Sunday, October 28, 2007

روز جهاني كورش



مي دانم الان خيلي هاتان يا از ترافيك سنگين بر گشته ايد و فحش مي دهيد يا گراني فشار مي آورد يا نگران آينده ايد و يا حوصله اين حرفهاي سوسولي كليشه اي را نداريد. منظورم حرفهايي راجع به تمدن پارسي و كورش كبير و غيره است. اما خوب فردا يعني بيست و نهم اكتبر
روز جهاني كورش كبيراست و شايسته نيست سكوت كنيم. درست است كه وضع امروز ما با آنروزها خيلي فرق مي كند و ممكن است حوصله شنيدن افسانه اي را كه گذشته نداشته باشيد. اما شايد بد نباشد به ياد بياوريم كه اگر امروز ما اعراب را آدم حساب نمي كنيم ، اگر از لحاظ ظرفيت پذيرش آزادي جزو رتبه هاي نخست خاورميانه ايم ، اگر حتي وقتي شارلاتاني مثل جرج بوش مي خواهد ما را به حمله نظامي تهديد كند ابتدا حرمت تاريخ ايران را ياد آور مي شود ، اگر امروز دانشجويان ما براي صدمين سال مبارزه براي آزادي را تجربه مي كنند و به زندان مي روند ، اگر هنوز در ميان اين همه حوادث كوچك و بزرگ تروريستي حتي يك ايراني مضنون نبوده، همه اينها مال اين است كه گذشته متفاوتي داشته ايم. گذشته اي كه در اثر غفلت از كف داديم اما شواهد نشان مي دهد جهت گيريمان به سويي است كه در پي احقاق عظمت گذشته ايم. به مناسبت فردا مقاله زير از وب سايت ايرانيان مقيم انگلستان تقديم مي شود.
*****************

هفتم آبان ماه مطابق با بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سايرس دي) نام گذاري شده است كه از دير باز پارسيان، يهوديان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترك المنافع آن را گرامي مي دارند و رعايت مي كنند.

اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرار شده است . ۲۵۴۴ سال پيش در همين ماه اعلاميه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافته بود كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمار مي آيد

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم : تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ، هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ، كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايند .من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيردو بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غصب ننمايد ،و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ، مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد . مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است .اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه به عهده گرفته ام ، موفق گرداند

كلمه كوروش به معناي خورشيد وار ( كور = خورشيد) و( وش = مانند) مي باشد .ايرانيان كوروش را "پدر" و يونانيان كه ممالكشان را فتح كرده بود" سرور"و يهوديان كه آزادي را به ايشان بازگردانده بود" مسح كننده"و بابليان اورا" مردوك به منزله مورد تاييد" مي ناميدند.

تبار كوروش از پدر به پارس ها و از مادر به مادها مي رسد

اشيتو و يگو پادشاه ماد شبي خوابي در مورد دخترش ماندانا مي بيند ، براي وي آنگونه تعبير كردند كه از دخترت فرزندي زاده مي شود كه بر مادها غلبه خواهد كرد

اين موضوع سبب شد كه او تصميم بگيرد كه دخترش را به بزرگان ماد ندهد زيرا از اين ترس داشت كه دامادش مدعي خطر براي وي شود . دخترش را به(پارسها) كمبوجيه اول كه در آن زمان در جنوب غربي ايران حكومت داشتند شوهر داد

ماندانا پس از ازدواج با كمبوجيه بار دار شد و شاه اينبار خواب ديد از شكم دخترش درختي روييده كه شاخ وبرگهاي آن زمين را پوشانيده كه مجدد براي وي تعبير كردند كه از ماندانا فرزندي بوجود خواهد آمد كه بر جهان غلبه خواهد كرد . وي دخترش را طلبيد و زاده ي وي را به هارپاگ(از بستگان و سپهسالار وي بود ) سپرد و دستور داد طفل رانابود كند

هارپاگ هم مي دانست كه ممكن است روزي ماندانا انتقام فرزند خود بگيرد و هم اينكه از سر پيچي از دستور شاه هراس داشت, بنابر اين كوروش را به يكي از چوپانهاي شاه به نام ميترادات (مهرداد) داد و از وي خواست بدستور شاه طفل را ميان جنگل رها كند

چوپان فرزند را به خانه برد و همسر وي كه تازه صاحب فرزندي مرده شده بود به شوهرش اسرار ورزيد كه طفل را نگه داشته و فرزند مرده خويش را به جنگل برده و جسد تيكه شده وي را به هارپاگ دهند بدين ترتيب انها سرپرستي طفل را به عهده گرفتند

يك روز كوروش كه پسر چوپان معروف بود با اميرزادگان بازي مي كرد و آنها كوروش را در بازي به شاهي قبول كردند و چون پسر آرتم(يكي از شاهزادگان)ازكوروش فرمانبرداري نكرد كوروش دستور داد وي را تنبيه كنند پسر آرتم نيز موضوع را به شكايت به پدر و پدر نيز به شاه گفته كه پسر چوپان فرزندش را تنبيه كرده . شاه نيز چوپان و كوروش را احضار كرده و از ايشان در خصوص عمل كوروش سوال كرده و كوروش نيز در پاسخ به شاه گفته آنها مرا به شاهي پذيرفتند چون او از من فرمانبرداري نكرد او را تنبيه كردم حال اگر شايسته مجازات هستم تصميم با شماست

شاه از دلاوري كوروش و شباهتش با خود به فكر افتاده و چون زمان رها كردن فرزند دخترش به جنگل با سن كوروش برابر بوده آرتم را قانع كرده و از چوپان در خصوص پدر مادر كودك سوالاتي كرده و چون به جواب قانع كننده نرسيده تحت شكنجه از وي اعتراف گرفته و هارپاگ را احضار كرده و چون او چوپان راديد موضوع را فهميده و به شاه گفت مي خواستم هم دستور شما را اجرا كرده باشم و هم اينكه مرتكب قتل فرزند دخترت نشده باشم.

بدين ترتيب كوروش در دربار كمبوجيه اول اخلاق والاي انساني پارس ها و فنون جنگي و نظام پيشرفته آنها را آموخت و با آموزشهاي سختي كه سربازان پارس فرا مي گرفتند پرورش يافت

.

Sunday, October 21, 2007

پشت نوشته هاي كاميونها

خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد
خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد

***

در بيابانها اگر صد سال سرگردان شوم

به از آنكه در وطن محتاج نامردان شوم

***
رو باك كاميونا كه ديدم زياد مينويسن :
شكمو !!! يا بخور نوش جان !!!
يا الهي كوفتت بشه !!!

***
جور گل بلبل كشيد و برگ گل را باد برد

***
دنبالم نيا اسير ميشي

***
من ميروم............ ......... ......... ..تو هم بيا

***

زيبا رويان بي وفايند

***
داداش مرگ من يواش

***
بوق نزن ژيان............ ......... ..ميخورمت

***
دييوونتم رواني

***
در قمار زندگي عاقبت ما باختيم بسكه تكخال محبت بر زمين انداختيم

***
در بيابانها اگر صد سال سرگردان شوم به از انكه در وطن محتاج نامردان شوم

***
خوشگلي بانمكي يك رخ زيبا داري

بي جهت نيست كه در كنج دلم جا داري

***
كوه رنج مادر

سلطان غم پدر

***
عشق تو مرا چو سوزني زرين كرد

هركه مرا ديد تورا نفرين كرد

***
تو هم خوشگلي

***
بر چشم بد لعنت

***
خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد

خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد

***
سر بشكند
دست بشكند
پا بشكند
دل نشكند

***
يادگار پدر

***
كوچولو كجا ميري ؟

***

مادران زيبا ترين آهنگه عشقند

***
بيادگار نوشتم خطي به دلتنگي

به روزگار نديدم رفيق يكرنگي

***
به تو ديگر نتوان كرد سلام
به تو ديگر نتوان بست اميد
به تو ديگر نتوان انديشيد
كه تو ديگر گل ناز همه اي.

***

در اين درگه كه گه گه كَه كُه و كُه كَه شود ناگه
مشو غره به امروزت كه از فردا ناي اگه.......

***
اي صوفي برو لقمه خود گاز بزن

كم پشت سر خلق خدا ساز بزن

***
بر در ديوار قلبم نوشتم ورود ممنوع

عشق آمد و گفت من بي سوادم

***
احتياط كن التماس نكن

***
حسني به مكتب نميرفت باباش گذاشت كمك شوفري

***
بيمه دعاي مادر
ميروم سوي وطن
كسانيكه بد را پسنديده اند
ندانم ز خوبي چه بد ديده اند؟

***

" از پي شبهاي بي فردا دويدن"

***
يدالله فوق ايديهم

***
گذشته تلخ

آينده نامعلوم

***
راستي پشت يه ميني بوس نمره ابادان نوشته بود :

ولك قطار نديدي

***
الهي هر كي بخلوه ، چشاش بابا قوري بشه

كچل بشه ، قوزي بشه ، خمارو با فوري بشه

***
اينم پشت يه تراكتور نوشته بود :

كي به كيه ؟ منم پرايدم

***

بالاي در باك يه ميني بوس نوشته بود: بخور به حساب من

***
عفت از ناموس مردم كن اگر با غيرتي

تا كنند عفت از ناموس تو با غيرتان

***
پشت يك كاميون نوشته بود

بوق نزنيد رانده خواب است

***
اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري

بر حذر باش كه از كوچه معشوقه تو مي گذريم

***
دست علي به همرات
دلم دادم بري باهاش حال كني
نكه بري جيگركي بازكني!!

***
بر دريچه قلبم نوشتم..ورود عشق ممنوع.

اما عشق دنده عقب وارد شد

***
هلاكتم چلو كباب

***

در دست علم دارم
زرين قلم دارم
نزديك تو نيستم
از دور سلام دارم

منبع : وبلاگ هشلهف

Sunday, October 14, 2007

جامعه ايراني



راستگويي مادر تمام فضيلتها است. اين را نمي گويم تا سخن پيامبراني را تكرار كنم كه هر چه تلاش كردند نتوانستند اصلاحمان كنند بلكه مي گويم تا مقدمه اي باشد بر آسيب شناسي جامعه امروز ايراني. بعد از يك سال دوري از وطن سفر كوتاهي به آن چيزهايي را روشن مي كند كه ممكن است تا زماني كه داخل آن هستي هرگز در نيابي. جامعه امروز ما ، جامعه اي بسيار بيمار و اگر اغراق نباشد مبتلا به سرطان فرهنگي است. جامعه اي كه انحطاط آن از زماني آغاز شد كه هر شهروند براي رسيدن به حقوق حقه خود مجبور شد دروغ بگويد يا تظاهر كند كه اين نيز به نوبه خود نوعي دروغ پردازي بود.
بطور كلي دو مولفه اصلي انحطاط در نگاهي كيفي به جامعه امروز ايران بسيار به چشم مي آيد يكي دروغ و آن ديگري حرص است. اين دو در جامعه منجر به فضاي بي اعتمادي بين شهروندان و حتي درون نهاد خانواده شده و جامعه پريشان و شتاباني ساخته كه بي امان و با هر وسيله بسوي خواسته هايش در حال دوندگي است. خواسته هايي كه بسياري از آنها نه زاييده نياز واقعي بلكه زاييده حرص و طمع بيش از حد هستند. حرصي كه جدا از عواقب وخيم آن بر روي سلامت جامعه معناي لذت بردن از زندگي در اكنون را نيز با شتابان كردن زندگي مختل كرده است. اين حرص و طمع فراتر از حرص به ماديات با كشيده شدن به حرص به لذتجويي بيشتر در زمان كمتر بطور مثال خود را در بالا رفتن آمار مراجعه مردان متاهل به روابط خارج از زناشويي نشان داده و مي رود تا خانواده را هم از بپاشاند. اما دروغ نيز در جامعه امروزمان گوي سبقت را از آز نيز ربوده است . دروغ كه يا به همين صورت يا بصورت ريا و نفاق بروز مي كند يكي از ابزارهاي اجتناب ناپذير براي حداقل امرار معاش در صحنه امروز ايران شده است.
داستان اين دو آفت جامعه امروزمان بسيار طولاني است اما نشان مي دهد كه مشكلات فرهنگيمان بسيار فراتر از معضلات سياسيمان است و شايد بايستي مقدارقابل توجهي از توان خود را صرف انقلابي فرهنگي كنيم تا صرف اصلاح سياسي. شايد امروز ديگر براي بسياري باورنكردني نباشد كه جامعه ما امروز بسيار ضد ارزش تر و پيچيده تر از جوامع صنعتي غربي است

Monday, October 08, 2007

اعجاز رنگها


اين روزها طبيعت انگلستان صحنه اعجاز رنگهاست. اينجا اكثر درختان در فصل پاييز تا تمام بركهايشان زرد نشود خزان نمي كنند بطوريكه اواخر پاييز درختاني مي بيني كه مملو از برگهاي طلايي هستند كه با تابش خورشيد مغرب از ميانشان، تصاويري استثنايي خلق مي شود. از آغاز تا پايان فصل خزان درختان طيفي از رنگ سبز تا زرد را به نمايش مي گذارند بطوريكه حالا خيلي از درختها نيمي سبز و نيمه بالايي طلاييند. بريتانيا سرزمين عجيبي است. در عين ناآراميهاي تاريخيي كه داشته خاكش آرامش و طمانينه مي آورد. هر قدر كه آدم پر آشوب و تشويشي كه باشيد پا به اين خاك كه مي گذاريد آرام مي گيريد و نگريستن به مردمان آرام و زندگي آهسته اي را كه در اينجا در جريان است آغاز مي كنيد. به مناسبت اين فصل خزان در صدد بودم يادداشتي بنويسم كه آقاي مهاجراني در جديدترين يادداشتش در سايت مكتوب حق اين مطلب را ادا كرده است. اين يادداشت را در زير مي آورم.
*******
همسایه ای داریم.آیت زندگی!.آقای پل که شیرین هشتاد سالگی را پشت سر نهاده و خانمش که حد اکثر سه چهار سالی از او جوانتر است.با دقت نوشتم جوانتر؛ این زوج سرشار از زندگی اند.هر وقت ان ها را می بینم.اگر هوا آفتابی ست: می گویندچه روز درخشان خواستنی.اگر پسین است: چه آرامش خوبی!.اگر باران می بارد: چه بارانی ! رقص قطره ها را نگاه کن.لبحندی مدام بر لب شان نقش شده است.
دیروز خانم پل نگاهی به درختان کوچه مان انداخت و گفت: معجزه رنگ ها را ببین! این طیف رنگ سبز کجا بود؟.ببین برگها دارند زرد و قهوه ای روشن و سیر می شوند.برایش گفتم:این همه زیبایی در نگاه شما هم هست.همان حرف معروف اندره ژید ؛ در مائده های زمینی.
تجربه زندگی در لندن می گوید: اینان قدر همه چیز را خوب می دانند.
به قول شاملو:هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ!
اینان همیشه همینند.از زندگی با تمام وجودشان استفاده می کنند.ما شرقی ها انگار کوچ نشینیم.آینده آرمانی ما در دور دست است.اینان خیالی آسوده از آینده دارند و لحظه حال را با تمام توان در می یابند.
می توان در زندگی به آنچه نداریم مدام بیندیشیم و حسرت بخوریم.می توان از داشته ها هم خرسند بود و البته به آینده نیز چشم داشت. به گمانم شب قدر یا لحظه قدر؛ درک دم!پیدا کردن موقعیت خویش در زندگی ست. زندگی که تکرار نمی شود.شاید کسی زیبا تر از کیارستمی مفهوم زندگی را تصویر نکرده است؛ صدای آن پیرمرد موزه تاریخ طبیعی یادتان است.:" نمی خواهی جلو مدرسه بروی صدای بچه ها را بشنوی؟ نمی خواهی طعم گیلاس را بچشی؟"
شب قدر همین لحظه هاست.زندگی است. زندگی یی که می دود!

