Monday, May 26, 2008
Saturday, May 24, 2008
حركت آخر و رويارويي موعود
Friday, May 23, 2008
خرمشهر آزاد شد
در چند سالي كه در خوزستان بودم و از نزديك با مردم آبادان و خرمشهر و اهواز در ارتباط بودم به خوبي ميزان نارضايتي آنها را ديدم. در خوزستان نود ميليارد بشكه نفت اثبات شده قابل برداشت هست كه معادل ده هزار ميليارد دلار ثروت مي باشد. اصلاً اين كه چه قدر كشاورزي، انرژي هيدروليكي، گمرك، فولاد، پتروشيمي بندر امام و بنادر خوزستان ارزش دارند به كنار. زماني كه دانشجو بودم هرشب كنار درب اصلي دانشگاه پر بود از زنان و دختركاني كه به اميد گرفتن غذاي پس مانده شام غذاخوري دانشگاه دو ساعت يا بيشتر منتظر مي ماندند. هيچ وقت يادم نمي رود زماني كه يكي از دختركان به سمت من دويد و از من پرسيد كي شام رو ميارند؟ و من هم به او گفتم تا چند دقيقه ديگه ميارند متصدي دانشگاه كه مي خواست به خانه شان برود آمد كنار من و گفت اين دختر را من مي شناسم پدرش در جنگ شهيد شده است. الان ببين چطوري دارند زندگي مي كنند در حالي كه زير پايشان نفت هست. راست مي گفت، در كنار محله آنها چندين چاه نفت بود.
اي كساني كه مي گوييد انرژي هسته اي حق مسلم ماست. اگر انرژي خيلي مهم هست و ما بايد تا آخر به خاطر به دست آوردن انرژي بجنگيم و هر هزينه اي كنيم تا به حال در تابستان سري به آبادان و اهواز زده ايد؟ هيچ مي دانيد كه در تابستان با گرماي شصت درجه به خاطر استفاده از كولر گازي كه انرژي زيادي مي طلبد و خارج از توان توليد برق خوزستان هست هر روز در ساعات اوج گرما به مدت چند ساعت برق قطع مي شود؟ خودتان مي توانيد بدون كولر چندين ساعت در اين چنين گرمايي تاب بياوريد؟ اگر به فكر اين مردم بوديد يك نيروگاه حرارتي درست مي كرديد كه با ذخيره انرژي بتواند در تابستان جواب مصرف كولرها را بدهد.
مي گوييد كه در جنگ آبادان و خرمشهر ويران شدند و تقصير صدام است كه آنها الان ويرانه اند، به عكس هاي هيروشيما درست بعد از جنگ جهاني كه با خاك يكسان شده بود و عكس هايش در حال حاضر نگاه كنيد تا بفهميد كه مي دانيم كه وظيفه خود را انجام نداده ايد.
آقايان! يادتان باشد كه در آزادسازي خرمشهر اين ايراني ها بودند كه شهيد دادند، دستشان قطع شد، فلج شدند و كور شدند تا خرمشهر آزاد شود اما در ارتش عراق عراقيها و اردني ها و مراكشي ها و لبناني ها و فلسطيني ها مي جنگيدند.
پي نوشت: براي اولين بار بود كه زمان نوشتن يك مطلب از وبلاگم گريه ام گرفت، زماني كه داشتم خاطره ام از دختركي كه منتظر غذاي پسمانده بود مي نوشتم.
منبع :
Thursday, May 15, 2008
سينوهه
"من چون انسان هستم در هر انسان كه قبل از من در اين جهان ميزيسته زنده بودم و در هر انسان كه پس از من به اين جهان بيايد زنده خواهم بود . من چون انسان هستم بعد از اين در گريه ها و خنده ها و در خوشيها و نا خوشيها و در نيك بختي ها و بدبختي ها و در نيك فطرتي ها و زشت خويي ها و در ضعف و نيروي انسانهاي آينده زنده خواهم بود. آن انسان كه هزارها سال بعد از اين بوجود مي آيد غير از من نيست زيرا وي هم مثل من نفس مي كشد و غذا مي خورد و مي خندد و مي گريد و مرتكب جنايت مي شود و احسان مي كند و حرص دارد و فريب يك يا چند زن را مي خورد و از بوي خوش لذت مي برد و صداي موسيقي او را به وجد مي آورد و روزها و هفته ها و شايد سالها در اندوه فرو مي رود و از دوستان خيانت مي بيند و خود به دوستان خيانت مي كند و مال خويش را بوسيله بخشش يا بازي طاس تلف مي نمايد و چون من ورشكسته مي شود و در آخر عمر در گوشه عزلت يا بين اعضاي خانواده مي ميرد . به همين جهت من متاسف نيستم اگر اين كتاب از بين برود زيرا به فرض اينكه اين كتاب معدوم شود من در انسانهاي آينده زنده خواهم بود . اين است آخرين كلام سينوهه مصري كه در تمام عمر حس مي كرد كه تنها مي باشد".
