Friday, May 25, 2007
گفتگو و ترور
Sunday, May 20, 2007
هم ميهن
شنيدم در ايران تحت هدايت كرباسچي روزنامه اي به نام " هم ميهن " منتشر مي شود . هميشه به اين فكر مي كنم كه ما به عنوان شهروندان تحول طلب به روند توسعه و آزادي همه جانبه كشور چه كمكي مي توانيم انجام دهيم . هر بار به اين نتيجه مي رسم كه اگر درگير كارهاي سياسي سنگين و پرهزينه نيستيم لااقل مي توانيم با كمك به جريان آزادتر اطلاعات و حمايت از مطبوعاتي كه در اين راستا گام بر مي دارند حداقل نقش را ايفا كنيم . براي تحقق اين منظور مثلا معرفي فيلتر شكنهاي اينترنتي به دوستان و ديگران يا كمك به توزيع هر ابزاري كه در جهت سياليت هر چه بيشتر اطلاعات مفيد است يك گام مهم مي تواند باشد . يا اين كه اگر امروز روزنامه اي مثل هم ميهن كه احيانا چيزي شبيه " شرق " خواهد بود در كشور منتشر مي شود چه خوب است كه سعي كنيم هر چه بيشتر اين روزنامه را بخريم حتي اگر مطمين نيستيم كه آنرا مي خوانيم يا نه . چون كه هزينه روزي دويست يا سيصد تومان بابت اين روزنامه در برابر هزينه هايي كه امثال حجاريان در اين مسير پرداختند بسيار ناچيز است . من خودم اگر در ايران بودم هر روز اين روزنامه را خريداري مي كردم حتي اگر گاهي مطمين بودم كه فرصت مطالعه آنرا هرگز نخواهم داشت . .
Saturday, May 05, 2007
كودكانه

زمان جنگ بود ، ما گاهي از شهرمان كه پالايشگاه بزرگي داشت و به همين دليل آماج حملات مكرر دشمن بود فرار مي كرديم سنقر كه امن تر بود . يكبار كه براي مدت طولاني تري آنجا بوديم ما پدربزرگ ، مادر بزرگ و داييها اتاقي در طبقه پايين منزل مرحوم حاجي جواد پاكبر اجاره كرده بوديم و آنجا زندگي مي كرديم . يكبار كه حاجي پاكبر مهمان داشت ، حياط پر از بچه هاي همسن و سال من بود و مشغول بازي بوديم . يكي از آن بچه ها دختر زيبايي بود با موهاي بلند طلايي كه تا كمي بالاي كمرش مي رسيد . شايد بهش گفته بودند كه چقدر زيبا است و به همين خاطر انگار از دماق فيل افتاده بود . دورش جمع شده بوديم و سر دسته و فرمانده شده بود . نمي دانم چه پيش آمد كه گفت پدر بزرگش فوت كرده است ، من از او پرسيدم چرا پدر بزرگت مرده ؟ و او جواب داد چونكه خيلي پير شده بود . من با تعجب پرسيدم خوب يعني چرا مرد ؟ و او كه كلافه شده بود با تندي و كم حوصلگي جواب داد چونكه پير شده بود و هركس پير شود مي ميرد . اينجا بود كه آسمان خراب شد روي سرم ، دلم هري ريخت و چشمانم سياهي رفت . ديگر نتوانستم به بازي با آنها ادامه دهم ، رفتم داخل و از مادرم پرسيدم كه يكي از بچه ها مي گويد آدم پير بشود مي ميرد ، از پاسخ مادرم يك لبخند و تاييدش را به خاطر دارم كه براي حدود چند هفته آرام از من ربود . مادرم كه گفت درست گفته است ، پشت پنجره رفتم و در حاليكه پيشانيم را به شيشه چسبانده بودم و بازي بچه ها را تماشا مي كردم به شدت گريستم . در ميان اشكهايم بچه ها را مي ديدم كه چگونه تصويرشان در چشمان پر از اشكم كج و معوج و مانند سرابي مي شود . نمي توانستم قبول كنم كه آدم وقتي پير مي شود مي ميرد يا اصلا بطور كلي هر آدمي در نهايت مي ميرد. البته مسلما تا آن زمان مرگهاي ديگران را ديده بودم اما شايد نمي دانستم براي همه و حتي خودم بي شك روزي اتفاق خواهد افتاد . اينكه روزي خواهد آمد كه ما ديگر نيستيم و اين حيات با آن باغچه