Monday, September 24, 2007

یادداشت بعدی

یادداشت بعدی را در نیمه مهر ماه خواهم گذاشت

Thursday, August 30, 2007

پنجره



لذت عجيبي دارد وقتي كه كل زندگي آدم توي يك چمدان جا مي شود. تا يكهفته ديگر قراردادم با اين اتاق كوچك تمام مي شود و بايد نقل مكان كنم . يك بار يادم مي آيد پشت يك كاميون نوشته بود : "ما خانه بدوشان غم سيلاب نداريم". البته بايد ديد خانه بدوشي واقعي چه طعمي دارد تا اينكه خانه بدوشي مثل ما كه هميشه مي دانيم خانه اي هست كه از آنيم و هر آن اراده كنيم در آن آرام خواهيم گرفت ، خانه بدوش واقعي خانه اي ندارد . دل كندن از اتاق كوچك به مراتب سخت تر از خانه بزرگ است چون آدم خيلي زودتر به اتاق كوچك خو مي گيرد چراكه هر روز هر كنج و كنهي از آنرا مي بيند و مي شناسد تا اينكه پس از مدتي اتاق شخصيتي به خود مي گيرد.بعد از دو هفته به اتاق ديگري كه دو متر بزرگتر از اتاق فعلي است مي روم ، آن دو متر هم به خاطر تاقچه بزرگي است كه جلوي پنجره دارد ، مي شود صندليي در آن تاقچه گذاشت و تا دلت مي خواهد به درختها و پرنده ها و آدمها و ستاره ها و ماه خيره شد و از اين بابت بسيار خوشحالم . پنجره خيلي مهم است ، بسياري اوقات فضايي كه آدمها در اختيار دارند نه با مقياس فيزيكي چهار ديواري ، بلكه با وسعت ديد آنها به دنياي خارج تعريف مي شود. اگر اتاق كوچكي داشته باشي كه پنجره اي بسوي دريا داشته باشد تمام دريا حياطي براي جولان روح و چشمت مي شود..اگر پنجره اي نداشته باشي پس از مدتي پنجره اي بسوي دلت باز مي شود ، آنوقت اگر دلت دريا باشد باز هم حياط بزرگي داري و اگر هم دريا نباشد باز هم حياط خلوتي دنج داري براي نشستن و آرام گرفتن.خواستي خانه اي بخري پنجره را فراموش نكن.

Tuesday, August 28, 2007

عكس رييس جمهوري

عكس آقاي احمدي نژاد در تيم فوتبال علم و صنعت سال 1354 ورزشگاه شهباز سابق

Sunday, August 19, 2007

پرونده دوم



قصد داشتم راجع به دو خبر يعني " گران شدن خر" كه پس از سهميه بندي بنزين اتفاق افتاد و همچنين افشاگري اخير هاشمي رفسنجاني در مورد موضع امام در قبال شعار " مرگ بر آمريكا" مطلبي بنويسم اما عزم آمريكا براي قرار دادن سپاه پاسداران در ليست سازمانهاي تروريستي تكاندهنده تر از آن بود كه از كنار آن بگذرم ، بنابراين از قضيه خر و آمريكا مي گذرم و به اين مساله مي پردازم .
در اوايل قايله اي كه پس از يازده سپتامبر راه افتاد و در پي آن رييس جمهور آمريكا سه كشور از جمله ايران را محور شرارت ناميد . از اخبار اينچنين استنباط مي شد كه به منظور براندازي نظام ايران سه پرونده با اولويت اول پرونده هسته اي ، اولويت دوم پرونده تروريسم و اولويت سوم حقوق بشر در دستور كار اشغالگران قرار دارد . اما وجود دولت ميانه روي خاتمي كه لااقل وجه بين المللي مقبولي را براي ايران رقم زده بود ، آمريكا را با مشكلي جدي براي كسب اجماع عليه ايران مواجه ساخته بود . اين عدم اجماع چه در سطح افكار عمومي جهان و چه در سطح رهبران سياسي غرب با انتقادهايي كه به روش خصمانه آمريكا در قبال ايران مي كردند قابل مشاهده بود . با روي كار آمدن دولت جديد ايران و اظهارات تند مقامات رسمي در مورد اسراييل ، هولوكاست ، شعارهاي تحريك كننده در مورد عزم هسته اي ايران و محدوديت هر چه بيشتر مطبوعات و فعالان سياسي در داخل برگ برنده اي بود براي آمريكا تا به يك اجماع حتي با حضور كشورهاي دوستي مانند روسيه و چين دست يابد .
در همان زمان مقام رهبري بطور شفاف و به درستي در يكي از سخنرانيهايشان گفتند كه مساله هسته اي بهانه اي بيش نيست و قصد آنها براندازي نظام است . همين اصل ساده اما ممتنع كه از زبان ايشان مطرح شد كافي بود تا نتايج شفافي را ثمر دهد و راهكارهايي را پيش پا بگذارد . بنابراين جريان رهبري ايران كه اصولا رييس جمهور صرفا مجري تصميمات آن است تصميم گرفت كه از حق هسته اي خود كوتاه نيايد ، چه اين چيزي بود كه مي توانست رنگي ملي نيز بگيرد و ملت را تا حدودي پشت حكومت قرار بدهد حال آنكه سازش و عقب نشيني در اين پرونده ، در مرحله بعد منجر به رو شدن پرونده تروريسم و حقوق بشر مي شد كه نه مي توانست حمايت ملي را بدست آورد و نه جمهوري اسلامي در اين زمينه وضعيت شفاف و قابل دفاعي داشت .اما تعبير خواب خوش آمريكا به اين سادگي نبود كه به نظر مي رسيد ، با در پيش گرفتن ايده " موضع طلبكارانه "در قبال پرونده هسته اي كه ايده مقام رهبري بود و از طريق دولت فعلي پيگيري مي شد و مي شود و سنگ اندازيهاي روسيه و چين در سازمان ملل ، آن برخوردي كه آمريكا مد نظر داشت در آن برنامه زماني محقق نشد .
اما در همين خلال ضمن پيشبرد كند پرونده هسته اي عليه ايران ، آمريكا پس از شكست و استيصال خود در عراق توانست به بهترين وجه اين تهديد را به فرصتي تبديل كند تا پرونده دوم ، يعني پرونده تروريسم را با محوريت دخالت ايران در عراق فعال كند و روي ميز بگذارد.پرونده اي كه محوريت خطرناك آن بر دخالت ايران در عراق تكيه داشته و مساله حزب الله لبنان و افغانستان نيز در همين پرونده در اولويتهاي بعدي قرار دارند . اين پرونده از حدود يك سال پيش بطور جدي فعال شده و گهگاهي با نشان دادن تجهيزات تخريبي ساخت ايران يا خبر دستگيري ايرانيان مرتبط با شبكه هاي تروريستي در عراق پشتيباني شده است .
در راستاي پرونده تروريسم امروز در جايي ايستاده ايم كه زمزمه هاي قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ليست گروههاي تروريستي به گوش مي رسد كه اگر اتفاق بيفتد آغاز غير رسمي جنگ آينده ايران و آمريكا خواهد بود چراكه امريكا اكنون به زعم خود در حال جنگ با تروريسم در منطقه است و هر چه كه در اين دسته قرار بگيرد قابل پيگرد نظامي و تهاجم است چه رسد به اينكه آنها سپاه را متهم كرده اند كه شورشيان را تعليم مي دهند و در ادعاي اخير گفته اند كه پنجاه عضو سپاه در مركز عراق به آموزش شورشيان مشغولند.بنابراين در همين حين كه قطار قطعنامه ها در ارتباط با مساله هسته اي تلنبار مي شوند ، سپاه در ايران جايگزين بمب هسته ايي شده است كه آمريكا براي يافتن و انهدام آن وارد خاك عراق شد .
از آنجا كه قطعنامه ها به تدريج آثار خود را بروز مي دهند ، جمهوري اسلامي نگران آن است كه گذر زمان كه با ضعيف شدن هر چه بيشتر توان مقابله ايران مقارن است به ضرر ايران تمام شود و احتمال مي رود كه حتي از يك تقابل زود هنگام استقبال مي كند . بنابراين هردو طرف تمايلي تلويحي به تقابل هر چه زودتر دارند و تنها منتظر زمينه هاي مناسبند كه قرار دادن سپاه در ليست سازمانهاي تروريستي موثر ترين و جرقه لازم جهت چنين تقابل راديكالي خواهد بود..

Thursday, August 16, 2007

شازده كوچولو



آن وقت بود که سر و کله‌ي روباه پيدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت:
-سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کي هستي تو ؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازي کن. نمي‌داني چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمي‌توانم بات بازي کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهي کشيد و گفت: -معذرت مي‌خواهم.
اما فکري کرد و پرسيد: -اهلي کردن يعني چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستي. پي چي مي‌گردي؟
شهريار کوچولو گفت: -پي آدم‌ها مي‌گردم. نگفتي اهلي کردن يعني چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مي‌کنند. اينش اسباب دلخوري است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مي‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پي مرغ مي‌کردي؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پي دوست مي‌گردم. اهلي کردن يعني چي؟
روباه گفت: -يک چيزي است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌اي مثل صد هزار پسر بچه‌ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي کردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا مي‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ي عالم موجود يگانه‌اي مي‌شوي من واسه تو

Wednesday, August 08, 2007

احمدي نژاد و ليمويي - طنز


امروز آقاي احمدي نژاد در ديدار نوري المالكي گفت : " آينده منطقه در گرو پيروزي عراقي ها است "ايشان تصريح كردند كه پيروزي هاي ملت و دولت عراق در برقراري ثبات و امنيت در اين كشور آينده منطقه را به خوبي رقم خواهد زد.
با خواندن اين خبر ياد خاطره اي افتادم كه پدرم از دوران كودكيش تعريف مي كند . او تعريف مي كرد كه وقتي بچه بودند برادر كوچكترشان مرغي داشت به نام ليمويي كه آنرا از جانش هم بيشتر دوست مي داشت . يك روز كه او خانه نبوده پدرم و برادر بزرگتر از غيبت برادر كوچكتر استفاده مي كنند و ليمويي را مي گيرند ، سر مي برند و تا استخوان آخرش مي خورند . عصر كه برادر كوچكترشان (صاحب ليمويي) به خانه بر مي گردد سراغ ليمويي را از آن دو مي گيرد ، آنها هم اظهار بي اطلاعي مي كنند و خود را نگران حال ليمويي نشان مي دهند و هريك در قبال دريافت ده شاهي قبول مي كنند كه با برادر كوچكتر دنبال ليمويي بگردند و تا شب همه با هم دنبال ليمويي مي گردند . اين حرف احمدي نژاد مرا ياد اين خاطره انداخت . احمدي نژاد خودش امنيت عراق را مثل ليمويي خورده و حالا با مالكي دارند دنبالش مي گردند
. گرچه كمي مهرورز است اما خيلي با نمك است - نه ؟؟؟

Tuesday, August 07, 2007

الفردو پاچينو


حرف زيادي براي گفتن دارم و حوصله اي اندك . مي خواهم در مورد بزرگداشت " آل پاچينو" هنرپيشه شهيرايتاليايي تبارهاليوودي كه اخيرا چهلمين جايزه امريكن فيلم اينستيتيوت را دريافت كرد و از همه مهمتر تجليل باشكوهي كه از او شد بنويسم. فيلم اين تجليل كه از شبكه تپش با دوبله فارسي مرتب پخش مي شود بسيار ديدني و شور آفرين است . سالني بسيار بزرگ ، مملو از كارگردانان بزرگ و معروفترين هنرپيشه هاي هاليوود كه به نوبت روي صحنه مي آيند و مقابل او ، از او تجليل مي كنند . در ميانه آن نيز قسمتي از فيلمهاي او با مصاحبه هايي با بزرگان سينما از صفحه بزرگ ال سي دي سالن پخش مي شود . هر كس كه مي خواهد درك بلاواسطه اي از شكوه موفقيت و پيروزي را در خود حس كند بايستي فيلم اين مراسم را ببيند . در ميان شكوه مراسم و تجليل بزرگان و گهگاهي چهره فرتوت پاچينو كه مي خندد موجي از حس دلپذير توفيق حتي از پشت صفحه تلويزيون به آدم منتقل مي شود .
انسانها دو دسته اند ، دسته اي با روحي لطيف و حساس كه همواره بايستي در حال انجام كاري باشند كه به آن عشق مي ورزند و دسته ديگر كه حاضرند و مي توانند براي رسيدن به چيز ديگري مثل پول مشقات كاري را كه دوست ندارند به جان بخرند .دسته دوم انعطاف پذيرترند و چندان آسيب پذير نيستند ، اما آن دسته اول كه كاري نمي كنند مگرآنكه آنرا با دل و جان دوست داشته باشند در انتخاب حرفه آينده با چهارچوب دروني انعطاف ناپذيري طرفند كه هميشه ارضاي آن به اين آساني نيست. تصور كنيد اگر آلپاچينو يك مهندس هر چند موفق مي شد به اين درجه از توفيق و حس بي نظير بودن دست مي يافت؟. گاهي برخي مي گويند شهريار ،‌شاعر شهير آذريمان در ترك تحصيل از پزشكي و روي آوردن به عاشقي و شاعري بزرگترين خطا را مرتكب شد . آيا اگر او يك پزشك مي شد به مرحله اينچنين بي نظير بودن ، يكتا بودن و خلاقيت سرشار دست مي يافت ؟آيا امروز ما از لذت بزرگي كه از خواندن اشعار او مي بريم بي بهره نبوديم ؟؟از همه مهمتر آيا او مانند امروز جاودانه شده بود ؟. در دانشكده مهندسي كه درس مي خواندم سر كلاسهاي درس فولاد و ابر آلياژ، شهريارها ، خانلريها ، انتظامي ها ، ، كاتوزيانها و شيرين عباديهاي زيادي را در حال چرت هاي پاره پاره و رخوت و كسالت مي ديدم كه گناهشان اين بود كه برايشان جالب نبود كه بدانند از اضافه كردن مقادير ناچيزي عناصر خاص به فولاد مذاب ، استحكام آن صد برابر مي شود . چه كسي پاسخگوي سوختن و هرزرفتن اين استعدادهاي به بيراهه رفته بود؟؟ سيستم اقتصادي كه شرايط امرار معاش را در همه زمينه هاي حرفه اي گسترش نمي دهد ؟ يا راهنماييهاي غلط ؟؟يا دلسوزيهاي نابجا ؟؟؟ از ميان اينان عده اي متعلق به دسته دومند كه غمي برايشان نيست . اما در مورد آن دسته دوم كه حتي با كمبود زمينه هاي مادي حاضر نيستند به چيزي جز آنكه دوست دارند دست بزنند يافتن مقصر چندان كه مي نمايد آسان نيست .
آل پاچينو در پايان مراسم براي دريافت جايزه به روي صحنه آمد و در حاليكه سرشار از هيجان و حس موفقيت بود چند كلامي سخن گفت . هنگاميكه سخن مي گفت نه هاله نوري او را در بر گرفت ، نه اينكه حاضران از مژه زدن باز ماندند ، اما سخنان ساده او در آن لحظات كم نظير زندگيش، آنچنان فضاي معنوي ساخت كه حاضران و بينندگان را در هاله اي از هيجان فروبرد و در حس موفقيت خود شريك كرد . اين سرانجام كسي است كه حرفه او همان است كه به آن عشق مي ورزد
************************
در ادامه شرح مختصري در مورد زندگي حرفه اي او و ليستي از كارهايش كه از سايت ايران كلاسيك اخذ شده است خواهد آمد

