگار مردد بودم. نمی خواستم این وبلاگ نیز به سرنوشت صدها وبلاگی مبتلا شود که با هیجان آغاز می کنند و پس از مدت کوتاهی به فراموشی سپرده شده و متروکه می شوند. در گیر و دار این تردیدها بودم تا اینکه یک روز در خبرها خواندم که روزنامه "روزگار" پس از یک روز انتشار توقیف شد. این انگیزه و علامتی شد برای من تا بلافاصله روز بعد اولین یادداشت وبلاگم را منتشر کنم تا "روزگار" گلی باشد روییده بر مزار "روزگار"! تا نشانه ای باشد از اینکه با بستن یک روزگار صدها روزگار از مزار آن قد علم می کنند. به قول مهندس موسوی: "یک دست را ببندند صدها دست باز می شود". یادم می آید مدتها پیش رسانه دینی فیلمی را مدام پخش می کرد به نام "توحید" با بازی درخشان فخیم زاده. در این فیلم ساواک کسی را که بسیار به یک فعال سیاسی مخالف شبیه بود مدام دستگیر می کرد تا اینکه در پایان فیلم به او آموختند چگونه مانند توحید اصلی راه برود و سخن بگوید. همینکه خوب یاد گرفت او را مقابل تلویزیون نشاندند و با رفتاری عینا شبیه توحید اصلی اعترافی ساختگی از او گرفتند و بعد اعدامش کردند و اعلام کردند که توحید اعدام شد (نقل به مضمون است. اگر روایت داستان اشتباه است دوستان بزرگوارانه اصلاح می کنند). شب همان روز که توحید تقلبی اعدام شد تلفنها بود که از گوشه و کنار کشور با ساواک تماس می گرفت و می گفت توحید باز پیدایش شد و بعد فیلم تمام شد. شگفتا که حکومت چه زود داستان "توحید" را که خود زمانی روز و شب آن را تکرار می کرد فراموش کرد و خود به همان دام و همان اشتباه گرفتار آمد. گوته شاعر آلمانی می گوید: "کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست به سر می برد". وای بر آنانی که حوادث همین سی سال اخیر را نیز به بوته فراموشی می سپرند. به هر حال روزگار را سه سال نوشتم. مجموع یادداشتهایی که نوشتم 249 یادداشت بود که از این تعداد تنها 141 یادداشت منتشر شد و تعداد 108 یادداشت بنا بر خود-سانسوری یا هرگز منتشر نشد یا بعد از انتشار بنا به دلایل مختلف از آرشیو خارج شد. روزگار برای من نه فقط یک وبلاگ ساده بلکه دریچه ای است که از آن نفس می کشم و از این روست که نگارش آن برای من نه یک تفنن که یک ضرورت است. نگاههای گرم شما دوستان غریب و آشنا بر صفحات آن مشوقم برای ادامه آن بوده است. گاهی نیز بعضی دوستان از سر لطف کامنتی می گذارند که مزید امید و انگیزه بنده است. روزگار زمزمه ای است در میان این همه فریاد و بیداد که به نوبه خود در این خانه سهمی گرفته است. روزگار با مرگ روزگار متولد شد و با شهادت سبز ندا، به یاد او ادامه یافت و ادامه خواهد داشت. عکس ندا در گوشه صفحه روزگار یک قطبنما و یک نماد است. قطب نما برای گم نکردن "راه سبز زیستن" و نمادی برای زنجیره ارزشهایی که آدمی با وجود آنها انسان است و با آنها ارزش زیستن دارد. نگاه خیره ندا در آخرین تحلیل، حامل زیباترین ارزش بشری است. ارزشی که در دل خود شجاعت، صداقت و آزادی را در بر دارد. آن ارزش زیبا همان فضیلت "آزادگی" است که از سوی برخی بزرگان دینی ما همسنگ دینداری یا حتی برتر از آن قلمداد شده است. به هر حال از تمام دوستانی که با نگاه گرمشان به این وبلاگ گرما داده اند و می دهند تشکر می کنم و صمیمانه استدعا دارم که نسبت به افتتاح یک وبلاگ با هر موضوعی به فراخور علاقه اقدام کنند چراکه برای نفس کشیدن در چنین هوای خفقان آوری دریچه ای به هوای پاک لازم است. در این میان، تمام هموطنانی که وبلاگی داشته اند یا تاسیس می کنند در صورت طی طریق در مسیر اعتدال و همچنین در صورتی که وبلاگ آنها جانب تجاوز و آدمکشی و دروغ را نگرفته است به هر رنگی و از هر جناحی از اصولگرا تا اصلاح طلب می توانند برای معرفی وبلاگشان به بینندگان روزگار نسبت به ارسال لینک وبلاگ خود اقدام کنند. برای معرفی وبلاگتان در این صفحه می توانید لینک وبلاگ را در کامنت همین یادداشت بگذارید یا اگر سهل تر است به ایمیل زیر ارسال نمایید.
Hiva.rashed@gmail.com
××××××××××××××××××××××××××××
از یادداشت بعدی به ادامه مبحث یادداشت قبلی خواهم پرداخت

Thursday, October 22, 2009

سگ در نمکدان نمک شود



بچه که بودم هر روز صبح زود پدرم مرا برای رفتن به مدرسه بیدار می کرد. کلاس اول ابتدایی! پشت میز گرد صحبحانه می نشستم تا او چایی و صبحانه را بیاورد. هر روز پدر در آشپزخانه ضمن تهیه صبحانه جمله ای مخصوص، یا ترانه ای زمزمه و تکرار می کرد. مثلا یکروز زمزمه می کرد: "من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه". نمی دانم این شعر یا ترانه از چه کسی بود. اما همانطور که پشت میز صبحانه نشسته بودم و پاهایم را که به زمین نمی رسید در هوا تاب می دادم به پدر خنده ام می گرفت. پدر را کنار عده ای گنجشک چشم انتظار تصور می کردم و اینکه چطور او با آن هیکل و این پیژامه و زیر پیرهن خودش را با گنجشکهای فسقلی خانه دمخور و رفیق کرده است. یک روز صبح که بیدار شدیم او داشت زمزمه می کرد: "سگ در نمکدان نمک شود". اول فکر کردم یک شوخی است که از خودش در آورده. اما وقتی که نگاه مات مرا دید شروع کرد به توضیح دادن. به زبان ساده توضیح می داد اما به هر حال اشاره او به این نکته بود که هر چیزی به تدریج مانند محیط و از جنس پیرامونش می شود. به بیان دیگر هر چیزی بصورت ماهیت محیطش استحاله می شود. مثلا اگر سگی را در نمکدان بزرگی بگذارند در دراز مدت به نمک تبدیل می شود. می گفت در کودکی از کتابهای درسیشان خوانده. نمی دانم این مطلب در کتاب درسی صرف یک تشبیه بوده یا پشتوانه علمی هم دارد. اما هر چه که بود اشاره آن به استحاله یک چیز به شکل و ماهیت محیط بود. اخیرا از آیزایا برلین در یکی از کتابهایش می خواندم که نوشته بود هر جامعه ای یا هر سیستمی ناخودآگاه، افراد آن جامعه را مطابق ارزشهای متداول و مرسوم همان جامعه تربیت می کند و تحویل می دهد؛ چنانکه در دوران شکوه یونان باستان در اسپارت تنومندی، جنگاوری، سلحشوری و سلامت ارزش بود و مردان آن دیار نیز اغلب اینگونه بودند و در جوامعی نیز بودند و هستند که غیرمستقیم دروغ و تقلب و نفاق پسندیده بود و مردمان آن هم اینگونه شدند. به عنوان مثالی دیگر هیتلر برآمده از روح و ارزش نژاد پرستی و خوی برتری جویی آلمانها بود که بسیار پیش از او در نژاد ژرمن نهادینه شده بود یا کشور فرانسه که در شعر و ادبیات و هنر سرآمد است بیشتر انسانهایی عاطفی، عاشق پیشه و حساس بار می آورد. انگلیس که در آن تفکر، فردیت و عملگرایی رایج است افرادی حیله گر، عملگرا و علاقمند به تنهایی را پرورش می دهد و الی آخر. جامعه خودمان را تصور می کردم. ارزشهایش مشخص و البته شرم آور است و و براحتی می توان دید که در حال تولید چگونه افرادی است. آدمهای دروغگو، متقلب و متجاوز برآمده از ارزشهای آشکار و پنهان یک جامعه اند. به یاد دارید یا دیده اید که والدین و بزرگترها "زرنگی" و "زبل بودن" را در کودکانشان چگونه تشویق می کردند و می کنند یا اینکه دروغگویی را یک هنر و نشانه تیزهوشی و ضامن سعادت آینده فرزندشان تلقی می کنند. این همان ترغیب به دروغگویی و تقلب است که می رود تا دین رسمی مملکت شود. پدری که در خانه نشسته و با اشاره به فرزندش می گوید که به کسی که پشت خط تلفن است بگوید پدر خانه نیست نیز در حال آموزش عملی دروغگویی است. داشتم یادداشتهای شخصی دفترچه و همچنین وبلاگم را در زمانهای مقایسه می کردم. به وضوح می دیدم که زمانی که در جامعه ای سالمتر و شفافتر بودم چقدر افکار و ایده های متنوع و خلاقانه ای در مورد زندگی، جامعه و روابط انسانی به ذهنم می رسیده و برعکس از وقتی که در داخل این سیستم ادامه داده ام چطور اغلب یادداشتهایم بصورت تکبعدی حول محور سیاست و آن هم در حال انتقاد و پرداختن به کسی هدر رفته که سر تا پای وقیحش به اندازه فضله موشی نمی ارزد. انگار که فضای بسته و کم مایه اینجا دشت تفکرات و خلاقیتهای انسانی را خشک و لم یزرع می کند بطوریکه هر کسی به فراخور علایقی که دارد می تواند این تاثیر منفی را در خود ببیند. به عبارت دیگر هر انسانی در چنین محیطی به طبیعت محیطش تغییر شکل یافته و به آ ن استحاله می شود. در میان تمام بدیهایی که همه ما داریم و چنین جامعه ای سزا و جزای آن است دروغ از همه آشکارتر و پنهان تر است. آشکار از آن رو که براحتی و در روز روشن قلب حقیقت می کنیم و انگار اصولا باور کرده ایم که دروغ گفتن وظیفه ماست و بدون آن نمی توانیم زندگی کنیم. و پنهان از آن جهت است که غیر مستقیم آن را هنر و ارزش می پنداریم و از کسی پنهان نیست که از کودکی چنین می آموزیم. "راه سبز زیستن" که یک جهان بینی فراگیر بوده و از ثمرات جنبش سبز است به نظر در بخشهایی از خود این آفت "دروغگویی" را نشانه رفته و دیگر این وظیفه ما مردم است تا با تبلیغ و بسط و تفسیر آن این ضایعه ملی و ضعف شخصیتی را از خود دور کنیم تا از ارزش شدن ضد ارزشها جلوگیری بشود. در یادداشت بعد به نکاتی در مورد این پدیده فراگیر، زشت و بی اعتبارکننده می پردازم و سعی می کنم کند و کاوی در مورد ریشه های آن داشته باشم.