كوچك همچنان آنجا خواهد بود بسيار دردناك بود . البته يكي دوسال پيش كه سنقر بودم متوجه شدم كه آن حياط و باغچه اش زود تر از من عمرشان به سر آمده است . خانه را كوبيده بودند تا خانه جديدي و شايد آپارتماني بسازند . به هر حال پس از چند وعده اعتصاب غذا و چند هفته بد خلقي و پريشاني خواه نا خواه اين حقيقت را پذيرفتم كه همه رفتني اند ، نه به اين خاطر كه منطقي بود بلكه بدان دليل كه چاره ديگري نداشتم . اما هنوز هم كه فكر مي كنم مي بينم واقعا حقيقت تلخي است كه روزي كه در خوشبينانه ترين حالت آن صد سال ديگر خواهد بود ما ديگرنخواهيم بود اما كوه بيستون ، رود خانه چمچمال و آواز چكاوكهايش همچنان هستند و به سمع و بصر نسل جديدي مي رسند . زندگي بصورت كلي آن كه در دو انتهايش عدم است يك تراژدي است كه انسانها با تلاش براي فراموشي و سانسور سكانس آخر داستان سعي دارند از جنبه تراژيك آن بكاهند . بخشي از تلاش هنرمندان در آثارشان معطوف به ماندگاري و جاودان كردن خويش در آثارشان است . نقاش در نقشي كه مي زند ، آهنگساز در هارمونيي كه مي آفريند و نويسنده در آثري كه مي نويسد سعي در جاودانه ساختن خود در دارند . از ديدگاه جنسيتي ، در اين نزاع جاودانه ساختن خود ، زنها موهبتي الهي دارند كه مي زايند و در فرزندشان ادامه حيات مي دهند . هر آفريننده اي احساسي از جاودانگي دارد ، شايد بخشي از روحيه شادتر زنان از اين رو باشد كه آفريننده اند در حاليكه مرد ابتر است و به همين دليل مدام در تحرك و فعاليتي ديوانه وار است تا شايد چيزي بسازد كه در او جاودانه شود.
Sunday, April 29, 2007
عطاء الله مهاجراني
در حاشيه : در ضمن آقاي عبدي در وبلاگش مقاله اي خواندني در مورد قضيه جاري " برخورد با بد حجابي " نوشته است كه توصيه مي كنم بخوانيد . اگر سايتشان در ايران فيلتر بود كامنت بگذاريد تا متن كامل آن را در وبلاگم منتشر كنم..
Tuesday, April 24, 2007
طرح عفاف

از ذكر مصيبت كه بگذريم اين بحث " طرح حجاب " آنقدر طنز خورش ملس است كه هر چه جان كندم دهان را زيپ بگيرم نشد كه نشد .اصلا اينها خودشان هم مطمين نيستند چه مي خواهند مردم را هم سرگردان كرده اند . درست نمي گويند از بالاي كجا ، پايين چه جا ؟ كنار كجا و دور كجا بايد پوشيده باشد تا مفاسد اجتماعي محسوب نشود . گفته بودند كه شلوار از مچ پا بيش از سه سانت بالا نباشد و غيره ، اصلا اين ابعادي كه اينها مي خواهند هيچ كوليسي (دستگاه اندازه گيري در مقياس دهم و صدم ميليمتر) تا حالا اختراع نشده كه اندازه بگيرد.در حد نانوتكنولوژي انتظار دارند.هنوز زيست شناسان در مورد انواع نژاد بشر به يك نتيجه واحد نرسيده اند كه مچ پا دقيقا از كجا شروع مي شود و كجا ختم مي شود حالا اين آقاي ...از روي مچ كي و اندام كي اين ابعاد را تعيين مي كند خدا مي داند ؟ جديدا گفتند خطوط اندام نبايستي معلوم باشد ، مثل آدم نمي گويند كدام اندام ! گوش اندام است و خطوطي دارد بيني خط دارد اينطوري كه نمي شود ، هم خجالت مي كشند بگويند بعد هم كه نمي گويند مي گيرند و مي بندند . در ثاني خوب بالاخره بشر است كو...دارد نمي شود كه وقتي مي آيد خيابان آنرا خانه جا بگذارد كه !!!خدا داده ، خط آن هم خدادادي است با هزار پاك كن هم پاك نمي شود.مگر آنكه خطش را سيمان بگيرند كه اين يك حرفي ! بايد بدهند علما بررسي كنند . اينها بايد از ريشه كار كنند ...