الفردو پاچينو در سال 1939 در يك خانواده ايتاليايي تبار در نيويورك ديده به جهان گشود .
او نيز از چمله بازيگراني است كه براي خروج از پشت ديوار بلند گمنامي و قرار گرفتن در جايگاه شايسته خود به يك اتفاق خجسته نياز داشت .
او كه تا 32 سالگي در پيچ و خم تئاترهاي برادوي و آموزشهاي اكتورز استوديو به پروزش انرژي نهفته در صحنه خود را با نقشهايي نه چندان موفق به آستانه سينما رسانده بود در سال 1972 اين امكان را يافت كه با درخشش در 2 فيلم " ناتالي و من " و " وحشت در نيدل پارك " استعداد كم نظير خود را بروز دهد.
از اين پس پاچينو گام در راهي نهاد كه تا به امروز او را به عنوان يكي از بزرگترين بازيگران سينماي جهان و يكي از اساتيد مسلم بازيگري رهنمون كرده است .
بدون شك ايفاي نقش " مايكل كورلئونه " در فيلم بي نطير ( پدرخوانده 1) گامي موثر به سوي قله هاي ترقي بود .
پس از موفقيت پدر خوانده , پاچشنو نوار موفقيتهاي خود را با دو فيلم سرپيكو و مترسك ادامه داد.
سرپيكو بار ديگر او را مانند پدر خوانده نامزد جايزه اسكار كرد .
نقش افريني دوباره او به نقش مايكل كورليونه و اين بار در فيلم پدرخوانده 2 و اين بار نيز در مقابل يكي ديگر از نوابغ بازيگري چهان يعني دونيرو بار ديگر او را نامزد جايزه اسكاري كرد كه به نظر مي رسيد زمان زيادي را بايد براي به دست آوردن آن تلاش كند .
پاچينو دهه 70 را با سه فيلم ديگر به پايان برد كه براي دو فيلم " بعد از ظهر سگي " و : عدالت براي همه " بار ديگر نامزد جايزه اسكار شد .
دهه 80 دهه سقوط پاچينو بود , شايد تنها بتوان به فيلم بي نظير برايان دي پالما " صورت زخمي " در اين دهه اشاره كرد . گرفتار شدن پاچينو در دام الكل و كوكايين پاچينو را به سمت نابودي مي كشيد
پاچينو با ترك اعتياد خود دوباره به عالم سينما بازگشت و بار ديگر شخصيت مايكل كورلئونه را اين بار در شكل و شمايلي جديد و در آخرين قسمت از 3 گانه پدرخوانده " پدرخوانده 3 " تجسم بخشيد..
پس از ترك اعتياد پاچينو دوباره با قدرت به نقش آفريني هاي خود ادامه داد و انقدر در كار خود استمرار بخشيد تا اينكه در سال 1982 آكادمي اسكار او را براي ايفاي نقش سرهنگي كور شده در فيلن " بوي خوش زن " شايسته دريافت جايزه اسكار اعلام كرد .
بازگشت باشكوه پاچينو به عالم سينما همچنان ادامه دارد و او همچنان با نقش آفريني هاي بي نظير خود بر پرده سينماها مي درخشد .



فيلمنگاري :

ناتلالي و من 1969
وحشت در نيدل پارك 1971
مترسك 1973
سرپيكو 1973
پدرخوانده 2 1974
بعد از ظهر سگي 1975
بابي ديرفيلد 1977
عدالت براي همه 1977
دريانوردي 1980
نويسنده , نويسنده 1980
صورت زخمي 1983
انقلاب 1985
بازجويي 1986
درياي عشق 1988
ديك تريسي 1989
فرانكي و جاني 1990
پدرخوانده 3 1990
گلن گري گلا راس 1992
بوي خوش زن 1992
راه كارليتو 1993
مخمصه 1995
شهرداري 1996
درجستجوي ريچارد 1996
دني براسكو 19997
وكيل مدافع شيطان 1997
خودي / نفوذي 1998
هريكشنبه موعود 1999
قهوه چيني 2000
بي خوابي 2002
سيمونه 2002
مردمي كه مي شناختم 2002
تازهكار 2003
گيگلي 2003


Wednesday, August 01, 2007

كمدين هاي عصر افول



براي گذاشتن يادداشت جديد اخبار را زير و رو مي كردم ، هر چه گشتم ديدم از بين اين اخبار و گفته ها چيز جدي در نمي آيد . شيمون پرز رييس جمهوررژيم اشغالگر صهيونيستي گفته است احمدي نژاد جوكي باور نكردني است . فارغ از اينكه اين اتهام او چقدر صحت دارد ، و اگر واقعا اينطور فكر مي كنند چرا اينقدر از ايران نگرانند ؛ اما خبر ندارد كه ما جكهاي خفته بسياري داريم كه هنوز كشف نشده اند .
آقاي محسن رضايي طي يكي از آن لبخندهاي مليحش گفته است كه ملت توانمنديهاي من را نمي شناسد و اگر رويه دوران جنگ را ادامه داده بودم تا حالا چند بار رييس جمهور شده بودم . در وصف و تحليل بيشتر گفته ايشان همين حكايت را مي آورم كه در دوران قديم كه داماد تا بعد از خطبه عقد سر سفره عروسي چهره عروس را نمي ديد ، دختر ترشيده بسيار زشتي را براي داماد زيبايي انتخاب كردند . بعد از خطبه عقد كه داماد توري روپوش عروس را كنار زد از آنچه ديد شوكه شد و پس از مدتي كه حالش كمي خوب شد رو به عروس كرد و با نااميدي گفت آخر عزيزم من تو را تا حالا نديده بودم تو خودت هم خودت را يكبار توي آينه نديده بودي كه حاضر شدي زن من بشوي ؟!!!حالا آقاي رضايي هم كمي انصاف داشته باشد . از آن طرف شيخ لر لطيفه گو ، مهدي كربي گفته است امام به خوابم آمد و مسووليتي به من داد و همه تعجب كردند . خدايي از بين همه سياستمداران اين يكي چيز ديگري است ، به نداي زمان به موقع پاسخ مي گويد ديده است الان هاله نور و خواب و اين حرفها مد شده رفته تو خط تلپاتي و خواب و اين حرفها ، اصلا اينقدراين لر سياستمدار بروز است كه اگر معمم نبود تا حالا براي جذب راي جوانان موهايش را تيفوسي كرده بود . خوبي ايشان اين است كه كلا با نمك است هر چه بگويد برايش خوشي مي كنند و برويش مي خندند ، اگر يكصدم اين را هاشمي بيچاره گفته بود تا حالا زمين و زمان را روي سر مهدي و كرباسچي و زنگنه خراب كرده بودند و فايزه هم احتمالا چند بارسنگسار شده بود ‌. كاش امام خواب يكي از اين آقايان مي آمد مي گفت مرحمت فرموده ما را مس كنيد . لاريجاني نيز گفته است آمريكا هفتاد مليون دلار براندازي را بدهد به خود ما همه مشكلات حل مي شود . حداد عادل گفته است كه در آمد حاصل از صرفه جويي در بنزين صرف حل مشكلات مردم شود . اولا پس تكليف طفلكي نصرااله و حماس چه مي شود ؟ در ثاني مي گويند مرد بسيار زشت و وحشتناكي كودكي را كه گريه مي كرد بغل كرده بود و تلاش مي كرد آرامش كند يكي از راه رسيد به مرد گفت : اي بنده خدا اين طفلك از خود تو ترسيده ، بگذارش زمين و برو خودش آرام مي شود . از همه خنده دار تر علما خاتمي را مسوول تلاش براي جلوگيري از آسيب به عتبات عاليات كرده اند . خاتمي هم كه در زمان رياست جمهوريش يك شيشه پنجره كوي دانشگاه را نتوانست حفظ كند يا حتي انتقادي جدي نيز نكرد ، حملات شديد اللحني و پرخاشگرانه اي را بسوي استكبار و استعمار شروع كرده است . خاتمي را بايستي معلمهايش مجبور كنند هرشب صد خط از سرمشق ثبات قدم و ايستادگي احمدي نژاد بنويسد تا شايد به مرحله اي برسد كه بتوان مسووليت كتابخانه ملي را با خيال راحت به او سپرد .
اين مثالها فراوان است و كساني كه در توجيه آن سعي دارند مشكل ما را صرفا در حكومت ما قرار دهند ذهن ما را از ريشه هاي جامعه شناسانه مشكلات ما منحرف مي كنند . مشكل ما نه در ضديت ما با حكومت بلكه در رقابت دو قشر مذهبي افراطي و قشر روشن جامعه خلاصه مي شود . جامعه ما به دو نيم شكافته شده است يا شكافته بوده است . حداقل در تاريخ پنجاه سال گذاشته رقابت اين دو را براي تصاحب قدرت شاهديم . در اوايل انقلاب قشر روشن و تحصيلكرده جامعه كه متشكل از سكولارها و مذهبي هاي روشن بود با نماد دكتر بازرگان قدرت را صاحب شد ، اما بعد پس از اشغال سفارت قشر مذهبي افراطي كه معمولا از اقشار پايين دست جامعه نيز هستند با حركات غير دموكراتيك و هيجان محور ، با سرسختي توانست دولتي را كه حاضر نبود حكومت را به هرقيمتي نگاه دارد از گردونه خارج كند . پس از آن در دوره هاشمي بخش مذهبي روشن از آن قشر روشن توانست تا حدي در قدرت راه باز كند اما از آنجا كه اداره نهادهاي امنيتي در دوران هاشمي خارج از كنترل وي بود محدوديتهاي فراواني در راه ورود سكولارها يا حتي قسمتي از مذهبي هاي روشن پابرجا ماند . با پشتوانه هاشمي و پيروزي خاتمي دوران چهار ساله اصلاحات موفق به جذب در صد بالاتري از قشر نخبه و روشن در ساختار حكومت شد ، اما صد افسوس كه با اخراج و تصفيه نيروهاي عملگرا كه عمدتا منسوب به كارگزاران بودند ، دوره چهارساله دوم اصلاحات عملا به دوره سراشيبي حضور قشر روشن در قدرت تبديل شد تا اينكه در انتخابات رياست جمهوري نهم ، قشر مذهبي افراطي ازتحريم انتخابات توسط قشر مخالف سود جست و با پيروزي احمدي نژاد با تمام قدرت حضورش را در سياست تثبيت كرد . گرچه اين قشر افراطي اكنون اقليت جامعه را تشكيل مي دهد اما هميشه در صحنه است و براي رسيدن به قدرت از هيچ جانفشاني دريغ نمي كند ، حال آنكه قشر روشن هنوز مانند دوران مرحوم بازرگان زود وا مي دهد و بازي را به طرف مقابل وا مي گذارد . بنابراين اينكه مي بينيم كساني بر سرير قدرتند كه هيچ شباهتي به اكثريت امروز ايران نداشته و حرفهاي خنده دار مي زنند ، ناشي از پيروزي و حضور قشر رقيب است نه صرفا مشكل حكومت و مردم .
شايد اين حرفها اين روزها ديرهنگام و بي حاصل جلوه كند ، بخصوص كه غرب با تجهيزاعراب ، حمايت اسراييل و اتهامات جديد در پي اقدامي شديد و فراگير عليه ايران در طي كمتر از يك سال است . حال اين انتخاب قشر روشن ماست كه همچنان با تحريم انتخابات ، كمدين ها را بر جايشان تثبيت كنند و عصرافول تمام ايران را براي تاريخ رقم بزنند يا اينكه با معتدل كردن جريانات حاكم از طريق شركت در انتخابات ، غرب را در بدست آوردن بهانه هاي لازم جهت برخورد ناكام گذاشته و حتي امكان چرخش از داخل را تحت فشار غرب فراهم كنند.

. .

Tuesday, July 31, 2007

پيامهاي واقعي انتخابات تركيه

اين يادداشت كه با نگاهي واقعگرايانه تر به پيروزي حزب عدالت و توسعه در تركيه نگاشته شده است را مي توانيد در سايت آقاي عبدي با كليك بر روي لينك داده شده مطالعه كنيد . چون اين سايت در ايران فيلتر نمي باشد ، الزامي براي آوردن كل يادداشت در اين صفحه نبود.براي ديدن متن يادداشت بر روي واژه " سايت آقاي عبدي " كه روشن شده است كليك نماييد..

