Monday, July 16, 2007

تابلوي ايام

اگر هنوز باورمندان و ملحدان در جدل وجود خدا بر سر هم مي زنند ، اگر امروز گوجه فرنگي سرطانزا و فردا مانع سكته مغزي شناخته مي شود ، اگر هنوز داستان سفر انسان به ماه پر از ترديد و شبهه است ، اگر هنوز فلاسفه و دانشمندان در واقعيت داشتن جهاني كه بدين صورت مي بينيم ترديد دارند ، اما در اين ميان يك چيز حقيقت دارد و آن اينكه زمان مي گذرد . اينكه زمان مي گذرد اصلي سهل اما ممتنع است كه در بطن خود بشارت و هشداري نهفته دارد . نيمه تاريك آن بدين معناست كه زندگي هرگونه هم كه نگريسته شود يك تراژدي هولناك است . با تولد هر كودكي يك مرگ نيز زاده مي شود كه هر لحظه نزديك و نزديك تر مي شود بنابراين تولد هر كودك همانقدر كه شادي آفرين است غم انگيز نيز هست . اما در اين ميان اين انسان هنرمند است كه با تلفيق عناصري چون فراموشي و اميد از دل چنين تراژديي يك زندگي پر هياهو مي آفريند . و اما بشارت نهفته اصل گذر زمان اين است كه محصول بذري كه امروز مي كاريم درچشم به هم زدني آماده برداشت است . و اين يعني اينكه مسووليم و مي توانيم خلاقيت خود را بيازماييم .زندگي را مي توان تابلويي سفيد انگاشت كه هر طرحي در آن مي شود زد . مي توان قلمو را گرفت و با وسواسي آميخته به محافظه كاري با رنگ هاي روشن و ملايم مشغول نقاشي شد و يا اينكه مي توان خطر كرد و با آهنگ درون ، با تند ترين رنگها و سريعترين حركات قلمو خلاقيت خود را در آفريدن تابلوي زندگي خويش آزمود . اگر ايمان بياوريم كه زمان مي گذرد و در نتيجه خيلي زود فردا با دستي پر از آنچه كه كاشته ايم سر مي رسد زندگي به يك بازي هيجان انگيز شبيه مي شود . ترس و تقدير دو بلاي خانمانسوزي است كه انسان را از آزمودن بخت خويش محروم مي كنند . شكسپير مي گويد ترسها به ما خيانت مي كنند و ما را از پيروزيهايي كه به احتمال زياد نصيبمان مي شوند محروم مي كنند . اگر ترس در وجود برخي واقعيتي عيني است اما تقدير اعتقادي ويرانگر است كه شبح وار اراده انسان را تخدير مي كند . از عمل و كردار تمام انسانهاي خوب و بد بزرگ ، از هيتلر و چرچيل و استالين تا گاندي و كورش و بودا اينچنين بر مي آيد كه تنها به اراده اعتقاد داشته اند هر چند اگر به زبان چيز ديگري گفته باشند . اگر ايمانمان به تقدير خدشه ناپذير است لااقل در ميان ورقهاي كتاب زندگي لحظاتي را مي توان ديد كه در آنها افسار توسن سرنوشت براي لحظاتي از دستان تقدير رها مي شود ، آنان كه به چنين لحظاتي آگاه و مترصدند عنان را مي گيرند و طي كودتايي زيبا حكومت اراده را اعلام مي كنند .ترس پاسدار سلطنت تقدير است ، در آن لحظاتي كه انتخابي پيش روست و توسن سرنوشت عنان گسيخته و عاصي است تنها ترس است كه ما را از قاپيدن عنان نهيب مي زند .
از رفتن مهستي بيست روز گذشت و از رفتن هايده سالها . اما مگر مي شود هنرمند بميرد . تا دنيا دنياست ما و آيندگان از شنيدن ترانه هايشان شاد و غمگين مي شويم . آنها در لحطات زندگي ما جاريند ، گرچه طبيعت ، آنها را از تنشان گرفت اما آنها در ترانه هايشان جاودان شده اند-نقشي كه آنها بر تابلوي زندگيشان زده اند زيباترين نقشهاست
. .

Tuesday, June 26, 2007

آري من آن كوه غرورم ....در مانده و از پا نشسته



خبر سوزنده و كوتاه است : " مهستي مرد " . چيز زيادي نمي توانم بنويسم چون هيچ وصفي عمق اندوه همراه با خشم مرا گويا نيست. هنرمند در ذات خود معصوم است چه رسد به آنكه مظلوم و مهجور نيز واقع شود . با داغ ديدار دوباره وطن در سوز سرطان سوختن و خاكستر شدن ، خاطره تلخ و حزن انگيزي است كه هيچ دل لطيفي بر نمي تابد . در اين ترديدي نيست كه تبعيد هنر روزي پايان مي گيرد ، اما تا آن روز شاهد مرگ چند " پرستوي مهاجر " عاشقيم ، اين است كه دل را بي تاب مي كند .يكي از سايتها آخرين آهنگي را كه مهستي در ايران در سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت اجرا كرده است براي شنيدن روي سايت گذاشته . همان آهنگ معروف " از آشيون دل كندن و رفتن كه آسون نيست " كه اگر فيلتر شكن داريد روي لينكي كه داده ام كليك كنيد تا بشنويد .
ديروز ده ها مليون ايراني گريستند
مزارش سينه هر ايراني و يادش زنده باد.

به مناسبت غروب غمگين اين هنرمند عزيزمان تا بيست روز چيزي در اين وبلاگ نمي نويسم
.

Tuesday, June 19, 2007

صيغه


وزير كشورمان اخيرا گفته است كه فرهنگ صيغه ( ازدواج موقت ) بايد به سرعت رواج پيدا كند و توسط علما تبليغ شود ، چند تن ديگر هم اظهاراتي مشابه كرده اند . اينها همه در چند سال پس از طرح بحث " خانه عفاف " مطرح مي شود . طرحي كه مجلس اصلاحات آنرا به صراحت مطرح كرد اما وقتي طرح نوشته شده در صحن مجلس خوانده شد خود مطرح كنندگان خيلي خجالت كشيدند و آن طرح را محكوم كردند و چون در آن زمان مد بود كه هرچه از اين دست را گردن هاشمي رفسنجاني مي انداختند در نهايت اين طرح را هم گردن او انداختند و مجددا محكوم و تقبيح كردند . در پي آن نيز تعداد معتنابهي مادر شهيد به خيابان ريختند و شعار " فائزه حيا كن مملكت را رها كن " سر دادند و كم مانده بود لانه جاسوسي را به آتش بكشند.
از طرفي ديروز هم ناجا اعلام كرد كه در شيراز خانه فسادي متلاشي شده كه گرداننده آن به خاله شراره معروف بوده . . نيروي انتظامي كه اينقدر ذوق زده شده نمي داند كه خاله شراره كه فراوان است آنقدر عمه ليلا و خاله سارا و گيتي جون در تهران ريخته حد ندارد . براي داشتن آمار و شرح حال اين بزرگان نيازي نيست كه كسي شخصا شرفياب شود چون دانشگاهي كه بنا به آرمان بزرگان قرار بود كارخانه آدم سازي شود پس از كوچ آن بزرگان متصدي تبليغات اين خاله ها و عمه ها شده است و اصلا بچه ها نقل دهانشان اينها هستند . بزرگتر ها تعريف مي كنند اول انقلاب دو گرداننده اصلي اين خانه ها كه نقره و اقدس يك چشم نام داشتند اعدام شدند اما همه امروز مي بينند كه بر مزار آنان امروز هزاران اقدس و نقره و شراره روييده است . يكبار يادم مي آيد آقاي عليزاده دادستان وقت در برنامه گفتگوي ويژه آقاي حيدري اعتراف كرد كه برچيدن اين خانه ها بعد از انقلاب كار اشتباهي بود چون منجر به اين شد اين پديده كه در آن زمان متمركز بود در سطح شهر پخش شود و از كنترل خارج شود . اما آقاي حيدري كه حسابي از خجالت سرخ شده بود موضوع بحث را به سرعت عوض كرد . مشكل اينجاست كه اينهايي كه به سرعت از علني شدن اين قضيه سرخ و آبي مي شوند گاهي خودشان اصلا اين كاره از آب در مي آيند و بعدا گندش در مي آيد . به هر حال پايين آمدن سن فحشا و حتي بالا رفتن آمار روسپيان بخصوص در تهران بسيار نگران كننده و در وضعيت بحراني است . يكبار يادم مي آيد سر تخت طاووس منتظر تاكسي بودم ، يك پژو ترمز زده بود جلوي پاي يكي از همين بانوان خياباني و انگار داشتند چانه مي زدند ، كنار من دو پسر بچه كه شايد به زحمت كلاس سه دبستان به نظر مي آمدند داشتند نگاه مي كردند و حرفهايي مي زدند كه من خودم تا سال اول دانشگاه نمي دانستم . خطر پراكنده شدن فحشا از همين جا مشكل ساز مي شود . بلوغ زود رس فرا مي رسد و سن فحشا پايين مي آيد. راهكاري كه جديدا و مجددا با تبليغات گسترده از سوي مسوولين مورد بحث قرار گرفته مساله صيغه است . آقاياني كه اين راهكار شكست خورده را تجويز مي كنند بايد به ياد داشته باشند كه اكثريت تقاضاي سكس خارج از چارچوب خانواده آقايان هستند و آن دسته از زناني كه به هر دليل به سكس خارج از چارچوب ازدواج دايم تن داده اند اقليتي بسيار اندك از مجراي صيغه و اكثريت جذب فحشا شده اند . چرا كه اكثرا از از اين طريق امرار معاش مي كنند . در حاليكه طبق قانون صيغه يك زن بايستي چهل روز پس از اتمام صيغه با يمك مرد هيچ رابطه جديدي برقرار نكند تا وضعيت بچه دار شدن او مشخص شود . حالا اگر قرار باشد خاله شراره چهل روز در دكان را تخته كند و بيكار بچرخد كه ديگر برايش صرف نمي كند ، او كاسب است و فرهنگ صيغه با كاسبي او جور در نمي آيد .از طرفي ديگر واقعيت اين است كه مساله صيغه حلال مشكل مذهبي هاست اما اكثريت جوانان كشور ما ديگر بحث حلال و حرام رابطه برايشان مطرح نيست كه منتظر را هكار حلال وزير كشور بمانند . آنها كار خودشان را مي كنند و متاسفانه روز بروز اقبال به فحشا بالا تر مي رود. تنها راهكاري كه البته مشروط به استحاله فرهنگي جامعه است و زمان مي برد هماني است كه در غرب اتقفاق مي افتند ، ارتباط آزاد دختر و پسر و برابري حقوق زن با مرد تا آنجا كه ديگر بحث بكارت بر سرنوشت دختر تاثير آنچناني نداشته باشد . و يك دختر غير باكره همانقدر شانس ازدواج موفق داشته باشد كه يك پسر غير باكره. شكستن تابوي سكس پيش از ازدواج توسط نسل جوان امروز در حال شكسته شدن است ، گرچه هزينه هاي سنگيني نيز بابت آن پرداخته مي شود. . اما زمان خود همه چيز را حل خواهد كرد . آنچه كه بايستي امروز با آن مبارزه شود نه رابطه پيش از ازدواج كه تعدد زوجات است كه علنن توهين ، خيانت و تبعيضي عليه كرامت انساني زن است

Saturday, June 09, 2007

در وطن خود غريب تر بودن

جميله كديور همسر آقاي مهاجراني در وبلاگ خود يادداشتي گذاشته اند كه من هم مدتها بود مي خواستم چنين يادداشتي بنويسم اما ايشان بسيار روان و خوب از عهده وصف مطلب بر آمده اند . او مي نويسد :
بر خلاف آنهایی که معتقدند"غربت" یعنی دوری از وطن؛ من اصلا این نگاه را ندارم.معتقدم ما می توانیم در وطن خود هم غریب باشیم؛غریب تر از هر غریبه ای. و می توانیم در یک کشور خارجی باشیم و احساس دلتنگی و غربت نکنیم، مگر از ندیدن عزیزان و وابستگان خود.
متقابلا نوع نگاهی که به ما می شود هم همین احساس را در آدم تقویت می کند. وقتی در وطن به تو به عنوان یک غریبه نگاه می شود،آزار می بینی؛ نه فقط از کانالهای قدرت ،بلکه از هموطنانی مثل خودت و آرزو می کنی در جزیره ای دورافتاده باشی ...
برعکس وقتی در مملکتی دیگر،احساس انسان بودن و ارزش داشتن می کنی؛ احساس نمی کنی که برای هر کوچکترین کاری باید از هفت خوان رستم عبور کنی؛ احساس نمی کنی که باید پاسخگوی عقده های فروخفته دیگران باشی؛ وقتی با آدمهایی مثل پیرمرد 86 ساله هندی روز یکشنبه مواجه می شوی، اصلا نگاهت به غربت دگرگون می شود.نگاهت به وطن هم عوض می شود؛ احساس جهان وطنی می کنی.دنیایت بزرگ می شود؛ظرفیتت افزایش می یابد؛و چیزهایی که قبلا بظاهر مهم می آمد،کم اهمیت می شود.
یک اعتقاد دیگر هم دارم ؛به نظرم غربت یا دلتنگی گاهی هم از درون انسانها نشات می گیرد نه از بیرون. اگر فرصتی بود در این مورد بیشتر می نویسم
.