يعني بروند جمكران دعا كنند كه خداوند خانمها را بدون خط و خطوط مشكوك و بصورت استوانه يا چيزي شبيه آن خلق كند كه فقط بتوانند بزايند و غل بخورند و لا غير كه اين هم قابل بررسي است . يكي از مراجع محترم تازگي گفته اند كه آمريكاييها به آندازه زنان ما بد حجاب نيستند ، غلط نكنم مي روند قم عكس مي گيرند به اين بنده خدا نشان مي دهند مي گويند اينجا ويرجينيا است . كور كه نيستيم خودمان مي بينيم كه نه خط اندام بلكه خود اندامشان پيداست اما در عوض دروغ نمي گويند ، رياكار نيستند و پدر سوختگي در ذاتشان لانه نكرده است ، هيچ كس هم چپ نگاه كسي نمي كند مگر شبهاي تعطيل كه مي روند پاب و بارو غيره كه جاي اين حرفهاست .
ببيني خداوند چقدر به اين كارهاي ما مي خندد ، جاي عبيد خالي ! منظورم عبيد زاكاني است ، اگر زنده بود سالي هشت كتاب طنز بيرون مي داد . اما خوب اگر عبيد نيست سيد ابراهيم نبوي كه هست .
Friday, April 20, 2007
يوتيوب
Saturday, April 14, 2007
صفايي

مي گفت صفايي تن لش پوستش كلفت شده ديگر تركه هم بهش اثر نمي كنه . صفايي پسر كوتاه خپلي بود با صورت و بيني گرد و سري معمولا كچل .كلاس دوم دبستان بوديم . خانممان زني درشت هيكل و سياه چرده بود كه هيچ وقت لبخندش را نديدم .يك دخترش خودسوزي كرده بود و پسر يازده ساله اش كه با دوچرخه رفت زير تريلي من خودم آنجا بودم . چون در محله ما زندگي مي كردند و در محيط كوچك خبر ها زود پخش مي شود همه مي دانشتند كه با شوهر معتادش شديدا اختلاف دارد .او و صفايي دو سر يك سرنوشت بودند .صفايي پدرش روي زمين مردم كار مي كرد ، زمستانها هم كه كشاورزي تعطيل مي شد قاطي خيلي هاي ديگر مي نشست در گاراژ براي كارگري .برادر صفايي را كه پاسدار بود كومله ها جلوي چشم مادرش در خواب به رگبار بسته بودند و از آن پس مادرش ديوانه شده بود ، مادرش قدي كوتاه ، سرويني كردي دور سرش و چند تتوي كوچك روي چانه اش داشت . از صبح تا عصر كه مدرسه تعطيل مي شد مي نشست جلوي در خانه به يك نقطه خيره مي شد تا صفايي از مدرسه برگردد و ببردش داخل .صفايي معمايي داشت كه هيچ كس راز آن را نيافت .هر وقت مي رفت پاي تخته و مي خواند : "باز باران با ترانه با گهر هاي فراوان ، مي خورد بر بام خانه ..." اينجا كه مي رسيد هق هق مي زد زير گريه ، گريه اش خيلي تلخ بود تقريبا كل كلاس را بهت زده مي كرد ...هيچ وقت راز اين معما را به كسي نگفت . داخل مدرسه هيچ كس مدادش را از دو سر نمي تراشيد ، مي گفتند هركس دو سر مدادش را بتراشد پدرش مي ميرد ، فقط شمشيري مي تراشيد چون مطمين بود پدر مرده اش آز آن مرده تر نخواهد شد.كامران را هم به ياد مي آورم ، البته همكلاس ما نبود .عقب مانده بود و چون دستها و پاهايش كاملا معوج بود نمي توانست راه برود به همين خاطر هرروز صبح پدرش او را روي شانه هايش مي گذاشت و مي آورد مدرسه ، بعد از ظهر هم مي آمد دنبالش .پدرش تجسم بد بختي بود ، يك پيراهن پاره پاره و يك جافي سياه كردي اول و آخر تن پوش او بود . صورتش زير آفتاب كاملا سوخته بود و چينهاي عميق روي پيشانيش گوياي رنجي بود كه مي كشيد . چند سال بعد مادر كامران هم خود سوزي كرد . اين داستان سر درازي دارد . عيد ها كه براي مسافرت مي رويم شهرمان ، براي سيزده با كوله باري از غم و غصه و افسردگي بر مي گرديم ......