Monday, July 30, 2007

زنده باد پاپي


حيوانات دنياي بسيار عجيبي دارند ، بخصوص سگها و تا حدودي گربه ها كه با انسانها زندگي مسالمت آميز ديرينه اي دارند . با پدرم در قطار به شهر محل اقامتمان بازمي گشتيم ، روي دو صندلي كنار هم نشته بوديم و در صندلي پشت يك آقاي مسن با سگش نشسته بود. در راه سگ يكبار سرش را از بين صندلي ما رد كرد ، پدرم به قصد نوازش دستي به سرش كشيد و لبخندي زد و سگ بناي بازي گذاشت ، پشت صندلي قايم مي شد و ناگهان سرش را از ميان دو صندلي رد مي كرد و هيجان زده به ما نگاه مي كرد ، درست مثل تاي-تاي بچه ها !!هنگام پياده شدن قبل از باز شدن درها سرپا ايستاده بوديم و سگ ابراز دوستي و نزديكي زيادي به پدرم مي كرد ، من هم به چشمان درشتش خيره شده بودم تا اينكه نگاهش اتفاقي به نگاه من كه يك نفربا او فاصله داشتم افتاد و آنچنان به نگاه خيره من خيره و عميق شد كه لحظه اي احساس كردم انسان است . تمام بازيگوشي و تحركش قطع شد و به طرز عجيبي به چشمانم خيره شد ، هيچ وقت اينچنين از يك حيوان كه معمولا نگاههايش سبك و لرزان و شاخه به شاخه مي پرد احساسي انسانگونه دريافت نكرده بودم .وقتي داشت ميرفت مدام سرش را بر مي گرداند و در حاليكه دمق به نظر مي رسيد نگاهي به من مي انداخت . از طرفي چندي پيش در اخبار مي خواندم كه ماده سگي به نام پاپي كه در چين زندگي مي كند ، چندي پيش چهار بچه گربه بي مادر را به لانه اش برده و براي آنها مادري مي كند .سگ مهربان چنان به بچه گربه ها عشق مي ورزيد كه انگار آنها فرزندان خودش هستند. پاپي حاضر نبود براي لحظه اي از فرزند خوانده هايش جدا شود. با اين حال ژائو – صاحب سگ – وقتي ديد پاپي بدجوري به بچه گربه ها عادت كرده از بيم تغيير خلق و خوي آنها، دست به كار شد. ژائو، بچه گربه ها را از سگش جدا كرد وهمين مساله باعث شد پاپي دچار افسردگي شديد شود و اعتصاب غذا كند. گزارش ايسكانيوز مي افزايد: مرد چيني سرانجام تسليم سگ شد و بچه گربه ها را به لانه حيوان خانگي برگرداند.پاپي حالا با اشتهاي زياد غذا مي خورد و ساعتها بچه گربه ها را عاشقانه ليس مي زند.
جديدا هم داستان گربه اي به نام اسكار به مجلات معتبر علمي دنيا راه يافته است . اسكار كه در يك آسايشگاه سالمندان زندگي مي كند قادر است مرگ سالمندان را پيش بيني كند ، اين گربه مدتي پيش از مرگ افراد نزد آنها مي رود و دور تخت آنها حلقه مي زند و زمان زيادي را با آنها سپري مي كند . اسكار تاكنون بيست و پنج مرگ را تشخيص داده و همه را متحير كرده است
تمام اين صغرا كبري چيدن ها براي اين شعر زيباي پروين به نام " سگ و گرگ " است ، گوش كنيد :

پيام داد سگ گله را شبي گرگي
كه صبحدم بره بفرست ميهمان دارم
مرا به خشم نياور كه گرگ بد خشم است
درون تيره و دندان خون فشان دارم
جواب داد ، مرا با تو آشنايي نيست
كه رهزني تو و من نام پاسبان دارم
من از براي خور و خواب تن نپروردم
هميشه جان به كف و سر بر آستان دارم
مرا گران بخريدند تا به كار آيم
نه آنكه كار چو شد سخت سر گران دارم
مرا قلاده به گردن بود پلاس به پشت
چه انتظار از اين بيش زآسمان دارم
عنان نفس ندادم چو غافلان از دست
كنون به دست توانا دو صد عنان دارم
گرفتم آنكه فرستادم آنچه مي خواهي
ز خود چگونه چنين ننگ را نهان دارم
هراس نيست مرا هيچ گه ز حمله گرگ
هراس كم دلي بره جبان دارم
هزار بار گريزاندمت به دره و كوه
هزارها سخن از عهد باستان دارم
شبان به جرات و تدبيرم آفرين ها خواند
من اين قلاده سيمين از آن زمان دارم
رفيق دزد نگردم به حيله و تلبيس
كه عمر هاست به كوي وفا مكان دارم
درستكارم و هرگز نمانده ام بيكار
شبان گرم نبرد پاس كاروان دارم
مرا نكشته به آغل درون نخواهي شد
دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم
جفاي گرگ مرا تازگي نداشت هنوز
سه زخم كهنه به پهلو و پشت و ران دارم
دوسال پيش به دندان دم تو بر كندم
كنون ز گوش گذشتي چنين گمان دارم
دكان كيد برو جاي ديگري بگشاي
فروش نيست در آنجا كه من دكان دارم
.

Sunday, July 29, 2007

Monday, July 23, 2007

بانگ جرس



چند وقت پيش آيت االه فاضل لنكراني فوت كردند و اين روزها از مردم خواسته اند كه آيت الله مشكيني ، رييس مجلس خبرگان را دعا كنند . و كيست كه نداند جمهوري اسلامي براي كسي طلب دعا نكرده است كه جان سالم به در برده باشد . به همين دليل است كه وقتي نظام از مردم مي خواهد براي بزرگي دعا كنند يعني بايد منتظر فوت ايشان باشيم . نكته اصلي اينجا نيست جان كلام آنجاست كه با كمرنگ شدن حضور آيت الله مشكيني در مجلس خبرگان ، رقابت ها براي جانشيني ايشان آغاز شده است و هاشمي از چهره هاي مطرح است . بايد خوشحال بود كه تيغ زهرآلود تحريمي ها بر انتخابات خبرگان ناكام ماند و حالا مي توان به قدرت گرفتن يك فردي كه اصلاح طلبان واقعي را در تغييرات جدي در ساخت قدرت اميدوارتر مي كند اميد بست . نمونه اين تحريم هاي غير رسمي و نصفه كاره را فقط در كشورهاي عربي عقب مانده مي توان ديد ، در آنها كه انگار قرار است تا ابد در جا بزنند . اگر در انتخاباتي مي توان بين بد و بد تر يكي را انتخاب كرد تا بعدها از فرصت هاي احتمالي به نفع مطالبات مردمي استفاده شود ، تحريم جز لجاجتي بي حاصل معناي ديگري ندارد . نمونه عيني اين تحريمها را در انتخابات گذشته پارلماني عراق مي توان ديد ، كه انتخابات بسيار آزادي برگزار شد كه سني ها آنرا تحريم كردند و بعد فرياد بر آوردند كه ما مظلوم واقع شده ايم و نماينده اي در حكومت نداريم و حالا دست به سلاح برده اند و بي گناهان را انتحاري مي كشند ما هم روشنفكراني داريم كه ژستهاي قشنگي گرفتند و انتخابات اخير رياست جمهوري را تحريم كردند و حالا كه به خاك سياه نشسته ايم دوباره عكسهايشان را با همان ژستهاي دست به چانه و متفكرمي بينيم كه مي گويند به شدت براي آينده كشور نگرانند و مدام خرد مي فروشند و هشدارهاي آنچناني مي دهند . هيچ كشوري در دنيا عاقبتش به خير نشده است مگر آنكه مردمان آن بطور پيوسته و صبورانه براي خواسته هاي خود فعالانه در صحنه بوده اند .فوت پيران نظام اين روزها بانگ جرسي است كه فرياد مي دارد تندروهاي پير نيز خيلي زود مي ميرند و اگر مردم براي جايگزيني آنها نيروهايي در ساخت قدرت نداشته باشند بازي را دوباره به اخلاف تند رو همينها باخته اند . .

Monday, July 16, 2007

تابلوي ايام

اگر هنوز باورمندان و ملحدان در جدل وجود خدا بر سر هم مي زنند ، اگر امروز گوجه فرنگي سرطانزا و فردا مانع سكته مغزي شناخته مي شود ، اگر هنوز داستان سفر انسان به ماه پر از ترديد و شبهه است ، اگر هنوز فلاسفه و دانشمندان در واقعيت داشتن جهاني كه بدين صورت مي بينيم ترديد دارند ، اما در اين ميان يك چيز حقيقت دارد و آن اينكه زمان مي گذرد . اينكه زمان مي گذرد اصلي سهل اما ممتنع است كه در بطن خود بشارت و هشداري نهفته دارد . نيمه تاريك آن بدين معناست كه زندگي هرگونه هم كه نگريسته شود يك تراژدي هولناك است . با تولد هر كودكي يك مرگ نيز زاده مي شود كه هر لحظه نزديك و نزديك تر مي شود بنابراين تولد هر كودك همانقدر كه شادي آفرين است غم انگيز نيز هست . اما در اين ميان اين انسان هنرمند است كه با تلفيق عناصري چون فراموشي و اميد از دل چنين تراژديي يك زندگي پر هياهو مي آفريند . و اما بشارت نهفته اصل گذر زمان اين است كه محصول بذري كه امروز مي كاريم درچشم به هم زدني آماده برداشت است . و اين يعني اينكه مسووليم و مي توانيم خلاقيت خود را بيازماييم .زندگي را مي توان تابلويي سفيد انگاشت كه هر طرحي در آن مي شود زد . مي توان قلمو را گرفت و با وسواسي آميخته به محافظه كاري با رنگ هاي روشن و ملايم مشغول نقاشي شد و يا اينكه مي توان خطر كرد و با آهنگ درون ، با تند ترين رنگها و سريعترين حركات قلمو خلاقيت خود را در آفريدن تابلوي زندگي خويش آزمود . اگر ايمان بياوريم كه زمان مي گذرد و در نتيجه خيلي زود فردا با دستي پر از آنچه كه كاشته ايم سر مي رسد زندگي به يك بازي هيجان انگيز شبيه مي شود . ترس و تقدير دو بلاي خانمانسوزي است كه انسان را از آزمودن بخت خويش محروم مي كنند . شكسپير مي گويد ترسها به ما خيانت مي كنند و ما را از پيروزيهايي كه به احتمال زياد نصيبمان مي شوند محروم مي كنند . اگر ترس در وجود برخي واقعيتي عيني است اما تقدير اعتقادي ويرانگر است كه شبح وار اراده انسان را تخدير مي كند . از عمل و كردار تمام انسانهاي خوب و بد بزرگ ، از هيتلر و چرچيل و استالين تا گاندي و كورش و بودا اينچنين بر مي آيد كه تنها به اراده اعتقاد داشته اند هر چند اگر به زبان چيز ديگري گفته باشند . اگر ايمانمان به تقدير خدشه ناپذير است لااقل در ميان ورقهاي كتاب زندگي لحظاتي را مي توان ديد كه در آنها افسار توسن سرنوشت براي لحظاتي از دستان تقدير رها مي شود ، آنان كه به چنين لحظاتي آگاه و مترصدند عنان را مي گيرند و طي كودتايي زيبا حكومت اراده را اعلام مي كنند .ترس پاسدار سلطنت تقدير است ، در آن لحظاتي كه انتخابي پيش روست و توسن سرنوشت عنان گسيخته و عاصي است تنها ترس است كه ما را از قاپيدن عنان نهيب مي زند .
از رفتن مهستي بيست روز گذشت و از رفتن هايده سالها . اما مگر مي شود هنرمند بميرد . تا دنيا دنياست ما و آيندگان از شنيدن ترانه هايشان شاد و غمگين مي شويم . آنها در لحطات زندگي ما جاريند ، گرچه طبيعت ، آنها را از تنشان گرفت اما آنها در ترانه هايشان جاودان شده اند-نقشي كه آنها بر تابلوي زندگيشان زده اند زيباترين نقشهاست
. .

Tuesday, June 26, 2007

آري من آن كوه غرورم ....در مانده و از پا نشسته



خبر سوزنده و كوتاه است : " مهستي مرد " . چيز زيادي نمي توانم بنويسم چون هيچ وصفي عمق اندوه همراه با خشم مرا گويا نيست. هنرمند در ذات خود معصوم است چه رسد به آنكه مظلوم و مهجور نيز واقع شود . با داغ ديدار دوباره وطن در سوز سرطان سوختن و خاكستر شدن ، خاطره تلخ و حزن انگيزي است كه هيچ دل لطيفي بر نمي تابد . در اين ترديدي نيست كه تبعيد هنر روزي پايان مي گيرد ، اما تا آن روز شاهد مرگ چند " پرستوي مهاجر " عاشقيم ، اين است كه دل را بي تاب مي كند .يكي از سايتها آخرين آهنگي را كه مهستي در ايران در سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت اجرا كرده است براي شنيدن روي سايت گذاشته . همان آهنگ معروف " از آشيون دل كندن و رفتن كه آسون نيست " كه اگر فيلتر شكن داريد روي لينكي كه داده ام كليك كنيد تا بشنويد .
ديروز ده ها مليون ايراني گريستند
مزارش سينه هر ايراني و يادش زنده باد.

به مناسبت غروب غمگين اين هنرمند عزيزمان تا بيست روز چيزي در اين وبلاگ نمي نويسم
.

Tuesday, June 19, 2007

صيغه


وزير كشورمان اخيرا گفته است كه فرهنگ صيغه ( ازدواج موقت ) بايد به سرعت رواج پيدا كند و توسط علما تبليغ شود ، چند تن ديگر هم اظهاراتي مشابه كرده اند . اينها همه در چند سال پس از طرح بحث " خانه عفاف " مطرح مي شود . طرحي كه مجلس اصلاحات آنرا به صراحت مطرح كرد اما وقتي طرح نوشته شده در صحن مجلس خوانده شد خود مطرح كنندگان خيلي خجالت كشيدند و آن طرح را محكوم كردند و چون در آن زمان مد بود كه هرچه از اين دست را گردن هاشمي رفسنجاني مي انداختند در نهايت اين طرح را هم گردن او انداختند و مجددا محكوم و تقبيح كردند . در پي آن نيز تعداد معتنابهي مادر شهيد به خيابان ريختند و شعار " فائزه حيا كن مملكت را رها كن " سر دادند و كم مانده بود لانه جاسوسي را به آتش بكشند.
از طرفي ديروز هم ناجا اعلام كرد كه در شيراز خانه فسادي متلاشي شده كه گرداننده آن به خاله شراره معروف بوده . . نيروي انتظامي كه اينقدر ذوق زده شده نمي داند كه خاله شراره كه فراوان است آنقدر عمه ليلا و خاله سارا و گيتي جون در تهران ريخته حد ندارد . براي داشتن آمار و شرح حال اين بزرگان نيازي نيست كه كسي شخصا شرفياب شود چون دانشگاهي كه بنا به آرمان بزرگان قرار بود كارخانه آدم سازي شود پس از كوچ آن بزرگان متصدي تبليغات اين خاله ها و عمه ها شده است و اصلا بچه ها نقل دهانشان اينها هستند . بزرگتر ها تعريف مي كنند اول انقلاب دو گرداننده اصلي اين خانه ها كه نقره و اقدس يك چشم نام داشتند اعدام شدند اما همه امروز مي بينند كه بر مزار آنان امروز هزاران اقدس و نقره و شراره روييده است . يكبار يادم مي آيد آقاي عليزاده دادستان وقت در برنامه گفتگوي ويژه آقاي حيدري اعتراف كرد كه برچيدن اين خانه ها بعد از انقلاب كار اشتباهي بود چون منجر به اين شد اين پديده كه در آن زمان متمركز بود در سطح شهر پخش شود و از كنترل خارج شود . اما آقاي حيدري كه حسابي از خجالت سرخ شده بود موضوع بحث را به سرعت عوض كرد . مشكل اينجاست كه اينهايي كه به سرعت از علني شدن اين قضيه سرخ و آبي مي شوند گاهي خودشان اصلا اين كاره از آب در مي آيند و بعدا گندش در مي آيد . به هر حال پايين آمدن سن فحشا و حتي بالا رفتن آمار روسپيان بخصوص در تهران بسيار نگران كننده و در وضعيت بحراني است . يكبار يادم مي آيد سر تخت طاووس منتظر تاكسي بودم ، يك پژو ترمز زده بود جلوي پاي يكي از همين بانوان خياباني و انگار داشتند چانه مي زدند ، كنار من دو پسر بچه كه شايد به زحمت كلاس سه دبستان به نظر مي آمدند داشتند نگاه مي كردند و حرفهايي مي زدند كه من خودم تا سال اول دانشگاه نمي دانستم . خطر پراكنده شدن فحشا از همين جا مشكل ساز مي شود . بلوغ زود رس فرا مي رسد و سن فحشا پايين مي آيد. راهكاري كه جديدا و مجددا با تبليغات گسترده از سوي مسوولين مورد بحث قرار گرفته مساله صيغه است . آقاياني كه اين راهكار شكست خورده را تجويز مي كنند بايد به ياد داشته باشند كه اكثريت تقاضاي سكس خارج از چارچوب خانواده آقايان هستند و آن دسته از زناني كه به هر دليل به سكس خارج از چارچوب ازدواج دايم تن داده اند اقليتي بسيار اندك از مجراي صيغه و اكثريت جذب فحشا شده اند . چرا كه اكثرا از از اين طريق امرار معاش مي كنند . در حاليكه طبق قانون صيغه يك زن بايستي چهل روز پس از اتمام صيغه با يمك مرد هيچ رابطه جديدي برقرار نكند تا وضعيت بچه دار شدن او مشخص شود . حالا اگر قرار باشد خاله شراره چهل روز در دكان را تخته كند و بيكار بچرخد كه ديگر برايش صرف نمي كند ، او كاسب است و فرهنگ صيغه با كاسبي او جور در نمي آيد .از طرفي ديگر واقعيت اين است كه مساله صيغه حلال مشكل مذهبي هاست اما اكثريت جوانان كشور ما ديگر بحث حلال و حرام رابطه برايشان مطرح نيست كه منتظر را هكار حلال وزير كشور بمانند . آنها كار خودشان را مي كنند و متاسفانه روز بروز اقبال به فحشا بالا تر مي رود. تنها راهكاري كه البته مشروط به استحاله فرهنگي جامعه است و زمان مي برد هماني است كه در غرب اتقفاق مي افتند ، ارتباط آزاد دختر و پسر و برابري حقوق زن با مرد تا آنجا كه ديگر بحث بكارت بر سرنوشت دختر تاثير آنچناني نداشته باشد . و يك دختر غير باكره همانقدر شانس ازدواج موفق داشته باشد كه يك پسر غير باكره. شكستن تابوي سكس پيش از ازدواج توسط نسل جوان امروز در حال شكسته شدن است ، گرچه هزينه هاي سنگيني نيز بابت آن پرداخته مي شود. . اما زمان خود همه چيز را حل خواهد كرد . آنچه كه بايستي امروز با آن مبارزه شود نه رابطه پيش از ازدواج كه تعدد زوجات است كه علنن توهين ، خيانت و تبعيضي عليه كرامت انساني زن است

