Wednesday, December 08, 2010

شعر یارانه: نوبت حالیدن یارانه داران می رسد

نوبت حالیدن یارانه داران می رسد

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد

مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد


در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد


چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد


شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است
بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد


آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند
این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد


عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است
شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد


مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند
خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد


تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:
خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد


مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:
پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد


بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:
خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد


خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک
تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد


اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب
تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد


خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفکی از دور با چشمان گریان می رسد


"مصطفی مشایخی"


پاسخ برنامه نوبت شما - درباره فساد مالی در کشورهای توسعه نیافته

فساد مالی، به عنوان یکی از موانع رشد در کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته شناخته می شود. پدیده ای که خود زاده توسعه نیافتگی، فقر و مشکلات ساختاری حکومت ها است. البته فساد مالی در کشورهای توسعه یافته هم وجود دارد اما گستردگی، حجم فساد و نوع برخورد با آن در کشورهای مختلف تفاوت دارد.

آیا فساد مالی و اداری در کشوری که شما زندگی می کنید وجود دارد؟ برخورد دولت ها، رسانه ها و شهروندان با موارد مختلف فساد مالی در محل زندگی شما چگونه است؟

در گزارش سازمان بین المللی شفافیت که به بررسی وضعیت فساد اداری-مالی در کشورهای مختلف می پردازد، دانمارک، نیوزلند و سنگاپور پایین ترین میزان فساد مالی را داشته اند و برمه، افغانستان و عراق بیشترین آمار فساد مالی را داشته اند.

به نظر شما چرا فساد مالی در برخی از کشورها بالا و دربرخی از کشورها پایین است؟

ایران و افغانستان در آخرین گزارش سازمان بین المللی شفافیت به ترتیب در رده های صد و چهل شش و صد و هفتاد وشش فساد اداری-مالی در دنیا قرار گرفتند.

آیا یافته های گزارش سازمان شفافیت بین الملل درمورد میزان بالای فساد مالی در کشورهای ایران و افغانستان با مشاهدات شما همخوانی دارد؟

به نظر شما چگونه می شود فساد مالی را در کشور شما کاهش داد؟ نقش و مسئولیت شهروندان در کاهش فساد اداری چه می تواند باشد؟
............................................................................

زیاده خواهی انسانها در دنیا حد و مرزی نداره، چه این انسانها در عراق، ایران یا افغانستان باشند چه در نیوزیلند و چه در هر کجای دیگه ای که آمار فساد مالی پایین برآورد شده. هر چند شاخصهایی که میزان فساد در کشورها توسط اون اندازه گیری شده لا اقل برای من شفاف نیست اما میشه به لحاظ شهودی گفت که فساد مالی در حال حاضر در ایران خیلی بالاست و هر کسی میتونه اون رو چه در ادارات چه از داد و بیداد بی حاصل مقامات قضایی لمس کنه. اما به نظر اونچه که این انسان زیاده خواه رو در بعضی کشورها از زیاده خواهی به زیان حق و حقوق جامعه بازداشته و موجبات سلامت نظام دولتی و اداری رو فرآهم آورده چند عاملش اینها هستند:
1- وجود مراکز متعدد قدرت: منتسکیو معتقده تنها چیزی که میتونه یک قدرت رو مهار کنه یک قدرت دیگه است. بنابراین سلامت یک جامعه و کنترل مراکز قدرت یک جامعه در گرو تعدد مراکز قدرت هستش که همه بصورت یک شبکه همدیگه رو کنترل می کنن و زیر نظر دارن. مثلا مطبوعات آزاد یکی از اون مراکز قدرت موثر هست که چشم وجدان جامعه است و در کشورهای آزاد به دقت افراد و کانونهای قدرت رو زیر نظر داره و در صورت مشاهده فساد کوس رسوایی اون فرد یا مرکز قدرت به صدا در میاد.
2- استقلال قوا: هر چند که این هم از مصادیق شقه شقه شدن قدرت مطلقه به مراکز متععد قدرت هستش اما صرفا تعدد مراکز قدرت در حکومت رو مد نظر داره که این قوا در صورت استقلال میتونن نقش کنترلی موثری بر فساد در قوای دیگه بازی کنن. مثل یک قوه قضاییه مستقل که متاسفانه کشورهایی مثل کشور ما ازش بی بهره هستن.
3- دولت حجیم و بخش خصوصی کوچک و ضعیف از عوامل دیگه تشدید کننده فساده. از اونجا که سودآوری و راندمان در بخش خصوصی که مسولیت تامین مالیش با خودشه بسیار حیاتی و مهمه در این شرکتها با نظارت و برنامه ریزی دقیق و سفت و سخت حداکثر استفاده رو از منابعش بکنه و این شرکتها مجالی برای جولان فساد نمی گذارن. اما در مقابل در مراکز دولتی که بودجه توسط دولت تامین میشه و کارآیی چندانی هم بخصوص در جامعه ای مثل جامعه ما که اساسا "مطالبه محور" نیست از اون انتظار نمیره، پول کلانی که جا به جا میشه مسوولیت و کنترل کمتری جلب می کنه و همین عامل منشا فساد میشه.
به نظر من این 3 عامل از عوامل عمده فساد در کشورهای توسعه نیافته است. نقش مردم یک جامعه در کاهش فساد هرگونه مطالبه ای است که مربوط به توسعه سیاسی و اقتصادی میشه، از قبیل انتخابات سالم و آزاد، بهره مندی از مطبوعات آزاد، و این قبیل مطالبات.

Sunday, December 05, 2010

آن چهار قربانی - نوشته مسعود بهنود

شهلا جاهد اعدام شد. نه سال با این سرنوشت چانه زد. حرف زد، راست و دروغ گفت. هر چه گذشت چنگ انداخته بر ریسمان زندگی، بیشتر خواست بماند. و حالا که خبرش رسید. نگاهم به دو نامه از وی افتاد. بهتر دیدم مقاله ای را که چند سال قبل نوشتم، دوباره بگذارم بخوانید. این بار سخن های درست و خوبی به قلم چند نفری خوانده ام از جمله بهاره خانم رهنما و ترانه علیدوستی که از زاوایای بهتری به این داستان غم انگیز نگریسته اند. برایم از همه بدتر عکسی بود که معشوق شهلا و شوهر لاله را نشان می داد بعد از امضای نامه ای که بدون آن شهلا اعدام نمی شد، عکس ها او را نشان می دهد بعد از حضور و تماشای اعدام شهلا که دارد می خندد و عازم است تا به هواپیمائی برسد که وی را به قطر برساند. از زیر بار سنگین نگاه ها بگریزد.