Monday, April 09, 2007
مستر بين

شبتان بخير. .
Sunday, April 08, 2007
برگي از كودكي
Thursday, March 29, 2007
محمود بي باك

گر چه من و محمود هردو لاغريم اما هيچ شباهت ديگري جز اينكه از يك دانشگاه مي آييم نداريم. انگيزه نگارش اين يادداشت توهين هايي است كه از زمان انتخاب ايشان به رياست جمهوري در سايتها بر ايشان مي رود. يكي از مشكلات ديگر ما ايرانيها اين است كه نمي دانيم دشمنمان كيست و از كجا ضربه مي خوريم و به همين خاطر در انقلاب نيز شعار مي داديم " ما مي گوييم خر نمي خواهيم پالان خر عوض مي شود " در حاليكه خودمان هم حقيقتا نمي دانستيم كه خر كيست و پالان كدام ؟ و اصولا خر را نمي خواهيم يا پالان را و اصلا آيا آنكه زير پالان است خر است يا نه ؟ و يك دليل عمده اي كه پس از صد سال مبارزه هنوز به مقصود دست نيافته ايم در اين سردرگمي در هدف و خواسته مبارزه است . و الان به جايي رسيده ايم كه تقريبا جمع كثيري متفق الراي شده اند كه اوضاع خراب امروز ما كار روحانيت است كه اين نيز درست نيست مثلا اگر حكومت مطلق دست پزشكان نيز بيفتد وضعمان از اين نيز بسيار خرابتر خواهد شد چون شما تاراج و بازرگاني با جان بيماران را در بيمارستانهاي خصوصي مي بينيد و مي دانيد كه در جايي كه طرف ، بيماري رنجور است ، اين گروه با بي رحمي چه ها كه نمي كند (پزشكان استثنا هم هستند ) و همينطور اگر قدرت بي چون و چرا به دست مهندسين بيفتد همين آش است و همين كاسه .بنابراين هدف ، اشخاص و اقشار و اصناف نيز نيستند بلكه چيز ديگري است كه نگاشتن آن از مراعات اصول ايمني بدور است ( منظور دين و مذهب هم نيست) .امروز هم گير داده ايم به آقاي احمدي نژاد كه همين دو سال پيش با سي و هفت مليون راي ايشان را برگزيديم (هفده مليون راي آوردند و بيست مليوني نيز كه تحريمي بودند غير مستقيم به ايشان راي دادند ) . چروك صورتش ، پوست به استخوان رسيده پيشانيش و حال و هواي روستاييش همه حكايت از آن دارد كه اين مردي كه فرزند يك آهنگر است از روستا تا بدينجا راه درازي آمده و قطعا ساليان سال با رويايي زيسته است كه امروز برايش جامه حقيقت پوشيده . حتي همتش را مي توان ستايش كرد كه با هفده مليون راي مستقيم ، دنيا را حد اقل در وسعت تبليغاتي به چالش كشيده است حال آنكه خيلي هاي ديگر با راي هاي بسيار بيشتر حتي نتوانستند در حوزه داخلي حرفي را بر كرسي بنشانند و نشان دهند كه به راي ملت خيانت نكرده اند .گر چه سياستهاي غير كارشناسي احمدي نژاد كشور را بر لبه پرتگاه كشانده است و در مهرورزييي هم كه مي گويد چندان صادق نيست اما ثبات قدم و قوت نفسش بايستي براي ضعيف النفسان عبرتي باشد. محمود بي باك خاموش شده و رو به افول است كه اگر عاقبتش غير از اين ميبود بايستي تمام اصول علم اقتصاد را به دريا مي ريختند و فراموش مي كردند. پس از او ما هم مي گرديم كس ديگري را مي يابيم تا متهم كنيم و تقصير را به گردنش بيندازيم اما مقصر اصلي هنوز آنجاست و به ريشمان مي خندد.