Sunday, October 11, 2009

اعدام بهنود شجاعی - جایزه اوباما - جایزه کروبی

در چند روزی که گذشت چند مطلب ذهنم رو مشغول کرده که شاید از برخی جهات هر کدام اهمیت خاص و بالایی دارند. یکی اهدای جایزه صلح نوبل به نالایق ترین گزینه مطرح یعنی باراک حسین اوباما، دیگری اعدام بهنود شجاعی، و سرانجام تنها تحول امید بخش و ارزنده اهدای جایزه حقوق بشر نورنبرگ به مهدی کروبی از سوی محسن مخملباف.

اعدام بهنود شجاعی

اعدام بهنود بعد از شهادت ندا و دیگر شهدای جنبش سبز تکاندهنده ترین حادثه اخیر بود. به عنوان یک ایرانی برای بنده نوعی اعدام یک متجاوز به عنف کاملا قابل هضم است هر چند بر سر آن نیز متخصصین حقوقدان بحث دارند. اما فکر می کنم برای این دسته از مجرمین این مجازات هم خصلت بازدارندگی برای بقیه دارد و هم پاک کردن یک شخصیت بیمار از عرصه گیتی است. در مورد یک قاتل بالغ که قتل عمد مرتکب شده است نظری ندارم اما در مورد اعدام کسانی که وقتی زیر سن قانونی بوده اند مرتکب قتل شده اند فکر می کنم این بیشتر به یک جنایت زننده شبیه است تا هر چیز دیگری!. یک پسر هفده ساله مگر چقدر مسوول اعمال خود بوده و به پیامدهای عملش اشراف داشته و همچنین به مرحله کنترل احساسات خود رسیده که به خاطر خطایش – هر چقدر بزرگ- به مرگ محکوم شود؟! قانون اعدام کودکان در قوانین مجازات ما از آن دسته قوانینی است که دیگر با سطح وجدان عمومی خوانایی ندارد و باعث رنجش و بر هم خوردن بهداشت روانی جامعه می شود. دستگاه قضایی بایستی چشمانش را باز کند و خشم و نفرت و انزجار مردم را از این عمل شنیع که دستکمی از مجازاتهای قبیح دیگر نظیر سنگسار ندارد ببیند. تعریف جرم معمولا از سوی متخصصین با توجه به زمینه فرهنگی یک جامعه انجام می گیرد و این صحیح نیست که آنچه که در سرزمینهای عقب مانده ای چون عربستان سعودی و دیگر کشورهای عربی جرم محسوب می شود به همان نحو و همان شکل در ایران نیز جرم محسوب شده و همان مجازاتها بر آن مترتب شوند. در لینک زیر آخرین مصاحبه بهنود شجاعی نوجوان سیزده ساله ای که چهار سال پیش در سن هفده سالگی مرتکب قتل شد و امروز اعدام شد را می خوانید: لطفا اینجا را کلیک کنید



جایزه صلح نوبل باراک حسین اوباما

حادثه دوم اما اهدای جایزه صلح نوبل به باراک حسین اوباما بود. همگان از سراسر جهان در رسانه ها اذعان داشتند که این انتخاب غیرمترقبه بود و برخی نیز گفتند که اوباما صلاحیت بالفعل لازم برای برد این جایزه را نداشت. خود اوباما نیز آنقدر حیرت کرده بود که گفت این جایزه نه به خاطر اقداماتی است که من کرده ام بلکه بیشتر جنبه تشویقی دارد و در حقیقت مشوقی بوده است برای کارهایی که در آینده باید انجام بدهم. هرچند این غیرمترقبه بودن برای جهانیان یک شکل داشت اما برای ما ایرانیها از لونی دیگر بود. او با دراز کردن دست دوستی و مدارا بسوی رییس دولت برنده-اعلام-شده ایران عملا مقابل ملت ما و منافع ملی ما قرار گرفته است. گویا او از یاد برده است که ملت ما هنوز عذر خواهی آمریکا را بخاطر کودتای شنیع ضد مصدق نپذیرفته است که در صدد خطایی مشابه برآمده است. با این سیاستهای ندانمکارانه و ساده لوحانه اوباما دیگر پیش بینی ترور عن قریب او و به آتش کشیده شدن خاورمیانه و افول آمریکا چندان هم بعید به نظر نمی رسند.


تقدیم جایزه صلح نورنبرگ به مهدی کروبی از سوی مخملباف

حادثه سوم که تنها خبر امید بخش و مفرح بود زاییده خلاقیت و بصیرت نویسنده و کارگردان شهیر ایرانی، محسن مخملباف، بود. محسن مخملباف جايزه بزرگ فستيوال حقوق بشر"نورنبرگ" را كه به خاطر يك عمر دست آورد هنري و فعاليت هاي حقوق بشري به وي اهداء شده بود را به مهدي كروبي تقديم كرد. وي در مراسم اهداء جايزه گفت: "جايزه گرفتن و جايزه دادن در جهان امروز بايد به نوعي مبارزه دموكراتيك تبديل شود، من جايزه ام را تقديم مي كنم به مرد بزرگي كه تجاوز در زندان هاي ايران را با شجاعت افشاء كرد. بسياري از ايراني ها او را براي جايزه صلح نوبل سال آينده پيشنهاد كرده اند، او در جامعه اي كه استبداد با ايجاد ترس حكومت مي كند با شجاعت مرزهاي اين ترس را عقب مي زند. نام اين شخص كروبي است. سي و چند سال پيش من و او در زندان هاي شاه شكنجه مي شديم و او آن روز هم چون امروز شجاع بود. كروبي در 30 سال گذشته در هر مقامي بوده از حقوق بشر دفاع كرده است و هر زندان رفته و ظلم ديده اي خاطره اي از حمايت هاي او را به ياد دارد. او براي اين جايزه هزاران بار سزاوارتر از من است."
برای دیدن فیلم این مراسم اینجا را کلیک کنید

Monday, October 05, 2009

قسمت دوم: انواع معنا


در یادداشت قبل گفتیم که معنا در حقیقت همان دلخوشی زندگی است. دلیلی است که ما هر روز سختیهای زندگی را به امید وصال او تحمل می کنیم. همچنین گفتیم که سعادت نه یک هدف بلکه یک فرآیند است. یعنی ما در زندگی تنها هدفمان سعادت نیست بلکه باید به گونه ای سعادتمندانه نیز زندگی کنیم و برای زیستنی چنان سعادتمندانه به سه عنصر معنای شخصی، ایمان به آن معنا و سرانجام سلوک مجدانه و مومنانه در راه معنای شخصی نیازمندیم. در این یادداشت می خواهم به گونه های مختلف معنا بپردازم. معانیی که انسانها از بدو تاریخ تا کنون بنا بر هویت منحصر به فرد خود یکی یا چندی را برگزیده و راه خویش پیموده اند. در نگاه اول انواع معنا به دو دسته تقسیم می شود:

1) معنای مادی
2) معنای معنوی

شاید بتوان گفت مقوله معنی در زندگی هر انسانی شبیه به یک پیاز و لایه لایه است. خارجی ترین و سطحی ترین لایه، لایه مادی و لذتهای مادی است و هر چه به سمت مغز پیاز پیش می رویم معانی از نظر مادی کمرنگتر شده و به غلظت معنوی آنها افزوده می شود. مثلا مرد زنباره ای که سالها را به این امید می گذراند که هر ماه همخوابه ای جدید به چنگ آورد و هیچ گونه توقع یا بینش معنایی نسبت به زندگی ندارد دارای معنایی مادی است و تنها قشر سطحی پیاز معنایی او پابرجاست. همچنین است سرمایه داری که پولش را نه خرج خودش می کند و نه دیگران بلکه سکه بر سکه می انبارد و کارش انباشت سرمایه است. اما به هر حال اینها نیز یک دلخوشی و معنایی است اما از نوع مادی آن. با این حال همیشه طبقه بندی معنا به این راحتی نیست و مرزها بسیار نامشخص تر است. مثلا وقتی شخصی به فقیری کمک می کند این کمک او می تواند از معنای مادی خالص تا معنای معنوی خالص متغیر باشد. اگر او این کمک را به این نیت انجام دهد که دیگران تحسینش کنند، یا آن گدا بزرگش بدارد و یا اینکه فخری بفروشد این کار صرفا معنای مادی دارد. اما اگر مانند علی ابن ابیطالب (به عنوان یک شخصیت تاریخی و نه الزاما مذهبی) شبهنگام ردا بر سر بکشد و ناشناس قوت و روزی بر در خانه مستمندین بگذارد این کار تا حد بسیار زیادی جنبه معنوی پیدا می کند. دلیل اینکه نمی گوییم کاملا جنبه معنوی دارد این است که ممکن است هنوز رگه هایی از مادیت و سود انگاری در آن باشد مثل چشمداشت پاداش از سوی خداوند که به بهشت منجر شود یا اینکه بسیار ظریفتر ارضا و تسکین یک حس آزاردهنده دلسوزی درونی در درون خود کمک کننده. همانطور که می بینید نیتها از پوست پیاز (برانگیختن تحسین دیگران) تا لایه های نزدیک به مغز پیاز (دلسوزی درونی) می توانند پالایش شوند و انسان هر چقدر نیتها را پالایش کند تا از سطح پیاز دور شده و به مغز پیاز نزدیک شود درجه معنویت و اعتلای عملش فزونتر است و این نشان می دهد که از معنای غنی تری برای زندگی بهره مند است. کانت درباره عمل اخلاقی می گوید: " آن عملی اخلاقی محسوب می شود که فاعلش آن عمل را تنها بر اساس تکلیف و نه میل درونی انجام دهد." یعنی اگر عملی را فارغ از خوش آمد و بد آمدمان صرف اینکه تکلیف است انجام دهیم عملی اخلاقی انجام داده ایم. در اینجا عمل اخلاقی کانتی به نوع "معنای معنوی" ما نزدیک است و می توان آن دو را مطابق گرفت، اما از آنجا که حتی ادای یک تکلیف ناخوشایند نیز به انتظار پاداشی از سوی تکلیف کننده است بنابراین آن نیز از رگه های مادیت خالی نمی باشد.

بطور کلی، در تاریخ هر کجا که انسان بزرگی روییده است (فارغ از خوب و بد) بی گمان تا سالهای مدیدی پیش از ظهورش صبورانه و سرسختانه در پستوی پنهانی ذهن خود مشغول اختراع معنایی یگانه و ایمان برانگیز بوده است. چنانکه ناپلیون بارها افسوس می خورد و می گوید اگر وارد سیاست نمی شدم بی شک فیلسوف بزرگی می شدم که جهان را تحت تاثیر افکارم قرار می دادم. در این رابطه هیتلر را نیز می توان مثال آورد. یکی از معناهای زندگی هیتلر در طول زندگیش بی شک این بوده که روزی رهبر شود تا با تصفیه قوم یهود، اروپا را از شر آنان (به تعبیر خودش) خلاص کند و رسالتی تاریخی را عهده دار شود. در این مثال، در تلاش برای طبقه بندی معنای او، به یک ابهام ظریف می رسیم. این معنا از آنجا که یک آرمان است الزاما نفع مادی شخصی ندارد و برای خیرخواهی چند ملت غربی اندیشیده شده است. پس می توان آن را واجد صفات "معنای معنوی" دانست. اما لازم است توجه کنیم که این معنا را بهتر است "معنای معنوی منفی" بنامیم. به عقیده نیچه هر انسانی قابلیتهایی دارد و بر اساس آن قابلیتها، رسالتی در دنیا دارد که سعادت او از راه بالفعل کردن آن قابلیت و رسالت بالقوه به دست می آید. مهمتر اینکه نیچه با بیرحمی تمام دم به دم یاد آور می شود که این رسالت یا قابلیت ممکن است منفی و شریرانه باشد اما او عقیده دارد که فارغ از ارزشگذاری بایستی هر چه را که هستیم به همان صورت، چه مثبت چه منفی بالفعل و عملی کنیم و در این راه از هیچ کوشش و جدیتی دریغ نورزیم. او به نوعی بر عدم خود-سانسوری فرد انگشت می گذارد و به انسان امروزی هشدار می دهد که اگر استعداد و قابلیت او شرورانه است نه تنها از آن نگریخته و شرمگین نباشد بلکه آن را "فضیلت" خویش بنامد و در راه تحقق همان بکوشد. به عبارتی نیچه معتقد است که اگر فضیلت عیسی مسیح، از خود گذشتگی و بر صلیب شدن به خاطر گناه بشریت بود، فضیلت هیتلر نیز همان استعداد شرورانه ای بود که در نهادش سرشته شده بود و او آن را محقق ساخت (نیچه پیش از هیتلر می زیسته و این مثال صرفا جنبه تفهیمی دارد و از نیچه نیست). این تعبیر نیچه از "فضیلت" که می تواند فضیلت شرورانه و خیرخواهانه هر دو را در بر بگیرد مفهوم "نخبه" پارتو را تداعی می کند. پارتو معتقد است نخبه کسی است که در هر کاری که بدان اشتغال دارد با زیرکی و حسابگری بهترین باشد. اگر کسی دزد است که دزدی های زیرکانه، کلان و موفقی می کند نخبه است اما در دزدی، اگر کسی قاتل متبحری است که آدم می کشد اما هرگز به دام نمی افتد نخبه است اما از نوع قاتل و اگر کسی در راه نجات ملتی از دست حکومتی قیام موفقی انجام می دهد نخبه است از نوع سیاسی یا انقلابی آن. او همه اینها را نخبه می نامد. بنابر این به نظر می رسد نیچه و پارتو معنا را فراتر و فارغ از ارزشگذاری در نظر داشته و بطور مثال هیتلر و گاندی هر دو را به یک مقدار بزرگ و شایسته تحسین می پنداشته اند. حال آنکه بسیاری خلاف آن می اندیشند.

نوع زیبای دیگری از معنای معنوی "معنای مادری" است. زن می زاید و خود را در زاده اش ادامه می دهد. بسیاری روانشناسان بر آنند که شادی و نشاط بیشتر روح زنانه در مقابل جدیت، عصبیت و سخت کوشی مردانه ناشی از همین آبستن شدن و زاییدن زن است. مرد موجودی عقیم و سترون است که نزدیک شدن خود را به مرگ هر لحظه می بیند و در تلاش برای جاودانگی و ادامه خود به خلق کار، ثروت و کنترل و سلطه دیگران دست می زند تا جاییکه گاهی تمام زندگیش کار و تلاشی سختکوشانه، مضطربانه و گاها بی معنا می شود. اما شاید کمتر کسی گوشزد کرده است که این تلاش خسته کننده و بی امان برای گریز از مرگ و بازتولید و ادامه خود در محصولات صنعتی یا بروکراتیک است. زن تنها می زاید، آن هم موجودی زنده را، و به همین خاطر همیشه بین خود و مرگ فاصله زیادی می بیند چون موفق شده خود را در موجودی دیگر ادامه دهد. از این رو در طول تاریخ معنای زن برای زندگی معنایی خوش بینانه تر و بانشاط تر بوده است، و حتی آنجا که شاعر، نقاش، نویسنده یا هنرمند مذکری معنایی زیبا می آفریند بیگمان در اعماق وجودش سراغ زنی را نیز باید گرفت. هر هنرمند مذکری همانقدر که مرد است نوعی زنانگی نیز در وجودش به ودیعه گرفته است.