نوشته بودند شهلا بعد از آن که زاری ها کرد تا بلکه صاحبان دم ببخشندش و بگذارند زندگی کند، و نشد، و کشان کشان به سوی دار برده می شد حتی نگاهی هم به ناصر نکرد. در فیلمی که از دادگاهش دیدم، وقتی وکیل مدافع و رییس دادگاه حرف می زدند زیر چشمی نگاهی مهربان می کرد به معشوق خود. صدایش را نازک می کرد و می گفت بارک الله آقا ناصر. راست میگی راست میگی. اما این بار گویا چهارشنبه رسیده بود و چنان که بخشش نصیب وی نشد اما هم یک نگاه را دریغ داشت.

حالا کبری در انتظار است و شهلا که موضوع این یادداشت است در خاک تیره خفته. چنان که آن دختر بی گناه لاله هم که قربانی عشق و حسادت شد.و مادر شوهر کبری هم. چهار زن از دیدگاه من انگار به هزاران زن قربانی در تاریخ مرد سالار این سرزمین پیوسته اند.

پريروز کبری بود و ديروز حراج دختران ايرانی در بيرون مرزها و امروز شهلاست. اين ها به ظاهر با هم شباهتی ندارند. ماجرای حراج و فروش دختران، تن فروشی آن ها در داخل مرزها و در بيرون از آن ها حکايتی است که به حکم اعدام نمی رسد اما در بطن خود اعدام است، کشتن جسم و جان زنانی که می توانستند به عروسکی و برده ای و وسيله ای تبديل نشوند و از جمله انسان ها بمانند و امانت هستی را همچون همتايان خود به عزت به دوش بکشند. از نظر حقوقی، کبری و شهلا هر دو قاتلند و هر دو زنی را کشته اند و حکم اعدام دريافت کرده اند و اگر به قول مادر کبری "امام زمان دخالتی نکند" قصاص می شوند. آری همين است حکم کسی که کسی را کشته باشد در کشورهائی که مجازات اعدام در آن ها جاری است.

اما در زير پوست حکايت آن تن فروشی ها و بردگی ها و هم ماجرای اين دو زن جوان، بخشی از دردمندی زنان ايرانی درج است که نمی توان از آن آسان گذشت. حاکميت مرد سالاری بر قانون و بر عرف جامعه، ظلمی را بر زنان هموار می دارد که صورت مساله ای جدی است برای آن ها که به سرنوشت اين کشور و اين جامعه انديشه می کند. کمتر فايده ای که طرح اين پرونده ها و شرح اين دادگاه ها دارد، همين جاست.

از کبری و شهلا نمی توان گذشت. آن ها گرچه دو سرگذشت جدا دارند، کبری را فقر سياه از خانه ای که مادرش هم در آن قربانی است و جز کتک و فرياد وتوهين چيزی نصيب نمی برد، بيرون می کشد، تن فروشش نمی کند به ظاهر اما، به خانه ای می برد که در آن مردی بيست و سه سال بزرگ تر از وی، پس از دو بار ازدواج حاضر است سرپناهی در شميران به او بدهد، پدر کبری از جهت راحتی خيال به ورقه ای رضايت می دهد که دختر بيست ساله اش در اختيار آن مرد باشد. و وقتی هم در می يابد که دخترش با آن مرد همبستر شده باز تنها کاری که می داند اين است که راهی فراهم کند که دخترک متعه شود و در آن خانه شميران بی آن که ابرو ببازد، بماند. جائی که تحقير هست و آزار ولی باری انگار هنوز بهتر از آن جهنمی است که فقر سياه ساخته، اما به همين هم روزگار بدکردار رضايت نمی دهد و او را بيرون می اندازند. تنها راه در اين جا بازاضافه شدن بر همان فوج تن فروشان است. و يکی شدن بر خيل کسانی که با همين شروع به زن خيابانی تبديل می شوند.

کبری اما به ظاهر اين کاره نيست که با التماس و با خوردن قرص های خواب آور می خواهد در آن خانه بماند. و در اين جاست که مانع نود ساله را که مادر شوهر باشد می کشد. اگر چنين نمی کرد و به خيابانی شدن تن می داد الان نامی از وی به ميان نبود. مادر شوهر را نکشته بود و در زندان هم نبود. اما باری خود را کشته بود، مانند آن هزاران.

شهلا از جای ديگر می آيد، اما دريغ که به همان نقطه می رسد و در اتاق انتظار مرگ می نشيند. او به ظاهر از خانواده شهری است، فقر زده نيست، عادی است مانند هزاران چون خود و به تلويزيون نگاه می کند، عکس هنرپيشه ها و قهرمانان محبوب خود را جمع می کند و به ديوار اتاق هم می چساند و چون راهی می يابد در سيزده سالگی از راه مدرسه ادوکلنی می خرد و به ديدار قهرمان محبوب خود می رود. و از اين جا گرفتار عشقی می شود که او را می برد و در جوانی تبديل می کند به وسيله ای، جااندازی، خود فدا کرده ای، عشق ارزان فروخته ای، که برای معشوق خود همه کار می کند و هر خواست نهان او را اجابت می کند تا از دستش ندهد، که معشوق او هم مرد است و شانی مردانه دارد در اين جامعه مرد سالار و هم شهرتش می تواند شان را دو چندان کند و بخواهد هر چه می خواهد. هيچ کس را به ظاهر در اين راه طولانی پروای دخترکی نيست که دارد با عشقی بزرگ می شود ممنوع، اين عشق در جان او مدام مشتعل تر می شود بی آن که آينده ای در آن جست وجو شود. به باورم شهلا هم اگر نه مانند حالا که به تسامح دادگاهيان " همسر صيغه" کسی خوانده می شود، راهی خيابان می شد باز نه نامی از وی بود و نه لاله [ همسر ناصر و رقيب خود] را بی گناه کشته بود، و نه در زندان بود، می شد يکی از هزاران. نامش و عشقش و سرگذشتش گم می شد در غبار روزگاران.

اين کجاست که نيمی را که "نر" آفريده شده اند امکان خريد و در اختيارگرفتن و به هر کاری واداشتن نيم "ماده " می دهد، و برای آن نيم ديگر انسان، چاره جز خيابانی و برده شدن و يا در اتاق انتظار مرگ نشستن نمی گذارد. اين همان تفکری است که موی نيمه ای را برای آن که نيمه ديگر وسوسه نشود پوشيده می خواهد، دريای را برای بستن راه اين سوسه و وسوسه ديوار می کشد، ورزشگاه ها را به روی اين نيمه انسان می بندد و حضور او را در پارک ها و مراکز عمومی تحت نظر می گيرد، اما چندان که از تنش می گذرد و به جان او می رسد، ديگر نه به عرف و عادت و نه به قانون حمايتش نمی کند. در دو راه سرنوشت رهايش می کند که يا خيابانی شود و خود بکشد، يا به سرنوشتی درافتد که جز کشتن ديگری برايش چاره نماند.