Monday, March 26, 2007
با طالبان
Sunday, March 25, 2007
درد دل پراكنده
روحت شاد باباطاهر.
Sunday, March 18, 2007
عيدمان مبارك

عيد همه مان مبارك .از فرداي صبح عيد دوباره مردم شروع مي كنند فك و فاميل را بد و بيراه گفتن كه چرا مجبورند به ديدن اين همه آدم بروند .بنابراين با اوقات تلخ و هزارغرغر به ديدار هم مي روند و بعد كه يك روز فيلمي مثل سيصد را مي بينند به قبايشان بر مي خورد و غيرت حفظ سنت و فرهنگشان بالا مي گيرد. بگذريم ...سال هشتاد و شش هم رسيد !مي گويند زمان چه تند مي گذرد .به تازگي به ذهنم رسيده بود كه در حقيقت اين زمان نيست كه زود مي گذرد بلكه تصور گذر سريع زمان ناشي از حافظه ضعيف ماست ؛ بدين معنا كه بطور نا خود آگاه گذشته را كه از نظر مي گذرانيم شايد از كل سال گذشته بيش از هفتاد و دو ساعتش را به ياد نياوريم و از آنجا كه ارزيابي ما از زمان گذشته با فراخوان ناخود آگاه خاطرات صورت مي گيرد بنابراين فكر مي كنيم زمان سريع مي گذرد در حاليكه اگر حافظه قادر به ياد آوري تمام لحظات گذشته بود به درستي در مي يافتيم كه زمان بر سياق هميشگي خود سير كرده است.راستي عكس بالا هم سفره هفت سين من است سكه و سنجد و سبزي و سي دي و سس گوجه فرنگي و سوزن و ساعت -حافظ هم همراهم نياوردم جايش صد سال تنهايي گابريل گارسيا ماركز را گذاشته ام ...مي بينيد نانو تكنولوژي چه كرده است؟!! .
Friday, March 16, 2007
پير مغرب
عدم پیشرفت او در تحصیل باعث شد تا پدرش او را از مدرسه بیرون بکشد و برای تحصیل علم پزشکی به دانشگاه ادینبورگ (Edinburgh) در اسکاتلند بفرستد. اما در آنجا نیز علاقه ای از خود برای ادامه درس نشان نداد. پدرش به او می گفت :
"تو اصلآ به هیچ چیز اهمیت نمی دهی؛ برای تو فقط قدم زدن، به سگ و گربه نگاه کردن، دنبال کردن موش و گرفتن آن و ... اهمیت دارد. تو همه خانواده را زیر سئوال بردی و با آنان مخالف هستی."
پس از ناکامی او در ادامه تحصیلات پزشکی، او را به دانشگاه کمبریج (Cambridge) برای تحصیل علوم دینی فرستادند تا شاید بعدها در کلیسا فعالیت مثبتی داشته باشد. اما او هیچ دلیلی در خود نمی دید که چنین رشته ای را دنبال کند.
در دانشگاه ایدینبورگ (Edinburgh) بجای مطالعه و تحصیل دروس پزشکی اولین مقاله علمی خود را نوشت و در داتشگاه کمبریج (Cambridge) بجای مطالعه دروس دینی به گیاه شناسی علاقمند شد بطوری که بارها بسیاری از دروس این رشته تحصیلی را بعنوان واحد درسی انتخاب کرد. بعنوان یک علاقمند به علوم طبیعی و زیستی همواره در حال جمع آوری گونه های مختلف حشرات، سوسکها و حیوانات کوچک بود. او همواره با یکی از دانشجویان کمبریج در جمع آوری گونه های جانوری در حال رقابت بود و چنانچه می دید او زودتر به یک گونه جدید دست پیدا کرده است بسیار عصبانی می شد.