Friday, June 08, 2007

سيد ابراهيم نبوي

زماني تصميم گرفته بودم يادداشتهاي طنز سيد ابراهيم نبوي را در وبلاگم منتشر كنم تا آنان كه به دليل فيلترينگ دسترسي ندارند بتوانند بخوانند اما چون معمولا يادداشتهاي او حاوي اهانتهايي صريح به مقامات و اشخاص است و خط قرمز اين وبلاگ را رد مي كند از اين كار منصرف شدم . يادداشتي كه در زير مي خوانيد يكي از يادداشتهاي اوست كه اينجا قابل انتشار يافتم :

من به عنوان یک طنزنویس ایرانی می خواهم از تجربیات بکلی سری خودم برای شما حرف بزنم. نه سال قبل وقتی طنزنویسی در ایران را آغاز کردم، نام ستون ثابت خودم را در روزنامه جامعه گذاشتم « ستون پنجم»، علت این بود که معمولا نویسندگان و منتقدان ایرانی توسط دولت و راستگراها متهم می شوند که « ستون پنجم» دشمنان خارجی هستند. به همین دلیل من از همان روز اول گفتم که ستون پنجم دشمنان خارجی هستم و حالا هم به عنوان ستون پنجم شما خارجی های عزیز که مردم ایران از همه شما متنفرند، می خواهم رازهای بکلی سری کشور را به شما بگویم.
دیروز دوست دانشمند هلندی و لهستانی تبار، دکتر اسلاوک را در محل برگزاری اجلاس دیدم و از او پرسیدم: ایران را می شناسی؟ گفت: نه زیاد. گفتم: آن پنج کلمه یا پنج تصویری را که وقتی نام ایران را می شنوی به ذهنت می رسد، برای من بگو. اسلاوک فکری کرد و گفت: « تاریخ باستانی، عمر خیام، فرش ایرانی، شاهنشاه و اینکه تعداد زنان تحصیلکرده ایران از تمام زنان منطقه و کشورهای اسلامی بیشتر است.» به اسلاوک گفتم: « به نظر تو این پنج چیزی که گفتی چگونه با هم جمع شدند و تبدیل به واقعیتی به نام احمدی نژاد شدند؟» فکری کرد و خندید. من می خواهم برای شما اروپائی ها بگویم که چه پارادوکس هایی است که باعث می شود واقعیتی که شما از ایران در ذهن دارید، با آنچه واقعیت ایران است، این همه متفاوت باشد. من می خواهم رازهای سرزمین خودم را بگویم. رازهایی که ممکن است گفتن آن نزد خارجی ها زیاد جالب نباشد.
من حدس می زنم که تا چند ماه دیگر آمریکایی ها با دولت احمدی نژاد وارد جنگ بشوند، در این حالت احتمال دارد که دولت پرودی هم سقوط کند و دولت برلوسکونی به عنوان تنها راه حل روی کار بیاید و ارتش ایتالیا مثل قبل نیروی زمینی و دریایی اش را برای جنگ به خاورمیانه با ایران بفرستد. و فرض می کنم که سربازان شما وقتی وارد ایران شدند، مثل ملوانان انگلیسی این شانس را نداشته باشند که نیروی دریایی ایران آنها را بگیرند و برای شان کت و شلوار بدوزند و تصویرشان را از تلویزیون پخش کنند و برای شان شیرینی ببرند و آخر کار هم بعد از ملاقات با رئیس جمهور آزادشان کنند و بعد هم آنها بخواهند خاطرات شان را به قیمت خوب بفروشند. پیش بینی من این است که سربازان ایتالیایی وارد تهران می شوند و در یک خیابان با یازده در بسته مواجه می شوند، من می خواهم کلید ده در را به شما بدهم. این ده کلید چیزهای مهمی است که اگر شما ندانید باعث می شود که هرگز نفهمید علت رفتار ایرانیان چیست؟ منظورشان از آنچه می گویند چیست؟ و آنچه می خواهند کدام است؟
کلید اول: اگر دیدید یک اقدام بزرگ تروریستی انجام شده و به نتیجه رسیده است و هدفی که تروریست ها می خواستند نابود شده است، مطمئن باشید که آن کار را ایرانی ها انجام نداده اند، مثلا اگر فرض کنیم که 19 تروریست در طول شش ماه برای عملیات تروریستی 11 سپتامبر اقدام کرده اند، باید همان لحظه اول بفهمید که این کار کار ایرانی ها نیست، چرا که در ایران 19 نفر آدمی که بتوانند یک کار را با همکاری همدیگر انجام دهند، و شش ماه اسرار آن را پنهان کنند و به دوستان و همسر و فرزندان و همسایگان و راننده اژانس چیزی نگویند و پس از تعیین هدف عملیات، پشیمان نشوند و آن کار را ادامه داده و به نتیجه برسانند، وجود ندارند. بنا براین مطمئن باشید هیچ کار منظمی که برای مدت طولانی آغاز شود و به نتیجه برسد کار ایرانی ها نیست. البته ممکن است ایرانی ها پولش را بدهند، اما حوصله ندارند که آن کار را خودشان بکنند.
کلید دوم: وقتی وارد تهران شدید و از کسی پرسیدید که آدرس خانه رئیس جمهور و وزرایش کجاست و اصلا رئیس جمهور کیست و آن فرد به شما گفت که نمی داند رئیس جمهور کیست، فکر نکنید او دروغ می گوید و می خواهد چیزی را از شما پنهان کند. اصولا در ایران خیلی اوقات معلوم نیست رئیس جمهور کیست و کشور بوسیله چه کسی اداره می شود. ممکن است شما به عنوان یک ایرانی بدانید که روز دوشنبه چه کسی در کشور قدرت را در دست داشته است، اما این دلیل نمی شود که روز چهارشنبه هم قدرت در دست همان فرد باشد. شاید به همین دلیل است که ایرانیان عزیز در سراسر جهان تمام آنچه را که سه هزار سال قبل در ایران رخ داده است بخوبی می دانند و شما حق ندارید هرگز به آن گذشته بی احترامی کنید. ایرانیان می دانند در 2500 سال قبل داریوش و کوروش چه گفتند و چه کردند و به چه چیز اعتقاد داشتند، اما ممکن است ندانند که در ماه گذشته در ایران حکومت دست چه کسی بود و چرا سر کار آمد و چرا برکنار شد.
کلید سوم: وقتی شما وارد تهران می شوید ممکن است به عنوان یک خارجی تصادفا با کسی برخورد کنید که ایتالیایی را خوب بداند و علاوه بر اطلاعات کافی در مورد اندام سوفیالورن، چیزهایی هم در مورد دانته و ماکیاوللی بداند و مطمئن باشید که اگر آن مرد از شما دعوت کند که به خانه اش بروید حتما از شما پذیرایی شایانی خواهد کرد و قطعا کاری می کند که شما در عرض دو هفته ده کیلو اضافه وزن پیدا کنید، او همچنین به شما خواهد گفت که مثل بقیه ایرانی ها با دولت مخالف است و به دولت و حکومت را با واژه « اینها» به شما معرفی می کند، او حتما به شما می گوید که همه ایرانی ها با دولت مخالفند، و این در حالی است که ممکن است خودش عضو وزارت اطلاعات باشد. اصلا تعجب نکنید. آن مرد دروغگو نیست، اصولا ما ایرانی ها از هر نوع حکومتی که هنوز از بین نرفته است متنفریم، فرقی نمی کند، ممکن است خودمان هم در روی کار آمدن یک رئیس جمهور نقش زیادی داشته باشیم، اما وقتی یک رئیس جمهور سرکار آمد، حداقل انتظار ما این است که بعد از دوماه استعفا بدهد و برود. اصولا ما از استعفا دادن روسای جمهور خوشمان می آید، شاید علتش این است که هیچکدام شان استعفا نمی دهند. به نظر شما یک انتظار ساده از یک رئیس جمهور برای اینکه استعفا بدهد و ما را خوشحال کند، خیلی انتظار بزرگی است؟ شاید به همین دلیل است که ما ایرانی ها در صد سال گذشته علاقه زیادی به از بین بردن پادشاهان و روسای جمهور و نخست وزیران داشتیم و داریم. ناصرالدین شاه آنقدر استعفا نداد تا بعد از پنجاه سال ترورش کردند، شاه بعدی وقتی فرمان مشروطیت را در مورد حکومتی که آزادی مردم را رعایت کند، امضا کرد، از ناراحتی دق کرد و مرد. شاه بعدی وقتی ده ساله بود و پادشاه بود، هر روز از کاخ فرار می کرد و به خانه مادرش می رفت، چون اصلا حوصله سلطنت نداشت و بالاخره هم فرار کرد. شاه بعدی یعنی رضاشاه برای گرفتن حقوقش به تهران آمد، ولی چون هیچ کس نبود که حقوقش را بدهد، مجبور شد حکومت را در دست بگیرد تا لااقل حقوق خودش را بگیرد. این پادشاه از دست مردم ایران فرار کرد و در آفریقای جنوبی درگذشت. شاه بعدی بعد از 37 سال استعفا ندادن، از کشور بیرون رفت و در مصر درگذشت. از 100 سال قبل تا امروز حدود 40 نخست وزیر و رئیس جمهور دولت تشکیل دادند و فقط پنج نفر آنها بدون ترور شدن، بدون فرار کردن، بدون بی آبرو شدن، محترمانه به خانه خودشان رفتند. در حال حاضر ما یک شاه در آمریکا داریم، یک ملکه در فرانسه و دو رئیس جمهور در عراق و پاریس. اولین رئیس جمهور بعد از انقلاب که تا همین دو سه روز قبل خودش را رئیس جمهور قانونی می دانست، از دست کسانی که انتخابش کرده بودند، فرار کرد و به پاریس رفت، رئیس جمهور بعدی ترور شد، رئیس جمهور بعدی یک بار ترور و پس از آن رهبر شد، رئیس جمهور بعدی یعنی هاشمی رفسنجانی به فساد مالی متهم است. رئیس جمهور بعدی یعنی خاتمی وقتی برای دومین بار به زور توسط مردم کاندیدا شد، در حالی که گریه می کرد، نامزدی خودش را برای انتخابات اعلام کرد. و رئیس جمهور فعلی مان یعنی آقای احمدی نژاد، چون علاقه ای به استعفا ندارد و کسی هم قصد کشتن او را ندارد، دارد تلاش می کند که جنگی راه بیندازد، تا شاید از این طریق برکنار شود. برای همین یادتان باشد که مردم ایران همیشه با هر رئیس جمهوری مخالفند، اما با رئیس جمهور بعدی هم مخالفند. البته این نکته را هم باید بدانید که تقریبا همه ایرانی ها فکر می کنند بهترین انتخاب برای ریاست جمهوری و اداره کشور خودشان هستند.
کلید چهارم: همه حکومت های ایران معتقدند که مخالفان داخلی عوامل دشمنان خارجی هستند، به همین دلیل است که حکومت در ایران همیشه قبل از اینکه نیاز به دوستان خارجی داشته باشد، نیاز به حداقل یک تا سه دشمن خارجی دارد( یکی اصلی و دو تا رزرو) البته بسیاری از ایرانیان به همین دلیل فکر می کنند که هر اتفاقی که می افتد زیر سر خارجی هاست، شاید به همین دلیل هم دوست دارند خارجی ها حمله کنند و حکومت را تغییر دهند، اما شما گول ایرانی ها را نخورید، چون به محض اینکه جنگ شروع شد، احساس وطن پرستی ایرانیانی که تا دیروز مخالف یک دولت بودند و معتقد بودند اگر این دولت برود همه مشکلات حل می شود، گل می کند و همه شان می شوند طرفدار همان دولتی که تا دیروز با آن مخالف بودند. اصولا ایرانیان فکر می کنند می توانند تمام منطقه و جهان را اداره کنند. شاید به همین خاطر است که ما ایرانیان فکر می کنیم که اگر آمریکا پیشرفت کرده است، بخاطر مهاجرت ایرانیان به این کشور است.
کلید پنجم: در ایران معنی اصطلاحات سیاسی با آنچه شما فکر می کنید فرق می کند، مثلا چپ های ما طرفدار لیبرالیسم هستند، هواداران دموکراسی را تندروها می خوانند، محافظه کاران ما بسیار تندرو هستند، اکثر طرفداران اقتصاد دولتی مولتی میلیاردر هستند و روشنفکران ما معتقدند که از روشنفکران کاری برنمی آید و بهترین کار این است که روشنفکران حرف مردم عامی را بزنند، آن هم مردمی که ترجیح می دهند به جای کتاب خواندن حرف بزنند و در مورد نظراتی که دارند، که معلوم نیست چه زمانی آن را بدست آوردند، تا پای جان بایستند. در ایران یک فرمول شناخته شده وجود دارد. شما برای اینکه روشنفکر موفقی بشوید، باید وارد سیاست شوید، وقتی این کار را کردید مردم انتظار دارند به جای اینکه حرف خودتان را بزنید، حرف دل مردم و دردهای آنها را بگوئید، اگر این کار را کردید، می شوید قهرمان آنها و وقتی قهرمان آنها شدید، باید با حکومت بجنگید، اگر زنده ماندید به شما خواهند گفت سازشکار و عامل دولت و اگر کشته شدید، تا یک سال همیشه در مورد شما حرف می زنند، و بعد از دو سال اشتباهات شما را که در واقع بخاطر گفتن حرف های مردم است به عنوان نقاط ضعف شما تکرار می کنند.
کلید ششم: یکی از رازهای مهم جامعه اسلامی ایران این است که اگر فرض کنیم از صد نفر مسلمان در امارات و عربستان و افغانستان 80 نفر آنها نماز می خوانند و 90 نفر آنها روزه می گیرند، در ایران شاید سی درصد ایرانیان نماز می خوانند و 35 درصد آنها روزه می گیرند، اما با این وجود ایران جزو معدود کشورهای اسلامی است که حکومتش دینی است. دلیل این موضوع چیز خاصی نیست، اتفاقی است که سی سال پیش افتاده است که می توانست نیفتد، بنابراین اصلا فکر نکنید که در ایران یک جامعه دینی زندگی می کند. در ایران همه زنان در خیابان حجاب می گذارند، چون اجباری است، اما همین زنان ایرانی بیشترین عمل جراحی بینی را انجام می دهند تا زیباتر شوند و بیشترین مواد آرایشی را در جهان مصرف می کنند، هر سال هم حکومت دو ماه شدیدا و شش ماه کمی ملایم با زنان بدحجاب مبارزه می کند، اما همین زنان رانندگی می کنند، مدیریت می کنند، تحصیلات عالیه می کنند، ناشر و نویسنده هستند و در خانه ها حکومت می کنند. در بسیاری از موارد زنان مدیران پشت پرده رهبران کشور هستند. با این وجود حجاب اجباری هست، چون زمانی اجباری شده و عمل بینی انجام می شود چون ممنوع نیست. در ایران کراوات زدن برای مردان نوعی مخالفت با حکومت و نشانه اشرافیت است، علت این موضوع این است که رئیس جمهور اول ایران که 26 سال قبل به پاریس رفت، در یک سخنرانی گفت که کراوات ریشه در سنت مسیحی دارد، از آن تاریخ کراوات در ایران تقریبا ممنوع شد، حالا 26 سال است که آن رئیس جمهور رفته است و بسیاری از مردم و نسل جوان ایران او را بخاطر نمی آورند، اما کراوات باز هم ممنوع است، چون زمانی ممنوع بود. در ایران وقتی یک چیز ممنوع بشود دیگر آزاد نمی شود. زنان ایرانی در ادارات از آسانسور جدا استفاده می کنند، چون مجبورند، ولی در تاکسی به مردان غریبه می چسبند، چون چاره ای ندارند. قهرمان اتومبیلرانی ایران یک زن است، اما با روسری. در مهمانی های ایرانی شما معنی واقعی مست بودن و تفریح تا سرحد دیوانگی را می فهمید، اما هر لحظه ممکن است در بزنند و همه شما بخاطر یک میهمانی به زندان بروید و یادتان باشد که باز هم به میهمانی خواهید رفت و باز هم صدای در زدن خواهد آمد.
کلید هفتم: ایرانیان در خارج از ایران تقریبا در اکثر کشورهای دنیا جزو مهاجرین فعال اجتماعی هستند که از نظر شغلی و تحصیلی معمولا وضع بسیار خوبی دارند. اما بزرگترین فاجعه برای یک ایرانی در خارج این است که با ایرانی دیگری مواجه شود. معمولا هر دو سعی می کنند به هم نگاه نکنند، با این وجود هر ایرانی که حاضر نیست یک ایرانی دیگر را در خیابان ببیند، حتی بعد از سی سال زندگی در اروپا یا کانادا یا آمریکا، بزرگترین آرزویش این است که به ایران برود، جایی که هفتاد میلیون ایرانی در آن زندگی می کنند.
کلید هشتم: اگر به ایران رفتید، و با مردم حرف زدید و دیدید که مردم با صدای بلند با شما حرف می زنند، تعجب نکنید، البته به نظر می رسد ایتالیایی ها هم در این مورد شبیه ایرانی ها باشند، اما این واقعیت دارد که ایرانی ها در هر حال با صدای بلند حرف می زنند. معنی این نوع حرف زدن این نیست که با شما مخالفند، یا می خواهند با شما دعوا کنند، نه، مشکل این است که معمولا ایرانی ها علاقه زیادی به شنیدن حرف طرف مقابل شان ندارند، و معمولا به اندازه ای که از دهان شان استفاده می کنند، از گوش شان استفاده نمی کنند. برای همین است که مردم معمولا برای اینکه صدای شان شنیده شود، باید فریاد بزنند. شاه سابق ایران 37 سال طول کشید تا چیزی را که مردم ایران 25 سال قبل از آن به او گفته بودند بشنود، و این اتفاق زمانی افتاد که یک میلیون نفر به خیابان آمدند و با همدیگر فریاد زدند، شاه هم مجبور شد صدای آن را بشنود، و رفت. اصولا در ایران شما یا حرف نمی زنید که همه چیز خوب است و یا حرف می زنید که کسی حرف های شما را نمی شنود، به همین دلیل شما با صدای بلند فریاد می زنید. و طبعا به زندان می روید. مخالفین حکومت ایران هم وقتی به زندان می روند صدای شان در همه جای ایران و جهان پخش می شود، اما به محض اینکه آزاد می شوند، دیگر هیچ حرفی نمی زنند. اصولا دولت ایران کسی را که حرف زدن یادش نرفته باشد را براحتی آزاد نمی کند. البته منظور من این نیست که ایران کشور ناامنی است و ممکن است که وقتی شما به ایران می روید به شما حمله کنند، که در ماههای اخیر این اتفاق هم می افتد، اما در ایران جاهای امن هم وجود دارد، مثل زندان اوین که تا وقتی وارد آن نشدید احتمال هر حادثه ای برای شما وجود دارد، اما وقتی وارد آن شدید و یا حتی از آن خارج شدید معمولا آدمی نخواهید بود که برای شما اتفاقی بیفتد. یک موضوع مهم در مورد زندان ایرانی هم این است که معمولا بازجوها در ایران برخلاف همه دنیا عمل می کنند، یعنی تا وقتی یک زندانی سیاسی به جرمش( که معمولا جاسوسی است) اعتراف نکرده است، او را در زندان نگه می دارند، اما به محض اینکه اعتراف کرد که جاسوس بوده یا قصد از بین بردن حکومت را داشت او را آزاد می کنند. در ایران مردم برای کسی که حرف نمی زند و بقول ایرانی ها آدم سنگینی است، احترام خاصی قائلند، در حالی از آدمهای سبک که شوخی می کنند و شوخی های آدم را می فهمند، زیاد خوششان نمی آید. این موضوع در مورد گریه کردن و خندیدن هم مصداق دارد، مثلا همه مردم ایران وقتی به عزاداری می روند، می دانند باید چکار کنند، اما وقتی به یک مجلس شادمانی مثلا یک عروسی می روند، نمی دانند باید چه کنند.
کلید نهم: معمولا مردم ایران از انتخابات زیاد خوششان نمی آید، چون مطمئن هستند که در انتخابات مخالفان شان با تقلب پیروز می شوند، به همین دلیل هم انتخابات را تحریم می کنند. جالب این است که برگزار کنندگان انتخابات هم از انتخابات خوششان نمی آید، چون مطمئن هستند که اگر مردم در انتخابات شرکت فعال کنند، مخالفان قدرت را در دست می گیرند. منتهی چون راه دیگری برای وکالت و ریاست جمهوری وجود ندارد، مجبورند انتخابات را تحمل کنند. نکته مهم این است که یک ایرانی یک سال قبل از برگزاری انتخابات می داند که اگر در انتخابات شرکت نکند، مخالفان مردم قدرت را در دست می گیرند، اما وقتی یک ماه قبل از انتخابات می شود، ایرانیان ترجیح می دهند انتخابات را تحریم کنند تا ببینند که آیا باز هم مخالفان مردم انتخاب می شوند، یا نه و همیشه هم این تجربه را تکرار می کنند. حتی دولتی هم که در ایران با رفراندوم سرکار آمده، با شدت بسیار طرفدار برگزاری رفراندوم در فلسطین است، اما کسانی را که طرفدار برگزاری رفراندوم در ایران هستند، زندانی می کند.
کلید دهم: شاید مهم ترین کلیدی که باید هنگام فهم جامعه ایران در دست داشته باشد این است که ایرانیان مردمی انترناسیونالیست هستند. ما ایرانی ها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم. محل شرکت تجاری و مرکزخریدمان در دبی است. استعدادمان در تهران کشف شده ، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصیل به فرانسه یا لندن می رویم، اما چون از کارکردن در اروپا خوش مان نمی آید، بالاخره از لس آنجلس سر در می آوریم و در آنجا کار می کنیم، و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم. برنامه های تلویزیونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دریافت می شود. فیلم های مان را در بیابان های ایران می سازیم. اما در ونیز و پاریس و برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه فیلمسازی می گیریم.در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم، مهم ترین مقالات سیاسی مان در اوین نوشته می شود، اما در پاریس خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شویم، اما صلاحیت مان در تهران رد می شود، بنابراین در برلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم رفراندوم برگزار کنیم و در هلند عضو پارلمان می شویم. در تهران با حکومت مخالفت می کنیم، در عراق با حکومت می جنگیم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنیم. در تهران کنسرت موسیقی راک برگزار می کنیم، اما در فرانکفورت کنسرت موسیقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود، در آنکارا در کنسرت موسیقی پاپ ایرانی شرکت می کنیم، اما در آنتالیا می رقصیم. در کانادا برنده مسابقه ملکه زیبایی می شویم. حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان ایرانی دفاع می کنیم. پادشاه مان در آمریکاست، ملکه مان در یکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند، رئیس جمهورسابق مان در پاریس زندگی می کنند، رئیس قوه قضائیه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزیر عراق سالها در ایران زندگی می کرد و رئیس جمهورسابق اسرائیل متولد ایران است. در ایران زندگی می کنیم، در ترکیه تفریح می کنیم، در آمریکا پولدار می شویم و برای مرگ به ایران برمی گردیم.
به شما گفتم که اگر به ایران رفتید با یازده در بسته مواجه خواهید شد. من ده کلید را به شما دادم تا با استفاده از آنها ده در را باز کنید، راستش را بخواهید کلید در یازدهم 150 سال قبل در جنگ های ایران و روس از دست سردار ایرانی افتاد و گم شد و از آن سال تا به حال این کلید گم شده و آن در بسته مانده است. پشت آن در بسته به این سووال پاسخ داده شده که چرا در 150 سال گذشته جهان به پیش رفته و ما ایرانیان درجا زده ایم؟
[][]
اين نوشته متن سخنرانی من است در کنفرانسی با عنوان« رنسانس دوم» که از بیش تر از بیست سال پیش توسط گروهی از ناشرین و خردمندان ایتالیایی پايه گذاری شده . کنفرانسی که هر سال در یک هتل قدیمی اطراف میلان به مدت چهار روز برگزار می شود و از دهها کشور جهان خردمندان، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و فیلسوفان و نظریه پردازان و مدیران شرکت می کنند و دهها موضوع متفاوت هر روز به بحث گذاشته می شود. امسال احمد رافت، خانم دکتر فیروزه نهاوندی، حمید صدر و من ایرانیانی بودیم که در کنار دویست نفر دیگر از جمله فرناندو آرابال حضور داشتیم. این نوشته بطور خلاصه به فارسی گفته شد، توسط احمد رافت در جلسه ترجمه شد و متن انگلیسی آن برای دیگران پخش شد
.