حکايت های جنائی در همه جوامع هست. قتل هست. تجاوز هست. غيرت وحسادت هست. اما در پس زمينه آن نمی توان گفت که نيمه ای قربانی هميشگی است. اين تصادفی نيست که هم در پرونده شهلا جاهد و هم در پرونده کبری رحمانپور، قاتل و مقتول، و هر دو قربانی زن هستند. حالا از آن افسانه نوروزی و از آن هشت زن خيابانی که سعيد حنائی کشت و نزديک بود قهرمان ملی غيرت شود، در می گذريم. سئوال اين است تا کی بايد درد و هزينه عقب افتادگی فرهنگی را زنان به دوش بکشند. اين سووالی است که با خواندن خبر گسترش روسپی گری و تن فروشی زنان ايرانی، با خبر صدور حکم اعدام افسانه ها، کبری ها و شهلا ها، هر روز آدمی از خود می پرسد. آيا جوابی هست.

شهلا در نامه ای که نوشته و توسط یکی از زندانی های تازه به در آمده برایم فرستاده شد، نشان می دهد که رمان می خواند. نشان می دهد خیلی رمانتیک است. دلش می خواسته یا می خواهد نویسنده شود. نوشته است زمانی بود که دلیلی داشت تا خودم را فدائی عشق بدانم اما هزار دلیل دارم که زندگی بخواهم، دلم می خواهد من هم یک روز برای یک روز شده خوشبختی را حس کنم. ...

چند روزی بعد
الان دردم اين است که کبری را می خواهند اعدام کنند. پيش از اين نيز از او نوشته ام دختر چنان دانا و چنان اهل زندگی است و چنان خوب حرف می زند که قاضی را به گريه می اندازد. قاضی همتيار جلسه دادگاه را تعطيل می کند. چنان است که در زندان همه زندانبانان و از جمله آن قاضی که بايد دی ماه بر دار او نماز می خواند از کار می ماند، زندانبانان بهانه می آورند که طناب نيست و آن دگری دليل می آورد که نمی توان مسلمان را بی وصيت اعدام کرد. در پشت در زندان مادر کبری به پای صاحبان خون می افتند که وکالت به مينا خانم داده اند، خواهرداماد و دختر مقتول.

داستان فقر سياه است دخترک که حالا 24 سال دارد – متولد سال شصت است – همسن های او نشسته اند در دانشکده و دارند حقوق می خواند اما او در زندان است و مانند حقوقدان و وکيلی چنان که آقای خرمشاهی وکيلش می گويد نه از خود که از عمق درد می گويد و نه خود که جامعه را و همه را به محاکمه می کشد. فقر سياه است که دخترک را در شانزده سالگی برای مدتی به خانه مردی فرستاده چهل سال بزرگ تر از خود - تا اگر بعد دو هفته او را پسنديد به عقدش در آيد – معامله به شرط چاقو که سرانجام هم به شرط چاقو پايان می گيرد -. چه بی رحمی انسان چطور امکان پذير شد که بستر عشق را با بستر اجبار و درد و فقر جا به جا کنی. باشد از اين هم گذشتيم که انگار سرنوشت دختران و زنان ماست. حالا دخترک را از خانه بيرون کرده اند با 20 هزار تومان در تجريش پياده شد کالائی که مستهلک شد در 19 سالگی. نمی گرئی از اين درد، اين همان تجريش است که روزها می روی و از بازارچه اش خريد می کنی و در پارکينگش بر سر جا دعوا داری و در دهانه اش مردم فرياد می زند ماهی سفيد. کرفس تازه آورده اند و کاهوی بابل پيچ در پيچ. نمی گری که در آن ميان دخترک رها شده که برو به خانه بابات. نمی بينی دخترک در جائی که او را فروختند جائی ندارد که آن خود قصه و غصه ديگری است.

خريد کرده ای و داری در ميان برفی که کوه پايه های شميران را سفيد پوش کرده است باز می گردی. پسرک در سبدی خريدهايت را می آورد دم ماشين. فشار بده اين دستگاه اتوماتيک را در را باز کن، بگذار پسرک خريدهايت را در صندوق عقب جا بدهد. آه راستی از نانوائی حسن آقا يادت رفت نان دو بار تنور و خشگه پز را ... اما نديدی دخترک که صورتش مهتابی رنگ است رها شده در کنار ميدان. نمی داند به کجا بايد رفت. چرا از اين بی ام دبليوها که مدام جلو دختران و زنان ترمز می زنند جلويش نايستاد که فريبش بدهد.

آری امروز بايد به اين هم رضا داد چون دست کم دخترک را از رفتن به خانه ای که چند ماه در آن بوده باز می داشت خانه ای که بايد در آن جا دستش به خون پيرزن آلوده می شد. آن جا خانه ای است که دخترک تصور می کرد خانه بخت اوست. صبح ها گل در گلدانش می کاشت و در خيال خود را در ميان بچه ها در خانه شميران تصور می کرد، مثل همه همسايه ها که بچه هايشان را با ماشين به مدرسه و مهد کودک می برند. اما حالا خيلی ساده دارند تو را از خانه آرزوهايت دور می اندازند. خواهرهای علی رضا دوستت ندارند، مادرش دوستت ندارد هر چه محبت می کنی فايده ای ندارد. فهميده اند که برای گرمای خانه و برای ثروتشان به آن جا پناه آورده ای، فروخته شده ای، از نگاهت پيداست و آن ها از تو بی زارند و حالا همان بيست هزار تومان هم باجی است به وجدان زخم خورده که در کفت نهاده اند برو دختر. کجا. به همان خانه که پدرت در آن جا تو را فروخت.

از اين جای داستان شرح درد است. کبری به خانه باز می گردد، کليدش در دست اوست. می چرخاند در قفل و وارد می شود و روسری از سر بر می دارد. من آمدم...

از اين جا چه می گذرد. خانواده مقتول می گويند کبری با ضربات چاقو پيرزن را بی رحمانه کشت و کبری می گويد پيرزن به من حمله کرد که چرا به خانه آمدی... اصلا بگذار روايت بد را بپذيريم. يکی بپرسد در خانه پدری چه گذشته که نمی خواهد به آن جا برگردد. کبری در دادگاه چه می گويد که قاضی «عينک از چشم بر می دارد و چشم پاک می کند و جلسه دادگاه را می بندد» نوشته اند که کبری می گويد من مادر علی رضا را نکشتم فقر کشت.