در یکی از دست نوشته های داروین اینگونه آمده است : "یک روز روی شیره یک درخت قدیمی دو عدد از انواع بسیار کمیابی سوسک های Bombardier (بمب افکن) را دیدیم، هر دوی آنها را گرفتم و هر کدام را در کف یک دست نگاه داشتم. ناگهان سوسک سومی را دیدیم، واقعآ نمی توانستم آنرا از دست بدهم؛ با خود کمی فکر کردم که چگونه می توانم این سومی را بگیرم؟ سوسکی را که در دست راستم بود در دهانم گذاشتم تا بتوانم با دست آزادم سومی را هم بگیرم. اما این سوسک از درون، دهان من را گاز گرفت و مایع سوزنده ای را ترشح کرد و بناچار آنرا به بیرون تف کردم. هم آنرا از دست دادم و هم نتوانستم سومی را بگیرم!"
در سال 1831 چارلز داروین یک دعوتنامه متحیر کننده از کشتی سلطنتی انگلستان دریافت کرد، از او خواسته شده بود تا بعنوان زیست شناس در یک سفر دور دنیا با این کشتی همراه شود. به همین علت بود که برای مدت پنج سال آتی داروین با خیال راحت توانست جزایر و سواحل آمریکای جنوبی را بررسی کند. ده ها دفترچه یاد داشت را پر کرد و صدها نمونه از سنگها، گیاهان و جانوارن مختلف تهیه کرد و آنها را برای مطالعه بعدی به منزل خود در انگلستان فرستاد.
اينقدر پرتره اينجا هست كه براي ديدن و خواندن توضيحات همه شان يك هفته زمان لازم است .از موزه بيرون مي زنم و در حاليكه هنوز تصاوير در ذهنم مي چرخند رو بروي موزه در ميدان ترافلگار بر فراز يك برج بلند بيست متري قامت بلند دريادار نلسون كه در جنگ ترافلگار شكست سختي به دشمن فرانسوي داد به استواري داروين ايستاده است . با خودم فكر مي كنم كه راه درازي در پيش داريم اما آيا رو بدان سو داريم.فيلم تبليغاتي يكي از كانديداهاي انتخابات گذشته رياست جمهوري را تماشا مي كردم مي گفت :"فردا دنيا شتابي دارد كه آهنگ آن را بايستي از امروز نواخت " -سعي كردم در اين باره چيزي نگويم اما نمي توانم سنگيني آن را بيش از اين تاب آورم و آن اعتراض مضحك مردممان به فيلم سيصد است ، مردم ما كه برايشان مهم نيست نمايندگي كشورشان را چه كسي بر عهده بگيرد و با سرنوشت خود تا اين درجه شوخي دارند چه اهميتي دارد اگر در يك فيلم كه متعلق به گذشته بسيار دور است به چه صورت تصوير شده باشند - در اين مورد هم بهتر است مانند آن ديگري كه بسيار مهمتر بود سكوت پيشه كنند.
.
Thursday, March 08, 2007
تقديم به همه كساني كه مثل من فكر مي كنند جايي كه اكنون ايستاده ايم محصول اعمال خودمان است
و رشادتها و دليريهاي آن «۳۰۰» نفر كه تا پاي جان، و مهمتر از آن براي پيشبرد دموكراسي، با آن ۱۲۰۰۰۰ نفر وحشي غير متمدن «بيدمكراسي» و احمق ميجنگند و آخر، با شكستي پرافتخار، ميميرند.اين فيلم مهيج هنوز اكران عمومي نشده، ولي ديروز ما در برلين اين افتخار رو داشتيم كه زودتر از اكران، آنرا در جشنوارهي فيلم برلين تماشا كنيم.البته اين افتخار نصيب من نشد، ولي همكارانم، به همراه دوست ايرانيم، فرنوش، به ديدار اين فيلم شتافتند. و امروز حال و قيافهي فرنوش ديدني بود:
- فرنوش در حاليكه صدايش از عصبانيت ميلرزد و اشك در چشمانش جمع شده تعريف ميكند: افتضاح به معناي واقعي، ايرانيها را مثل حيوان نشان داده بود: بدوي، با پوششي مثل تروريستهاي امروزي، جلادگونه با چشمهايي پر از خون، سياه پوست، …
ميگويم خب، ۲۰۰۰ سال پيش بوده، قيافهها بايد هم بدوي باشند، جنگ هم بوده، نميشه كه همه صلحطلب و مهربان بهنظر برسند، ضمن اينكه امپراتوري ايران، گسترهاي از قومها بوده، سياه پوست يا پوستي با رنگ تيره هم نبايد كم بوده باشد.