Wednesday, June 06, 2007

تنهايي هاشمي


در دلم بود كه بي دوست نمانم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

Friday, May 25, 2007

گفتگو و ترور

دوري از وطن و فرصت ادامه تحصيل در محيطي كه از تمام دنيا به آنجا مي آيند فرصتي برايم فرآهم آورده تا با ديدن مليت هاي گوناگون خصلت هايي را در هريك دريابم كه راهگشا به توفيق يا افولشان است . مثلا درفلتي كه در آن سيزده نفر هر يك در اتاقي جداگانه زندگي مي كنيم يك ايتاليايي ، يك آلماني ، يك يوناني ، يك يمني ، يك فلسطيني ، ژاپني و الباقي چيني هستند و اينها جدا از دوستان دانشگاه هستند كه عمدتا انگليسي و فرانسويند . تفاوتي كه بين رفتار اين مليت ها حتي در مدتي كوتاه بيش از همه به چشم مي آيد فرهنگ گفتگو يا به عبارت بهتر راه حل گفتگو و مذاكره براي حل مشكلات است . اروپايي ها عموما بسيار باز و در حل مشكلات ملتزم به گفتگو هستند تا مقابله در حاليكه شرقي ها اعم از فلسطيني و يمني و چيني قادر يا متمايل به گفتگوي رودررو براي حل مشكلاتشان نيستند بطوري كه عموما كارشان از بد گويي پشت سر آغاز مي شود و به تقابل و رويارويي شكننده ختم مي شود . كه البته در عالم سياست هم پيامد هاي آن را مي بينيم . مثلا توجه كنيد كه دو حزب فلسطيني فتح و حماس چطور گاهي به جان هم مي افتند و از هم مي كشند و به قول ابراهيم نبوي شايد لازم شود از اسراييل هياتي جهت حل اختلاف آن دو عازم شود !!!اينها همه ناشي از ضعف درفرهنگ گفتگو است . يكي از پيامد هاي جدي نقصان فضاي گفتگو و مذاكره تولد جو ترور است . ترور در نگاه اول تصوير مردي نقابدار را در ذهن زنده مي كند كه با گلوله سينه اي را نشانه رفته است در حاليكه در معناي عامتر ترور به كوچه و بازارو خانه مي آيد و به شكل ترور شخصيت رخ مي نمايد . مثلا يك حركت تروريستي شخصيت مي تواند اين باشد كه اگر ما از يك حركت يا سخن كسي خوشمان نيايد سعي مي كنيم به جاي گفتگوي خصوصي و رو در رو با او جلوي جمع او را آماج حملات تيز زبانمان قرار دهيم يا به عبارتي شخصيت وي را ترور كنيم يا اينكه بدون مطرح كردن مشكل با خود او پشت سر او بد گويي كنيم كه اين نيز مصداقي از ترور است . تعميم اين ترور به همان ترور در سطح سياسي مي رسد . يعني ترور در جوامعي بيشتر پا مي گيرد كه پيش از هر چيز مردمان آن جامعه خصلت تروريستي داشته باشند . چندي پيش با قطار از لندن عازم شهر محل اقامتم بودم ، بعد از اينكه سكوي قطار مورد نظرم اعلام شد رفتم تا سوار شوم ، اما از آنجا كه هر واگن درب جداگانه اي هم دارد مطمين نبودم از كدام درب وارد شوم و در كدام واگن بنشينم . خانمي از خدمه مقابل يكي از واگن ها بيرون قطار مشغول راهنمايي كسي بود كه من از همان در تصميم گرفتم وارد شوم يك لحظه نگاهم كرد اما فورا نگاهش را بر گرفت من هم كه داخل واگن شده بودم تصميم گرفتم برگردم و از او راهنمايي بيشتري بخواهم بليطم را نشان دادم و او با نهايت ادب و خوشرويي گفت كه واگنهاي انتهايي خلوتتر است و آنجا راحت تر خواهم بود و بهتر است از يكي از آنها سوار شوم . من هم تشكر كردم و وقتي داشتم به سمت واگنهاي انتهايي مي رفتم تازه متوجه شدم كه واگني را كه سوار شده بودم درجه اول (فرست كلاس) بود در حاليكه بليط من از نوع معمولي بود و آن خانم نخواسته بود كه اين را مستقيما به من بگويد مبادا كه احساس بدي پيدا كنم . اين يكي از نمونه هاي شخصيت يا سيستمي است كه در تلاش است حتي المقدور از ترور اجتناب كند كه در غرب موارد مشابه آن را در افراد بصورت بخشي از شخصيت يا در سازمانها بصورت بخشي از سيستم به كرات مي بينم . و در خاتمه بايد بگويم كه ما ايرانيها در اين رابطه بخاطر ديرينه تاريخيمان گل سر سبد خاورميانه ايم و همين است كه هنوز حتي براي نمونه يك ايراني مظنون به فعاليتهاي تروريستي دستگير نشده است ، گرچه رسانه هاي غربي سعي در القاي عكس آن را دارند.