زندان جای گرم تری است، جائی که می توانست به انتظار نشست. و به سرنوشت هزاران کبری فکر کرد که دل بازگشت نداشتند و سوار بی ام دبليو شدند. می توانست دختر برود و هتلی بگيرد اگر به زنی تنها اتاقی بدهند و در آن جا همان کاری را بکند که صدها مانند او می کنند. خودش را بکشد. هزار کار می توانست کرد جز آن که کرده است و حالا در بند قاتلين زندان زنان اوين چه داستان ها از اين و آن می شنود. دخترک از کتابخانه زندان کتاب ها گرفته و خوانده، همان کار که می خواست در خانه پدری و در خانه شوهری بکند و روزگارش مجال نداد.
عکسش را نگاه کنيد. از چهره اش فهم پيداست. شرحش را بخوانيد می خواهند دارت بزنند دختر. در جامعه ای که آن قدر ثروتمندست که از يک قرن پيش صدها تن با آن مشق قدرت کرده اند، تازه خواسته اند دنيا را هم اصلاح کنند می خواهند تنت را که يک بار هم فروخته شده بود به دار بياويزند. دختر گريه نکن بگذار ديگران به جايت بگريند.

به فکر مادرش هستم که سه ماه پيش ساعت شش صبح خودش را از بی درکجائی که در آن خانه دارد رسانده بود جلو اوين. حالا دمی به سرنوشت او فکر کن اگر بتوانی فکری کنی. مادری را در نظر آور که در سال شصت، همان زمان که جنگ خيابانی شروع شده بود و جنگ هم بود دختری به دنيا آورد و قرانی در گوشش خواندند و نامش را گذاشت کبری، در فقری سياه بزرگش کرد. چه خوب که کوپن بود و رفت در صف ايستاد و شير خريد تا دخترکش بزرگ شود و هنوز جنگ بود که او را به مدرسه فرستاد. پدرش مخالف بود. اما مادر بيچاره به زور و پنهانی او را گذاشت درس بخواند تا در شانزده سالگی پدر بتواند در بازار برده فروشان به راحتی بفروشدش. حالا که 23 سال گذشته مادر به دست و پا اين و آن می افتد. خانواده مقتول و شوهر دخترکش را نمی شناسد از اين و آن می پرسد مينا خانم کيست تا به پايش در افتد. علی رضا که آمده است تا شاهد اعدام باشد. اعدام کسی که او مطابق قانون او صاحب دمش هست.... اين مادر چه می کشد از گردش روزگار.

تا به حال سه بار رييس قوه قضاييه به دادش رسيده و از مرگش نجات داده شايد حرارت مينا خانم کم شود. شايد آن ها از کين جوئی دست بردارند. اما سرنوشتش معلوم نيست. در نامه ای خواستار آن شده که اگر واقعا راهی نيست زودتر راحتش کنند.

فکر می کنم می توان آرام و مودب به راه افتاد و نوشته ای بر سر دست گرفت و بر آن نوشت آی آدم ها... يک نفر در آب دارد می سپارد جان

منبع: وبلاگ مسعود بهنود.

Thursday, November 18, 2010

مارکس در یک پاراگراف

همیشه وقتی به مارکس فکر می کنم یا چیزی در موردش می خونم یک اقیانوس ایستاده مقابلم تصویر میشه که عقاید ایدیولوژیک سیاسی از قبیل کمونیسم عظمت اون رو تحت الشعاع قرار داده. اگر از این بگذریم که سه فرزند او جمعا 45 سال عمر کردن و مادر و همسرش هم مقابل چشماش جان دادن و دوره های زیادی رو تحت تعقیب سیاسی یا فشار فقر و گرسنگی گذروند و یا اینکه تنها 40000 کتاب رو در کتابخانه بریتانیا تورق کرده بود، به مغز تفکرش باید بپردازیم. مارکس در فلسفه اش المانهای مختلفی داره اما بدنه دستگاه نظریش به این شکله:
او حیات اجتماعی رو دارای یک بخش زیربنا و یک بخش رو بنا می دونست. بخش زیر بنا همون اقتصاد و هستی مادی انسانها بود و بخش روبنا آگاهی، فرهنگ، هنر، سیاست و این قبیل چیزها بطوریکه همیشه این زیر بناست که روبنا رو تعیین می کنه. یعنی جایگاه شغلی، اقتصادی و طبقه ای یک فرد هستش که نحوه تفکر و سلیقه های فرهنگی و مشی زندگی اون آدم رو تعیین می کنه نه بالعکس. از اونجا که مارکس همین ایده رو به کل جامعه تعمیم میده به نوعی یک آدم ماتریالیسته که تفکر و فرهنگ رو تابع اقتصاد و هستی مادی میدونه. مارکس چند مرحله تاریخی رو که بخشی بر جهان گذشته و بخشی پیش روست ذکر می کنه: دوره کمون اولیه-دوره فئودالی-دوره سرمایه داری-دوره کمونیسم. تمام هم و غم مارکس اینه که زمانی فرابرسه که انسانها از کار اجباری و استثمار شده رهایی پیدا کنن و به "کار آزاد" متناسب با علایق و استعدادهاشون مشغول بشن و درست به همون اندازه که کارشون ارزش داره دستمزد دریافت کنن نه مثل دوره استثماری سرمایه داری که سرمایه دار از مازاد کار کارگر می دزده و حقوقی کمتر از اون چیزی که کارگر تولید کرده بهش میده. به عبارت دیگه سود سرمایه دار از دزدی ارزشی بدست میاد که کارگر در کالای تولیدی متبلور کرده. علاوه بر اون چون کارگر ناچار به تولید یک کالای خاص هستش از کارش و از محصولش بیگانه است و نمی تونه خودش رو در کالای تولیدیش ببینه و از خلاقیتش لذت ببره که مارکس از این پدیده به "از خود بیگانگی" تعبیر می کنه. در کمونیسم نهایی مارکس که مدینه فاضله اوست هر انسانی بسته به علایق و استعدادش اون چیزی رو که دوست داره تولید می کنه و به اندازه ارزشی که تولید می کنه دستمزد می گیره. مارکس یک فیلسوف عملگراست که معتقده کار فیلسوفان تا کنون تفسیر جهان بوده اما از این به بعد بایستی تغییر جهان باشه و پیامد این طرز تفکرش رو می تونیم در طوفان تحولات و تغییرات و جنگهایی که بعدها با ظهور حزب کمونیسم رقم می خورد شاهد باشیم.