ميگويم، خب چه انتظاري داري عزيز من، تو هم اگر بخواهي دشمنت را به تصوير بكشي همه را زشت و احمق و عقبافتاده نشان ميدهي، خودت را شيك و خوشگل و باهوش. مگر در فيلمهاي جنگ، عراقيها را نديدهاي؟
ميگويد قبول دارم، هميشه اغراق ميشود، اما نه اينكه همهي واقعيتها را تحريف كنند؛ آخر همهي ايرانيها را اين شكلي نشان ميداد، زنهايشان را هرجايي، پادشاهشان را، خشايار شاه، را با صورتي پر از گوشوره و آرايش غليظ، همجنسباز،…
- ميگويد آخر مردم براي يونانيها دست ميزدند. آنها را وقهتي ايرانيها رو مثل مورچه ميكشتند و دست و پايشان را با شمشير ميپراندند، تشويق ميكردند…
و فرنوش قانع نميشود. خودم هم! اين عكسها و كليپ فيلم را ميبينم و بغض ميكنم. عقل ميگويد من مسوول انسان بودن خودم هستم، و مفيد بودن براي ديگران، اما احساس ميگويد آن تكه از خاك دنيا و آنچه آنجا ميگذرد، از تو جداشدني نيست. بغض ميكنم و افسوس ميخورم.
نوشته بالا برگرفته از سخن يكي از دوستان در انجمن ست ست است
منبع : سايت ايرانيان مقيم انگلستان
Tuesday, March 06, 2007
به مهماني هم مي روند
Thursday, March 01, 2007
خاطره شب اول
Saturday, February 17, 2007
چشم خدا

آخرين سايت هم تعطيل شد .فكر مي كنم ديگر مي توانيد كامپيوترتان را بفروشيد و به جايش از سوپر ماركت محله دكتر احمدي نژاد گو جه فرنگي بخريد و انبار كنيد كه ممكن است قيمتش چند ماه ديگر سر به فلك بكشد.البته براي آن دسته كه حوصله دارند و راهي براي شكستن فيلتر ها مي يابند ،اين فيلتر ها مانند فيلتر علاءالدين خانه مادر بزرگ من است كه دودش آدم را خفه مي كند.اما خوب خدا سايه اينقدي نژاد (به قول ابراهيم نبوي) را از سر ما وبلاگنويسان غير حرفه اي و راديوي به غايت خالي بند و خيالپرداز اسراييل كم نكند كه مشتريشانشان بيشتر مي شود.البته اين كه مي گويم سايه فكر نكنيد دكتر چون قدش كوتاه است سايه اش هم كوتاه است .نخير !سايه آدمهاي كوتاه هنگام غروب كه خورشيد مايل مي تابد بسيا بلند مي شود و شما خوب مي دانيد كه هنگام غروب است . از اينها كه بگذريم عكس بالا عكسي است كه ناسا از پديده اي نجومي كه هر سه هزار سال يكبار تكرار مي شود گرفته است و اسمش "چشم خداست عالم نجوم عالم آرامبخشي است ، وقتي به آن نگاه مي كني در ميان كهكشانهاي بسيار غول آسا يكي كهكشان راه شيري ودر اين كهكشان مهيب راه شيري ستاره كوچكي به نام خورشيد و از ميان قمرهاي اين ستاره سياره اي به نام زمين و در پهنه اين سياره پهناور پاره اي به نام خاور ميانه و از ميان چند كشور بزرگ كشوري به نام ايران ،از ميان شهرهاي ايران يكي به نام تهران ،در تهران خياباني طويل به نام وليعصر و در گوشه اي ازاين خيابان كوچه اي و در ميان خانه هاي آن كوچه ،خانه ما و در خانه ما اتاق كوچك من و در اين اتاق كوچك ، من با تمام دغدغه ها و شادي هايم.خلاصه اينكه در نگاهي اينچنيني دغدغه ها چه كوچك و حقيرند و اين حقارت دغدغه ها از نگاه كهكشانها چقدر آرامشبخش است.بخصوص در آسمان جايي مثل "ده بالا" در يزد كه روستاي سرسبزي است در ميان كوير كه هركسي بايدآسمان مسحور كننده و پر عظمتش را يكبار ببيند .".