تقریبا از زمانی که بشر به خود آگاه شد و از برکت این خودآگاهی به "گفتگو با خود" و "انتزاع و تجرید مفاهیم" روی آورد دست به کار خلق آگاهانه معنا شد. روزگاری بسیار دور از طریق خلق اسطوره و نبرد خدایان جهان و طبیعت را توضیح می دادند و معنا می آفریدند (دوره الهی کنتی)، پس از آن با ظهور فلاسفه طبیعی -ابتدا طالس و پس از آن سقراط و دیگران- انسان برای خلق معنا دیگر اسطوره های خدایان را کنار گذاشت و با نوعی نگاه طبیعتگرا سعی کرد علت و معنای طبیعت را در جوهر پنهان اشیا و در ذات طبیعت بجوید ( دوره مابعد الطبیعی کنتی)، اما از آن هم که ناامید شد برای همیشه از کشف معنایی یگانه و همگانی دست کشید و تنها به کشف روابط بیرونی پدیده ها که در توالی و همانندی پیشامدها نهفته بود پرداخت، بعبارت دیگر او از کشف معنا دست کشید تا با کشف قوانین کابردی طبیعت، برای رفع مایحتاجش طبیعت را تسخیر کند و تکنولوژی را بیافریند (دوره اثباتی کنت). در همین مرحله آخر، یعنی مرحله ای که انسان از کشف معنا چشم پوشید گویی فریادی برآورد که معنایی واحد که جایی منتظر کشف ما باشد برای آدمی وجود ندارد و هر کسی خود باید معنای منحصر به فرد خود را خلق کند. به قول ماکس وبر: "هرکسی خود بایستی در نهایت خدای خویش و اهریمن خویش را برگزینند." در جهان خارج هیچ معنای خارجی وجود ندارد. دنیا کاملا بی معنا است و فقط وجود دارد. این ماییم که برحسب هویت، تصورات و سابقه ذهنی خود توری مفهومی بر گیتی می افکنیم و معنایی برای آن خلق می کنیم. بنابراین دنیا جای هیجان انگیزی است. آزمایشگاهی است پر از وسایل و ابزار که می توانیم به رایگان به کار بگیریم و معانی رنگارنگ و منحصر به فرد شخصی برای خودمان بیافرینیم. ما نبودیم و می توانستیم نباشیم اما حالا هستیم و فرصتی به رایگان برای خلق معنا و مسیر زندگی داریم. به قول مولوی:

ما نبوديم و تقاضامان نبود ******لطف تو ناگفته ما مي شنود
لذت هستي نمودي نيست را******** عاشق خود كرده بودي نيست را

اما مهمترین ابزاری که هر کسی برای ساخت معنای شخصی خود دارد همان "فلسفه زندگی" یا "جهان بینی" اوست. یعنی اینکه جهان را چگونه می بیند؟ بر چه مبنا و با چه دیدگاهی به تفسیر دنیا و وقایع آن می نشیند. و مقصد و نهایت خود را در کجا می یابد. اینجاست که "فلسفه" این مبحث به-نظر-بسیاری به درد نخور و بی خاصیت ارزش حقیقی خود را نشان می دهد. در حقیقت همانهایی نیز که فلسفه را محکوم می کنند برای خود فلسفه ای دارند. آن گدایی که کنار خیابان گدایی می کند و آن رفتگر پیری که خش خش جارویش را بر زمین کوچه نزدیک سحر می شنویم نیز معنایی و فلسفه ای برای زندگی خود دارد هر چند ابتدایی و ناآگاهانه. اما یک معنای غنی معنایی است که بر اساس فلسفه ای منسجم و فراگیر و بطور آگاهانه طراحی و خلق شود. فلسفه یا جهان بینی همان دیدگاه کلی و کلان ما به جهان، زندگی و غایتهای آن است. هر چند این جهان بینی از علم نیز تغذیه می شود و هر چه علم بیشتری داشته باشیم فلسفه قویتری نیز داریم اما علم تنها جزیی کوچک از قلمرو وسیع جهان بینی (فلسفه) است. اینجاست که سعدی می گوید: "دانشمندی بگذار و بینشمندی پیش گیر". بسیاری کسان را می بینیم که سوادی ندارند اما به جاهای بزرگی رسیده اند. اینها مصادیق بارز همان سخن سعدی هستند. و بسا دانشمندان و تیزهوشانی که در کلاس درس و آزمایشگاه و عرصه علم خوش درخشیده اند اما همچنان اندر خم کوچه اول زندگی واقعی هستند. دانشمندی به هوش جزیی و حسابگرانه ما راجع است حال آنکه بینشمندی از هوش کلان، فراگیر و معنا آفرین ما سرچشمه می گیرد.

نتیجه این یادداشت آنکه، برای سعادت بایستی بی اعتنا به ریشخند یا تحسین دیگران به ساختن معنای شخصی زندگی خویش همت گمارد و پس از ساخت آن جسورانه پا به مسیر سبزی نهاد که خود ساخته ایم. پا به دنیایی که خالق و خدای آن خود ما هستیم. ممکن است معنای زندگی رنگ و لعابی نداشته باشد و حتی ملامت دیگران را برانگیزد اما مهم آن است که ما را شاد می کند و با هویت، غایات و احساس درونی ما هماهنگ است که خوشبختی یک احساس درونی است نه چیزی که در ویترین نهاده شود تا دیگران آن را تحسین کنند. داستان ویترین و معنا داستان کوه یخ است. نود درصد عظمت کوه یخ زیر آب و پنهان از چشم بیگانه است حال آنکه در زیر آن دماغه کوچک سفیدی که به زحت دیده می شود کوهی عظیم نهفته است. توزیع معنای زندگی نیز اغلب همینگونه است. برای توفیق در ساخت معنایی هر چه غنی تر به یک جهان بینی (فلسفه) عمیق و فراگیر نیازمندیم. مطالعه افکار و زندگی بزرگان، سفر و تجربه بیشتر از دنیا، تجربه جسورانه موقعیتهای ناشناخته، دوستی و معاشرت با انسانهای متفاوت و همینطور علم اندوزی از ابزارهای ارادی و اختیاری گسترش جهان بینی و فلسفه شخصی هستند. این گوی است و این میدان اما ناگفته نماند که اندکی اقبال نیز لازم است تا بتوان در چنین همتی پیروز بود.

Monday, September 28, 2009

انسان در جستجوی معنای گم شده: ساخت معنا



شاید بتوان بدون کاشانه و سرپناه به طریقی سر کرد، شاید بتوان بدون مونس و همدم روزها را به سر آورد، شاید بتوان با بی رحم ترین شعبده های روزگار به زندگی ادامه داد اما بی گمان بدون یک چیز برای مدتی طولانی نمی توان زندگی کرد و آن چیز همانا معنا است. "تعلیق" یا همان "معلق بودن" حالتی است که هر یک از ما در دوره هایی از زندگی گرفتار آن شده ایم. حالتی چون معلق شدن در فضای بی جاذبه و تاریک فضا. تصورش را بکنید: بدون هیچ دستاویزی، بدون کنترل بر حرکات خود، دور خود می چرخید و جز انواری مبهم چیزی نمی بینید. تعلیق در زندگی نیز به مثابه لحظاتی است که انسان دلیل زنده بودنش را گم می کند. نمی داند برای چه زنده است، رو بسوی کجا دارد و چه چیزی در دنیا می تواند او را خوشحال کند. هر وقت به مدت طولانی احساس کردید انگار چیزی را گم کرده اید می توانید به عنوان یکی از گزینه ها به "گم کردن معنا" بیندیشید. آنچه که می تواند در چنین دوره های بحرانی نجات بخش انسان برای ادامه یک زندگی امیدوار و پر ثمر باشد یافتن آن معنای زندگی است. اصولا تمام ادیان برای خاتمه دادن به تعلیق انسان در زندگی و بازیابی یا بازتعریف معنا بوجود آمده اند. معنا شبیه آن دستاویزی است که در فضای تاریک خلا آن هنگام که معلق میان زمین و آسمان آخرین رمقهای پلک میرنده را بسوی زندگی می بندیم به دستمان می رسد و نور امید را در دلهامان زنده می کند. "معنا" به معنای آن است که برای چه به زندگی کردن علاقمند هستیم و به امید کدام آرزوی زندگی، خار مغیلان صحرای زندگی را تحمل می کنیم. به زبان عامیانه "دلخوشی ما در زندگی چیست؟"

هر یک از ما هویتی داریم که متشکل از توانمندیها، استعدادها و علایق ذاتی ماست. این هویت بر اساس ژنتیک و محیطی که در آن پرورده شده ایم شکل گرفته است. حال بر اساس این هویت هر کسی معنایی منحصر به فرد در زندگی دارد که بایستی آن را بیابد و سعادتمند شود. سعادتمندی در گرو یافتن آن معنا، ایمان به آن و جد و جهد در راه رسیدن به آن است. بنابراین سعادت در گرو تحقق سه عنصر است:

1) معنا
2) ایمان
3) سلوک مجدانه و مومنانه در جاده معنای شخصی.

به نظر، مشکل عمده جامعه ما در تمام سطوح سنی و فرهنگی، از دست دادن معنا است. اما براستی چرا ما معنای منحصر به فرد زندگیمان را گم می کنیم؟ از نظر عوامل خارجی می توان به پدیده هایی چون صنعتی شدن جامعه، گذار از سنت به مدرنیته، جنگ، افزایش غیرمترقبه جمعیت و عوامل دیگری اشاره کرد. اما گذشته از اینها یک عامل ریشه ای و درونی وجود دارد که مسوول اصلی معنا زدایی است و عوامل خارجی مذکور نیز از طریق تشدید و تاثیر گذاری بر آن عامل اصلی است که اثر خود را عیان می کنند. آن عامل درونی و ریشه ای همان بحران هویت است. در واقع نشناختن هویت اصیل خویشتن یا مقاومت در پذیرش هویتی که شناخته ایم دلیل اصلی گم کردن معنای زندگی نزد ماست. بسیاری از ما برای شناخت خود تلاشی نکرده ایم یا لااقل در مقابل موقعیت های متنوعی در زندگی قرار نگرفته ایم که هویتمان را برای خودمان افشا کند. چرا که کورترین و عمیقترین زوایای ناشناخته و پنهان هویت در واکنش به موقعیتهای تازه و تجربه نشده است که شناخته و عیان می شود. پس یا اینکه ما شناختی کافی از هویت خود نداریم و یا اگر هم داریم بنا به دلایلی نمی خواهیم یا نمی توانیم آن را بپذیریم و بر مبنای آن معنای اصیل زندگی خود را تعریف کنیم. به جمله قصار زیر از راجنیش اشو عارف شهیر هندی توجه کنید:

"گل های سرخ به این زیبایی می شکفند، چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفرهای آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند، چرا که درباره دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند؛ چرا که هیچ کس سعی ندارد به لباس دیگری در آید. فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی؛ همه تلاشها بیهوده است. تو باید فقط خودت باشی."