*****
اين كتاب كه توسط سينوهه به زبان مصر باستان بر برگهاي درخت پاپيروس نگاشته شده است بعدها توسط ميكا ولتاري نويسنده فنلاندي رمزگشايي مي شود و سپس توسط مرحوم ذبيح الله منصوري به شيواترين بيان به فارسي ترجمه مي شود. كتاب را كه زمين گذاشتم حال عجيبي داشتم، به حدي متاثر بودم كه نه در كلام مي گنجيد و نه در قلم مي آمد و آرزو مي كردم اي كاش نواختن ني مي دانستم تا تمام تاثر و آتش دل را در غمگين ترين و شادترين آهنگي كه دراعماق ذهنم جاري شده بود ابراز كنم. در اين مدت كه كتاب را در دست داشتم با سينوهه در معبد خداي آمون و آتون حاضر شدم، در جنگ با هاتي هاي خونخوار همراهش بودم و در لحظه اي كه جام زهر را به فرعون اخناتون مي داد چشم در چشمان شرمگينش دوختم. بارها شن هاي داغ صحراي سينا را قدم به قدم در راه سوريه با او پيمودم. هنگامي كه ميناي زيبا را پيش از وصال، قرباني شده در برابر خداي مرده كرت ديدم مانند او گريستم و زماني كه دست بر دست مريت مي گذاشت مانند او از معجون عشق و شهوت برمي افروختم. انگار تمام لحظاتي كه مشغول جراحي مغز انسانها بود در كنارش بودم و چون شاگردي تيغ و مرهم بر دستش مي گذاشتم و گويي پس از آنكه مريت و تنها فرزندش تهوت مقابل چشمانش در آتش سوختند سر بر شانه هاي من گذاشت و گريست. نمي توان گفت كه سرگذشت او يك تراژدي است. بيشتر به روايت كسي مي ماند كه فراي شادي و تراژدي از لحظه لحظه سرگذشت خود بي كم و كاست و بي شرمندگي سخن مي گويد و از گزنده ترين لحظه هاي سرنوشت چون يك خدا مي گذرد. آنقدر اين كتاب شيرين ترجمه شده است كه در كنار تمام اميدها و حسرتها كه در اين مكتوب يافتم حسرت ديگرم آن است كه چرا در ملت ما ديگر ذبيح الله منصوري ها ديده به جهان نمي گشايند؟ آيا در اين حسرتي نيست كه ما از بسياري شيرين كاميهايي كه منصوري ها در صورت وجود در كام ما بوجود مي آوردند بي بهره خواهيم بود؟ آيا جواب تكرار نشدن حافظ ها و سعدي ها و خيامها و ديگران در سرزمين ما اين نيست كه ديگر كسي عاشقانه به كاري همت نمي گمارد؟ و اگر كسي عاشق و فريفته حرفه خود نيست پس گناه اين حرمان و خشكسالي فرهنگي بر كردن كيست يا چيست؟ در كلاس خوردگي فلزات خوب به ياد دارم كه سي دانشجو بوديم ، در ساعات كلاس كه استاد سخت در حال توضيح يون دادن و يون گرفتن اتمها بود يكي به عشق خود بر كاغذ نقش طبيعت مي زد، يكي شعري مي گفت، ديگري پي فيلمنامه ناتمامش را مي گرفت و خلاصه هر كس غرق در رويايي بود كه پشت در دانشگاه جا گذاشته بود. همه دانشجوي رشته مهندسي بوديم اما اغلب عشق خود را پشت درهاي دانشگاه مي گذاشتيم تا به غم نانمان برسيم. هنوز كه هنوز است اين قضيه در گوارش فهم من هضم نشده است كه چگونه انسانها آنچنان مسخ مي شوند كه به اميد پاره اي نان بيشتر، از عشق خود مي گذرند، ناني كه هزار من آن به اندازه يك پياله عشق رفع تشنگي و گرسنگي نمي كند. هيچ اثري جاودانه نمي شود مگر آنكه دست عاشقي آن را خلق كرده باشد. و شاعر شيرازي چه زيبا اين معنا را مي گويد: "از صداي سخن عشق نديدم خوشتر*****يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند". پس از خواندن كتاب سوالها و ترديدها در سرم مثل لشگر خرمگسان غوغا به پا كرده اند اما از ميان همه آنها ، آواز اميد بيش از همه به گوش مي رسد. اميدي كه درخشش طليعه فردا را درخشنده تر و ناب تر از امروز نويد مي دهد. معرفت را هر زمان كه از آب سرگذشت پيشينيان صيد كنيم تازه مي نمايد.