Sunday, May 20, 2007

هم ميهن

يادداشت بعدي رو كه تحت عنوان " گفتگو و ترور " هست رو مي خواستم امروز بگذارم اما به دليل مشغله زياد هنوز آماده نيست اما طي يك هفته آينده حتما منتشر مي كنم.
شنيدم در ايران تحت هدايت كرباسچي روزنامه اي به نام " هم ميهن " منتشر مي شود . هميشه به اين فكر مي كنم كه ما به عنوان شهروندان تحول طلب به روند توسعه و آزادي همه جانبه كشور چه كمكي مي توانيم انجام دهيم . هر بار به اين نتيجه مي رسم كه اگر درگير كارهاي سياسي سنگين و پرهزينه نيستيم لااقل مي توانيم با كمك به جريان آزادتر اطلاعات و حمايت از مطبوعاتي كه در اين راستا گام بر مي دارند حداقل نقش را ايفا كنيم . براي تحقق اين منظور مثلا معرفي فيلتر شكنهاي اينترنتي به دوستان و ديگران يا كمك به توزيع هر ابزاري كه در جهت سياليت هر چه بيشتر اطلاعات مفيد است يك گام مهم مي تواند باشد . يا اين كه اگر امروز روزنامه اي مثل هم ميهن كه احيانا چيزي شبيه " شرق " خواهد بود در كشور منتشر مي شود چه خوب است كه سعي كنيم هر چه بيشتر اين روزنامه را بخريم حتي اگر مطمين نيستيم كه آنرا مي خوانيم يا نه . چون كه هزينه روزي دويست يا سيصد تومان بابت اين روزنامه در برابر هزينه هايي كه امثال حجاريان در اين مسير پرداختند بسيار ناچيز است . من خودم اگر در ايران بودم هر روز اين روزنامه را خريداري مي كردم حتي اگر گاهي مطمين بودم كه فرصت مطالعه آنرا هرگز نخواهم داشت
. .

Saturday, May 05, 2007

كودكانه



زمان جنگ بود ، ما گاهي از شهرمان كه پالايشگاه بزرگي داشت و به همين دليل آماج حملات مكرر دشمن بود فرار مي كرديم سنقر كه امن تر بود . يكبار كه براي مدت طولاني تري آنجا بوديم ما پدربزرگ ، مادر بزرگ و داييها اتاقي در طبقه پايين منزل مرحوم حاجي جواد پاكبر اجاره كرده بوديم و آنجا زندگي مي كرديم . يكبار كه حاجي پاكبر مهمان داشت ، حياط پر از بچه هاي همسن و سال من بود و مشغول بازي بوديم . يكي از آن بچه ها دختر زيبايي بود با موهاي بلند طلايي كه تا كمي بالاي كمرش مي رسيد . شايد بهش گفته بودند كه چقدر زيبا است و به همين خاطر انگار از دماق فيل افتاده بود . دورش جمع شده بوديم و سر دسته و فرمانده شده بود . نمي دانم چه پيش آمد كه گفت پدر بزرگش فوت كرده است ، من از او پرسيدم چرا پدر بزرگت مرده ؟ و او جواب داد چونكه خيلي پير شده بود . من با تعجب پرسيدم خوب يعني چرا مرد ؟ و او كه كلافه شده بود با تندي و كم حوصلگي جواب داد چونكه پير شده بود و هركس پير شود مي ميرد . اينجا بود كه آسمان خراب شد روي سرم ، دلم هري ريخت و چشمانم سياهي رفت . ديگر نتوانستم به بازي با آنها ادامه دهم ، رفتم داخل و از مادرم پرسيدم كه يكي از بچه ها مي گويد آدم پير بشود مي ميرد ، از پاسخ مادرم يك لبخند و تاييدش را به خاطر دارم كه براي حدود چند هفته آرام از من ربود . مادرم كه گفت درست گفته است ، پشت پنجره رفتم و در حاليكه پيشانيم را به شيشه چسبانده بودم و بازي بچه ها را تماشا مي كردم به شدت گريستم . در ميان اشكهايم بچه ها را مي ديدم كه چگونه تصويرشان در چشمان پر از اشكم كج و معوج و مانند سرابي مي شود . نمي توانستم قبول كنم كه آدم وقتي پير مي شود مي ميرد يا اصلا بطور كلي هر آدمي در نهايت مي ميرد. البته مسلما تا آن زمان مرگهاي ديگران را ديده بودم اما شايد نمي دانستم براي همه و حتي خودم بي شك روزي اتفاق خواهد افتاد . اينكه روزي خواهد آمد كه ما ديگر نيستيم و اين حيات با آن باغچه كوچك همچنان آنجا خواهد بود بسيار دردناك بود . البته يكي دوسال پيش كه سنقر بودم متوجه شدم كه آن حياط و باغچه اش زود تر از من عمرشان به سر آمده است . خانه را كوبيده بودند تا خانه جديدي و شايد آپارتماني بسازند . به هر حال پس از چند وعده اعتصاب غذا و چند هفته بد خلقي و پريشاني خواه نا خواه اين حقيقت را پذيرفتم كه همه رفتني اند ، نه به اين خاطر كه منطقي بود بلكه بدان دليل كه چاره ديگري نداشتم . اما هنوز هم كه فكر مي كنم مي بينم واقعا حقيقت تلخي است كه روزي كه در خوشبينانه ترين حالت آن صد سال ديگر خواهد بود ما ديگرنخواهيم بود اما كوه بيستون ، رود خانه چمچمال و آواز چكاوكهايش همچنان هستند و به سمع و بصر نسل جديدي مي رسند . زندگي بصورت كلي آن كه در دو انتهايش عدم است يك تراژدي است كه انسانها با تلاش براي فراموشي و سانسور سكانس آخر داستان سعي دارند از جنبه تراژيك آن بكاهند . بخشي از تلاش هنرمندان در آثارشان معطوف به ماندگاري و جاودان كردن خويش در آثارشان است . نقاش در نقشي كه مي زند ، آهنگساز در هارمونيي كه مي آفريند و نويسنده در آثري كه مي نويسد سعي در جاودانه ساختن خود در دارند . از ديدگاه جنسيتي ، در اين نزاع جاودانه ساختن خود ، زنها موهبتي الهي دارند كه مي زايند و در فرزندشان ادامه حيات مي دهند . هر آفريننده اي احساسي از جاودانگي دارد ، شايد بخشي از روحيه شادتر زنان از اين رو باشد كه آفريننده اند در حاليكه مرد ابتر است و به همين دليل مدام در تحرك و فعاليتي ديوانه وار است تا شايد چيزي بسازد كه در او جاودانه شود.

Sunday, April 29, 2007

عطاء الله مهاجراني

مهاجراني وزير سابق ارشاد وبلاگي دارد به نام " مكتوب " . با همسرش كه حالا ديگر به جاي جميله او را زيبا خطاب مي كند و يكي از فرزندانش در لندن زندگي ميكند . پسرش ماهان به تازگي متولد شد در حاليكه يك دخترش در آمريكا مشغول به ادامه تحصيل است و پسر ديگرش در ايران به سر مي برد . مهاجراني به زبان انگليسي و عربي مسلط است و حتي گاهي با شبكه هاي عرب زبان به عربي مصاحبه مي كند . عاشق اسلام و ادبيات عرب است . رمانهايي نوشته است كه برخي از آنها ممنوع الچاپ بوده و در وزارت ارشادخاك مي خورند . من خودم رماني از او نخوانده ام اما بر اساس دو داستان كوتاه كه اخيرا گويا در روزنامه اعتماد ملي نيز چاپ شده و در وبلاگش هم آورده بود در يافتم كه ذايقه اش احتمالا داستانهاي درام است . اين دو داستان كوتاه يكي به نام ريحان و ديگري كفش عيد مي باشند كه خواندن آنها را به علاقمندان داستان كوتاه جدا توصيه مي كنم. البته گاهي با چنان شدتي وارد مسايل اعراب و دغدغه هاي جهان عرب مي شود كه گويا از ايراني بودن خود گريزان است اما به هر حال اگر اهل تفكيك مسايل باشيم اين باعث نمي شود كه از ارزش نوشته هايش در زمينه داستان چيزي كاسته شود . بزرگترين ضربه اي كه به او وارد شد افشاي زنان ديگرش بود كه مجبور به هجرتش نمود ، ضربه اي كه شايد تغيير نام همسرش به زيبا و تولد پسرش ماهان تلاشهايي در راستاي خنثي سازي اثرات آن بر زندگي خصوصيش بوده باشد . هر كه بود و هرچه كرد كسي از ياد نمي برد كه قسمت عمده اي از آزادي قلم در زمان وزارت او صورت گرفت و يكي از نيروهاي اصلي محركه اصلاحات فرهنگي كه در زمان رييس جمهور اسبق صورت گرفت او بود.

در حاشيه : در ضمن آقاي عبدي در وبلاگش مقاله اي خواندني در مورد قضيه جاري " برخورد با بد حجابي " نوشته است كه توصيه مي كنم بخوانيد . اگر سايتشان در ايران فيلتر بود كامنت بگذاريد تا متن كامل آن را در وبلاگم منتشر كنم.
.

Tuesday, April 24, 2007

طرح عفاف


شيون و آسيمگي مادر ايام بر مزار غرور زن زيباي ايراني چه تكان دهنده واندوهبار است . بانوي زيبايي كه در حجاب نجابت خويش ، از هر حجاب تيره روزگار بي نياز است و تنها خال هندويش قابله دفترعشقي به عظمت دفترحافظ شيراز است . كمتر كسي در تاريخ چنين جسارتي داشته كه به روي زن آزاده پارسي شمشير عربي بكشد .يكي از دوستان عرب مصري مي پرسيد تو ديگر چرا جوش مي آوري ؟! برو عربستان را ببين ، براي برخورد با زنان پليس مخصوص دارند ، اگر زني مچش بيرون باشد با تازيانه بر دستش مي زنند و حتي موقع اذان اين نيروهاي ويژه هر كسي را كه به نماز نرفته باشد دستگير و جريمه مي كنند ، شما در مقايسه با آنها در بهشت زندگي مي كنيد . سخت بود برايش توضيح بدهم كه گرچه هيچگاه آزادي سياسي نداشته ايم اما همين سي سال پيش آزادي اجتماعي كم نظيري را تجربه مي كرديم اما تاريخ خوانده بود و مي دانست . راستي چه بر سر زني مي آيد وقتي كه با تازيانه حماقت ، حس غريزي زيبانماييش سر كوب مي شود ؟!هيچ دولي در خاورميانه مانند دول ايران و عربستان سعودي اينچنين به روي غرايز انساني شمشير نكشيده است . در سركوب غرايز انساني نه هنر رستني است و نه اعتدال رواني پاياست . دانشجوها هم نيمي دور سد سيوند و نيمي پي زنجيره انساني نطنز پي نخود سياه رفته اند و ميدان را خالي كرده اند .
از ذكر مصيبت كه بگذريم اين بحث " طرح حجاب " آنقدر طنز خورش ملس است كه هر چه جان كندم دهان را زيپ بگيرم نشد كه نشد .اصلا اينها خودشان هم مطمين نيستند چه مي خواهند مردم را هم سرگردان كرده اند . درست نمي گويند از بالاي كجا ، پايين چه جا ؟ كنار كجا و دور كجا بايد پوشيده باشد تا مفاسد اجتماعي محسوب نشود . گفته بودند كه شلوار از مچ پا بيش از سه سانت بالا نباشد و غيره ، اصلا اين ابعادي كه اينها مي خواهند هيچ كوليسي (دستگاه اندازه گيري در مقياس دهم و صدم ميليمتر) تا حالا اختراع نشده كه اندازه بگيرد.در حد نانوتكنولوژي انتظار دارند.هنوز زيست شناسان در مورد انواع نژاد بشر به يك نتيجه واحد نرسيده اند كه مچ پا دقيقا از كجا شروع مي شود و كجا ختم مي شود حالا اين آقاي ...از روي مچ كي و اندام كي اين ابعاد را تعيين مي كند خدا مي داند ؟ جديدا گفتند خطوط اندام نبايستي معلوم باشد ، مثل آدم نمي گويند كدام اندام ! گوش اندام است و خطوطي دارد بيني خط دارد اينطوري كه نمي شود ، هم خجالت مي كشند بگويند بعد هم كه نمي گويند مي گيرند و مي بندند . در ثاني خوب بالاخره بشر است كو...دارد نمي شود كه وقتي مي آيد خيابان آنرا خانه جا بگذارد كه !!!خدا داده ، خط آن هم خدادادي است با هزار پاك كن هم پاك نمي شود.مگر آنكه خطش را سيمان بگيرند كه اين يك حرفي ! بايد بدهند علما بررسي كنند . اينها بايد از ريشه كار كنند ...يعني بروند جمكران دعا كنند كه خداوند خانمها را بدون خط و خطوط مشكوك و بصورت استوانه يا چيزي شبيه آن خلق كند كه فقط بتوانند بزايند و غل بخورند و لا غير كه اين هم قابل بررسي است . يكي از مراجع محترم تازگي گفته اند كه آمريكاييها به آندازه زنان ما بد حجاب نيستند ، غلط نكنم مي روند قم عكس مي گيرند به اين بنده خدا نشان مي دهند مي گويند اينجا ويرجينيا است . كور كه نيستيم خودمان مي بينيم كه نه خط اندام بلكه خود اندامشان پيداست اما در عوض دروغ نمي گويند ، رياكار نيستند و پدر سوختگي در ذاتشان لانه نكرده است ، هيچ كس هم چپ نگاه كسي نمي كند مگر شبهاي تعطيل كه مي روند پاب و بارو غيره كه جاي اين حرفهاست .
ببيني خداوند چقدر به اين كارهاي ما مي خندد ، جاي عبيد خالي ! منظورم عبيد زاكاني است ، اگر زنده بود سالي هشت كتاب طنز بيرون مي داد . اما خوب اگر عبيد نيست سيد ابراهيم نبوي كه هست .