Saturday, June 09, 2007

در وطن خود غريب تر بودن

جميله كديور همسر آقاي مهاجراني در وبلاگ خود يادداشتي گذاشته اند كه من هم مدتها بود مي خواستم چنين يادداشتي بنويسم اما ايشان بسيار روان و خوب از عهده وصف مطلب بر آمده اند . او مي نويسد :
بر خلاف آنهایی که معتقدند"غربت" یعنی دوری از وطن؛ من اصلا این نگاه را ندارم.معتقدم ما می توانیم در وطن خود هم غریب باشیم؛غریب تر از هر غریبه ای. و می توانیم در یک کشور خارجی باشیم و احساس دلتنگی و غربت نکنیم، مگر از ندیدن عزیزان و وابستگان خود.
متقابلا نوع نگاهی که به ما می شود هم همین احساس را در آدم تقویت می کند. وقتی در وطن به تو به عنوان یک غریبه نگاه می شود،آزار می بینی؛ نه فقط از کانالهای قدرت ،بلکه از هموطنانی مثل خودت و آرزو می کنی در جزیره ای دورافتاده باشی ...
برعکس وقتی در مملکتی دیگر،احساس انسان بودن و ارزش داشتن می کنی؛ احساس نمی کنی که برای هر کوچکترین کاری باید از هفت خوان رستم عبور کنی؛ احساس نمی کنی که باید پاسخگوی عقده های فروخفته دیگران باشی؛ وقتی با آدمهایی مثل پیرمرد 86 ساله هندی روز یکشنبه مواجه می شوی، اصلا نگاهت به غربت دگرگون می شود.نگاهت به وطن هم عوض می شود؛ احساس جهان وطنی می کنی.دنیایت بزرگ می شود؛ظرفیتت افزایش می یابد؛و چیزهایی که قبلا بظاهر مهم می آمد،کم اهمیت می شود.
یک اعتقاد دیگر هم دارم ؛به نظرم غربت یا دلتنگی گاهی هم از درون انسانها نشات می گیرد نه از بیرون. اگر فرصتی بود در این مورد بیشتر می نویسم
.

Friday, June 08, 2007

سيد ابراهيم نبوي

زماني تصميم گرفته بودم يادداشتهاي طنز سيد ابراهيم نبوي را در وبلاگم منتشر كنم تا آنان كه به دليل فيلترينگ دسترسي ندارند بتوانند بخوانند اما چون معمولا يادداشتهاي او حاوي اهانتهايي صريح به مقامات و اشخاص است و خط قرمز اين وبلاگ را رد مي كند از اين كار منصرف شدم . يادداشتي كه در زير مي خوانيد يكي از يادداشتهاي اوست كه اينجا قابل انتشار يافتم :