همانطور که می بینید در این کلام اشو بطور ضمنی از عدم پذیرش هویت اصیل فردی از سوی شخص انتقاد می کند. اما آنجا که می گوید " این گلها چنین زیبا می شکفند چون افسانه ای درباره گلهای دیگر به گوششان نخورده است" به علل این عدم پذیرش نزدیک می شود. ما آنجا به بیراهه می رویم که از کنج خلوت به عرصه اجتماع پا می گذاریم و داشته ها و دستاوردهای دیگران را می بینیم و بدون توجه به اینکه ما کجا قرار داریم و هویت شخصیمان چیست شروع می کنیم به آرزوکردن کور آنچه که دست دیگران می بینیم و این آغاز وداع با معنای اصیل زندگی شخصیمان است. اگر به این بصیرت برسیم که هویت ما با دیگران متفاوت است و به همین خاطر شادی و سعادت ما در جای دیگری منتظر ماست و برای رسیدن به آن بایستی به آفرینش معنای اصیل و منحصر به فرد خودمان برای زندگی دست بزنیم بعید است سیگنالهای گمراه کننده خارجی ما را از مسیر سعادت بدر کند. به عنوان مثال خاطره ای را نقل می کنم که برای خودم اتفاق افتاد. زمانی که مترو تازه افتتاح شده و شروع به کار کرده بود پس از چند بار که برای رفتن به جایی سوار مترو می شدم، می دیدم که در پایانه ها ازدحام جمعیت چگونه مانند یک مسابقه برای گرفتن جای خالی در خط بعد و چپیدن درون واگن عجله می کنند. یکروز که از خط اول پیاده شدم، اولین نفری بودم که پیاده شدم، شور اول شدن در آن مسابقه بزرگ مرا در بر گرفت، همه پشت سر من می دویدند و من اولین نفر بودم که به زحمت نمی خواستم آن فرصت و جایگاه را از دست بدهم. خلاصه اولین نفری بودم که به واگن خالی خط بعدی سوار شدم و جای آسوده ای هم برای نشستن پیدا کردم. اما به خودم که آمدم و مسیرها را نگاه کردم خنده ای برای خودم سر دادم. خط را اشتباه سوار شده بودم و تا حرم امام به بیراهه رفتم. معنای من برای سوار شدن به مترو چیز دیگر و مقصد دیگری بود (معنای شخصی)، اما در مواجهه با مردم بدون توجه به آن معنای شخصی مسیری را که همه به سمت آن می رفتند و بر سر آن رقابت می کردند (ارزشهای کاذب همگانی یا حتی ارزش حقیقی دیگران) انتخاب کردم و لاجرم از جایی سر در آوردم که هیچ ربطی به من نداشت.
آری! هر کسی که بدون توجه به هویت و معنای شخصی زندگی خویش کورکورانه و مقلدانه چشم به آمال دیگران بدوزد محکوم است مانند من تا حرم امام به بیراهه برود. زندگی ما در جامعه اینچنین "گله ای" شده است. چیزی مد و ارزش کاذب می شود و آنگاه همه بدون اینکه به معنای شخصی خود بیندیشند برای بدست آوردن آن به رقابتی کور و نفسگیر دست می زنند و سرانجام می بینند که سر از ناکجاآباد در آورده اند. گاهی مهندس و پزشک شدن ارزش می شود، گاهی خارج رفتن، گاهی شاه را فحش دادن، گاهی برای شادی ارواح خاندان پهلوی صلوات فرستادن!! گاهی شرکت نفت استخدام شدن، گاهی کار خصوصی برای خود دست و پا کردن. اگر اینها بتواند با معنای ما مطابقت کرده، ایمان ما را جلب کند و در نهایت منجر به سعادت شود حرفی نیست. اما آنچه از جامعه بر می آید نشان می دهد که این اتفاق نیفتاده است و جامعه و فرد رو به اغما و نگون بختی است.

اما عنصر دوم مسیر سعادت ایمان به معنای شخصی است. پس از آنکه هویت خود را شناختیم و آن را پذیرفتیم، بر اساس آن دست به خلق معنا می زنیم. خلق معنا بدان معنا که آگاه می شویم که برای چه زندگی می کنیم، می خواهیم به کجا برسیم و چه چیز در زندگی ما را شاد می کند. به عبارت دیگر خلق معنا در گرو طراحی یک نقشه راه است و اینکه اصولا این دنیا را چگونه می بینیم. به همین خاطر داشتن یک فلسفه و جهان بینی عمیق و گسترده ما را در خلق یک معنای غنی برای زندگی خودمان یاری می کند. این خلق معنا یک پروسه خشک منطقی نیست بلکه فرآیندی است که در آن احساس، عاطفه و منطق بهترین مسیری را که در زندگی از آن لذت می بریم بدست می دهد. منتسکیو می گوید: "چه خوب است که در زندگی با قلب (احساس) انتخاب کنیم و بعد برای رسیدن به آن با مغز (منطق) بازنگری و برنامه ریزی کنیم." انگار منتسکیو می خواهد بگوید که آنچه را که به تصویب قلب برسد پس از ارزیابی و تصویب مغز باید دنبال کرد اما آنچه را که قلب رد کرد، یکسره باید رها کرد و کنار گذاشت چون بعید است چیزی که دل در گرو آن نیست در دراز مدت ایمان و تلاش ما را همچنان معطوف به خود نگاه دارد. بنابر این، حال که با مغز (منطق) و قلب (احساس) معنای اصیل زندگیمان را خلق کردیم بایستی بتوانیم تمام وجودمان را برای دنباله روی از آن معنا کاملا اقناع کنیم. این مرحله یعنی مومن کردن تمامیت و یکپارچگی وجود به دنباله روی از معنا، مرحله ایمان است. براستی تنها آن زندگیی شایسته زیستن است که به آن ایمان داریم. اگر به راهی که می رویم ایمان داشته باشیم نه تنها سختی ها برایمان آسان می شود بلکه حتی مانند سقراط در صورت لزوم شادمانه جان بر سر راهمان فدا می کنیم. سقراط به اندازه مسیح به راهی که می رفت مومن بود. پس از حصول به معنا و ایمان، مرحله عملی آن یعنی قدم نهادن مجدانه و پرتلاش در راهی که عمیقا به آن علاقمندیم بسی آسان و شور انگیز می شود. هر چند صرف آگاهی به مقوله معنا و ایمان نه شرط کافی بلکه تنها شرط لازم نیل به سعادت است، اما به نظر، صرف آگاهی به این موضوع و اندیشیدن به آن می تواند اندک اندک شعله های اراده مان را برای دست به کار شدن و خلق معنا تیز و تند کند......ادامه دارد

دومين نامه مهدی کروبی به هاشمی رفسنجانی

دومين نامه مهدی کروبی به هاشمی رفسنجانی: پاسخ شما به مردمی که از وظايف مجلس تحت رياست شما در شرايطی چنين خطير پرسش می کنند، چيست؟

بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آيت الله هاشمی رفسنجانی
رياست محترم مجلس خبرگان رهبری
با سلام
اين دومين نامه ای است که پس از شبه انتخابات رياست جمهوری اخير به شما می نويسم. نامه اول را پس ازآن به شما نوشتم که اخباری بسيار ناگوار و تکان دهنده از درون بازداشتگاهها به گوش من رسيد و بر خود ديدم که از شما بخواهم بنا بر جايگاه حقوقی خود به اين اتفاقات رسيدگی کنيد و نگذاريد در جمهوری اسلامی تعرض به جان و مال و ناموس مردم تبديل به امری معمول و عادی شود. متاسفانه اما آن نامه اثری در مسئولان نکرد و ديديد که بی توجهی و بی حرمتی به حقوق مردم، چه آتشی به خرمن اعتماد زد و چه آبرويی از نظام ما زايل کرد. البته صلاح مملکت خويش مسئولين دانند. با اين حال اگر آن نامه سرانجامی پيدا نکرد با خود گفتم که شايد رسيدگی به آن نامه از دايره اختيارات شما خارج بوده است.
اکنون اما اين نامه دوم را از آن روی به شما می نويسم که ديدم اجلاسيه مجلس خبرگان رهبری برگزار شد و آنچه در اين مجلس بايد مطرح می شد، مطرح نشد و آنچه بايد توسط اعضای آن مجلس مورد کنکاش قرار می گرفت، مورد کنکاش قرار نگرفت؛ و در يک کلام مجلس خبرگان که ممتاز ترين نهاد نظارتی در نظام جمهوری اسلامی بايد باشد به نهادی بی اثر تبديل شد؛ و ماحصل اين اجلاس صرفا چند سخنرانی و صدور بيانيه ای بود که بدون برگزاری اجلاس وجمع شدن اعضای محترم آن مجلس و زحمت بردن بسيار، هم می شد آن را انجام داد.