Friday, April 20, 2007

يوتيوب

ديگر فكر كنم همه سايت يوتيوب را مي شناسند .همان سايتي كه هركس از هركجا مي تواند كليپي صوتي-تصويري را برروي آن بگذارد كه همه دنيا بتوانند آنرا ببيند.به نظرم تا چند سال ديگر يوتيوب رسانه اي بسيار قدرتمند و پرنفوذ خواهد شد .و شايد از كمپانيهاي بزرگ خبري مانند بي بي سي و سي ان ان نيز پيشي بگيرد.يوتيوب مي رود كه به عنوان يك كتاب تاريخ زنده قضاوت ها را بسيار آسان تر كند .مثلا در يكي از كليپها گوشه اي از محاكمه سپهبد مهدي رحيمي ارايه شده است كه در آن دكتر ابراهيم يزدي و آيت الله خلخالي در حال استنطاق و محاكمه وي هستند و سعي مي كنند او را وادارند كه قسم خود را مبني بر وفاداري به شاه پس بگيرد و جان خود را نجات دهد اما وي مكررا مي گويد : "من در ابتداي زندگي خدمتي ام قسمي خورده ام مبني بر آنكه تازماني كه شاهنشاه پادشاه مملكت هستند به ايشان وفادار بمانم "كه البته بهاي اين را هم با تيرباران پرداخت.يا اينكه در كليپي ديگر فيلمي از سخن امام را نشان مي دهد كه با همان آرامش هميشگي مقابل دوربين در مورد اولين حمله صدام به خاك ايران مردم را دلداري مي دهند كه نگران نباشند انشاالله كه ديگر اين تجاوز تكرار نمي شود اما اگر هم شد ما به ملت امر مي كنيم تا براي سركوب دشمن بسيج شوند .يا در كليپي ديگر مصاحبه ديدني شهيد مهرداد عزيزاللهي را در جبهه مي بينيد كه پسري است چهارده ساله كه چندي بعد شهيد مي شود و آنقدرآرام و وزين صحبت مي كند كه گويي پنجاه سال دارد.يا مصاحبه هاي متعددي از شاه كه در مورد شكنجه هاي ساواك و سركوبها از او مي پرسند و حتي آن مصاحبه اي كه والاس خليج فارس را "خليج" خطاب مي كند و شاه بلافاصله صحبتش را قطع مي كند و مي پرسد مگر تو مدرسه نرفته اي؟ والاس جواب مي دهد رفته ام بعد شاه مي گويد : نام كامل خليج را در كتابهايتان چه خوانده اي و او جواب مي دهد خليج فارس و بعد والاس گريپاژ مي كند و هردو مي خندند.يا آن مصاحبه قديمي رفسنجاني با والاس كه او هم والاس را در مورد انرژي هسته اي به طرز ماهرانه اي مي پيچاند . يا آن فيلم مستند و تاريخي كه انگليسي ها و آمريكاييها در مورد امپراتوري پرشيا كه از كورش تا بعد از خشايارشاه را طي چند قسمت به طوري بسيار جذاب و متحير كننده توضيح مي دهد كه در كانال هيستوري آمريكا هم پخش شده است . يا فيلم آن ديدار رييس جمهوري با آيت الله جوادي آملي كه در آن رييس جمهور مستقيما به هاله نور و ديگر چيزها صحبت مي كند . غرضم از تمام اينها اين است كه اگر امروز در مورد يك واقعه شك و شبهه اي هست در آينده چنين رسانه هايي از قبيل يوتيوب به عنوان شاهد زنده وقايع تاريخي و روزمره خواهند ايستاد و چه بسا بزرگترين كمپانيهاي خبري نيز براي اثبات ادعاي خويش به اصل واقعه در اينگونه رسانه ها ارجا دهند.

Saturday, April 14, 2007

صفايي




مي گفت صفايي تن لش پوستش كلفت شده ديگر تركه هم بهش اثر نمي كنه . صفايي پسر كوتاه خپلي بود با صورت و بيني گرد و سري معمولا كچل .كلاس دوم دبستان بوديم . خانممان زني درشت هيكل و سياه چرده بود كه هيچ وقت لبخندش را نديدم .يك دخترش خودسوزي كرده بود و پسر يازده ساله اش كه با دوچرخه رفت زير تريلي من خودم آنجا بودم . چون در محله ما زندگي مي كردند و در محيط كوچك خبر ها زود پخش مي شود همه مي دانشتند كه با شوهر معتادش شديدا اختلاف دارد .او و صفايي دو سر يك سرنوشت بودند .صفايي پدرش روي زمين مردم كار مي كرد ، زمستانها هم كه كشاورزي تعطيل مي شد قاطي خيلي هاي ديگر مي نشست در گاراژ براي كارگري .برادر صفايي را كه پاسدار بود كومله ها جلوي چشم مادرش در خواب به رگبار بسته بودند و از آن پس مادرش ديوانه شده بود ، مادرش قدي كوتاه ، سرويني كردي دور سرش و چند تتوي كوچك روي چانه اش داشت . از صبح تا عصر كه مدرسه تعطيل مي شد مي نشست جلوي در خانه به يك نقطه خيره مي شد تا صفايي از مدرسه برگردد و ببردش داخل .صفايي معمايي داشت كه هيچ كس راز آن را نيافت .هر وقت مي رفت پاي تخته و مي خواند : "باز باران با ترانه با گهر هاي فراوان ، مي خورد بر بام خانه ..." اينجا كه مي رسيد هق هق مي زد زير گريه ، گريه اش خيلي تلخ بود تقريبا كل كلاس را بهت زده مي كرد ...هيچ وقت راز اين معما را به كسي نگفت . داخل مدرسه هيچ كس مدادش را از دو سر نمي تراشيد ، مي گفتند هركس دو سر مدادش را بتراشد پدرش مي ميرد ، فقط شمشيري مي تراشيد چون مطمين بود پدر مرده اش آز آن مرده تر نخواهد شد.كامران را هم به ياد مي آورم ، البته همكلاس ما نبود .عقب مانده بود و چون دستها و پاهايش كاملا معوج بود نمي توانست راه برود به همين خاطر هرروز صبح پدرش او را روي شانه هايش مي گذاشت و مي آورد مدرسه ، بعد از ظهر هم مي آمد دنبالش .پدرش تجسم بد بختي بود ، يك پيراهن پاره پاره و يك جافي سياه كردي اول و آخر تن پوش او بود . صورتش زير آفتاب كاملا سوخته بود و چينهاي عميق روي پيشانيش گوياي رنجي بود كه مي كشيد . چند سال بعد مادر كامران هم خود سوزي كرد . اين داستان سر درازي دارد . عيد ها كه براي مسافرت مي رويم شهرمان ، براي سيزده با كوله باري از غم و غصه و افسردگي بر مي گرديم ......

Monday, April 09, 2007

مستر بين


آنطور كه از ايران خبر مي رسد پس از بدرقه متجاوزان انگليسي مردم در زندان اوين صف بسته اند براي آجيل و كت شلوار رايگان و عكس يادگاري با پرزيدنت . من هم به آباجي سپرده ام يك زنبيل هم براي من بگذارد توي صف!! تا برگردم حتما نوبتم شده است . البته براي من خير مضاعف است ، آنجا آجيل و كت شلوار و عكس را ميگيرم بعد مي آيم اينجا خاطرات شبهاي زاينده رود را به روزنامه ها مي فروشم . فقط مي گويند بايد به يك چيزي تجاوز كني ، نمي دانم مگر تا يك ماه پيش حكم تجاوز سنگسار نبود؟ لابد كمپين لغو قانون سنگسار به ثمر نشسته است .البته مهم هم نيست هيچ هيچي كه ندهند يك عكس با محمود مي گيريم كه!اما خداييش مقامات كشورمان خيلي بي معرفتند ديدند كه اين جوانان برومند انگليسي همه دم بخت هستند نكردند يك زني برايشان بگيرند از مملكت دست خالي نروند ، عيبي ندارد انشاالله دفعه بعد.راستي جشن هسته ايتان مبارك ، امروز مراسم را در نطنز نشان مي داد كه هنگام خواندن سرود هسته اي محمود به شدت احساساتي شده بود و اشك مي ريخت !خدايي آنطور كه او احساساتي شده بود من با آهنگ "مي زده " مرضيه احساساتي نمي شوم . به هر حال آدم كه مدام مهر ورزي كند اينقدر دل نازك مي شود ديگر. بعد ستاره درخشش در حاليكه از خوشحالي كم مانده بود بپرد بغل فيلمبردار اعلام كرد كه ايران اعلام كرده كه به توان توليد سوخت هسته اي در مقياس صنعتي رسيده و آنطور كه نازي جان از واشنگتن خبر مي دهد جرج بوش گفته به زودي پدرشان را در مي آورم . فكر نكنم از اين خبر خوش كسي به اندازه ستاره درخشش و جان بولتن ، سفير سابق آمريكا در سازمان ملل ، خوشحال شده باشد .در ضمن داشتم دنبال عكس مستر بين مي گشتم همش اين عكس مي آمد آخر سر فهميدم ايشان آقاي مشايي معاون رييس جمهور است ، يادم آمد يكبار يكي از مقامات در يك سخنراني رسمي گفت : اي كاش ما هم يك چارلي چاپلين اسلامي داشتيم فكر كنم خداوند حاجتشان را داد و با چند درجه تخفيف مستر بين اسلامي عطا فرمود. در اين ميان وزارت خارجه اعلام كرد كه نامه عذرخواهي انگليس از ايران در وزارت خارجه موجود است اما چون حاوي فحش ناموسي است از افشاي آن خود داري مي كند . لابد مدتي كه بگذرد مي گويند موريانه نامه را خورد و جز نام الله از آن چيزي باقي نگذاشت.اين هاشمي هم با تمام ارادتي كه به او دارم به قول ابراهيم نبوي خيلي آدم يواشي است بايد مثل حسن كچل تا در خانه سيب بچينند تا يك تك پا بيرون بيايد و به قم برود و يك سرو ساماني به اوضاع بدهد .به هر حال چشم اميدمان به اوست . الان هم اينقدر سرگرم نوشتن اين مقاله بودم ديدم همه دارند شتابان به سمت آشپزخانه مي دوند اما دوهزاريم نيفتاد كه جوجه من است كه در فر دارد جزغاله مي شود ، الان اوضاع خراب است نروم بهتر است كمي بعد كه آبها از آسياب افتاد مي روم كلي فحش و بد و بيراه نثار چيني هاي زبان بسته مي كنم بعد هم در آشپزخانه را محكم به هم مي كوبم و با عصبانيت بيرون مي آيم.
شبتان بخير
. .

Sunday, April 08, 2007

برگي از كودكي

داشتم در ميان برگه هاي زرد كتاب كهنه كودكي چيزهايي را به ياد مي آوردم كه بسيار دوست مي داشتم اما بنا به دلايلي چون خطر ، كميابي يا تنظيم توقعات از سوي پدر و مادرم بدست آوردن بسياري نيازمند زمان بود . چند قلم را البته با تظاهر به مريضي توانستم به دست بياورم اما با تهديد به دكتر و آمپول اين تمهيد نيز ديري نپاييد .تعدادي از آن اقلام را به ياد مي آورم و مي خندم : فندك ، تفنگ بادي براي كشتن گنجشك ، ذره بين براي سوزاندن مورچه ، مداد اتد ، بچه گنجشك ، تشيله (تيله سه پر) ، چراغ مطالعه ، ساز دهني ، تيركمان چوبي ، جوجه ، كنترل تلويزيون ، عينك طبي (كه به دليل تقلايم براي ضعيف كردن چشمانم بسيار زمان برد)اما بسياري ديگر را زماني بدست آوردم كه ديگر آن شوق كودكانه را به آنها نداشتم .بسياري از چيزها در زندگي اينگونه است ، چيزهايي را در دوره اي از زندگي بسيار مي خواهي اما زماني بدست مي آيند كه ديگر شوري بر نمي انگيزند .بچه گنجشك زماني به چنگم آمد كه ديگر قدم بلند شده بود و دستم به لانه گنجشك كنج حيات مي رسيد ، تفنگ بادي را زماني به دست آوردم كه ديگر شوق كشتن گنجشك در من مرده بود ، ذره بين را زماني بدست آوردم كه ديگر سوزاندن مورچه برايم لذتي نداشت و ويران كردن لانه زنبور در سر مي پروراندم ، تلويزيون كنترل دار را هم زماني خريديم كه ديگر كامپيوتر به بازار آمده بود. راستي كه هر خواسته اي تاريخ انقضايي دارد كه پس از آن ديگر بدست آوردنش چنان پيروزمندانه و شور آفرين نيست.

Thursday, March 29, 2007

محمود بي باك


گر چه من و محمود هردو لاغريم اما هيچ شباهت ديگري جز اينكه از يك دانشگاه مي آييم نداريم. انگيزه نگارش اين يادداشت توهين هايي است كه از زمان انتخاب ايشان به رياست جمهوري در سايتها بر ايشان مي رود. يكي از مشكلات ديگر ما ايرانيها اين است كه نمي دانيم دشمنمان كيست و از كجا ضربه مي خوريم و به همين خاطر در انقلاب نيز شعار مي داديم " ما مي گوييم خر نمي خواهيم پالان خر عوض مي شود " در حاليكه خودمان هم حقيقتا نمي دانستيم كه خر كيست و پالان كدام ؟ و اصولا خر را نمي خواهيم يا پالان را و اصلا آيا آنكه زير پالان است خر است يا نه ؟ و يك دليل عمده اي كه پس از صد سال مبارزه هنوز به مقصود دست نيافته ايم در اين سردرگمي در هدف و خواسته مبارزه است . و الان به جايي رسيده ايم كه تقريبا جمع كثيري متفق الراي شده اند كه اوضاع خراب امروز ما كار روحانيت است كه اين نيز درست نيست مثلا اگر حكومت مطلق دست پزشكان نيز بيفتد وضعمان از اين نيز بسيار خرابتر خواهد شد چون شما تاراج و بازرگاني با جان بيماران را در بيمارستانهاي خصوصي مي بينيد و مي دانيد كه در جايي كه طرف ، بيماري رنجور است ، اين گروه با بي رحمي چه ها كه نمي كند (پزشكان استثنا هم هستند ) و همينطور اگر قدرت بي چون و چرا به دست مهندسين بيفتد همين آش است و همين كاسه .بنابراين هدف ، اشخاص و اقشار و اصناف نيز نيستند بلكه چيز ديگري است كه نگاشتن آن از مراعات اصول ايمني بدور است ( منظور دين و مذهب هم نيست) .امروز هم گير داده ايم به آقاي احمدي نژاد كه همين دو سال پيش با سي و هفت مليون راي ايشان را برگزيديم (هفده مليون راي آوردند و بيست مليوني نيز كه تحريمي بودند غير مستقيم به ايشان راي دادند ) . چروك صورتش ، پوست به استخوان رسيده پيشانيش و حال و هواي روستاييش همه حكايت از آن دارد كه اين مردي كه فرزند يك آهنگر است از روستا تا بدينجا راه درازي آمده و قطعا ساليان سال با رويايي زيسته است كه امروز برايش جامه حقيقت پوشيده . حتي همتش را مي توان ستايش كرد كه با هفده مليون راي مستقيم ، دنيا را حد اقل در وسعت تبليغاتي به چالش كشيده است حال آنكه خيلي هاي ديگر با راي هاي بسيار بيشتر حتي نتوانستند در حوزه داخلي حرفي را بر كرسي بنشانند و نشان دهند كه به راي ملت خيانت نكرده اند .گر چه سياستهاي غير كارشناسي احمدي نژاد كشور را بر لبه پرتگاه كشانده است و در مهرورزييي هم كه مي گويد چندان صادق نيست اما ثبات قدم و قوت نفسش بايستي براي ضعيف النفسان عبرتي باشد. محمود بي باك خاموش شده و رو به افول است كه اگر عاقبتش غير از اين ميبود بايستي تمام اصول علم اقتصاد را به دريا مي ريختند و فراموش مي كردند. پس از او ما هم مي گرديم كس ديگري را مي يابيم تا متهم كنيم و تقصير را به گردنش بيندازيم اما مقصر اصلي هنوز آنجاست و به ريشمان مي خندد.