Sunday, March 21, 2010

سال نو مبارک


از گل وا شده ی دورترین بوته خاک,
به تو ای خوب سلام!
حالت آیا خوب است؟
آسمانت آبی است؟
همه چیز اینجا خوب: نی لبک می خواند,
قاصدک می رقصد,
باد عاشق شده است!....فکر من باش که من فکر توام.
نوروز مبارک

Wednesday, March 10, 2010

آزادی

دلم برای نوشتن اینجا تنگ می شود. اما سعی می کنم زنده نگهش دارم تا بهار آزادی. هر از گاهی که مقاله جالبی پیدا کنم یا بنویسم میگذارم اینجا

Thursday, February 25, 2010

سکس در زمین دیگران

ساحلی در گامبیا

سدار نوجوان شانزده ساله گامبیایی به دندان‌های ردیف و سفیدش، اندام کشیده و بلند، شانه‌های پهن، پوست تیره و براقش مغرور است.

او برروی شن‌های داغ ساحل درازکشیده و چشم به آسمان آبی و صاف دوخته است. گاهی به ساعت سیکوی گران‌قیمتش نگاه می‌کند.

نیم ساعت دیگر هواپیمایی از هلند بر زمین خواهد نشست. و او با گروه جدیدی از زنان سفید و موطلایی که پس از چند روز آفتاب گرفتن شکلاتی کم رنگ خواهند شد، آشنا می‌شود.

سدار باز به ساعتش نگاه می‌کند و زیر لب اسم جدیدیش را مزه مزه می‌کند. :پیتر، پیتر.

او هم ساعت سیکو و هم اسم جدیدش را مدیون، هان‌که، خانم شصت ساله هلندی است که ماه گذشته در ساحل دریا با او آشنا شد و سه هفته‌ای را با او گذراند.

هان‌که دست و دلباز و مهربان بود. سدار اطمینان دارد که یکی از این روزها، هان‌که، برخواهد گشت و او را با خود خواهد برد.

او زنان هلندی را دوست دارد. چون هم راحت‌تر خرج می‌کنند، هم مهربان‌اند و هم روزی چند ساعت او را به حال خودش می‌گذارند، تا به کارهای دیگرش برسد.

سدار از زنان انگلیسی بیزار است. آن‌ها پرحرف، پرمدعا و حسوداند. حالا دوسالی می‌شد که سدار فقط دوروبر زنان هلندی می‌پلکید و می‌دانست که بالاخره یکی از آن‌ها او را با خود به هلند خواهد برد!

کافه‌ای در امستردام

هان‌که و ماریا در کافه‌ا ی در آمستردام نشسته‌اند و آهسته دردودل می‌کنند. هان‌که در مقابل سوال ماریا که می‌پرسد از کجا می‌دانی که پسره هجده سال داشت می‌گوید: یعنی می‌خوای بگی من فرق یک پسربچه را با یک مرد نمی‌دانم؟

ماریا باز یادآوری می‌کند:

«داشتن رابطه جنسی با افراد زیر هجده سال در اکثر کشورها جرم است. می‌فهمی، تازه باید از ایدز هم ترسید».

هان‌که با پرخاش می‌گوید: «آخه این احمقانه نیست که ما با معیارهای خودمان در مورد آن‌ها قضاوت کنیم. در افریقای سیاه مردها زود بالغ می‌شوند و حتی در شانزده سالگی ازدواج می‌کنند».

بعد آهی می‌کشد و می‌گوید:

«تازه به فرض هم که زیر هجده سال بود، آسمان که به زمین نیامده چون می‌توانی این را به حساب کمک‌های انسانی و فردی ما به کشورهای درحال توسعه هم بگذاری، سیر کردن یک شکم گرسنه در ازای چند روز عشق وحال»!

چه جرمی چه گناهی! پسره خوب می‌دانست که در حال چه کاری است و کسی هم او را مجبور نکرده بود. تا پایت را توی ساحل می‌گذاشتی فورا سر و کله چندتای‌شان پیدا می‌شد.

خوب اگر من چند روزی یک خانواده فقیر را بتوانم غذا بدهم و در مقابل خودم هم بعد از چند سال تنهایی کمی سرحال بیایم چه عیبی دارد، ها، یک معامله عادلانه و منصفانه. به هیچ جای دنیا هم برنمی‌خورد.

ماریا سرش را با تاسف تکان می‌دهد و از دوستش می‌خواهد که با روان‌شناسی در این مورد گفت‌وگو کند.


فردگرایی روزافزون، تنهایی و رفاه، از دلایل عمده در خرید سکس هستند. آن‌ها حالا با مسافرت به کشورهای دور مثل مردان می‌توانند سکس را بخرند و از آن لذت ببرند. بدون آن‌که نگران قضاوت دیگران باشند

سوابق رسمی فروش سکس به زنان توریست غربی به سال ۱۸۴۰ برمی‌گردد.

در میانه قرن نوزدهم زنان اروپایی مرفه به جهان‌گردی و رفتن به آسیا و افریقا جلب شدند.

داشتن رابطه عشقی آزاد با غیراروپاییان در جریان جنگ اول جهانی افزایش یافت و نویسندگان بزرگی مثل هنری جیمز و ا.م. فورستر با الهام از ماجراهای عشقی زنان جهان گرد با مردان افریقایی و آسیایی رمان‌هایی هم نوشتند.

عصر ملکه ویکتوریا در انگلستان دوران رواج اخلاقیات و محدویت‌های جنسی بود. هنجار غالب و موردپسند جامعه هم خویشتن‌داری، وفاداری و حفظ ازدواج به هرقیمت بود.

اما در اواخر قرن نوزدهم با اوج گرفتن جنبش‌های حق رای زنان در اروپا، ایده آزادی‌های فردی و اجتماعی زنان به تدریج گسترش یافت و اغلب زنان مرفه به مسافرت‌های دور و دراز می‌رفتند.

درواقع زنان انگلیسی پیش‌کسوتان ایجاد رابطه عشقی با غیراروپاییان بودند. رفتاری که بعدها در میان زنان کشورهای دیگر غربی هم رایج شد.

در طول جنگ دوم جهانی توریست‌های زن غربی بیشتر به هند، نپال و تایلند می‌رفتند. اما روابط عشقی آن‌ها بیش‌تر محدود به افراد مرفه بومی مثل مهاراجه‌ها در هند و یا تایلند بود.

بعد از جنگ تا دهه شصت قرن گذشته یک افت قابل توجه در این زمینه دیده می‌شد.

بعد از اوج‌گیری موج دوم فمینیستی در اوایل دهه هفتاد در قرن بیستم، انقلاب جنسی و افزایش آزادی‌های اجتماغی زنان، موج تازه‌ای از رمانس های دوران تعطیلات در ساحل‌های گرم به‌راه افتاد.

زنان کانادایی به جزایر باربادس و زنان سوئدی به اسپانیا، یونان، یوگسلاوی، افریقا به خصوص به گامبیا برای تعطیلات می‌رفتند.