اينچنين بود که تصميم گرفتم اين نامه را به شما بنويسم و رشادت ها و دليری های حضرت امام خمينی و نيروهای انقلابی در عصر ستمشاهی را يادآوری کنم و تاکيدی که امام و شاگردان او همچون من و شما بر مقابله با ظلم و جور داشتيم را به خاطر شما بياورم، و توضيح دهم که فلسفه وجودی مجلس خبرگان رهبری و مسئوليت اعضای آن چه بود، تا بعد شما خود داوری کنيد که در شرايط خطير کنونی چه مسئوليتی بر عهده شما بوده و هست و شما تا چه حد جايگاه صندلی ای که بر آن تکيه زده ايد را حفظ کرده و به چه ميزان در جايگاه رياست مجلس خبرگان، حافظ انقلابی بوده ايد که اصلی ترين هدف آن مقابله با بی عدالتی وتضييع حقوق مردم بوده است.

جناب آقای هاشمی
امام خمينی در شرايطی سخت و خطير و در تاريکی استبداد پهلوی، برای دفاع از اسلام و آزادی مردم از استبداد و استعمار، پنجه در پنجه نظامی انداخت که مستظهر به حمايت خارجی و تا بن دندان مسلح بود و خون جوانان را به ارزانی در خيابانها می ريخت. شما که يکی از شاگردان امام و در رکاب ايشان بوديد می دانيد که اگر نبود اعتقادی الهی و عزمی راسخ، مقابله با قدرت مطلقه شاه و استبداد شاهنشاهی و آن فداکاری ها و جانفشانی ها ميسر نمی شد. حتما به خاطر داريد که در آن شرايط هولناک و در راه مبارزه با جور و استبداد، ابتدا تعداد همراهان همدل در صنف روحانيت بسيار کم بود. هنگامه خطر کردن بود و زمانه زندان و شکنجه و بگير و ببند و تبعيد و دربدری و آوارگی. نه احتمالی قوی به پيروزی بود و نه برنامه ای برای تقسيم غنايم. ايمان و باور قلبی به اسلام و عدالت و مردم در دلهای ما حاکم بود و شوق قدم زدن در بيابان به قصد کعبه. آن رشادت ها و فداکاری ها به رهبری حضرت امام به انقلابی اسلامی و ضد استبدادی منجر شد که ما امروز وارثان آن هستيم و عدالت خواهی آن به مرزهای کشور نيز محدود نميشد و هدفی جهانی داشت از جمله در سرزمين فلسطين و قدس شريف.

جناب آقای هاشمی
من در مقام يکی از شاگردان مکتب امام خود را مديون ايشان و رهبری شجاعانه شان می دانم و با خود عهد کرده ام که تا پايان عمر در رکاب آن انديشه و حافظ آن ميراث گرانقدر اسلامی و ضد استبدادی باشم. چه باک که در اين مسير در نظام جمهوری اسلامی دفتر شخصی و دفتر حزبی مهدی کروبی را پلمپ کنند و روزنامه اش را توقيف و يارانش را نيز در بند سازند. چه باک که جريده هايی دهان دريده به اسم ايران و وطن، از زمين و کيهان بر من بتازند و بيت المال را خرج فحاشی خود کنند و از اين راه مواجب بگيرند و رسانه ملی را نيز تبديل به يک توپخانه حزبی و سياسی عليه اينجانب سازند و نماز مقدس جمعه را هم به مقاصد سياسی خود بيالايند و به مرکزی برای حمله به ياران امام راحل مبدل کنند. من اما تحمل تمام اين مصائب را برای خود شيرين ساخته ام با يادآوری آنکه چگونه طوفان های سهمگين و فراز ونشيب های دوران سخت پيش از انقلاب و پس از آن سپری شد و چگونه عزم و اراده بی نظير امام و پايداری همراهان پولادين قدم، قساوت و شقاوت ساواک و دژخيمان پهلوی را به لذت پيروزی خون بر شمشير و غلبه حق بر باطل مبدل ساخت. کام من چنان از آن پيروزی ها شيرين است که تلخی برخی مصائب گذرا اثری بر من نداشته و نخواهد داشت.
نيک می دانم که شما نيز در اين مسير در رکاب حضرت امام تمام آن مصائب و سختی ها را تجربه کرده ايد و برخلاف عده ای ديگر، می دانيد که نظام جمهوری اسلامی متکی بر سرمايه ای بسيار گرانبها و رشادت هايی بس فراوان است. شما سی سال در خدمت اين نظام بوده ايد و ميدانيد که اين نظام چه مصائب و مراحل پرخطری را در مبارزه با گروههای التقاطی و الحادی پشت سرگذاشته است و چه هزينه هايی برای اعتلای نظام اسلامی و برقراری حاکميت جمهور پرداخت شده است. وا اسفا اما که امروز دستاورد ما از آن همه رشادت و مقابله با استبداد و عدالتخواهی چيست و به کجا رسيده ايم؟
می بينم که اجلاس خبرگان برگزار می شود و شما نه سخنی در انتقاد از شرايط حاکم بر کشور بر زبان می آوريد و نه انتقادی را بنا به وظيفه خود منتقل می کنيد و از همه عجيب تر در اختتاميه مجلسی بدين اهميت در زمانه ای بدين حد خطير غايب می شويد. از خود می پرسم آيا اين همان اکبر هاشمی است با همان روحيه ای که قبل و بعد از انقلاب در او سراغ داشتيم؟ به ياد می آورم که شما .......چگونه با رشادت در حضور امام نيز هر گاه که مطلبی را لازم می ديديد هرچند که برخلاف نظر امام بود بر زبان می آورديد. به ياد دارم جلسه ای را که در حضور حضرت امام بوديم و ايشان وصيتنامه خود را به ما ابلاغ کردند و نظر خواستند و همه سخن در تاييد گفتند اما شما نکته ای را که داشتيد در خود فرونبرديد و بر زبان آورديد و امام نيز با بزرگواری سخن شما را پذيرفتند و بدان عمل کردند.

جناب آقای هاشمی
شما با رای مردم و نمايندگان آنها در مجلس خبرگان در راس نهادی قرار گرفته ايد که حساس ترين و پراهميت ترين نهاد در قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران است. نهادی که مطابق اصل ۱۰۸ قانون اساسی عهده دار معماری و نظارت بر راس هرم قدرت در ساختار حکومتی ايران است و مسئول انتخاب و تعيين رهبری و نظارت برعملکرد آن و سازمانهای تابعه اش. اين حقوق و اختيارات را نيز هيچ فردی به آن مجلس نداده است که بخواهد از آن مجلس پس بگيرد و وديعه ای نيست که هر وقت پسنديدند از آن مجلس بستانند. حق آن مجلس در انتخاب و نظارت و مراقبت بر رهبری برآمده از قانون اساسی است و مستظهر به رای ملت ايران. اين مجلس از چنان جايگاهی برخوردار است که هيچ نهادی حق قانونگذاری در خصوص آن را نيز ندارد و اعضای اين مجلس خود حق تعيين شرايط کاری و نظارتی برای خود را دارند.
اجلاس خبرگانی با چنين جايگاهی منحصر به فرد، در شرايط خطير کنونی برگزار شد و پرسش من از شما به عنوان رئيس اين مجلس است که آيا اين مجلس بر اساس و ظيفه خود در اين اجلاس عمل کرده است؟ آيا آن نطق های پيش از دستور و آن گزارش و بيانيه ای که صادر شد به واقع پاسخگوی پرسش ها و ابهامات جامعه امروز ايران بود؟ اگر جناب آيت الله دستغيب با آن سوابق درخشان و پايگاه عميق مردمی که دارند نيز در آن مجلس سخنی را از سر دلسوزی گفتند چنان با ايشان برخورد شد و از ضرورت طرد و حذف و تنبيه ايشان سخن به ميان آمد که گويی در آن مجلس جز به تمجيد و تجليل نبايد سخن گفت و هيچ خبره ای حق انتقاد از شرايط کشور را ندارد و دهان آن خبره ای که از هفت خوان شورای نگهبان گذشته و توانسته به مجلس خبرگان راه يابد را بايد با خاک پر کرد تا مبادا جز به مداحی و تجليل از شرايط موجود سخنی بگويد! به راستی که ما به کجا می رويم؟ و اگر قرار بر اين بود و هدف مقدس همه ما در مبارزه با استبداد و استعمار رسيدن به چنين نقطه ای بود چه احتياجی بود به مجلس خبرگان؟ اگر قرار بر اين است که در مجلس خبرگان هيچ خبره ای جز به تاييد سخن نگويد آيا بهتر آن نيست که اجلاس سالانه ای هم برگزار نکند؟ به راستی ديگر چه احتياجی است به هزينه کردن از بيت المال و داشتن ساختمان و دفتر و کارمند واين همه هزينه کردن. آيا بهتر نيست چنين مجلسی را بگذاريد فقط برای روز مبادا که خدای نکرده اتفاقی برای مقام رهبری رخ دهد؟