Monday, March 26, 2007

با طالبان

اگر اشتباه نكنم اواسط ژانويه بود از يكي از شبكه هاي بي بي سي فيلم مستندي در مورد طالبان پخش شد به نام "با طالبان" .دراين مستند يك خبرنگار جسور انگليسي جانش را كف دستش گذاشته بود و از دل كوههاي هلمند تا مناطق حاشيه كابل به مخفيگاه طالبان مي رفت و با آنان ملاقات مي كرد.در همه حال دوربين از او فيلمبرداري مي كرد حتي زماني كه در كوههاي هلمند توسط چهار مرد مسلح چهره پوش طالبان او را به غاري كه مخفيگاه فرمانده بود مي بردند و در اين زمان آثار ترسي وحشتناك در چهره اش ديدني بود فكر مي كرد كه آخرين دقايق زندگي را مي گذراند.اما در تمام اين ملاقاتها نه تنها جمله اي تهديد آميز يا خشن به او نگفتند بلكه بسيار مهمان نوازانه و به گرمي با او برخورد مي شد.در يكي از مخفيگاهها پسري چهارده ساله را نزدش آوردند كه با قيافه اي معصوم سه قطار مواد منفجره از كمر تا سينه بسته بود و قرار بود در عملياتي كه به زودي انجام مي شد خود را منفجر كند. پدر پسر در كنارش نشسته بود و مي گفت من پر افتخارترين پدر اين منطقه ام يكي از پسرانم چند ماه پيش شهيد شد و اين يكي هم در راه خدا شهيد خواهد شد . در كلامش اثري از تصنع يا ريا نبود و واقعا خوشنود بود .پس از آنكه خبرنگار به شوخي از پسرك پرسيد كه نكند مي خواهي مرا منفجر كني ، همه خنديدند و پسرك جواب داد كه شما خبرنگار و مهمان ما هستي ؛ ما با اشغالگران مي جنگيم .چه عاملي مي تواند باعث شود كه يك عمليات انتحاري كه توجيه شرعي هم نداشته و اغلب از مردم بيگناه هم قرباني مي گيرد اينچنين جماعتي و حتي پسركي را كه در شروع يك زندگيست از نعمت زيستن محروم كند ؟ خيلي ها از ايديولوژيهاي ديني كه اين گروهها مي سازند به عنوان عامل اصلي ياد مي كنند اما عامل ديگري از نظرشان پنهان مي ماند و آن اين است كه عدم لذت بردن از زندگي و فقدان درك زندگي به عنوان نعمتي بي بديل و استثنايي اراده آنها را در حفظ جانشان كند مي كند .در واقع آنچه آمريكا پس از حملات يازده سپتامبر متوجه شد اين بود كه اين كشور با اين سطح بالاي ثروت و رفاه در كنار كشورهاي فقيري كه حكومتهاي غير دموكراتيك نيز دارند خوشبخت نخواهد شد .دقيقا مانند همان احساس تهديدي كه اشراف يك جامعه از سوي مردم گرسنه و فقير حس مي كنند.همانگونه كه اختلاف طبقاتي در يك جامعه با عميق تر شدن زندگي مرفه اشراف را تهديد مي كند در مقياس جهاني نيز آمريكا چنين تهديدي را از سوي چنين كشورهايي در بلند مدت احساس نمود..هرگز و تحت هيچ شرايطي ايديولوژيهاي انتحاري و مرفه ستيز در جوامع مدرني كه مردم زندگيشان را دوست دارند و از لحظه به لحظه آن لذت مي برند خريداري ندارند .در همين راستا كشوري با فقر افغانستان و حكومتي چنان بيگانه به مباني دموكراتيك اولين هدفي بود كه در اسرع وقت بايستي بدان پرداخته مي شد كه شد.در اين راستا با عراق و كره شمالي نيز بر خورد هايي صورت گرفت . تمام اين سياستها تحت يك برنامه منسجم " خاورميانه بزرگ " در حال اجراست كه استراتژي اصلي آمريكا در اين برنامه براندازي حكومتهاي ايديولوژيك و مستقر كردن حكومتهاي دموكرات تري است كه رفتارشان بر اساس رفتار ديپلماتيك بين المللي قابل پيش بيني است و در بلند مدت موجب رفاه بيشتر مردمان اين كشورها نيز خواهد شد . اما عنصر مهم ديگري در اين برنامه تثبيت اسراييل به عنوان كشوري مستقل و به رسميت شناخته شده از جانب كشورهاي منطقه است كه تقابل با ايران علاوه بر ايديولوژيك بودن حكومت آن بر اين پايه استوار است .به قول يكي از مقامات ايراني ايران لقمه بزرگ اين خاورميانه بزرگ است كه اكنون نوبتش فرا رسيده است و تمام چالشهاي با آن از فيلم "سيصد " گرفته تا قضيه تفنگداران انگليسي و بر نامه هسته اي در راستاي اين تقابل است .در حقيقت مقامات تيزهوش ايران نيز از سالها پيش به درستي در يافتند كه بر نامه هسته اي تنها بهانه اي براي بر خورد اساسي با نظام ايران است بطوريكه اگر همين امروز ايران غني سازي را تعليق كند و تمام تاسيسات را نابود نيز بكند آمريكا و متحدانش به بهانه هاي ديگري از جمله تروريسم و حقوق بشر متوسل خواهند شد پس چه بهتر كه در همين مر حله پافشاري و ايستادگي كنيم كه حتي تا حدي جنبه ملي نيز مي توان به آن بخشيد .بنابراين آنها كه از داخل شعار تعليق يا كوتاه آمدن سر مي دهند از ديدگاه حفظ نظام كل قضيه را به خوبي درك نمي كنند يا اينكه عمدي در كار دارند.آمريكا قطعا در آينده نزديك برخورد نظامي گسترده اي با ايران خواهد كرد و اجلاس رياض نقطه پاياني براي اطمينان آمريكاييها از يك اتحاد عربي عليه ايران محسوب مي شود . قضيه مذاكره با آمريكا كه گاه آمريكاييها نيز بر آن تاكيد مي ورزند تنها تزويري است از سوي آنان براي پوستين ديپلماتيك پوشيدن بر قامت اين هيولاي خونخوار و هر گز به طور موثر جامه عمل نخواهد پوشيد.ايران نفسهاي آخر را مي كشد و ضمن انسجام ملي اكنون فرصتي است براي ملت تا بر لبه اين پرتگاه تاريخي بار ديگر با مرور گذشته ها بينديشند كه كدام رفتارهاي نسنجده در گذشته هاي دور و نزديك ، باعث شكستن غرور ملتي شد كه زماني عظمتش شهره آفاق بود.

Sunday, March 25, 2007

درد دل پراكنده

مصاحبه آقاي احمدي نژاد را با تلويزيون فرانسه مي خواندم در ارتباط با هولوكاست از او پرسيده بودند و جواب گفته بود كه "من فقط از آنها (غربي ها ) سوال كردم كه اگر هولوكاست واقعيت دارد ، آنرا ديگران باعث شدند حالا مردم فلسطين چرا بايد تاوان پس بدهند " اما ايشان توضيح نداده بود كه مردم فلسطين به كنار چرا مردم ايران هم بايد تاوان پس بدهند؟ از طرفي ديگر در وبلاگ مهاجراني مي خواندم كه با اين كه جمعيت اسراييل كمتر از ده درصد جمعيت ايران است اما تيراژ نشر كتاب در آنجا ده برابر ايران است حالا بگذريم از اينكه در دانشگاهاي همين خاك بي ثبات چه تحقيقات و تجهيزاتي در جريان است.يكي از دوستان در كامنتي گفته بود كه انقلابي فكر مي كني . گمان نمي كنم انتظار اينكه بعد از سي سال دو باره به سال پنجاه و هفت بر نگرديم انتظاري انقلابي باشد.ابتدا كه فهميدم اكثريت خارجي ها فكر مي كنند ما ايرانيها به زبان عربي صحبت مي كنيم بسيار متاسف شدم اما پس از مدتي فهميدم گرچه هر ايراني به عنوان يك فرد ، بسيار مترقي مي انديشد اما در مقياس اجتماعي همان اشتباهاتي را مي كنيم كه در كشورهاي عربي در جريان است مثلا همين گروههاي تند رو سني انتخابات را در عراق تحريم كردند و حالا كه در كابينه تنها اقليتي را در دست دارند معترضند و براي سهم خواهي به جهاد بر خاسته اند.يا اين جدال دو حزب فلسطيني كه گاه ده ها نفر از يكديگر را مي كشند ديگر يك كمدي مضحك تاريخي است. و به قول ابراهيم نبوي ممكن است اسراييل كميته اي براي حل اختلاف اين دو گروه بفرستد!!!در خاتمه هم حالا كه از هر دري سخني گفتيم يك دو بيتي از باباطاهر است كه مي گويد :
شب جمعه زكرمون بار كردوم*****غلط كردوم كه پشت بر يار كردوم
رسيدوم بر لب آب صفاهون *****نشستوم گريه بسيار كردوم
روحت شاد باباطاهر.

Sunday, March 18, 2007

عيدمان مبارك



عيد همه مان مبارك .از فرداي صبح عيد دوباره مردم شروع مي كنند فك و فاميل را بد و بيراه گفتن كه چرا مجبورند به ديدن اين همه آدم بروند .بنابراين با اوقات تلخ و هزارغرغر به ديدار هم مي روند و بعد كه يك روز فيلمي مثل سيصد را مي بينند به قبايشان بر مي خورد و غيرت حفظ سنت و فرهنگشان بالا مي گيرد. بگذريم ...سال هشتاد و شش هم رسيد !مي گويند زمان چه تند مي گذرد .به تازگي به ذهنم رسيده بود كه در حقيقت اين زمان نيست كه زود مي گذرد بلكه تصور گذر سريع زمان ناشي از حافظه ضعيف ماست ؛ بدين معنا كه بطور نا خود آگاه گذشته را كه از نظر مي گذرانيم شايد از كل سال گذشته بيش از هفتاد و دو ساعتش را به ياد نياوريم و از آنجا كه ارزيابي ما از زمان گذشته با فراخوان ناخود آگاه خاطرات صورت مي گيرد بنابراين فكر مي كنيم زمان سريع مي گذرد در حاليكه اگر حافظه قادر به ياد آوري تمام لحظات گذشته بود به درستي در مي يافتيم كه زمان بر سياق هميشگي خود سير كرده است.راستي عكس بالا هم سفره هفت سين من است سكه و سنجد و سبزي و سي دي و سس گوجه فرنگي و سوزن و ساعت -حافظ هم همراهم نياوردم جايش صد سال تنهايي گابريل گارسيا ماركز را گذاشته ام ...مي بينيد نانو تكنولوژي چه كرده است؟!! .

Friday, March 16, 2007

پير مغرب

ميدان ترافلگار لندن داخل موزه پرتره هاي مشاهير بريتانيا كه مي شوي با ديدن آن همه سالن و راهرو كه دور تا دور پوشيده ازپرتره مشاهير علم و هنر و سياست است اولين سوالي كه به ذهنت مي رسد اين است كه آيا اين همه ، مشاهيري از تمام جهان هستند يا تنها از بريتانيا!و تا وقتي كه محل تولد تك تك آنها را نخواني باور نمي كني كه تمام اينها در اين جزيره كهنه چشم به جهان گشوده اند.نيوتن ، جان دالتون ، شكسپير ، فلمينگ ، چارلز ديكنز ،برتراند راسل ، چرچيل و پس از يك چرخش وارد سالن كوچكي كه با نور هاي ملايم روشن شده نگاهي بر شانه ام سنگيني مي كند ، بر مي گردم و ناگهان نگاهم به نگاه پير مرد رنجور تكامل ، داروين، با آن پا لتوي سياه رنگ و كلاهي مشكي كه در دست گرفته گره مي خورد.انگار زنده است و هنوز از آن سردردي كه در سفر دور دنياي كشتي سلطنتي به آن دچار شده بود در رنج است.داروين اولين كسي بود كه با سلاح علم به دوئلي جسورانه با خداوند دست زد و البته خداوند را هم كمي ترساند اما خوب زمان ثابت كرد كه جايگاه خداوند فراتر از علم است.داروين كه با نقش صورتش بر اسكناس ده پوندي انگلستان سعي كرده اند جايگاهش را پاس بدارند يكي از سه تني است كه اگر آنها نبودند بشريت در جايگاهي كه امروز ايستاده است قرار نداشت.استوار ايستاده است و نگاهش همچون نگاه يك پيشوا بر سرباز است.
عدم پیشرفت او در تحصیل باعث شد تا پدرش او را از مدرسه بیرون بکشد و برای تحصیل
علم پزشکی به دانشگاه ادینبورگ (Edinburgh) در اسکاتلند بفرستد. اما در آنجا نیز علاقه ای از خود برای ادامه درس نشان نداد. پدرش به او می گفت :

"تو اصلآ به هیچ چیز اهمیت نمی دهی؛ برای تو فقط قدم زدن، به سگ و گربه نگاه کردن، دنبال کردن موش و گرفتن آن و ... اهمیت دارد. تو همه خانواده را زیر سئوال بردی و با آنان مخالف هستی."
پس از ناکامی او در ادامه تحصیلات پزشکی، او را به دانشگاه کمبریج (Cambridge) برای تحصیل علوم دینی فرستادند تا شاید بعدها در کلیسا فعالیت مثبتی داشته باشد. اما او هیچ دلیلی در خود نمی دید که چنین رشته ای را دنبال کند.

در دانشگاه ایدینبورگ (Edinburgh) بجای مطالعه و تحصیل دروس پزشکی اولین مقاله علمی خود را نوشت و در داتشگاه کمبریج (Cambridge) بجای مطالعه دروس دینی به گیاه شناسی علاقمند شد بطوری که بارها بسیاری از دروس این رشته تحصیلی را بعنوان واحد درسی انتخاب کرد. بعنوان یک علاقمند به علوم طبیعی و زیستی همواره در حال جمع آوری گونه های مختلف حشرات، سوسکها و حیوانات کوچک بود. او همواره با یکی از دانشجویان کمبریج در جمع آوری گونه های جانوری در حال رقابت بود و چنانچه می دید او زودتر به یک گونه جدید دست پیدا کرده است بسیار عصبانی می شد.