من به عنوان یک طنزنویس ایرانی می خواهم از تجربیات بکلی سری خودم برای شما حرف بزنم. نه سال قبل وقتی طنزنویسی در ایران را آغاز کردم، نام ستون ثابت خودم را در روزنامه جامعه گذاشتم « ستون پنجم»، علت این بود که معمولا نویسندگان و منتقدان ایرانی توسط دولت و راستگراها متهم می شوند که « ستون پنجم» دشمنان خارجی هستند. به همین دلیل من از همان روز اول گفتم که ستون پنجم دشمنان خارجی هستم و حالا هم به عنوان ستون پنجم شما خارجی های عزیز که مردم ایران از همه شما متنفرند، می خواهم رازهای بکلی سری کشور را به شما بگویم.
دیروز دوست دانشمند هلندی و لهستانی تبار، دکتر اسلاوک را در محل برگزاری اجلاس دیدم و از او پرسیدم: ایران را می شناسی؟ گفت: نه زیاد. گفتم: آن پنج کلمه یا پنج تصویری را که وقتی نام ایران را می شنوی به ذهنت می رسد، برای من بگو. اسلاوک فکری کرد و گفت: « تاریخ باستانی، عمر خیام، فرش ایرانی، شاهنشاه و اینکه تعداد زنان تحصیلکرده ایران از تمام زنان منطقه و کشورهای اسلامی بیشتر است.» به اسلاوک گفتم: « به نظر تو این پنج چیزی که گفتی چگونه با هم جمع شدند و تبدیل به واقعیتی به نام احمدی نژاد شدند؟» فکری کرد و خندید. من می خواهم برای شما اروپائی ها بگویم که چه پارادوکس هایی است که باعث می شود واقعیتی که شما از ایران در ذهن دارید، با آنچه واقعیت ایران است، این همه متفاوت باشد. من می خواهم رازهای سرزمین خودم را بگویم. رازهایی که ممکن است گفتن آن نزد خارجی ها زیاد جالب نباشد.
من حدس می زنم که تا چند ماه دیگر آمریکایی ها با دولت احمدی نژاد وارد جنگ بشوند، در این حالت احتمال دارد که دولت پرودی هم سقوط کند و دولت برلوسکونی به عنوان تنها راه حل روی کار بیاید و ارتش ایتالیا مثل قبل نیروی زمینی و دریایی اش را برای جنگ به خاورمیانه با ایران بفرستد. و فرض می کنم که سربازان شما وقتی وارد ایران شدند، مثل ملوانان انگلیسی این شانس را نداشته باشند که نیروی دریایی ایران آنها را بگیرند و برای شان کت و شلوار بدوزند و تصویرشان را از تلویزیون پخش کنند و برای شان شیرینی ببرند و آخر کار هم بعد از ملاقات با رئیس جمهور آزادشان کنند و بعد هم آنها بخواهند خاطرات شان را به قیمت خوب بفروشند. پیش بینی من این است که سربازان ایتالیایی وارد تهران می شوند و در یک خیابان با یازده در بسته مواجه می شوند، من می خواهم کلید ده در را به شما بدهم. این ده کلید چیزهای مهمی است که اگر شما ندانید باعث می شود که هرگز نفهمید علت رفتار ایرانیان چیست؟ منظورشان از آنچه می گویند چیست؟ و آنچه می خواهند کدام است؟
کلید اول: اگر دیدید یک اقدام بزرگ تروریستی انجام شده و به نتیجه رسیده است و هدفی که تروریست ها می خواستند نابود شده است، مطمئن باشید که آن کار را ایرانی ها انجام نداده اند، مثلا اگر فرض کنیم که 19 تروریست در طول شش ماه برای عملیات تروریستی 11 سپتامبر اقدام کرده اند، باید همان لحظه اول بفهمید که این کار کار ایرانی ها نیست، چرا که در ایران 19 نفر آدمی که بتوانند یک کار را با همکاری همدیگر انجام دهند، و شش ماه اسرار آن را پنهان کنند و به دوستان و همسر و فرزندان و همسایگان و راننده اژانس چیزی نگویند و پس از تعیین هدف عملیات، پشیمان نشوند و آن کار را ادامه داده و به نتیجه برسانند، وجود ندارند. بنا براین مطمئن باشید هیچ کار منظمی که برای مدت طولانی آغاز شود و به نتیجه برسد کار ایرانی ها نیست. البته ممکن است ایرانی ها پولش را بدهند، اما حوصله ندارند که آن کار را خودشان بکنند.
کلید دوم: وقتی وارد تهران شدید و از کسی پرسیدید که آدرس خانه رئیس جمهور و وزرایش کجاست و اصلا رئیس جمهور کیست و آن فرد به شما گفت که نمی داند رئیس جمهور کیست، فکر نکنید او دروغ می گوید و می خواهد چیزی را از شما پنهان کند. اصولا در ایران خیلی اوقات معلوم نیست رئیس جمهور کیست و کشور بوسیله چه کسی اداره می شود. ممکن است شما به عنوان یک ایرانی بدانید که روز دوشنبه چه کسی در کشور قدرت را در دست داشته است، اما این دلیل نمی شود که روز چهارشنبه هم قدرت در دست همان فرد باشد. شاید به همین دلیل است که ایرانیان عزیز در سراسر جهان تمام آنچه را که سه هزار سال قبل در ایران رخ داده است بخوبی می دانند و شما حق ندارید هرگز به آن گذشته بی احترامی کنید. ایرانیان می دانند در 2500 سال قبل داریوش و کوروش چه گفتند و چه کردند و به چه چیز اعتقاد داشتند، اما ممکن است ندانند که در ماه گذشته در ایران حکومت دست چه کسی بود و چرا سر کار آمد و چرا برکنار شد.
کلید سوم: وقتی شما وارد تهران می شوید ممکن است به عنوان یک خارجی تصادفا با کسی برخورد کنید که ایتالیایی را خوب بداند و علاوه بر اطلاعات کافی در مورد اندام سوفیالورن، چیزهایی هم در مورد دانته و ماکیاوللی بداند و مطمئن باشید که اگر آن مرد از شما دعوت کند که به خانه اش بروید حتما از شما پذیرایی شایانی خواهد کرد و قطعا کاری می کند که شما در عرض دو هفته ده کیلو اضافه وزن پیدا کنید، او همچنین به شما خواهد گفت که مثل بقیه ایرانی ها با دولت مخالف است و به دولت و حکومت را با واژه « اینها» به شما معرفی می کند، او حتما به شما می گوید که همه ایرانی ها با دولت مخالفند، و این در حالی است که ممکن است خودش عضو وزارت اطلاعات باشد. اصلا تعجب نکنید. آن مرد دروغگو نیست، اصولا ما ایرانی ها از هر نوع حکومتی که هنوز از بین نرفته است متنفریم، فرقی نمی کند، ممکن است خودمان هم در روی کار آمدن یک رئیس جمهور نقش زیادی داشته باشیم، اما وقتی یک رئیس جمهور سرکار آمد، حداقل انتظار ما این است که بعد از دوماه استعفا بدهد و برود. اصولا ما از استعفا دادن روسای جمهور خوشمان می آید، شاید علتش این است که هیچکدام شان استعفا نمی دهند. به نظر شما یک انتظار ساده از یک رئیس جمهور برای اینکه استعفا بدهد و ما را خوشحال کند، خیلی انتظار بزرگی است؟ شاید به همین دلیل است که ما ایرانی ها در صد سال گذشته علاقه زیادی به از بین بردن پادشاهان و روسای جمهور و نخست وزیران داشتیم و داریم. ناصرالدین شاه آنقدر استعفا نداد تا بعد از پنجاه سال ترورش کردند، شاه بعدی وقتی فرمان مشروطیت را در مورد حکومتی که آزادی مردم را رعایت کند، امضا کرد، از ناراحتی دق کرد و مرد. شاه بعدی وقتی ده ساله بود و پادشاه بود، هر روز از کاخ فرار می کرد و به خانه مادرش می رفت، چون اصلا حوصله سلطنت نداشت و بالاخره هم فرار کرد. شاه بعدی یعنی رضاشاه برای گرفتن حقوقش به تهران آمد، ولی چون هیچ کس نبود که حقوقش را بدهد، مجبور شد حکومت را در دست بگیرد تا لااقل حقوق خودش را بگیرد. این پادشاه از دست مردم ایران فرار کرد و در آفریقای جنوبی درگذشت. شاه بعدی بعد از 37 سال استعفا ندادن، از کشور بیرون رفت و در مصر درگذشت. از 100 سال قبل تا امروز حدود 40 نخست وزیر و رئیس جمهور دولت تشکیل دادند و فقط پنج نفر آنها بدون ترور شدن، بدون فرار کردن، بدون بی آبرو شدن، محترمانه به خانه خودشان رفتند. در حال حاضر ما یک شاه در آمریکا داریم، یک ملکه در فرانسه و دو رئیس جمهور در عراق و پاریس. اولین رئیس جمهور بعد از انقلاب که تا همین دو سه روز قبل خودش را رئیس جمهور قانونی می دانست، از دست کسانی که انتخابش کرده بودند، فرار کرد و به پاریس رفت، رئیس جمهور بعدی ترور شد، رئیس جمهور بعدی یک بار ترور و پس از آن رهبر شد، رئیس جمهور بعدی یعنی هاشمی رفسنجانی به فساد مالی متهم است. رئیس جمهور بعدی یعنی خاتمی وقتی برای دومین بار به زور توسط مردم کاندیدا شد، در حالی که گریه می کرد، نامزدی خودش را برای انتخابات اعلام کرد. و رئیس جمهور فعلی مان یعنی آقای احمدی نژاد، چون علاقه ای به استعفا ندارد و کسی هم قصد کشتن او را ندارد، دارد تلاش می کند که جنگی راه بیندازد، تا شاید از این طریق برکنار شود. برای همین یادتان باشد که مردم ایران همیشه با هر رئیس جمهوری مخالفند، اما با رئیس جمهور بعدی هم مخالفند. البته این نکته را هم باید بدانید که تقریبا همه ایرانی ها فکر می کنند بهترین انتخاب برای ریاست جمهوری و اداره کشور خودشان هستند.
کلید چهارم: همه حکومت های ایران معتقدند که مخالفان داخلی عوامل دشمنان خارجی هستند، به همین دلیل است که حکومت در ایران همیشه قبل از اینکه نیاز به دوستان خارجی داشته باشد، نیاز به حداقل یک تا سه دشمن خارجی دارد( یکی اصلی و دو تا رزرو) البته بسیاری از ایرانیان به همین دلیل فکر می کنند که هر اتفاقی که می افتد زیر سر خارجی هاست، شاید به همین دلیل هم دوست دارند خارجی ها حمله کنند و حکومت را تغییر دهند، اما شما گول ایرانی ها را نخورید، چون به محض اینکه جنگ شروع شد، احساس وطن پرستی ایرانیانی که تا دیروز مخالف یک دولت بودند و معتقد بودند اگر این دولت برود همه مشکلات حل می شود، گل می کند و همه شان می شوند طرفدار همان دولتی که تا دیروز با آن مخالف بودند. اصولا ایرانیان فکر می کنند می توانند تمام منطقه و جهان را اداره کنند. شاید به همین خاطر است که ما ایرانیان فکر می کنیم که اگر آمریکا پیشرفت کرده است، بخاطر مهاجرت ایرانیان به این کشور است.
کلید پنجم: در ایران معنی اصطلاحات سیاسی با آنچه شما فکر می کنید فرق می کند، مثلا چپ های ما طرفدار لیبرالیسم هستند، هواداران دموکراسی را تندروها می خوانند، محافظه کاران ما بسیار تندرو هستند، اکثر طرفداران اقتصاد دولتی مولتی میلیاردر هستند و روشنفکران ما معتقدند که از روشنفکران کاری برنمی آید و بهترین کار این است که روشنفکران حرف مردم عامی را بزنند، آن هم مردمی که ترجیح می دهند به جای کتاب خواندن حرف بزنند و در مورد نظراتی که دارند، که معلوم نیست چه زمانی آن را بدست آوردند، تا پای جان بایستند. در ایران یک فرمول شناخته شده وجود دارد. شما برای اینکه روشنفکر موفقی بشوید، باید وارد سیاست شوید، وقتی این کار را کردید مردم انتظار دارند به جای اینکه حرف خودتان را بزنید، حرف دل مردم و دردهای آنها را بگوئید، اگر این کار را کردید، می شوید قهرمان آنها و وقتی قهرمان آنها شدید، باید با حکومت بجنگید، اگر زنده ماندید به شما خواهند گفت سازشکار و عامل دولت و اگر کشته شدید، تا یک سال همیشه در مورد شما حرف می زنند، و بعد از دو سال اشتباهات شما را که در واقع بخاطر گفتن حرف های مردم است به عنوان نقاط ضعف شما تکرار می کنند.
کلید ششم: یکی از رازهای مهم جامعه اسلامی ایران این است که اگر فرض کنیم از صد نفر مسلمان در امارات و عربستان و افغانستان 80 نفر آنها نماز می خوانند و 90 نفر آنها روزه می گیرند، در ایران شاید سی درصد ایرانیان نماز می خوانند و 35 درصد آنها روزه می گیرند، اما با این وجود ایران جزو معدود کشورهای اسلامی است که حکومتش دینی است. دلیل این موضوع چیز خاصی نیست، اتفاقی است که سی سال پیش افتاده است که می توانست نیفتد، بنابراین اصلا فکر نکنید که در ایران یک جامعه دینی زندگی می کند. در ایران همه زنان در خیابان حجاب می گذارند، چون اجباری است، اما همین زنان ایرانی بیشترین عمل جراحی بینی را انجام می دهند تا زیباتر شوند و بیشترین مواد آرایشی را در جهان مصرف می کنند، هر سال هم حکومت دو ماه شدیدا و شش ماه کمی ملایم با زنان بدحجاب مبارزه می کند، اما همین زنان رانندگی می کنند، مدیریت می کنند، تحصیلات عالیه می کنند، ناشر و نویسنده هستند و در خانه ها حکومت می کنند. در بسیاری از موارد زنان مدیران پشت پرده رهبران کشور هستند. با این وجود حجاب اجباری هست، چون زمانی اجباری شده و عمل بینی انجام می شود چون ممنوع نیست. در ایران کراوات زدن برای مردان نوعی مخالفت با حکومت و نشانه اشرافیت است، علت این موضوع این است که رئیس جمهور اول ایران که 26 سال قبل به پاریس رفت، در یک سخنرانی گفت که کراوات ریشه در سنت مسیحی دارد، از آن تاریخ کراوات در ایران تقریبا ممنوع شد، حالا 26 سال است که آن رئیس جمهور رفته است و بسیاری از مردم و نسل جوان ایران او را بخاطر نمی آورند، اما کراوات باز هم ممنوع است، چون زمانی ممنوع بود. در ایران وقتی یک چیز ممنوع بشود دیگر آزاد نمی شود. زنان ایرانی در ادارات از آسانسور جدا استفاده می کنند، چون مجبورند، ولی در تاکسی به مردان غریبه می چسبند، چون چاره ای ندارند. قهرمان اتومبیلرانی ایران یک زن است، اما با روسری. در مهمانی های ایرانی شما معنی واقعی مست بودن و تفریح تا سرحد دیوانگی را می فهمید، اما هر لحظه ممکن است در بزنند و همه شما بخاطر یک میهمانی به زندان بروید و یادتان باشد که باز هم به میهمانی خواهید رفت و باز هم صدای در زدن خواهد آمد.
کلید هفتم: ایرانیان در خارج از ایران تقریبا در اکثر کشورهای دنیا جزو مهاجرین فعال اجتماعی هستند که از نظر شغلی و تحصیلی معمولا وضع بسیار خوبی دارند. اما بزرگترین فاجعه برای یک ایرانی در خارج این است که با ایرانی دیگری مواجه شود. معمولا هر دو سعی می کنند به هم نگاه نکنند، با این وجود هر ایرانی که حاضر نیست یک ایرانی دیگر را در خیابان ببیند، حتی بعد از سی سال زندگی در اروپا یا کانادا یا آمریکا، بزرگترین آرزویش این است که به ایران برود، جایی که هفتاد میلیون ایرانی در آن زندگی می کنند.
کلید هشتم: اگر به ایران رفتید، و با مردم حرف زدید و دیدید که مردم با صدای بلند با شما حرف می زنند، تعجب نکنید، البته به نظر می رسد ایتالیایی ها هم در این مورد شبیه ایرانی ها باشند، اما این واقعیت دارد که ایرانی ها در هر حال با صدای بلند حرف می زنند. معنی این نوع حرف زدن این نیست که با شما مخالفند، یا می خواهند با شما دعوا کنند، نه، مشکل این است که معمولا ایرانی ها علاقه زیادی به شنیدن حرف طرف مقابل شان ندارند، و معمولا به اندازه ای که از دهان شان استفاده می کنند، از گوش شان استفاده نمی کنند. برای همین است که مردم معمولا برای اینکه صدای شان شنیده شود، باید فریاد بزنند. شاه سابق ایران 37 سال طول کشید تا چیزی را که مردم ایران 25 سال قبل از آن به او گفته بودند بشنود، و این اتفاق زمانی افتاد که یک میلیون نفر به خیابان آمدند و با همدیگر فریاد زدند، شاه هم مجبور شد صدای آن را بشنود، و رفت. اصولا در ایران شما یا حرف نمی زنید که همه چیز خوب است و یا حرف می زنید که کسی حرف های شما را نمی شنود، به همین دلیل شما با صدای بلند فریاد می زنید. و طبعا به زندان می روید. مخالفین حکومت ایران هم وقتی به زندان می روند صدای شان در همه جای ایران و جهان پخش می شود، اما به محض اینکه آزاد می شوند، دیگر هیچ حرفی نمی زنند. اصولا دولت ایران کسی را که حرف زدن یادش نرفته باشد را براحتی آزاد نمی کند. البته منظور من این نیست که ایران کشور ناامنی است و ممکن است که وقتی شما به ایران می روید به شما حمله کنند، که در ماههای اخیر این اتفاق هم می افتد، اما در ایران جاهای امن هم وجود دارد، مثل زندان اوین که تا وقتی وارد آن نشدید احتمال هر حادثه ای برای شما وجود دارد، اما وقتی وارد آن شدید و یا حتی از آن خارج شدید معمولا آدمی نخواهید بود که برای شما اتفاقی بیفتد. یک موضوع مهم در مورد زندان ایرانی هم این است که معمولا بازجوها در ایران برخلاف همه دنیا عمل می کنند، یعنی تا وقتی یک زندانی سیاسی به جرمش( که معمولا جاسوسی است) اعتراف نکرده است، او را در زندان نگه می دارند، اما به محض اینکه اعتراف کرد که جاسوس بوده یا قصد از بین بردن حکومت را داشت او را آزاد می کنند. در ایران مردم برای کسی که حرف نمی زند و بقول ایرانی ها آدم سنگینی است، احترام خاصی قائلند، در حالی از آدمهای سبک که شوخی می کنند و شوخی های آدم را می فهمند، زیاد خوششان نمی آید. این موضوع در مورد گریه کردن و خندیدن هم مصداق دارد، مثلا همه مردم ایران وقتی به عزاداری می روند، می دانند باید چکار کنند، اما وقتی به یک مجلس شادمانی مثلا یک عروسی می روند، نمی دانند باید چه کنند.
کلید نهم: معمولا مردم ایران از انتخابات زیاد خوششان نمی آید، چون مطمئن هستند که در انتخابات مخالفان شان با تقلب پیروز می شوند، به همین دلیل هم انتخابات را تحریم می کنند. جالب این است که برگزار کنندگان انتخابات هم از انتخابات خوششان نمی آید، چون مطمئن هستند که اگر مردم در انتخابات شرکت فعال کنند، مخالفان قدرت را در دست می گیرند. منتهی چون راه دیگری برای وکالت و ریاست جمهوری وجود ندارد، مجبورند انتخابات را تحمل کنند. نکته مهم این است که یک ایرانی یک سال قبل از برگزاری انتخابات می داند که اگر در انتخابات شرکت نکند، مخالفان مردم قدرت را در دست می گیرند، اما وقتی یک ماه قبل از انتخابات می شود، ایرانیان ترجیح می دهند انتخابات را تحریم کنند تا ببینند که آیا باز هم مخالفان مردم انتخاب می شوند، یا نه و همیشه هم این تجربه را تکرار می کنند. حتی دولتی هم که در ایران با رفراندوم سرکار آمده، با شدت بسیار طرفدار برگزاری رفراندوم در فلسطین است، اما کسانی را که طرفدار برگزاری رفراندوم در ایران هستند، زندانی می کند.
کلید دهم: شاید مهم ترین کلیدی که باید هنگام فهم جامعه ایران در دست داشته باشد این است که ایرانیان مردمی انترناسیونالیست هستند. ما ایرانی ها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم. محل شرکت تجاری و مرکزخریدمان در دبی است. استعدادمان در تهران کشف شده ، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصیل به فرانسه یا لندن می رویم، اما چون از کارکردن در اروپا خوش مان نمی آید، بالاخره از لس آنجلس سر در می آوریم و در آنجا کار می کنیم، و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم. برنامه های تلویزیونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دریافت می شود. فیلم های مان را در بیابان های ایران می سازیم. اما در ونیز و پاریس و برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه فیلمسازی می گیریم.در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم، مهم ترین مقالات سیاسی مان در اوین نوشته می شود، اما در پاریس خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شویم، اما صلاحیت مان در تهران رد می شود، بنابراین در برلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم رفراندوم برگزار کنیم و در هلند عضو پارلمان می شویم. در تهران با حکومت مخالفت می کنیم، در عراق با حکومت می جنگیم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنیم. در تهران کنسرت موسیقی راک برگزار می کنیم، اما در فرانکفورت کنسرت موسیقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود، در آنکارا در کنسرت موسیقی پاپ ایرانی شرکت می کنیم، اما در آنتالیا می رقصیم. در کانادا برنده مسابقه ملکه زیبایی می شویم. حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان ایرانی دفاع می کنیم. پادشاه مان در آمریکاست، ملکه مان در یکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند، رئیس جمهورسابق مان در پاریس زندگی می کنند، رئیس قوه قضائیه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزیر عراق سالها در ایران زندگی می کرد و رئیس جمهورسابق اسرائیل متولد ایران است. در ایران زندگی می کنیم، در ترکیه تفریح می کنیم، در آمریکا پولدار می شویم و برای مرگ به ایران برمی گردیم.
به شما گفتم که اگر به ایران رفتید با یازده در بسته مواجه خواهید شد. من ده کلید را به شما دادم تا با استفاده از آنها ده در را باز کنید، راستش را بخواهید کلید در یازدهم 150 سال قبل در جنگ های ایران و روس از دست سردار ایرانی افتاد و گم شد و از آن سال تا به حال این کلید گم شده و آن در بسته مانده است. پشت آن در بسته به این سووال پاسخ داده شده که چرا در 150 سال گذشته جهان به پیش رفته و ما ایرانیان درجا زده ایم؟
[][]
اين نوشته متن سخنرانی من است در کنفرانسی با عنوان« رنسانس دوم» که از بیش تر از بیست سال پیش توسط گروهی از ناشرین و خردمندان ایتالیایی پايه گذاری شده . کنفرانسی که هر سال در یک هتل قدیمی اطراف میلان به مدت چهار روز برگزار می شود و از دهها کشور جهان خردمندان، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و فیلسوفان و نظریه پردازان و مدیران شرکت می کنند و دهها موضوع متفاوت هر روز به بحث گذاشته می شود. امسال احمد رافت، خانم دکتر فیروزه نهاوندی، حمید صدر و من ایرانیانی بودیم که در کنار دویست نفر دیگر از جمله فرناندو آرابال حضور داشتیم. این نوشته بطور خلاصه به فارسی گفته شد، توسط احمد رافت در جلسه ترجمه شد و متن انگلیسی آن برای دیگران پخش شد
.