Wednesday, May 14, 2008
صدور انقلاب و عراق و افغانستان

Saturday, May 10, 2008
آخرين بازمانده
قلم به دست احساس كه مي افتد بر ناصيه علمدار امروز آهنگرزاده اي ساده و فقير را مي بيند كه عمري را با اعتقاداتش زيسته است و همين ايمان واقعي به اعتقادات مذهبي ، او را امروز به جايي رسانده است كه خود را در جايگاهي مي بيند كه تاثيراتي بر روند معادلات جهاني دارد. يادداشتي كه امروز مي خواهم بنويسم شايد بيشتر احساسي باشد تا منطقي گرچه احساسي بودن چيزي هميشه به معناي نادرست بودن آن نخواهد بود. چند روز پيش همه سخنراني آقاي احمدي نژاد را در جمع طلاب مشهد ديديم و شنيديم و موج انتقادات پس از آن را هم شاهد بوديم. گرچه روزي كه خبر انتخاب آقاي احمدي نژاد را به سمت رياست جمهوري شنيدم مانند خيليهاي ديگر بسيار غمگين و متاسف شدم اما پس از آن هميشه چيزي در درون او مي ديدم كه برايم قابل احترام بود و احساس منفي مرا به او تا حد زيادي تحت تاثير قرار مي داد. بديهي است كه اگر هزار بار ديگر انتخابات برگزار شود در آن شركت خواهم كرد و به ايشان راي نخواهم داد اما احساس ديگري كه نسبت به او در من و شايد برخي ديگر بيدار شده است جنبه اي كاملا شخصي دارد و فارغ از تمام انتقادات تخصصي و مديريتي است كه اهل فن به سياستهاي ايشان وارد مي كنند. سخنراني بي پرده ايشان در جمع طلاب قم كه در آن به صراحت از اعتقادات قلبي خود سخن به ميان آورد معماي احساس دوگانه ام را نسبت به او پاسخ گفت. اگر بخواهم جواب اين معما را در يك جمله بگويم خواهم گفت :" او راهي را مي رود كه به آن اعتقاد دارد". در زندگي انسانها هيچ چيز لذتبخش تر و زيباتر از آن نيست كه انسان اعتقاد خود را زندگي كند. معمولا افراد تحت القايات محيط، بنا به مصلحت يا از روي ترس هميشه اعتقادات خود را تنها در گوشه ذهن خود نگاه مي دارند و راهي را مي روند كه به مصلحت يا مورد تاييد عرف و اكثريت است. در اينجا منظورم از اعتقادات الزاما اعتقادات ديني نيست كما اينكه ملحداني مانند راسل را هم مي بينيم كه اعتقاد خود را گفتند و زندگي كردند. خصوصيت مشتركي ميان تمام انسانهايي كه زندگي گله اي و تقليدوار را رها مي كنند و بر اعتقاد خود پاي مي فشارند وجود دارد و آن اين است كه اين انسانها دنيا را در برهه اي از تاريخ تحت تاثير خود قرار مي دهند و در نهايت تابلويي زيبا يا زشت اما جاويدان از چگونه زيستن خود را براي آيندگان به يادگار مي گذارند. اين اعتقادات مشخصه اي ديگر نيز دارند و آن اين است كه معمولا فردي كه داراي آن است در صورت زندگي بر مبناي آن اعتقادات با طرد ديگران ، تنهايي و خطر ها و مضرات ديگري روبرو مي شود و همين است كه چنين انساني را تحسين برانگيز مي كند. نمونه كلاسيك و مذهبي اينگونه افراد در تاريخ اعراب امام حسين است كه گرچه مي دانست بسوي مرگ و