در سال‌های نود قرن گذشته بازار تازه‌ای برای زنان ژاپنی و تایوانی در سواحل بالی در اندونزی و تایلند به‌وجود آمد.

امروزه مراکش، نپال، اکودور ، کستاریکا و مکزیکو از کشورهای موردعلاقه زنان سفید هستند. در این کشورها درصد مردان بی‌کار سیار بالاست.

در سال‌های اخیر بیش‌تر این زنان میان سال پنجاه به بالای اروپایی و امریکایی هستند که برای داشتن سکس با جوانان به کشورهای فقیر افریقایی می‌روند.

داشتن رابطه جنسی با افراد زیر هجده سال در بسیاری از کشورها جرم محسوب می‌شود. و در صورت دستگیری فرد مجرم هم در محل انجام جرم و هم در کشور خودش مجازات می‌شود.

به‌طور معمول اغلب این مردان هستند که برای دستیابی به سکس ارزان و یا سوء‌استفاده جنسی از کودکان به کشورهای فقیر می‌روند.

اما در ده سال اخیر درصد زنانی که برای داشتن معشوقه‌ای در دوران تعطیلات به افریقا می‌روند به‌شدت رشد کرده است.

هرچند که آمار دقیق رسمی در این مورد وجود ندارد. نوجوانانی که خود را برای سکس عرضه می‌کنند اغلب زیر هجده سال و خیلی فقیرند.

زنان در مقابل دادن هدایای مانند لباس و غذا، خریدن لوازم صوتی و غیره درمقابل از این نوجوانان سوء‌استفاده جنسی می‌کنند.

این روزها زنان جویای سکس اروپایی بیشتر در تعطیلات به گامبیا، کنیا، غنا و افریقای جنوبی می‌روند.

در این میان سواحل گامبیا به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مکان‌های عرضه سکس برای زنان میان سال معروف شده است.

در گامبیا نود درصد مردم مسلمان هستند و ۶۱ درصد زیر خط فقر زندگی می‌کنند.

قیمت متوسط گذراندن شبی با یک جوان بین پنجاه تا صد دلار است. در اروپای جنوبی، ترکیه و دریای کاراییب معمولا مردان در مقابل عرضه خود خواهان دریافت پول نیستند.

هم‌جنس‌گرایان زن خواهان رابطه هم معمولا در یونان، تایلند و اندونزی دیده می‌شوند.

جامعه‌شناسان عوامل متعددی را در روی آوردن زنان مسن اروپایی به خرید سکس موثر می‌دانند.

فردگرایی روزافزون، تنهایی و رفاه، از دلایل عمده در خرید سکس هستند. آن‌ها حالا با مسافرت به کشورهای دور مثل مردان می‌توانند سکس را بخرند و از آن لذت ببرند. بدون آن‌که نگران قضاوت دیگران باشند.

دلایل دیگری از جمله ازدواج بدون عشق و شکست در زندگی زناشویی، بحران میان‌سالی، رقابت میان زن و مرد برای داشتن حقوق برابر و فتح حوزه‌هایی که تا کنون تنها مردان به‌طور عموم و رسمی‌ آز آن برخوردار می‌شدند. از جمله دلایل مهم دیگر در این زمینه است.

عواملی دیگری مانند بحران ارزشی و هویت، در زمانی که در محیط اصلی زندگی زنان در چارچوب روابط اجتماعی معین و رفتاری مورد پذیرش جامعه قرار دارند و ملزم به کنترل رفتار خود در هر شرایط برای حفظ روابط خانوادگی و اجتماعی هستند.

اما در سفر شخص ناشناس می‌ماند و آزادی عمل کامل دارد. از محیط اصلی زندگی دور است و می‌تواند برای مدتی کوتاه قوانین و هنجارهای مرسوم را زیر پا بگذارد و احساسات سرکوب شده‌اش را ارضا کند.

Saturday, January 30, 2010

من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف


من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم، توپولف!

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!


قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی وقت فرود

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود

می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

یا می‌ری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی

زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی

پی گیر عکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا

بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!

می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا

واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی

کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟

ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی

خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی

بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!


Saturday, January 02, 2010

نامه خواندنی و مهم عزت الله سحابی به مردم

به نام خدا

تجربه‌های تاریخی‌مان را فراموش نکنیم


خدمت همه هموطنانم در خارج از کشور سلام و عرض ارادت و برای همه آرزوی سلامت و موفقیت روزافزون دارم. ای کاش شرایطی فراهم بود که شما سرمایه‌های ملی کشور همه توان، انرژی و سرمایه مادی و معنوی‌تان را ‌‌‌برای همین مرز و بوم و مردم رنج‌‌کشیده‌اش صرف می‌کردید. اما همین که بسیاری‌تان علیرغم مهاجرت در سال‌های دور یا نزدیک، هم چنان درد وطن و مردم دارید و سرنوشت و حوادث ایران را دنبال می‌کنید باعث خوشحالی و تقدیر است. آنچه برادر پیرتان را وادار به نوشتن این سطور می‌کند شرایط خاصی است که در آن به سر می‌بریم و به علت تحت فشار بودن و آزاد نبودن رسانه‌های داخلی، شما هموطنان خارج از کشور، هر یک کم و بیش، نقش مهمی در اطلاع‌رسانی و احیانا طرح و بازگویی تحلیل‌هایتان از طریق رسانه‌های خارجی دارید.

در همین رابطه، بی‌هیچ مقدمه‌ای ذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. از بنده هم بپذیرید که اگر حرفی می‌زنم، همان طور که به آقای خاتمی نیز عرض کرده‌ام اولویت اولم «ایران» است نه مسئله نظام و حاکمیت غالب. بنده هم سال‌ها و شاید ماه‌های آخر عمرم را طی می‌کنم و دیگر شائبه رد یا حفظ قدرت بنا به مصلحت‌های فردی و احیانا قدرت‌طلبانه برایم منتفی است. اما آن دو نکته:

الف – با توجه به وضعیت خاصی که کشور ما در آن به سر می‌برد و پس از انتخابات پرمسئله آن یک جنبش اعتراضی از مردم و نخبگان ناراضی و معترض بر نتایج انتخابات (و هم چنین اوضاع مملکت و رفتارها و سیاست‌های حاکمیت، به ویژه در چند ساله اخیر)، شکل گرفته است؛ اینک بیم و امیدهایی بر سر راه این حرکت قرار دارد. یکی از آنها سوق یافتن این حرکت مدنی و مسالمت‌آمیز به سمت تندی و خشونت است. در این مورد کلیه افراد باتجربه و علاقه‌مندان به مردم و وطن ابراز هشدار و نگرانی کرده‌اند. از شماها نیز همین توقع می‌رود. بنده بارها گفته‌ام که در این مسئله حاکمیت و جناح غالب متجاوز اصلی است و در طول تاریخ هم همیشه این حاکمیت‌های استبدادی هستند که مردم و جنبش‌های مردمی را به صورت واکنشی به سمت تند و رادیکالیزه شدن پیش می‌رانند. این مسئله در همه جای دنیا مصداق دارد. الان هم متأسفانه آقایان سخت ایستاده‌اند و حاضر نیستند این جنبش خودجوش مردمی را به رسمیت بشناسند و یا در برابر آن مصلحت‌اندیشی کنند و اگر دل‌شان به حال ایران نمی‌سوزد لااقل به حال بقای حاکمیت‌ خود بسوزد. بنابراین فعلا از این که آن جناح به حرف‌های معقول و مشفقانه گوش دهد، مأیوسیم. اما از این طرف انتظار می‌رود که به نصایح و هشدارها توجه کنند. هر گونه حرکت جنبش فعلی، به سمت خشونت به ضرر ایران، مردمان آن و خود جنبش سبز است. چرا که وقتی حرکت خشونت‌آمیز شود، جناح غالب و قاهر دست بالا را خواهد داشت و آنها برنده بازی خشونت خواهند بود. به علاوه آنکه آنها بهانه‌ها و دستاویزهایی دست‌شان می‌افتد تا بتوانند علیه جنبش مردم سمپاشی کنند و صف در هم ریخته خود را (چه در بین روحانیون و مراجع و چه در بین اصول‌گرایان منتقد و ناراضی و چه برخی مردم سنتی مذهبی) متحد و منسجم سازند. این امر باعث انسجام طرف مقابل و برعکس ایجاد تشتت و اختلاف در صف جنبش که بخش اعظمی از آن مخالف تندروی هستند خواهد شد. اما بالاتر از آن، بر فرض خشونت به پیروزی هم منجر شود، تجربه تاریخ جهان و خود ایران نشان داده است که خشونت عواقب مثبتی ندارد و آنها که با خشونت پیروز می‌شوند خود وقتی حاکم می‌شوند دست به سرکوب و خشونت و حذف مخالفان و منتقدان می‌زنند و این دور باطل هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند.

این نکته را هم بیفزایم که افراد و جناح‌های تندرو در حاکمیت اکنون خود طالب خشونت‌آمیز شدن اعتراضات هستند تا راحت‌تر بتوانند آن را سرکوب کنند. آنها با تحلیل‌های ساده‌انگارانه‌ای فکر می‌کنند اکثر مردم بینابینی و بی‌طرف‌اند و یک اقلیت طرفدار حکومت و یک اقلیت کوچک‌تر معارض و مبارز با آن‌اند. و آنها باید با اعمال خشونت نگذارند آن اکثریت وسیع بینابینی به این‌ها بپیوندند. دوستان عزیز پا در تله خشونت افراطیون سرکوب‌گر نگذارید. عده‌ای از نظامی‌ها، مثل پزشکان جراحی‌اند که عادت کرده‌اند که برای هر بیماری راه حل جراحی دهند. آنها الان دارند همین نسخه را برای برخورد با مردم معترض می‌پیچند.

ب – نکته دوم هم این است که اینک نباید به هیچ وجه به شبیه‌سازی حوادث کنونی ایران با دوران انقلاب پرداخت. افراد آگاه و ناظران باتجربه و عمق‌نگر به خوبی می‌دانند که الان نه سال 42 است که حاکمیت بتواند جنبش اعتراض مسالمت‌آمیز مردم را سرکوب و نابود کند و نه سال 56 است که مردم و جامعه از یک سو و دولت و حاکمیت از سوی دیگر در شرایط یک انقلاب قرار داشته باشند. بنابراین دوستان عزیز نصیحت و انذار و هشدار این برادر پیرتان را بپذیرید و در آن تأمل کنید که نباید با دادن تحلیل‌های تند و اغراق‌آمیز و احساسی بر تنور احساسات آتش بریزید و حرف‌ها و کارهای بی‌پشتوانه را تشویق کنید. تند کردن خواسته‌ها و شعارها با شبیه‌سازی‌های نادرست با دوران انقلاب دومین نگرانی بنده است. عزیزان من انقلاب در ایران فعلی، نه شدنی است و نه درست. تجربه حرکت و مواضع قانونی و مسالمت‌جوی دکتر مصدق در دوران نهضت ملی و حتی در بیدادگاهی که او را محاکمه می‌کرد و نظرات و تجربه مهندس بازرگان در دوران انقلاب و تجربه همگی ما در سی ساله اخیر نشان داده است که حرکت مطالبه‌محور و تدریجی و رفتارها و خواسته‌های معقول و معتدل نتایج بهتر و ماندگارتری باقی می‌گذارد. اما در دوره دکتر مصدق، عده‌ای با تندروی و طرح شعار جمهوریت و یا پایین کشیدن مجسمه‌های شاه در برخی میادین و نظایر آن، جناح مقابل را متحد و عصبانی و مصمم کردند و یا نصایح بازرگان کمتر به گوش فعالان سیاسی آن روز نشست و در هر دو مورد نیز ما بهای سنگینی برای بی‌توجهی به تجارب معقول و منطقی و تسلیم احساس شدن خود پرداخته‌ایم.

از طرف دیگر هر انقلاب فرضی مستلزم دو قطبی کردن جامعه است. دوستان عزیز همه قبول داریم که جامعه ایران جامعه متکثری است، از مذهبی شدیدا سنتی تا بی‌مذهب. از راست و محافظه‌کار تا چپ و معترض. عزیزان دقت داشته باشید همین دولتی که با وضع آن چنانی مجددا به کرسی نشست به هر حال در ایران صاحب چند میلیون رأی است. تشدید حرکات و مطالبات عمل نادرستی است که جامعه ایران و نیروهای مختلف ذی‌نفوذ و مرجع را در آن دچار تعارض دوقطبی می‌کند. امروزه نباید با رادیکالیزه کردن شعارها، برخی از روحانیون و مراجع مذهبی و نیز اصول‌گراهای منتقد و نیز برخی از بخش‌های جامعه سنتی را به سمت جناح غالب راند. از سویی همه می‌دانیم که جنبش سبز، جنبش متکثری است که تند کردن شعارها و خواسته‌ها عملا باعث انسجام جناح مقابل و برعکس ایجاد تردید و تشتت در درون این جنبش خواهد شد.