اجلاسيه مجلس خبرگان برگزار شد و توقع آن بود که نمايندگان مردم در اين مجلس نگاهی موشکافانه به آنچه روز انتخابات ۲۲ خرداد رخ داد و حوادث و بحران های قبل و پس از آن داشته باشند. گمان اما نمی کردم که در اين اجلاس، خبرگان ملت، بحران مبتلا به کشور را "فتنه" بخوانند و چنين به اميد پاک کردن صورت مساله ، سر خويش را به زير برف کنند. به راستی جنابعالی که قبل از انتخابات "آتشفشان" خشم مردم را روشن ديده و آن را اعلام عمومی کرده بوديد چگونه تاييد فرموديد که تصاعد اين آتشفشان را امواج فتنه بخوانند و چنين بی دغدغه از کنار شرايط خطير مترتب بر کشور بگذرند؟
در عجبم که با قانون اساسی، اين ميراث گرانبهای امام و خونبهای شهيدان و ثمره تلاش و پايمردی رهروان انقلاب، و با يکی از اصلی ترين پايه های آن که همانا مجلس خبرگان رهبری است چه رفتاری می شود! و عظمت اين مجلس و جايگاهی که می تواند در حفظ و سلامت نظام جمهوری اسلامی و احقاق حقوق مردم داشته باشد، چه سرنوشتی پيدا کرده است!

رياست محترم مجلس خبرگان رهبری
امام اگر اين مجلس را مايه تقويت رهبری می دانستند منظورشان نه فقط قدردانی و تاييد محسنات که نقد ايرادها از طريق اعمال و انجام وظيفه نظارتی نيز بود. متاسفانه اما جايگاه اين مجلس در سالهای گذشته بدانجا رسيد که نمايندگان ادوار آن همچون آيات عظام رحمت الله عليهم احسان بخش و جمی و عبايی خراسانی و خلخالی و آيت الله عباسی فر را قلع و قمع کردند و تيغ نظارت استصوابی بر گردن آنها نهادند و کسی هم دم بر نياورد که اين چه بلايی است که بر سر خبرگان ملت اين نظام می آورند و مگر آنها چه گناهی کرده بودند که مستحق حذف قرار گرفتند. نتيجه آن سکوت ها است که امروز عده ای به خود جرات می دهند به محض شنيدن صدايی ناخوشايند از يک نماينده، فرياد اخراج و حذف او را سر دهند. غافل از آنکه چنين اختناق و سختگيری هايی آن هم در حق يک نماينده مجلس خبرگان با هيچ عقل سليمی قابل توجيه نيست. چگونه می توان برای مردم توجيه کرد خفه کردن و بستن دهان يک نماينده مجلس خبرگان را که وظيفه ای سنگين برعهده او گذاشته شده است صرفا بدان دليل که حرفی ناخوشايند عده ای زده است؟ اين دم خروس چيزی نيست که بتوان به راحتی از عهده پنهان کردنش برآمد؟ و بايد که مقام رهبری خود وارد عمل شوند و در برابر اين بی حرمتی ها در حق يک نماينده مجلس خبرگان بايستند و ممانعت به عمل آورند. و به راستی آيا مجلسی با اين ترکيب که تحقير عضو آن نيز چنين رايج و ممکن است چگونه می تواند در هنگامه ای سخت و در روز مبادا، تصميمی شايسته و بايسته برای کشور و ملت بگيرد؟

جناب آقای هاشمی
پاسخ شما چيست به مردمی که از وظايف مجلس تحت رياست شما در شرايطی چنين خطير پرسش می کنند؟ آيا اگر مجلس خبرگان در اجلاس خود نگاهی گذرا به آنچه که در چهار سال گذشته بر اين مملکت رفته است می انداخت نمی توانست بسيار بهتر زمينه های پيدايش بحرانی که بر مملکت حاکم است - و شما البته فتنه اش خوانده ايد- را دريابد؟ شما در سخنرانی های قبل و بعد از انتخابات خود بارها به بحران های اقتصادی و به هم خوردن سند چشم انداز در کشور و انحراف از آن اشاره کرده ايد ولی آيا پرداختن به اين بحران ها نبايد جايی در مجلس خبرگان پيدا می کرد؟ آيا در وظيفه شما در مجلس خبرگان نيست که رسيدگی کنيد به آنچه که به نام خصوصی سازی و انجام اصل ۴۴ قانون اساسی انجام می شود و نهادهای تحت نظارت رهبری همچون سپاه و ستاد اجرای فرمان امام (که بنا به فرمانی که امام به بنده و آيت الله حسن صانعی دادند قرار بود حداکثر طی دو سال کليه اموال توقيفی اش يا رفع توقيف و يا با بررسی دقيق در صورت نامشروع بودن مصادره شود و اين ستاد به کار خود پايان دهد؛ ستادی که نوه گرامی حضرت امام نيز بارها گله کرده و درخواست داشته اند که در صورت تعطيل نکردن آن حداقل لفظ "امام" را از عنوان آن بردارند) سهام يک وزارتخانه دولتی را در نيمی از يک ساعت به نام خود می کنند و به نام خصوصی سازی حماسه ای ديگر در ادامه و تکميل حماسه انتخابات رياست جمهوری اخير می آفرينند؟ به راستی تا چه حد در اين اجلاس به سياست خارجی بدون طرح و برنامه ای که موجب وهن نظام ما در مجامع بين المللی شده است پرداخته شد؟ آيا مشکلات اجتماعی حاکم شده بر کشور و امنيتی کردن فضای سياسی جامعه و دانشگاه ها و مراکز مختلف کشور از هيچ اهميتی برای بررسی برخوردار نبود که اعضای آن مجلس توجهی بدان نکردند؟ به راستی تا چه حد در اين اجلاس به عملکرد برخی سازمانهای تحت نظارت رهبری که نظارت عاليه بر آنها بر عهده شما در مجلس خبرگان است رسيدگی شد؟ آيا مروری نکرديد بر انچه در رسانه به اصطلاح ملی ما می گذرد و افتی که مخاطبان اين رسانه پيدا کرده اند؟ آيا صحبتی در اين خصوص شد که چرا سه کانديدای به ظاهر ناکام شبه انتخابات اخير را در قوطی می کنند و ياران آنها را در سلول انفرادی می اندازند و آنها صرفا در گذر از سلول های انفرادی است که می توانند راهی به آن رسانه ملی آن هم برای پخش اعترافات پيدا کنند و با اين حال درهای اين رسانه اما به روی حاميان کانديدای پيروزخوانده و دادستان محترم کشور باز است که بيايند و سخنان خود را يکسويه عليه کانديداهای ديگر مطرح کنند و بروند؟ آيا شما بر اين نکات واقف نبوديد؟ واقف بوديد و اگر در اين اجلاس به آنها اشارتی نشد آيا اين بدان مفهوم نيست که روحيه عدالت خواهی و رشادت انقلابی از ميان ما رخت بربسته و زايل شده است؟ و امروز به راستی چه پاسخی داريد در برابر آنهايی که مدعی اند اين مجلس وظيفه نظارتی خود را فراموش کرده و به نهادی بی اثر و تبليغاتی مبدل شده است؟ آيا جای آن نبود که اعضای اين مجلس سه کانديدای معترض به نتيجه انتخابات را که همگی از سرمايه ها و خدمتگزاران اين نظام بوده اند فرا می خواند و سخن آنها را می شنيد و پس از آن مبادرت به صدور بيانيه خود می ورزيدند؟

جناب آقای هاشمی
بر خود می بينم که بخشی از تعبير حضرت امام در خصوص جايگاه مجلس خبرگان را برای شما و ديگران يادآور شوم که فرمودند:«اکنون شما ای فقهای شورای خبرگان و ای برگزيدگان ملت ستمديده در طول تاريخ شاهنشاهی و ستمشاهی، مسئوليتی را قبول فرموديد که در راس همه مسئوليت هاست، و آغاز به کاری کرديد که سرنوشت اسلام و ملت رنج ديده و شهيد داده و داغ ديده در گرو آن است. تاريخ و نسل های آينده درباره شما و ملت قضاوت خواهند کرد و اولياء بزرگ خدا ناظر آرا و اعمال شما می باشند: والله من ورائهم مُحيط و رقيب. کوچکترين سهل انگاری و مسامحه و کوچکترين اعمال نظرهای شخصی و خدای نخواسته تبعيت از هوای نفسانی که ممکن است اين عمل شريف را به انحراف کشاند بزرگترين فاجعه تاريخ را بوجود خواهد آورد».
و به راستی چه نسبتی است ميان عملکرد کنونی اين مجلس با انچه امام در خصوص جايگاه آن مجلس بر زبان آورده اند و اختياری که قانون اساسی و تدوين کنندگان آن بنا به رای مردم به اين مجلس و نمايند گان آن اعطا کرده است؟ چه جای انکار است که مجلسی چنان مهم در زمانه ای چنين خطير به نهادی بی اثر مبدل شده است. و من مهدی کروبی امروز اين نامه را به شما نوشتم و از باب تذکر و يادآوری اين نکات را بازگو کردم تا به وجدان خويش در برابر امام راحل، انقلاب و مردم شريف ايران عمل کرده و نشان داده باشم که آنچه بر آن مجلس می رود نه به نفع نظام است و نه به نفع مردم و نه تضمين کننده جمهوريت و اسلاميتی که بيش از ۹۸ درصد مردم در فروردين ۱۳۵۸ به آن رای دادند.

والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
مهدی کروبی
ششم مهر ۱۳۸۸

Tuesday, September 22, 2009

روز قدس و فرمانده نامریی

جمعه روز قدس بود. اما روز قدسی که با تمامی روزهای قدس پس از انقلاب متمایز بود. روزی که دنیا صدای جنبش سبز ایرانیان را شنید. روزی که نه تنها برای جهانیان تحسین برانگیز بود بلکه برای ملت ایران هم به یک حماسه بی بدیل و قابل افتخار تبدیل شد. روز قدس فریاد اعتراض در برابر دو اشغال بود: یکی اشغال سرزمین فلسطین به دست غاصب صهیونیست و دیگری اشغال خانه به دست اقلیتی پوسیده و رو به زوال!. بنا ندارم طی بازی با کلمات احساسات خود و بخش عظیمی از دیگر هموطنانم را بر زبان آورم بلکه قصد دارم طی تفسیری بی طرفانه از "روز قدس" و آینده جنبش تبیینی از این رخداد بدست بدهم. پس به اصل مطلب خواهم پرداخت.

روز قدس را از سه منظر می توان نگریست:

1) از منظر جناح حاکم
2) از منظر مردم معترض
3) از منظر دول خارجی

بی شک جناح حاکم نیز در روز قدس صدای جنبش سبز ایران را شنید. پس از آن همه سرکوب، دستگیری و اعترافات جنجال برانگیز روز جمعه حکومت مقابل یک پرسشنماد غول آسا فرو ماند و آن همان چرایی بی تاثیر بودن آن اقدامات کوبنده در مهار این جنبش بود. جناح حاکم هنوز باور ندارد که این جنبش چون هیولایی هفت سر است که چون هر سرش کنده شود ده سر دیگر بر جایش می روید. جناح حاکم هنوز نپذیرفته که این جنبش آبشخور واحد و سیستماتیکی ندارد که با دستگیری آنها و پخش اعترافاتشان جنبش مهار شود. مدتها قبل از هر حرکتی ایمیلها از محلهای نامعلوم سر می رسد و خبر از حادثه بعدی می دهد. همزمان افراد مختلف از شبکه های ماهواره ای ایرانی اطلاع رسانی می کنند و اگر این دو نیز از کار بیفتند موبایلها جنبش می گیرند و این نیز اگر دریغ شود راه دیگری یافت می شود. واقعا حکومت باید این حقیقت را درک کند که این جنبش از ناکجاآباد هدایت می شود. اما این ناکجا آباد هر جا که هست و هر کسی که پشت پرده آن است، درست یا غلط نزد مردم مشروعیت و مقبولیت دارد و این یک مساله حیاتی است. هادی پنهان این جنبش هر چند نامریی و نامتمرکز است اما نزد مردم مشروعیت دارد. فرمان حرکت از او می رسد و بغض و رنجشی که ملت در این ماههای اخیر در دل نهفته است حکومت مدام آن را تقویت می کند، موتور پیشبرنده فرمانهای ارسالی آن فرمانده نامریی می شود. درست به همین خاطر است که دستگیری همه رهبران اصلاحات و حتی مدیران میانی آن نیز بسیار بعید است این جنبش را متوقف کند. این نه یک شعار سیاسی بلکه یک مساله فنی است که کارشناسان امنیتی که ماههاست در اینترنت و ماهواره و جامعه به رصد رخدادها و جریانات نشسته اند بایستی آن را درک کنند و از دید خودشان به یک راهکار اساسی تر برای مهار این حرکت برسند. البته اینکه یافتن یک راهکا در این مرحله آیا دیگر امکانپذیر است یا خیر مجال بیشتری می طلبد و بعید است به افقهای روشنی برای حکومت برسد اما به هر حال قابل مطالعه است.

اما از منظر مردم معترض روز قدس یک روز حیاتبخش، امیدوار کننده و انرژی دهنده بود. استقبال نه چندان انبوه از واقعه پیش از آن یعنی نماز جمعه به امامت هاشمی این دلهره را در دلها کاشته بود که اقبال اندک مردم به روز قدس نیز مایه دلسردی شود. اما در حالیکه حتی خود مردم شرکت کننده نیز انتظار آن را نداشتند جمعیتی عظیم به راه افتاد که از دید هیچ ناظر منصف داخلی و خارجی به دور نماند. این واقعه مردم را به این نتیجه رساند که جنبش همچنان با تمام قوا زنده است و آنان را برای پیگیری آن مصمم تر از پیش ساخت. عدم برخورد چکشی نیروی انتظامی نیز نکته ای بود که توجه ناظرین را برانگیخت. می توان با بدبینی به این معتقد بود که حکومت برای دستگیری سران اصلاح طلب و سرکوب بیشتر به یک تجمع خیابانی دیگر نیاز داشت و عدم برخورد نیروی انتظامی از این چشم انداز بود. اما می توان با خوش بینی به این قایل بود که عقلانیتی در نظام و بخصوص بدنه نظامی به این نتیجه رسیده است که راهکار سرکوب و ارعاب برای مهار این حرکت شکست خورده است. یا اینکه صرفا می توان تصور کرد که روز قدس به دلیل حساسیت خاص آن که بر سر مساله فلسطین و اسراییل است حکومت را وادار به یک خویشتنداری موقتی و مصلحتی نموده بود تا نگویند که در راهپیمایی روز قدس حکومت مردم را سرکوب کرد، اما همچنان به این باور بود که سرکوب پس از آن راهپیمایی خاص و در مناسبتهای بعدی همچنان از سر گرفته خواهد شد. به هر تقدیر فارغ از تساهل و تسامح نسبی حکومت با معترضین بایستی اذعان نمود که روز جمعه روح امیدی به کالبد جنبش دمیده شد.

اما از همه جالبتر نگریستن به اعتراض گسترده مردمی از دید دول خارجی و سیاستگزارانی است که میان مذاکره و تسامح با دولت ایران یا برخورد و تنبیه آن باز مانده بودند. آن واقعه بار دیگر این نکته را به سیاستمداران گوشزد کرد که دولت فعلی نزد طیف وسیعی از ملت ایران که با احتیاط می توان از آن به اکثریت یاد کرد مشروعیت و مقبولیتی ندارد و دولتهای خارجی در اندیشه مذاکره با دولت متزلزلی که گرفتار یک بحران مشروعیت جدی است و بقای آن با این روال به عقیده بسیاری تحلیلگران دیری نخواهد پایید بسیار محتاطانه عمل کنند. این واقعه و بخصوص اظهارات تند احمدی نژاد در باب هولوکاست، اسراییل و غرب از تریبون نماز جمعه بخصوص اوباما، رییس جمهور ساده لوح آمریکا را به یک تجدید نظر در روش مواجهه و مصالحه با ایران مجبور کرده است که عوارض آن همچنان در جریان است.

به هر حال هر چند تصویر روز قدس جمعه از تمام رسانه ها منعکس شد و چیزی از تصویر اعتراضات مردم فروگذار نشد اما تفسیر آن روز از صدها منظر ممکن و میسر است و از هر منظری که نظر شود در مورد آن به نفع جنبش سبز دموکراسی خواهی ایران قضاوت خواهد شد. اگر تا یکی دو ماه پیش، اعلام ابطال انتخابات راه حلی معقول برای وضعیت فعلی بشمار می رفت اما در این مرحله بایستی اذعان نمود که حکومت با وضعیتی مواجه است که دقیقا مشخص نیست که برای برون رفت از آن راه حلی وجود داشته باشد. کثرت مناسبتهای پیش رو از قبیل شانزده آذر و بیست و دوم بهمن و برای دولت از همه ناگوارتر مراسم شبهای محرم این سوال را به وجود آورده است که تا کی حکومت در اضطراب و اضطرار می تواند این حجم نیروهای امنیتی را از این سو به آن سو ببرد و آیا اصلا برای برخورد با این تعداد معترض نیروی کافی وجود دارد؟ بر تمام این دلهره ها و کابوسها بازگشایی دانشگاهها را نیز بایستی افزود که بخصوص به دلیل فعال شدن کمیته های انقلاب فرهنگی و بحث اسلامی شدن دانشگاهها و دروس انسانی از هم اکنون التهاب در دانشگاهها موج می زند و کسی نمی داند با بازگشایی دانشگاهها و زدن کوچکترین جرقه که این روزها دولت خود استاد آن شده است چه آتشی به جان کشور خواهد افتاد. آیا می توان همه اینها را کنترل کرد؟ استاد شجریان در آخرین مصاحبه خود جمله تامل برانگیزی گفت که: "حکومت پس از این دیگر نمی تواند کشور را اداره کند بلکه تنها می تواند آن را کنترل کند". اما حالا سوال بزرگتر و تامل برانگیزتر این است که آیا دولت حتی قادر به کنترل جامعه خواهد بود؟