Wednesday, June 06, 2007

تنهايي هاشمي


در دلم بود كه بي دوست نمانم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

Friday, May 25, 2007

گفتگو و ترور

دوري از وطن و فرصت ادامه تحصيل در محيطي كه از تمام دنيا به آنجا مي آيند فرصتي برايم فرآهم آورده تا با ديدن مليت هاي گوناگون خصلت هايي را در هريك دريابم كه راهگشا به توفيق يا افولشان است . مثلا درفلتي كه در آن سيزده نفر هر يك در اتاقي جداگانه زندگي مي كنيم يك ايتاليايي ، يك آلماني ، يك يوناني ، يك يمني ، يك فلسطيني ، ژاپني و الباقي چيني هستند و اينها جدا از دوستان دانشگاه هستند كه عمدتا انگليسي و فرانسويند . تفاوتي كه بين رفتار اين مليت ها حتي در مدتي كوتاه بيش از همه به چشم مي آيد فرهنگ گفتگو يا به عبارت بهتر راه حل گفتگو و مذاكره براي حل مشكلات است . اروپايي ها عموما بسيار باز و در حل مشكلات ملتزم به گفتگو هستند تا مقابله در حاليكه شرقي ها اعم از فلسطيني و يمني و چيني قادر يا متمايل به گفتگوي رودررو براي حل مشكلاتشان نيستند بطوري كه عموما كارشان از بد گويي پشت سر آغاز مي شود و به تقابل و رويارويي شكننده ختم مي شود . كه البته در عالم سياست هم پيامد هاي آن را مي بينيم . مثلا توجه كنيد كه دو حزب فلسطيني فتح و حماس چطور گاهي به جان هم مي افتند و از هم مي كشند و به قول ابراهيم نبوي شايد لازم شود از اسراييل هياتي جهت حل اختلاف آن دو عازم شود !!!اينها همه ناشي از ضعف درفرهنگ گفتگو است . يكي از پيامد هاي جدي نقصان فضاي گفتگو و مذاكره تولد جو ترور است . ترور در نگاه اول تصوير مردي نقابدار را در ذهن زنده مي كند كه با گلوله سينه اي را نشانه رفته است در حاليكه در معناي عامتر ترور به كوچه و بازارو خانه مي آيد و به شكل ترور شخصيت رخ مي نمايد . مثلا يك حركت تروريستي شخصيت مي تواند اين باشد كه اگر ما از يك حركت يا سخن كسي خوشمان نيايد سعي مي كنيم به جاي گفتگوي خصوصي و رو در رو با او جلوي جمع او را آماج حملات تيز زبانمان قرار دهيم يا به عبارتي شخصيت وي را ترور كنيم يا اينكه بدون مطرح كردن مشكل با خود او پشت سر او بد گويي كنيم كه اين نيز مصداقي از ترور است . تعميم اين ترور به همان ترور در سطح سياسي مي رسد . يعني ترور در جوامعي بيشتر پا مي گيرد كه پيش از هر چيز مردمان آن جامعه خصلت تروريستي داشته باشند . چندي پيش با قطار از لندن عازم شهر محل اقامتم بودم ، بعد از اينكه سكوي قطار مورد نظرم اعلام شد رفتم تا سوار شوم ، اما از آنجا كه هر واگن درب جداگانه اي هم دارد مطمين نبودم از كدام درب وارد شوم و در كدام واگن بنشينم . خانمي از خدمه مقابل يكي از واگن ها بيرون قطار مشغول راهنمايي كسي بود كه من از همان در تصميم گرفتم وارد شوم يك لحظه نگاهم كرد اما فورا نگاهش را بر گرفت من هم كه داخل واگن شده بودم تصميم گرفتم برگردم و از او راهنمايي بيشتري بخواهم بليطم را نشان دادم و او با نهايت ادب و خوشرويي گفت كه واگنهاي انتهايي خلوتتر است و آنجا راحت تر خواهم بود و بهتر است از يكي از آنها سوار شوم . من هم تشكر كردم و وقتي داشتم به سمت واگنهاي انتهايي مي رفتم تازه متوجه شدم كه واگني را كه سوار شده بودم درجه اول (فرست كلاس) بود در حاليكه بليط من از نوع معمولي بود و آن خانم نخواسته بود كه اين را مستقيما به من بگويد مبادا كه احساس بدي پيدا كنم . اين يكي از نمونه هاي شخصيت يا سيستمي است كه در تلاش است حتي المقدور از ترور اجتناب كند كه در غرب موارد مشابه آن را در افراد بصورت بخشي از شخصيت يا در سازمانها بصورت بخشي از سيستم به كرات مي بينم . و در خاتمه بايد بگويم كه ما ايرانيها در اين رابطه بخاطر ديرينه تاريخيمان گل سر سبد خاورميانه ايم و همين است كه هنوز حتي براي نمونه يك ايراني مظنون به فعاليتهاي تروريستي دستگير نشده است ، گرچه رسانه هاي غربي سعي در القاي عكس آن را دارند.

Sunday, May 20, 2007

هم ميهن

يادداشت بعدي رو كه تحت عنوان " گفتگو و ترور " هست رو مي خواستم امروز بگذارم اما به دليل مشغله زياد هنوز آماده نيست اما طي يك هفته آينده حتما منتشر مي كنم.
شنيدم در ايران تحت هدايت كرباسچي روزنامه اي به نام " هم ميهن " منتشر مي شود . هميشه به اين فكر مي كنم كه ما به عنوان شهروندان تحول طلب به روند توسعه و آزادي همه جانبه كشور چه كمكي مي توانيم انجام دهيم . هر بار به اين نتيجه مي رسم كه اگر درگير كارهاي سياسي سنگين و پرهزينه نيستيم لااقل مي توانيم با كمك به جريان آزادتر اطلاعات و حمايت از مطبوعاتي كه در اين راستا گام بر مي دارند حداقل نقش را ايفا كنيم . براي تحقق اين منظور مثلا معرفي فيلتر شكنهاي اينترنتي به دوستان و ديگران يا كمك به توزيع هر ابزاري كه در جهت سياليت هر چه بيشتر اطلاعات مفيد است يك گام مهم مي تواند باشد . يا اين كه اگر امروز روزنامه اي مثل هم ميهن كه احيانا چيزي شبيه " شرق " خواهد بود در كشور منتشر مي شود چه خوب است كه سعي كنيم هر چه بيشتر اين روزنامه را بخريم حتي اگر مطمين نيستيم كه آنرا مي خوانيم يا نه . چون كه هزينه روزي دويست يا سيصد تومان بابت اين روزنامه در برابر هزينه هايي كه امثال حجاريان در اين مسير پرداختند بسيار ناچيز است . من خودم اگر در ايران بودم هر روز اين روزنامه را خريداري مي كردم حتي اگر گاهي مطمين بودم كه فرصت مطالعه آنرا هرگز نخواهم داشت
. .

Saturday, May 05, 2007

كودكانه



زمان جنگ بود ، ما گاهي از شهرمان كه پالايشگاه بزرگي داشت و به همين دليل آماج حملات مكرر دشمن بود فرار مي كرديم سنقر كه امن تر بود . يكبار كه براي مدت طولاني تري آنجا بوديم ما پدربزرگ ، مادر بزرگ و داييها اتاقي در طبقه پايين منزل مرحوم حاجي جواد پاكبر اجاره كرده بوديم و آنجا زندگي مي كرديم . يكبار كه حاجي پاكبر مهمان داشت ، حياط پر از بچه هاي همسن و سال من بود و مشغول بازي بوديم . يكي از آن بچه ها دختر زيبايي بود با موهاي بلند طلايي كه تا كمي بالاي كمرش مي رسيد . شايد بهش گفته بودند كه چقدر زيبا است و به همين خاطر انگار از دماق فيل افتاده بود . دورش جمع شده بوديم و سر دسته و فرمانده شده بود . نمي دانم چه پيش آمد كه گفت پدر بزرگش فوت كرده است ، من از او پرسيدم چرا پدر بزرگت مرده ؟ و او جواب داد چونكه خيلي پير شده بود . من با تعجب پرسيدم خوب يعني چرا مرد ؟ و او كه كلافه شده بود با تندي و كم حوصلگي جواب داد چونكه پير شده بود و هركس پير شود مي ميرد . اينجا بود كه آسمان خراب شد روي سرم ، دلم هري ريخت و چشمانم سياهي رفت . ديگر نتوانستم به بازي با آنها ادامه دهم ، رفتم داخل و از مادرم پرسيدم كه يكي از بچه ها مي گويد آدم پير بشود مي ميرد ، از پاسخ مادرم يك لبخند و تاييدش را به خاطر دارم كه براي حدود چند هفته آرام از من ربود . مادرم كه گفت درست گفته است ، پشت پنجره رفتم و در حاليكه پيشانيم را به شيشه چسبانده بودم و بازي بچه ها را تماشا مي كردم به شدت گريستم . در ميان اشكهايم بچه ها را مي ديدم كه چگونه تصويرشان در چشمان پر از اشكم كج و معوج و مانند سرابي مي شود . نمي توانستم قبول كنم كه آدم وقتي پير مي شود مي ميرد يا اصلا بطور كلي هر آدمي در نهايت مي ميرد. البته مسلما تا آن زمان مرگهاي ديگران را ديده بودم اما شايد نمي دانستم براي همه و حتي خودم بي شك روزي اتفاق خواهد افتاد . اينكه روزي خواهد آمد كه ما ديگر نيستيم و اين حيات با آن باغچه كوچك همچنان آنجا خواهد بود بسيار دردناك بود . البته يكي دوسال پيش كه سنقر بودم متوجه شدم كه آن حياط و باغچه اش زود تر از من عمرشان به سر آمده است . خانه را كوبيده بودند تا خانه جديدي و شايد آپارتماني بسازند . به هر حال پس از چند وعده اعتصاب غذا و چند هفته بد خلقي و پريشاني خواه نا خواه اين حقيقت را پذيرفتم كه همه رفتني اند ، نه به اين خاطر كه منطقي بود بلكه بدان دليل كه چاره ديگري نداشتم . اما هنوز هم كه فكر مي كنم مي بينم واقعا حقيقت تلخي است كه روزي كه در خوشبينانه ترين حالت آن صد سال ديگر خواهد بود ما ديگرنخواهيم بود اما كوه بيستون ، رود خانه چمچمال و آواز چكاوكهايش همچنان هستند و به سمع و بصر نسل جديدي مي رسند . زندگي بصورت كلي آن كه در دو انتهايش عدم است يك تراژدي است كه انسانها با تلاش براي فراموشي و سانسور سكانس آخر داستان سعي دارند از جنبه تراژيك آن بكاهند . بخشي از تلاش هنرمندان در آثارشان معطوف به ماندگاري و جاودان كردن خويش در آثارشان است . نقاش در نقشي كه مي زند ، آهنگساز در هارمونيي كه مي آفريند و نويسنده در آثري كه مي نويسد سعي در جاودانه ساختن خود در دارند . از ديدگاه جنسيتي ، در اين نزاع جاودانه ساختن خود ، زنها موهبتي الهي دارند كه مي زايند و در فرزندشان ادامه حيات مي دهند . هر آفريننده اي احساسي از جاودانگي دارد ، شايد بخشي از روحيه شادتر زنان از اين رو باشد كه آفريننده اند در حاليكه مرد ابتر است و به همين دليل مدام در تحرك و فعاليتي ديوانه وار است تا شايد چيزي بسازد كه در او جاودانه شود.

Sunday, April 29, 2007

عطاء الله مهاجراني

مهاجراني وزير سابق ارشاد وبلاگي دارد به نام " مكتوب " . با همسرش كه حالا ديگر به جاي جميله او را زيبا خطاب مي كند و يكي از فرزندانش در لندن زندگي ميكند . پسرش ماهان به تازگي متولد شد در حاليكه يك دخترش در آمريكا مشغول به ادامه تحصيل است و پسر ديگرش در ايران به سر مي برد . مهاجراني به زبان انگليسي و عربي مسلط است و حتي گاهي با شبكه هاي عرب زبان به عربي مصاحبه مي كند . عاشق اسلام و ادبيات عرب است . رمانهايي نوشته است كه برخي از آنها ممنوع الچاپ بوده و در وزارت ارشادخاك مي خورند . من خودم رماني از او نخوانده ام اما بر اساس دو داستان كوتاه كه اخيرا گويا در روزنامه اعتماد ملي نيز چاپ شده و در وبلاگش هم آورده بود در يافتم كه ذايقه اش احتمالا داستانهاي درام است . اين دو داستان كوتاه يكي به نام ريحان و ديگري كفش عيد مي باشند كه خواندن آنها را به علاقمندان داستان كوتاه جدا توصيه مي كنم. البته گاهي با چنان شدتي وارد مسايل اعراب و دغدغه هاي جهان عرب مي شود كه گويا از ايراني بودن خود گريزان است اما به هر حال اگر اهل تفكيك مسايل باشيم اين باعث نمي شود كه از ارزش نوشته هايش در زمينه داستان چيزي كاسته شود . بزرگترين ضربه اي كه به او وارد شد افشاي زنان ديگرش بود كه مجبور به هجرتش نمود ، ضربه اي كه شايد تغيير نام همسرش به زيبا و تولد پسرش ماهان تلاشهايي در راستاي خنثي سازي اثرات آن بر زندگي خصوصيش بوده باشد . هر كه بود و هرچه كرد كسي از ياد نمي برد كه قسمت عمده اي از آزادي قلم در زمان وزارت او صورت گرفت و يكي از نيروهاي اصلي محركه اصلاحات فرهنگي كه در زمان رييس جمهور اسبق صورت گرفت او بود.

در حاشيه : در ضمن آقاي عبدي در وبلاگش مقاله اي خواندني در مورد قضيه جاري " برخورد با بد حجابي " نوشته است كه توصيه مي كنم بخوانيد . اگر سايتشان در ايران فيلتر بود كامنت بگذاريد تا متن كامل آن را در وبلاگم منتشر كنم.
.