در یکی از دست نوشته های داروین اینگونه آمده است : "یک روز روی شیره یک درخت قدیمی دو عدد از انواع بسیار کمیابی سوسک های Bombardier (بمب افکن) را دیدیم، هر دوی آنها را گرفتم و هر کدام را در کف یک دست نگاه داشتم. ناگهان سوسک سومی را دیدیم، واقعآ نمی توانستم آنرا از دست بدهم؛ با خود کمی فکر کردم که چگونه می توانم این سومی را بگیرم؟ سوسکی را که در دست راستم بود در دهانم گذاشتم تا بتوانم با دست آزادم سومی را هم بگیرم. اما این سوسک از درون، دهان من را گاز گرفت و مایع سوزنده ای را ترشح کرد و بناچار آنرا به بیرون تف کردم. هم آنرا از دست دادم و هم نتوانستم سومی را بگیرم!"

در سال 1831 چارلز داروین یک دعوتنامه متحیر کننده از کشتی سلطنتی انگلستان دریافت کرد، از او خواسته شده بود تا بعنوان زیست شناس در یک سفر دور دنیا با این کشتی همراه شود. به همین علت بود که برای مدت پنج سال آتی داروین با خیال راحت توانست جزایر و سواحل آمریکای جنوبی را بررسی کند. ده ها دفترچه یاد داشت را پر کرد و صدها نمونه از سنگها، گیاهان و جانوارن مختلف تهیه کرد و آنها را برای مطالعه بعدی به منزل خود در انگلستان فرستاد.

و تقريبا مي توان گفت داروين با نامي كه امروز مي شناسيم از اين نقطه آغاز شد.
اينقدر پرتره اينجا هست كه براي ديدن و خواندن توضيحات همه شان يك هفته زمان لازم است .از موزه بيرون مي زنم و در حاليكه هنوز تصاوير در ذهنم مي چرخند رو بروي موزه در ميدان ترافلگار بر فراز يك برج بلند بيست متري قامت بلند دريادار نلسون كه در جنگ ترافلگار شكست سختي به دشمن فرانسوي داد به استواري داروين ايستاده است . با خودم فكر مي كنم كه راه درازي در پيش داريم اما آيا رو بدان سو داريم.فيلم تبليغاتي يكي از كانديداهاي انتخابات گذشته رياست جمهوري را تماشا مي كردم مي گفت :"فردا دنيا شتابي دارد كه آهنگ آن را بايستي از امروز نواخت " -سعي كردم در اين باره چيزي نگويم اما نمي توانم سنگيني آن را بيش از اين تاب آورم و آن اعتراض مضحك مردممان به فيلم سيصد است ، مردم ما كه برايشان مهم نيست نمايندگي كشورشان را چه كسي بر عهده بگيرد و با سرنوشت خود تا اين درجه شوخي دارند چه اهميتي دارد اگر در يك فيلم كه متعلق به گذشته بسيار دور است به چه صورت تصوير شده باشند - در اين مورد هم بهتر است مانند آن ديگري كه بسيار مهمتر بود سكوت پيشه كنند.

.

Thursday, March 08, 2007

تقديم به همه كساني كه مثل من فكر مي كنند جايي كه اكنون ايستاده ايم محصول اعمال خودمان است

راجع به فيلم «۳۰۰» چيزي شنيده‌ايد؟ فيلمي است بر اساس كتابي از «فرانك ميلر» در مورد جنگ ميان شاه يوناني (لئونيداس) با ۳۰۰ نفر مرد جنگي، و خشايارشاه ايراني با ارتش ۱۲۰۰۰۰ نفري!
و رشادتها و دليريهاي آن «
۳۰۰» نفر كه تا پاي جان، و مهمتر از آن براي پيشبرد دموكراسي، با آن ۱۲۰۰۰۰ نفر وحشي غير متمدن «بي‌دمكراسي» و احمق ميجنگند و آخر، با شكستي پرافتخار، ميميرند.اين فيلم مهيج هنوز اكران عمومي نشده، ولي ديروز ما در برلين اين افتخار رو داشتيم كه زودتر از اكران، آنرا در جشنواره‌ي فيلم برلين تماشا كنيم.البته اين افتخار نصيب من نشد، ولي همكارانم، به همراه دوست ايرانيم، فرنوش، به ديدار اين فيلم شتافتند. و امروز حال و قيافه‌ي فرنوش ديدني بود:

- فرنوش در حاليكه صدايش از عصبانيت ميلرزد و اشك در چشمانش جمع شده تعريف ميكند: افتضاح به معناي واقعي، ايرانيها را مثل حيوان نشان داده بود: بدوي، با پوششي مثل تروريستهاي امروزي، جلادگونه با چشمهايي پر از خون، سياه پوست،
ميگويم خب، ۲۰۰۰ سال پيش بوده، قيافه‌ها بايد هم بدوي باشند، جنگ هم بوده، نميشه كه همه صلح‌طلب و مهربان به‌نظر برسند، ضمن اينكه امپراتوري ايران، گستره‌اي از قومها بوده، سياه پوست يا پوستي با رنگ تيره هم نبايد كم بوده باشد.

ميگويد آخر يونانيها همه خوش‌تيپ، هيكلهاي ورزشكاري، با درايت، شجاع، زيرك كه با يك حركت شمشير، ۱۰۰۰۰ نفر ايراني را قلع و قمع ميكنند

ميگويم، خب چه انتظاري داري عزيز من، تو هم اگر بخواهي دشمنت را به تصوير بكشي همه را زشت و احمق و عقب‌افتاده نشان ميدهي، خودت را شيك و خوشگل و باهوش. مگر در فيلمهاي جنگ، عراقي‌ها را نديده‌اي؟

ميگويد قبول دارم، هميشه اغراق ميشود، اما نه اينكه همه‌ي واقعيتها را تحريف كنند؛ آخر همه‌ي ايرانيها را اين شكلي نشان ميداد، زنهايشان را هرجايي، پادشاهشان را، خشايار شاه، را با صورتي پر از گوشوره و آرايش غليظ، همجنس‌باز،

ميگويم خب مگر نه اينكه پدر تاريخشان، هردوت گفته ايرانيها، زنهايشان را به ميهمانشان تعارف ميكردند؟ مگر كم بوده در تاريخمان، شاهد و ساغر و …. . خب، برداشتشان از ايران همين ميشود ديگر، اما بيننده‌ي فيلم بايد عاقل باشد، مگر ميشود دو همسايه، در يك زمان مشابه، يكي اينقدر متمدن، باهوش، با درايت، ديگري آنقدر عقب افتاده و احمق؟ مشكل اينجاست كه تاريخ را هميشه پيروزها مينويسند، هيچ فيلم يا كتاب و يا سند قابل عرضه‌اي از ايرانيها ديده‌اي كه بخواهد اطلاعات بيغرضي از زاويه ديدي ديگر ارائه دهد؟ ضمناً اين هم يك فيلم (فيلم-انيميشن) است، نه سند تاريخي، كه خودت را اينقدر ناراحت ميكني.

- ميگويد آخر مردم براي يونانيها دست ميزدند. آنها را وقهتي ايرانيها رو مثل مورچه ميكشتند و دست و پايشان را با شمشير ميپراندند، تشويق ميكردند

ميگويم خب فيلم اكشن بوده، چه انتظاري داري، اينها همانهايي هستند احتمالاً كه ميروند فيلمهاي جنگ ستارگان ميبينند و براي كشته شدن آدم فضايي‌هاي بدذات هورا ميكشند.
- ميگويد آخر ايرانيها رو هو ميكردند و به حماقتشان ميخنديدند،… اينقدر شور بود كه آخر فيلم، يك ايراني ديگر حاضر در سالن بلند شد و شروع كرد به بدگويي از فيلم و انتقاد به تشويق‌كنندگان
ميگويم خب، تو هم اگر ايراني نبودي، حتماً با قهرمان و نقش اول فيلم همذات‌پنداري ميكردي، نه با شكست‌خوردگان.
- ميگويد نه تو درك نميكني، واقعاً ناراحت‌كننده بود، جاي تاسف دارد براي اروپايي‌ها كه خودشان را با معلومات ميدانند و آمريكايي‌ها را مسخره ميكنند.
ميگويم من كاملاً احساست را درك ميكنم، شايد اگر خودم هم به تماشاي فيلم آمده‌بودم همينقدر عصباني و ناراحت بودم، اما چه ميشود كرد؟ فيلم است ديگر، مگر ايراني‌ها اعراب را و حمله‌شان را همين شكلي نشان نميدهند در فيلمها و كتاب‌هايشان؟ اين رسم هر دشمني و جنگي است.
- ميگويد آخر چرا بايد ذهنيت همه راجع به كشور من اينطور باشد. من تاسف ميخورم كه هيچ‌كاري نميتوانم بكنم. و از عكس و كليپي ميگويد كه بعد از فيلم براي همكاران فرستاده از ايران امروز: كه پيست اسكي ديزين بوده و مركز خريد تجريش!

ميگويم ذهنيت عموم مردم جهان، با آنچه كه از ايران ميبينند شكل ميگيرد، نه به دلخواه تو، و آنچه كه ميبينند احمدي‌نژاد است و عمليات استشهادي و مرگ بر آمريكا. اينها سخنگو و نماينده‌ي ملت ايرانند، نه آنهايي كه در ديزين اسكي ميكنند و تو دوست داري همه‌ي ايران باشد. اين واقعيت است، هر چند ناراحت‌كننده، اما تو نميتواني آنرا تغيير بدهي، تاسف خوردن هم در مواردي كه هيچ نقشي در آنها نداري، دردي را دوا نميكند. تاسف آن موقع بايد بخوري كه بتواني تغييري ايجاد كني و تاثيري بگذاري و اينكار را نكني.

و فرنوش قانع نميشود. خودم هم! اين عكس‌ها و كليپ فيلم را ميبينم و بغض ميكنم. عقل ميگويد من مسوول انسان بودن خودم هستم، و مفيد بودن براي ديگران، اما احساس ميگويد آن تكه از خاك دنيا و آنچه آنجا ميگذرد، از تو جداشدني نيست. بغض ميكنم و افسوس ميخورم.

نوشته بالا برگرفته از سخن يكي از دوستان در انجمن ست ست است

منبع : سايت ايرانيان مقيم انگلستان

Tuesday, March 06, 2007

به مهماني هم مي روند

الان از دانشگاه بر گشتم.با تمام خستگي شديدي كه داشتم خبري خواندم و آنقدر دلم شكست كه نتوانستم به استراحت بروم.رسول ملاقلي پور فوت كرد!براي كساني كه فيلمهاي دفاع مقدس او را مي ديدند و در عين حال حساب شهدا را از ديگران جدا مي كردند خبرفوت او تاب آوردني نيست.سايتها در مورد آنكه پس از ملاقات همسر شهيد باكري و با الهام از گفته هاي او فيلم هيوا را مي سازد خبري گذاشته اند و خدا مي داند كه موجودي عزيزتر از باكري هنوز چشم به جهان نگشوده است. آثار كمال تبريزي و ملاقلي پور بود كه زندگي و مانيفست شهدا را كه گاها مورد سواستفاده نيز قرارگرفته است را به اذهان نسل امروز نزديك كردند. ممكن است در مخيله برخي نگنجد كه چگونه در كنج قلب هنرمندي مثل ملاقلي پور با آن سبيل كلفت و هيكل درشتش ممكن است گنجشگكي لانه داشته باشد.اما واقعيت اين است كه هرگاه فيلمي ديدي ، نوشته اي خوانديد ، موسيقي شنيديد يا نقاشي ديديد كه متاثرتان كرد بي شك بدانيد كه دل سوخته اي در سينه سازنده آن مي تپد يا در بهترين حالت خالق عاشقي دارد.دل عاشق هميشه با ظاهري نحيف و هملت وارنمي آيد .اي بسا سياستمداران كه در پس پرده قاطعيت خويش دلي عاشق را مهمانند يا دلي سوخته را!بهر حال ملاقلي پور نزد باكري به ديار عدم شتافت و اگر شاهكار "گاهي به آسمان نگاه كن " تبريزي را ديده باشيد مي دانيد كه اين جنس همه مهمان همند.گاهي به همراه فرزند يكي از شهدا به بهشت زهرا مي رفتم ، در اين ملاقاتها در يافتم كه حتي از پشت سنگ سرد نيز مي توان گرماي قلوب عاشق را حس كرد.