انهدام مي رود ليكن آنچه را كه به آن اعتقاد داشت بر گزيد. در تاريخ ما نيز نمونه هاي بسياري چون بابك خرمدين را مي بينيم. در سخنراني آقاي احمدي نژاد در جمع طلاب مشهد آنجا كه به مديريت پنهان حضرت وليعصر اشاره مي كرد ، در پايان صحبتهايش جمله اي گفت كه عصاره تمام سخنراني، عصاره تمام باورها و اوج تاثر من از آن سخنراني بود و آن هنگامي بود كه با مزاح گفت :" من به يكي از روحانيون مي گفتم مي داني اشكال من چيست؟! اشكال من اين است كه اين صحبتهايي را كه آقايان (روحانيون) بالاي منبر مي گويند باور كرده ام" اين را كه شنيدم با تمام پيش زمينه اي كه از او در اين مدت داشتم وصيت نامه شهيد باكري و شهيد همت يادم آمد كه لمحه اي از اين احساسي را كه داشتم آنها هم در من زنده كرده بودند. چيزي زلال كه ساده است اما زيبا است، كه سهل است اما ممتنع است. براي ما دهه شصتي ها كه بسياري از شهداي جنگ را مستقيم درك نكرديم و با وصايا و شرح زندگيشان آشناييم احمدي نژاد با تمام باورهايش انگار آخرين بازمانده اي است كه از كاروان رفتگان به جا مانده است. به جرات مي توان ادعا كرد كه در سخنراني آن شب ايشان، كلامي از دهانش بيرون نيامد كه خلاف آموزه هاي اصيل شيعه باشد اما چه شد كه از صبح روز بعد روحانيون سياسي و مدرسين حوزه ها به ايشان تاختند ؟ خدا مي داند. آيا واقعا علما اين حرفهايي را كه بالاي منبر مي زنند خود باور ندارند و بيشتر براي مصرف عوام مي پسندند؟! آيا اصلا احمدي نژاد در اين صحبتها مدعي ارتباط با امام زمان شد؟! اگر علماي حوزه ها تبعيت از قوانين علمي و سكولار بين المللي را براي اداره كشور مي پسندند پس چرا اصرار بر حكومت ديني دارند و اگر اصرار بر حكومت ديني دارند چرا حالا كه كسي پيدا شده كه صادقانه و خالصانه سياست را بر پايه هاي ديانت ناب گذاشته است اينقدر آشفته شده اند؟ آيا بوي فريب و تزوير و تنافر عمل و گفتار از اين دوگانگي به مشام نمي رسد؟ - در آنطرف جبهه ، اصلاح طلبان بايستي بدانند كه با كسي طرفند كه به آنچه مي گويد و به آنچه مي كند سخت ايمان دارد. آقاي خاتمي بايد بداند كه اگر ديروز حتي از اندكي ايستادگي بر سر لوايح رياست جمهوري ، و يا اندكي همدردي نسبت به قربانيان حادثه كوي دانشگاه دريغ كرد امروز با مردي طرف است كه براي آنچه كه بدان اعتقاد دارد تا پاي جان ايستاده است. مسلم است كه راه سعادت كشور ما پيگيري اصلاحات است اما چيزي كه بايستي اصلاح طلبان و ما طرفداران آنها از رقيب امروز بياموزيم زيستن اعتقاد يا گفتن و عمل كردن به آن چيزي است كه بدان اعتقاد داريم . در آن نيمه پنهان خود ، در آن زيرزمين تاريك نمزده ، آنجا كه دور از چشم همگان گاهي در خلوت خود فرو مي روم تابلويي از اين آخرين بازمانده را در كنار تابلوهاي ديگر خواهم گذاشت تا هرگز از ياد نبرم كه گاهي تنها چه زيباست