Tuesday, April 24, 2007

طرح عفاف


شيون و آسيمگي مادر ايام بر مزار غرور زن زيباي ايراني چه تكان دهنده واندوهبار است . بانوي زيبايي كه در حجاب نجابت خويش ، از هر حجاب تيره روزگار بي نياز است و تنها خال هندويش قابله دفترعشقي به عظمت دفترحافظ شيراز است . كمتر كسي در تاريخ چنين جسارتي داشته كه به روي زن آزاده پارسي شمشير عربي بكشد .يكي از دوستان عرب مصري مي پرسيد تو ديگر چرا جوش مي آوري ؟! برو عربستان را ببين ، براي برخورد با زنان پليس مخصوص دارند ، اگر زني مچش بيرون باشد با تازيانه بر دستش مي زنند و حتي موقع اذان اين نيروهاي ويژه هر كسي را كه به نماز نرفته باشد دستگير و جريمه مي كنند ، شما در مقايسه با آنها در بهشت زندگي مي كنيد . سخت بود برايش توضيح بدهم كه گرچه هيچگاه آزادي سياسي نداشته ايم اما همين سي سال پيش آزادي اجتماعي كم نظيري را تجربه مي كرديم اما تاريخ خوانده بود و مي دانست . راستي چه بر سر زني مي آيد وقتي كه با تازيانه حماقت ، حس غريزي زيبانماييش سر كوب مي شود ؟!هيچ دولي در خاورميانه مانند دول ايران و عربستان سعودي اينچنين به روي غرايز انساني شمشير نكشيده است . در سركوب غرايز انساني نه هنر رستني است و نه اعتدال رواني پاياست . دانشجوها هم نيمي دور سد سيوند و نيمي پي زنجيره انساني نطنز پي نخود سياه رفته اند و ميدان را خالي كرده اند .
از ذكر مصيبت كه بگذريم اين بحث " طرح حجاب " آنقدر طنز خورش ملس است كه هر چه جان كندم دهان را زيپ بگيرم نشد كه نشد .اصلا اينها خودشان هم مطمين نيستند چه مي خواهند مردم را هم سرگردان كرده اند . درست نمي گويند از بالاي كجا ، پايين چه جا ؟ كنار كجا و دور كجا بايد پوشيده باشد تا مفاسد اجتماعي محسوب نشود . گفته بودند كه شلوار از مچ پا بيش از سه سانت بالا نباشد و غيره ، اصلا اين ابعادي كه اينها مي خواهند هيچ كوليسي (دستگاه اندازه گيري در مقياس دهم و صدم ميليمتر) تا حالا اختراع نشده كه اندازه بگيرد.در حد نانوتكنولوژي انتظار دارند.هنوز زيست شناسان در مورد انواع نژاد بشر به يك نتيجه واحد نرسيده اند كه مچ پا دقيقا از كجا شروع مي شود و كجا ختم مي شود حالا اين آقاي ...از روي مچ كي و اندام كي اين ابعاد را تعيين مي كند خدا مي داند ؟ جديدا گفتند خطوط اندام نبايستي معلوم باشد ، مثل آدم نمي گويند كدام اندام ! گوش اندام است و خطوطي دارد بيني خط دارد اينطوري كه نمي شود ، هم خجالت مي كشند بگويند بعد هم كه نمي گويند مي گيرند و مي بندند . در ثاني خوب بالاخره بشر است كو...دارد نمي شود كه وقتي مي آيد خيابان آنرا خانه جا بگذارد كه !!!خدا داده ، خط آن هم خدادادي است با هزار پاك كن هم پاك نمي شود.مگر آنكه خطش را سيمان بگيرند كه اين يك حرفي ! بايد بدهند علما بررسي كنند . اينها بايد از ريشه كار كنند ...يعني بروند جمكران دعا كنند كه خداوند خانمها را بدون خط و خطوط مشكوك و بصورت استوانه يا چيزي شبيه آن خلق كند كه فقط بتوانند بزايند و غل بخورند و لا غير كه اين هم قابل بررسي است . يكي از مراجع محترم تازگي گفته اند كه آمريكاييها به آندازه زنان ما بد حجاب نيستند ، غلط نكنم مي روند قم عكس مي گيرند به اين بنده خدا نشان مي دهند مي گويند اينجا ويرجينيا است . كور كه نيستيم خودمان مي بينيم كه نه خط اندام بلكه خود اندامشان پيداست اما در عوض دروغ نمي گويند ، رياكار نيستند و پدر سوختگي در ذاتشان لانه نكرده است ، هيچ كس هم چپ نگاه كسي نمي كند مگر شبهاي تعطيل كه مي روند پاب و بارو غيره كه جاي اين حرفهاست .
ببيني خداوند چقدر به اين كارهاي ما مي خندد ، جاي عبيد خالي ! منظورم عبيد زاكاني است ، اگر زنده بود سالي هشت كتاب طنز بيرون مي داد . اما خوب اگر عبيد نيست سيد ابراهيم نبوي كه هست .

Friday, April 20, 2007

يوتيوب

ديگر فكر كنم همه سايت يوتيوب را مي شناسند .همان سايتي كه هركس از هركجا مي تواند كليپي صوتي-تصويري را برروي آن بگذارد كه همه دنيا بتوانند آنرا ببيند.به نظرم تا چند سال ديگر يوتيوب رسانه اي بسيار قدرتمند و پرنفوذ خواهد شد .و شايد از كمپانيهاي بزرگ خبري مانند بي بي سي و سي ان ان نيز پيشي بگيرد.يوتيوب مي رود كه به عنوان يك كتاب تاريخ زنده قضاوت ها را بسيار آسان تر كند .مثلا در يكي از كليپها گوشه اي از محاكمه سپهبد مهدي رحيمي ارايه شده است كه در آن دكتر ابراهيم يزدي و آيت الله خلخالي در حال استنطاق و محاكمه وي هستند و سعي مي كنند او را وادارند كه قسم خود را مبني بر وفاداري به شاه پس بگيرد و جان خود را نجات دهد اما وي مكررا مي گويد : "من در ابتداي زندگي خدمتي ام قسمي خورده ام مبني بر آنكه تازماني كه شاهنشاه پادشاه مملكت هستند به ايشان وفادار بمانم "كه البته بهاي اين را هم با تيرباران پرداخت.يا اينكه در كليپي ديگر فيلمي از سخن امام را نشان مي دهد كه با همان آرامش هميشگي مقابل دوربين در مورد اولين حمله صدام به خاك ايران مردم را دلداري مي دهند كه نگران نباشند انشاالله كه ديگر اين تجاوز تكرار نمي شود اما اگر هم شد ما به ملت امر مي كنيم تا براي سركوب دشمن بسيج شوند .يا در كليپي ديگر مصاحبه ديدني شهيد مهرداد عزيزاللهي را در جبهه مي بينيد كه پسري است چهارده ساله كه چندي بعد شهيد مي شود و آنقدرآرام و وزين صحبت مي كند كه گويي پنجاه سال دارد.يا مصاحبه هاي متعددي از شاه كه در مورد شكنجه هاي ساواك و سركوبها از او مي پرسند و حتي آن مصاحبه اي كه والاس خليج فارس را "خليج" خطاب مي كند و شاه بلافاصله صحبتش را قطع مي كند و مي پرسد مگر تو مدرسه نرفته اي؟ والاس جواب مي دهد رفته ام بعد شاه مي گويد : نام كامل خليج را در كتابهايتان چه خوانده اي و او جواب مي دهد خليج فارس و بعد والاس گريپاژ مي كند و هردو مي خندند.يا آن مصاحبه قديمي رفسنجاني با والاس كه او هم والاس را در مورد انرژي هسته اي به طرز ماهرانه اي مي پيچاند . يا آن فيلم مستند و تاريخي كه انگليسي ها و آمريكاييها در مورد امپراتوري پرشيا كه از كورش تا بعد از خشايارشاه را طي چند قسمت به طوري بسيار جذاب و متحير كننده توضيح مي دهد كه در كانال هيستوري آمريكا هم پخش شده است . يا فيلم آن ديدار رييس جمهوري با آيت الله جوادي آملي كه در آن رييس جمهور مستقيما به هاله نور و ديگر چيزها صحبت مي كند . غرضم از تمام اينها اين است كه اگر امروز در مورد يك واقعه شك و شبهه اي هست در آينده چنين رسانه هايي از قبيل يوتيوب به عنوان شاهد زنده وقايع تاريخي و روزمره خواهند ايستاد و چه بسا بزرگترين كمپانيهاي خبري نيز براي اثبات ادعاي خويش به اصل واقعه در اينگونه رسانه ها ارجا دهند.

Saturday, April 14, 2007

صفايي




مي گفت صفايي تن لش پوستش كلفت شده ديگر تركه هم بهش اثر نمي كنه . صفايي پسر كوتاه خپلي بود با صورت و بيني گرد و سري معمولا كچل .كلاس دوم دبستان بوديم . خانممان زني درشت هيكل و سياه چرده بود كه هيچ وقت لبخندش را نديدم .يك دخترش خودسوزي كرده بود و پسر يازده ساله اش كه با دوچرخه رفت زير تريلي من خودم آنجا بودم . چون در محله ما زندگي مي كردند و در محيط كوچك خبر ها زود پخش مي شود همه مي دانشتند كه با شوهر معتادش شديدا اختلاف دارد .او و صفايي دو سر يك سرنوشت بودند .صفايي پدرش روي زمين مردم كار مي كرد ، زمستانها هم كه كشاورزي تعطيل مي شد قاطي خيلي هاي ديگر مي نشست در گاراژ براي كارگري .برادر صفايي را كه پاسدار بود كومله ها جلوي چشم مادرش در خواب به رگبار بسته بودند و از آن پس مادرش ديوانه شده بود ، مادرش قدي كوتاه ، سرويني كردي دور سرش و چند تتوي كوچك روي چانه اش داشت . از صبح تا عصر كه مدرسه تعطيل مي شد مي نشست جلوي در خانه به يك نقطه خيره مي شد تا صفايي از مدرسه برگردد و ببردش داخل .صفايي معمايي داشت كه هيچ كس راز آن را نيافت .هر وقت مي رفت پاي تخته و مي خواند : "باز باران با ترانه با گهر هاي فراوان ، مي خورد بر بام خانه ..." اينجا كه مي رسيد هق هق مي زد زير گريه ، گريه اش خيلي تلخ بود تقريبا كل كلاس را بهت زده مي كرد ...هيچ وقت راز اين معما را به كسي نگفت . داخل مدرسه هيچ كس مدادش را از دو سر نمي تراشيد ، مي گفتند هركس دو سر مدادش را بتراشد پدرش مي ميرد ، فقط شمشيري مي تراشيد چون مطمين بود پدر مرده اش آز آن مرده تر نخواهد شد.كامران را هم به ياد مي آورم ، البته همكلاس ما نبود .عقب مانده بود و چون دستها و پاهايش كاملا معوج بود نمي توانست راه برود به همين خاطر هرروز صبح پدرش او را روي شانه هايش مي گذاشت و مي آورد مدرسه ، بعد از ظهر هم مي آمد دنبالش .پدرش تجسم بد بختي بود ، يك پيراهن پاره پاره و يك جافي سياه كردي اول و آخر تن پوش او بود . صورتش زير آفتاب كاملا سوخته بود و چينهاي عميق روي پيشانيش گوياي رنجي بود كه مي كشيد . چند سال بعد مادر كامران هم خود سوزي كرد . اين داستان سر درازي دارد . عيد ها كه براي مسافرت مي رويم شهرمان ، براي سيزده با كوله باري از غم و غصه و افسردگي بر مي گرديم ......

Monday, April 09, 2007

مستر بين


آنطور كه از ايران خبر مي رسد پس از بدرقه متجاوزان انگليسي مردم در زندان اوين صف بسته اند براي آجيل و كت شلوار رايگان و عكس يادگاري با پرزيدنت . من هم به آباجي سپرده ام يك زنبيل هم براي من بگذارد توي صف!! تا برگردم حتما نوبتم شده است . البته براي من خير مضاعف است ، آنجا آجيل و كت شلوار و عكس را ميگيرم بعد مي آيم اينجا خاطرات شبهاي زاينده رود را به روزنامه ها مي فروشم . فقط مي گويند بايد به يك چيزي تجاوز كني ، نمي دانم مگر تا يك ماه پيش حكم تجاوز سنگسار نبود؟ لابد كمپين لغو قانون سنگسار به ثمر نشسته است .البته مهم هم نيست هيچ هيچي كه ندهند يك عكس با محمود مي گيريم كه!اما خداييش مقامات كشورمان خيلي بي معرفتند ديدند كه اين جوانان برومند انگليسي همه دم بخت هستند نكردند يك زني برايشان بگيرند از مملكت دست خالي نروند ، عيبي ندارد انشاالله دفعه بعد.راستي جشن هسته ايتان مبارك ، امروز مراسم را در نطنز نشان مي داد كه هنگام خواندن سرود هسته اي محمود به شدت احساساتي شده بود و اشك مي ريخت !خدايي آنطور كه او احساساتي شده بود من با آهنگ "مي زده " مرضيه احساساتي نمي شوم . به هر حال آدم كه مدام مهر ورزي كند اينقدر دل نازك مي شود ديگر. بعد ستاره درخشش در حاليكه از خوشحالي كم مانده بود بپرد بغل فيلمبردار اعلام كرد كه ايران اعلام كرده كه به توان توليد سوخت هسته اي در مقياس صنعتي رسيده و آنطور كه نازي جان از واشنگتن خبر مي دهد جرج بوش گفته به زودي پدرشان را در مي آورم . فكر نكنم از اين خبر خوش كسي به اندازه ستاره درخشش و جان بولتن ، سفير سابق آمريكا در سازمان ملل ، خوشحال شده باشد .در ضمن داشتم دنبال عكس مستر بين مي گشتم همش اين عكس مي آمد آخر سر فهميدم ايشان آقاي مشايي معاون رييس جمهور است ، يادم آمد يكبار يكي از مقامات در يك سخنراني رسمي گفت : اي كاش ما هم يك چارلي چاپلين اسلامي داشتيم فكر كنم خداوند حاجتشان را داد و با چند درجه تخفيف مستر بين اسلامي عطا فرمود. در اين ميان وزارت خارجه اعلام كرد كه نامه عذرخواهي انگليس از ايران در وزارت خارجه موجود است اما چون حاوي فحش ناموسي است از افشاي آن خود داري مي كند . لابد مدتي كه بگذرد مي گويند موريانه نامه را خورد و جز نام الله از آن چيزي باقي نگذاشت.اين هاشمي هم با تمام ارادتي كه به او دارم به قول ابراهيم نبوي خيلي آدم يواشي است بايد مثل حسن كچل تا در خانه سيب بچينند تا يك تك پا بيرون بيايد و به قم برود و يك سرو ساماني به اوضاع بدهد .به هر حال چشم اميدمان به اوست . الان هم اينقدر سرگرم نوشتن اين مقاله بودم ديدم همه دارند شتابان به سمت آشپزخانه مي دوند اما دوهزاريم نيفتاد كه جوجه من است كه در فر دارد جزغاله مي شود ، الان اوضاع خراب است نروم بهتر است كمي بعد كه آبها از آسياب افتاد مي روم كلي فحش و بد و بيراه نثار چيني هاي زبان بسته مي كنم بعد هم در آشپزخانه را محكم به هم مي كوبم و با عصبانيت بيرون مي آيم.
شبتان بخير
. .

Sunday, April 08, 2007

برگي از كودكي

داشتم در ميان برگه هاي زرد كتاب كهنه كودكي چيزهايي را به ياد مي آوردم كه بسيار دوست مي داشتم اما بنا به دلايلي چون خطر ، كميابي يا تنظيم توقعات از سوي پدر و مادرم بدست آوردن بسياري نيازمند زمان بود . چند قلم را البته با تظاهر به مريضي توانستم به دست بياورم اما با تهديد به دكتر و آمپول اين تمهيد نيز ديري نپاييد .تعدادي از آن اقلام را به ياد مي آورم و مي خندم : فندك ، تفنگ بادي براي كشتن گنجشك ، ذره بين براي سوزاندن مورچه ، مداد اتد ، بچه گنجشك ، تشيله (تيله سه پر) ، چراغ مطالعه ، ساز دهني ، تيركمان چوبي ، جوجه ، كنترل تلويزيون ، عينك طبي (كه به دليل تقلايم براي ضعيف كردن چشمانم بسيار زمان برد)اما بسياري ديگر را زماني بدست آوردم كه ديگر آن شوق كودكانه را به آنها نداشتم .بسياري از چيزها در زندگي اينگونه است ، چيزهايي را در دوره اي از زندگي بسيار مي خواهي اما زماني بدست مي آيند كه ديگر شوري بر نمي انگيزند .بچه گنجشك زماني به چنگم آمد كه ديگر قدم بلند شده بود و دستم به لانه گنجشك كنج حيات مي رسيد ، تفنگ بادي را زماني به دست آوردم كه ديگر شوق كشتن گنجشك در من مرده بود ، ذره بين را زماني بدست آوردم كه ديگر سوزاندن مورچه برايم لذتي نداشت و ويران كردن لانه زنبور در سر مي پروراندم ، تلويزيون كنترل دار را هم زماني خريديم كه ديگر كامپيوتر به بازار آمده بود. راستي كه هر خواسته اي تاريخ انقضايي دارد كه پس از آن ديگر بدست آوردنش چنان پيروزمندانه و شور آفرين نيست.