Thursday, March 01, 2007

خاطره شب اول

از وقتي تلويزيون خراب شده ديگر شبها كسي اينجا نمي آيد و مكان خوبي است براي خلوت كردن.روي صندلي مقابل پنجره دور ميز گرد ،دراتاق تلويزيون كه در واقع بخشي از آشپزخانه است كه با موكت آبي فرش شده ، نشسته ام.به لوگوي دانشگاه كه بر فراز يك ساختمان بلند در دوردست زير نور چراغ سو سو مي زند خيره شده ام.باران ملايمي باريدن گرفته ؛ قطرات باران از لبه بالاي پنجره مانند قطرات اشك به هم مي پيوندند و پايين مي آيند و تصوير لوگو را در نظرم كج و معوج مي كنند.ياد شب اول كه آمدم اينجا مي افتم.پس از يك پرواز هفت ساعته خسته كننده هواپيما بر فراز شهر منچستر ارتفاع كم مي كرد تا فرود بيايد.تقريبا تنها زماني كه احساس غربت را با تمام وجود چشيدم همان موقع بود كه ازبالا خيابانهاي منظم ، چراغهاي سديم اتوبانها را تماشا مي كردم ،چيزي بر دلم سنگيني مي كرد بالاخره اين فضاي سنگين با هشدار خلبان در مورد فرود در هم شكست.از زاهروهاي موكت فرش فرودگاه كه بوي مطبوع مواد تميز كننده در آن پيچيده بود همراه ساير مسافران گذشتم و به صفي نه چندان طولاني ملحق شدم تا مدارك را ارايه كنم .تقريبا اكثريت آن پرواز مسافرا ايراني بودند.از لحظه بلند شدن هواپيما اغلب روسري ها كنار رفته بود ،با اين حال هنگام فرود برخي از آن هم فراتر رفتند.باالاخره مدارك چك شد و پس از جمع آوري چمدانها به سوي درب خروجي به راه افتادم.ساعت ده شب بود بنابراين نمايندگان دانشگاه رفته بودند و بايد خودم به خوابگاه مي رفتم.يك زن ايراني بلند بالا با كت و شلوار مشكي كه در واقع در قسمت چك كردن مدارك مترجم آنهايي بود كه زبان انگليسي نمي دانستند داشت رد مي شد كه از او پرسيدم تاكسي ها را كجا مي شود پيدا كرد ، او هم با همان سرعتي كه رد ميشد با اشاره دست آخرين درب خروجي به خيابان را نشانم داد .در خيابان همان لحظات اول يك چيز خيلي ، به چشمم آمد و آن اين بود كه نه تنها كسي از لاين خود خارج نشده و سبقت نمي گرفت بلكه آدمها هم مثل سگ از ماشين مي ترسيدند.يعني مثل خودمان مثال شواليه هاي جنگجوي يونان باستان به دل ماشينها حمله ور نمي شدند.از آنجا كه شنبه شب هم بود خيابانها مخصوصا آن خياباني كه كمپ دانشگاه محسوب مي شود بسيار برايم ديدني بود .مثل ايران كه يك مغازه درميان كتابفروشي داريم اينجا يك خط در ميان پاب ها و بارهاي دنجي دارند كه هر رهگذري را براي گپي دوستانه ، خلوتي بدون مزاحم يا ملاقاتي عاشقانه به خود مي خوانند و بعدها در يكي از روزنامه هاي محلي مي خواندم كه ميزان عمده وامي كه دانشجويان اروپايي در حين تحصيل مي گيرند صرف مشروبات و خوشگذرانيهاي مربوطه مي شود!!!در ميان اين هياهو كه همه مست و لايعقل در هم مي لوليدند و شهر مثل شهر خوابگردها چهره عجيبي داشت چشمم به زني چادري افتاد كه نقاب داشت و از ميان اين جمعيت به راه خود مي رفت و كسي به او نگاه چپ هم نمي كرد در صورتي كه برايم قابل تصور بود كه همچنين زني در تهران پدرش از چشم و زبان مردم صلواتي مي شود.البته بعدها فهميدم كه اينها قوانين ضد نژاد پرستانه سرسختي دارند.مثلا يك روز از كميته انضباتي دانشگاه يا اداره پليس (دقيقا خاطرم نيست) احضاريه اي براي يكي از همكلاسيهاي انگليسي آمد و بعد فهميديم كه به يك چيني چيزناخوشايندي درمورد مليت يا طرز حرف زدنش پرانده و چيني هم موفق شده دو شاهد ببرد و از او شكايت كند (و واقعا كارش به جاهاي باريك كشيد).با راننده تاكسي به غير از كرايه و مسير فقط چند كلمه صحبت كردم و آن وقتي بود كه پرسيد از كجايي و من جواب دادم از ايران و بعد گفت :"آهان ، از كشور احمدي نژاد مي آيي !!!!" مغزم سوت كشيد البته نه به اندازه بعد ها كه فهميدم اغلب اروپاييهايي كه ايران را نمي شناختند اكنون آن را با نام احمدي نژاد مي شناسند و چون احساسات ضد آمريكايي در اروپا نيز در حال اوج گيري است رييس جمهورمان محبوبيتي نسبي هم در اينجا دارد ، بطوريكه بسياري مي گويند چه خوب شد بالاخره يك نفر با جسارت در مقابل خودخواهي هاي آمريكا ايستاده است.بالاخره به خوابگاه رسيديم.با يك چمدان بسيار سنگين كه چرخشهايش در قسمت بار شكسته بود ،يك جعبه نيم در نيم در نيم نسبتا سنگين و يك كيف دستي و يك لپ تاپ كه روي دوشم بود در خيابان مقابل خوابگاه من ماندم و خودم. در ورودي كه دري ميله اي بود و آنورش فضاي سبز خوابگاه بود بسته بود و كسي آنجا نبود.از سر كوچه دختري داشت مي آمد ، قد متوسط ، لاغر اندام با موهاي بلوند كه پشت سرش جمع كرده بود و شالي سياه رنگ بر دوش كه دو انتهايش را با دو دستش روي سينه اش نگه داشته بود نزديك مي شد ، نگاهش كردم همانطور كه نزديك مي شد خنده اي ملايم بر لبانش نشست و وقتي كاملا نزديك شد گفت تازه وارديد؟ گفتم بله همين الان رسيدم ،ميدانيد خوابگاه گروونر كجاست؟گفت همين جاست بعد گفت مي خواهيد كمكتان كنم ،قبل از اينكه بگويم راضي به زحمت نيستم جعبه را برداشته بود ،كارت خوابگاه را از درايور گذراند در باز شد و به سمت پذيرش به راه افتاديم.فرانسوي بود و وقتي از من پرسيد از كجا مي آيي كفتم از ايران ، ميشناسيد؟ خنده اي كرد و گفت بله ،احمدي نژاد!!(اگر باور نمي كنيد خرجتان با من يك بليط بگيريد بياييد خودتان ببينيد-كم كم دارد جمله دكتر باورم مي شود كه ميگفت دنيا در حال احمدي نژادي شدن است)به پذيرش رسيدم تشكر كردم و خدا حافظي كرديم.شيفت شب پيرمردي با موهاي كاملا سفيد با چشماني انگليسي الاصل و آرام كه مانند ساير انگليسي ها واضح و قاطع اما دوستانه صحبت مي كرد پيش از اينكه چيزي بگويم خوشامد گفت و اسمم را پرسيد.بعد كه اسمم را چك كرد پاكتي داد كه حاوي كارت ورود و خروج ، كليد اتاق و آشپزخانه و يك كارت تلفن رايگان بود به دستم داد.آنقدر خوش برخورد و صبور بود كه با ذهنيتي كه در مورد انگليسي ها داشتم تصور كردم كه تيپي استثنا ست.اما گذر زمان ثابت كرد كه در حوزه بينايي من مردمان اين جزيره كهنه مردماني خوش برخورد هستند كه سريع اما واضح و قاطع و به طرزي جذاب صحبت مي كنند ، بسيار سريع عمل مي كنند و بسيار مبادي آدابند.تا اتاقم راه پر پيچ و خمي بود بنابراين يكي از چمدانها را پيش پير مرد گذاشتم و با بقيه وسايل به راه افتادم ،در ميانه راه پسري با موي بور كه به نظر اروپايي مي آمد خستگيم را ديد ، در حاليكه با يك قوتي آبجو داشت به اتاقش داخل مي شد درنگ كرد و گفت مي خواهيد كمكتان كنم گفتم : نه ممنونم.گفت خسته هستيد يكي را برايتان بياورم گفتم مزاحم نمي شوم و بعد خنديد و گفت هر طور مايليد.اولين سري را در اتاق گذاشتم و دنبال اصل قضيه كه چمدان چرخ شكسته بود آمدم بسيار سنگين و خسته كننده بود ،دو باره دانشجويي مرا ديد و براي كمك اعلام آمادگي كرد ،من هم خواستم لااقل يك مرتبه تعارف كنم ،گفتم :زحمت نمي دهم ، متاسفانه در همان اولين تعارف قبول كرد و به اتاقش رفت ؛ مي خواستم در بزنم بگويم غلط كردم ، اشتباه كردم شما چرا باورتان مي شود؟!اما كار از كار گذشته بود و بالاخره در اتاق مستقر شدم.اتاقي حدود نه متر با يك ميز تحرير بزرگ كه دو كشوي بزرگ دارد ،يك كمد لباس ،يك تخت ،يك تلفن ،يك چراغ مطالعه و بالاخره يك آينه و دستشويي زيرآن.يك پنجره هم روبه فضاي خوابگاه و درختي قديمي داشت كه روي درخت پرنده اي است غريب كه هر شب ساعت سه شروع به خواندن مي كند.در هر فلت سيزده نفريم كه هر كس اتاق مستقلي دارد.سه توالت و دو حمام و يك آشپزخانه مفصل و مجهز با اتاق تلويزيون كنارش از قيمت ارزاني كه نسبت به ساير خوابگاهها داشت بهتر به نظرم مي رسيد.خسته و كوفته روي تخت افتاده بودم صبح كه شد لباس پوشيدم و بيرون زدم.از كوچه كه خارج شدم به خيابان بزرگي به نام آكسفورد رسيدم و از صحنه اي كه مي ديدم ...."تقريبا باران قطع شده است ،جوليو هنوز سرفه مي كند صدايش را از اتاق مي شنوم ، مي روم احوالش را بپرسم. .....

Saturday, February 17, 2007

چشم خدا




آخرين سايت هم تعطيل شد .فكر مي كنم ديگر مي توانيد كامپيوترتان را بفروشيد و به جايش از سوپر ماركت محله دكتر احمدي نژاد گو جه فرنگي بخريد و انبار كنيد كه ممكن است قيمتش چند ماه ديگر سر به فلك بكشد.البته براي آن دسته كه حوصله دارند و راهي براي شكستن فيلتر ها مي يابند ،اين فيلتر ها مانند فيلتر علاءالدين خانه مادر بزرگ من است كه دودش آدم را خفه مي كند.اما خوب خدا سايه اينقدي نژاد (به قول ابراهيم نبوي) را از سر ما وبلاگنويسان غير حرفه اي و راديوي به غايت خالي بند و خيالپرداز اسراييل كم نكند كه مشتريشانشان بيشتر مي شود.البته اين كه مي گويم سايه فكر نكنيد دكتر چون قدش كوتاه است سايه اش هم كوتاه است .نخير !سايه آدمهاي كوتاه هنگام غروب كه خورشيد مايل مي تابد بسيا بلند مي شود و شما خوب مي دانيد كه هنگام غروب است . از اينها كه بگذريم عكس بالا عكسي است كه ناسا از پديده اي نجومي كه هر سه هزار سال يكبار تكرار مي شود گرفته است و اسمش "چشم خداست عالم نجوم عالم آرامبخشي است ، وقتي به آن نگاه مي كني در ميان كهكشانهاي بسيار غول آسا يكي كهكشان راه شيري ودر اين كهكشان مهيب راه شيري ستاره كوچكي به نام خورشيد و از ميان قمرهاي اين ستاره سياره اي به نام زمين و در پهنه اين سياره پهناور پاره اي به نام خاور ميانه و از ميان چند كشور بزرگ كشوري به نام ايران ،از ميان شهرهاي ايران يكي به نام تهران ،در تهران خياباني طويل به نام وليعصر و در گوشه اي ازاين خيابان كوچه اي و در ميان خانه هاي آن كوچه ،خانه ما و در خانه ما اتاق كوچك من و در اين اتاق كوچك ، من با تمام دغدغه ها و شادي هايم.خلاصه اينكه در نگاهي اينچنيني دغدغه ها چه كوچك و حقيرند و اين حقارت دغدغه ها از نگاه كهكشانها چقدر آرامشبخش است.بخصوص در آسمان جايي مثل "ده بالا" در يزد كه روستاي سرسبزي است در ميان كوير كه هركسي بايدآسمان مسحور كننده و پر عظمتش را يكبار ببيند .".

Wednesday, February 14, 2007

Monday, February 12, 2007

شنگول و منگول و حبه انگور

بچه بوديم مادرمان داشت مي رفت بيرون گفت به هيچ وجه در به روي غريبه باز نكنيد ، حرفش را گوش نكرديم و دزد خانه را غارت كرد ، كمي بزرگتر شديم از دست يزدگرد سوم خسته شده بوديم عقلا گفتند اگر هم حوصله تان سر رفت نكند در به روي غريبه باز كنيد ، بار ديگر در را باز كرديم و تمدن بسوخت . بعدها خيلي حواسمان جمع بود اشتباه نكنيم ، اين بار طرف سرخاب سفيداب زده بود با مادرمان اشتباه گرفتيم واشتباهي در باز كرديم ، سقف خانه خراب شد سرمان !مدتها بعد دوباره حوصله مان سر رفت كمي هم با منگول و حبه انگور لج كرده بوديم مي خواستيم گرگ بخوردشان و از شرشان خلاص شويم ، در را اين بار به روي آقا گرگه بدون هيچ نياز به سفيداب سرخاب باز كرديم غافل از اينكه از نظر گرگها بره ، بره است اسمش چه باشد ؟فرقي ندارد و حالا چند صباحي است كه گرگ همه مان را دنبال كرده و آرام و آسايش نداريم !كي مي خواهيم به حرف مادرمان گوش كنيم و در به روي غريبه باز نكنيم خدا مي داند.

Friday, February 09, 2007

بي عنوان

دمي كه دوهفته پيش فروبرده بودم امروز از سينه بازدم كردم ، برنامه بسيار فشرده و در عين حال پر باري بود كه باعث تاخير در يادداشت جديد شد.از همه دوستاني كه آن كامنتهاي محبت آميز را گذاشتند ممنونم.يك چيزي تعريف كنم كمي بخنديم در خبرهاي تلويزيون آمده بود كه مردي در انگليس به دليل بي توجهي به رژيم غدايي سگش و در نتيجه چاقي مفرط سگ ، كه راه رفتن را هم برايش مشكل كرده بود دادگاهي شده بود و جواب پس مي داد!!دادگاه را نشان مي داد كه مرد وكيل گرفته بود و به شدت عصباني و در حال دفاع از خود بود.جناب سگ هم به همراه نماينده حمايت از حقوق حيوانات در جايگاه شاكيان پرونده حضور داشتند و اوضاع را از نزديك و به دقت رصد مي كردند.مخصوصا اگر تصاوير دادگاه را مي ديديد خيلي خنده تان مي گرفت .اما بعد از خنده يك نكته به ذهن آدم ميرسد كه اين خلايق براي جرايم مربوط به حيوانات نيز رژيم حقوقي مكتوب و مدون دارند.از اين مجمل مي توان حديث مفصل حقوق بشر را در اين بلاد كفر خواند.يكي از دوستان در كامنتي گفته بود از آنچه تجربه كرده ام بنويسم . گرچه حضور اينترنت و ماهواره همه را از همه جاي دنيا مطلع مي كند اما زندگي پر اصطكاك با اينان اين نكته تاسف بار را بيش از پيش روشن مي كند ، كه اختلاف فرهنگ ، گفتمان ودر نهايت جايگاه انسان بين ما و اينها "فاحش و بنيادي " است .و يقين دارم در تعبيري كه آنرا پر رنگ نوشته ام اندكي مبالغه نيست. به جز سياستمدارانشان كه اصولا تربيت مي شوند تا به نفع منافع مليشان به دنيا دروغ بگويند جامعه انساني داستان ديگري دارد.يكبار يادم مي آيد ،آقاي خاتمي در يكي از سخنرانيهايش جمله زيبايي گفت و آن اينكه "غرب را به دور از شيفتگي و نفرت آنگونه كه هست بشناسيد‌"و امروز اين سوال در ذهنم جوانه زده است كه اصولا چه كسي و به چه دليلي باستي از غرب متنفر باشد؟؟!!

Wednesday, February 07, 2007

تاخير

سلام
تا جمعه يادداشت جديد را مي گذارم.