هموطنانی که در خارج از کشور به سر می برند از این نظر در معرض آسیب بیشتری قرار دارند. چون طبع زندگی در خارج، کم و بیش، «ذهنی» شدن تدریجی روی شرایط داخلی کشور است. هم چنین به لحاظ روانی بسیاری از ایرانیان وطن‌دوست و ملی که درد ایران و زاد و بوم‌شان را دارند، معمولا دلشان برای بازگشت به کشور بیشتر می‌تپد و همین امر آنها را عجول و «شتاب‌زده» می‌کند. هم چنین متأسفانه برخی افراد نیز به لحاظ شخصی و شخصیتی دنبال «موقعیت‌طلبی»‌ها و جایگاه‌طلبی‌های فردی‌شان هستند و همین امر خصیصه شتابناکی آنها را بیشتر تشدید می‌کند. عده‌ای نیز هستند که به علت سوابق سلطنت‌طلبی و یا دیگر سوابق، عصبانیت و نفرت شدیدی از اصل انقلاب و یا از جمهوری اسلامی دارند. مجموعه این عوامل (ذهنی شدن، عجله، جایگاه‌طلبی، نفرت و عصبانیت و...)، خود محرک‌هایی می‌شود برای تند کردن دور حوادث و برخورد احساسی و غیرمنطقی با آن و هر دم بالا بردن سطح مطالبات و شعارها، بویژه با شبیه‌سازی دوران کنونی با مقطع انقلاب سال 57.

من به ویژه باید برای هموطنان ایران و مردم دوست‌مان در خارج از کشور که نگاه و درد ملی دارند، و بنا به تجربه تاریخی به سیاست‌ها و عوامل و مقاصد و رفتارهای بیگانگان همواره با تردید و شک می‌نگرند، و خود آرزوی سربلندی و استقلال و آزادی و رفاه و توسعه و عدالت برای ایران و ایرانیان را دارند؛ تأکید کنم که دوستان عزیز مسائل عملی سیاسی را نه صرفا بر مبنای «حقیقت» بلکه بر مبنای «موفقیت» باید سنجید. «حقیقت» شاخص عرصه اندیشه و عقل نظری است و عمل «موفقیت‌آمیز» شاخص سنجش عرصه عمل و استراتژی. مردم معترض و بویژه جوانان ایران «حق» دارند که از سرسختی، سرکوب و توهین و تحقیر مقامات و رسانه‌های دولتی در رابطه با خواسته‌ها و حرکت مدنی و مسالمت‌آمیزشان ناراضی و عصبانی باشند و در ذهن حقیقت‌جوی خود بر راه حل‌های رفع مشکل و موانع پیش رو بیندیشند. اما خیلی حرف‌ها ممکن است حق و «حقیقت» باشد، اما عمل سیاسی و استراتژیک نه صرفا بر اساس حقیقت بلکه بر اساس قدرت، مصلحت و تناسب قوای اجتماعی صورت می‌گیرد. بنابراین در این رابطه از بنده بپذیرید که حتی اگر انقلاب به نفع ایران و مردمانش باشد (که در آن بسیار تردید وجود دارد)، اینک در ایران، اگر ما با آن به صورت احساسی و اغراق‌آمیز برخورد نکنیم، شرایط انقلاب نیست. مهم‌تر از همه این که سعادت ملت ایران اقتضاء می‌کند روش‌ها و مطالبات جنبش سبز به گونه‌ای باشد که در افق پیش روی آن جا برای همه ایرانیان، بدون هر گونه حرکت تقابلی و تعارضی و قطبی، باز باشد. هر حرکت و مطالبه و شعار ما باید بر همبستگی ملی و نیز بر انسجام جبهه سبز بیفزاید و از تشدید قدرت و انسجام جناح معارض با خواسته‌های به حق‌ جنبش (و رفتارهای جناح مقابل که منافع ملی و موجودیت سیاسی و فرهنگی و اقتصادی ما را روز به روز تخریب می‌کند) بکاهد و در کل در حد توان و تحمل افراد و نیروهای حامل و موثر و دخیل در جنبش باشد. دوستان گرامی هرگونه برخورد «تندش کن، لنگش کن»، بویژه از راه دور، ما را به سمتی می‌برد که دودش به چشم همه خواهد رفت. من ضمن اذعان و تأکید مجدد بر اینکه سیاست‌های حاکمیت باعث تشدید شعارها و خواسته‌ها می‌شود اما باید همان گونه که اخیرا در مصاحبه‌ای اشاره کردم به همه دوستان و بویژه جوانان عزیز بگویم که همیشه ایثار و فداکاری این نیست که انسان آماده چوب خوردن و حتی گلوله خوردن در راه آزادی و استقلال و... باشد، اینها هم گاه لازم است، اما همه عزیزان باید بدانند که گاه تحمل حرکت تدریجی از گلوله خوردن هم سخت‌تر است. گاه انسان در یک لحظه گلوله می‌خورد و از این اوضاع راحت می‌شود. اما اگر بخواهد چند سال تحمل ناملایمات را بکند تا در مبارزه سیاسی‌اش منطقی و آرام باشد و در برابر تهمت‌ها و افتراها و سرکوب‌ها و حبس‌ها خویشتن داری نماید، این هم خود یک نوع فداکاری و ایثار است. شاید هم سخت‌تر باشد. دوستان عزیز، پس از سهم عمده و اصلی جناح غالب و تندرو حاکمیت در برخورد با اصلاحات (و اینک جنبش سبز) و ناکار کردن آن، در این سوی صف نیز اگر بسیاری از شما به نقد بزرگان اصلاحات به خاطر فرصت‌سوزی و کوتاه آمدن و یا به اصطلاح راست‌روی در «حرکت از بالا»ی اصلاحات می‌پردازید، در «حرکت از پایین» نیز هرگونه چپ‌روی می‌تواند آثار مشابهی در ناتمام و ناکام گذاشتن حرکات و مبارزات داشته باشد. خطاهای سیاسی، محاسباتی و استراتژیک، چه فردی و چه جمعی، چه در بالا و چه در پایین، چه راست‌روی و چه چپ‌روی؛ روزی در محکمه وجدان خود افراد، حافظه تاریخی مردم و بالاتر از آن در پیشگاه خداوند قابل نقد و پاسخ‌گویی و حسابرسی است.

بنابراین خواهران و برادرانم تقاضای بنده را بپذیرید و بر احساسات، روحیات و دغدغه‌های فردی‌تان، به خاطر خدا و مردم، غلبه کرده و آنها را به نفع یک حرکت منطقی و تدریجی کنترل کنید. به خصوص جوانان عزیز میهنم، با همه حقی که در عصبانی و احساساتی شدن در زیر فشارها و سرکوب‌ها و دروغ‌ها و تهمت‌ها دارند، به خاطر نسل خودشان و آینده مردم و مملکت‌شان باید برخوردهای ولو واکنشی و احساسات پاک‌شان را کنترل کنند و درس‌های تاریخ پرفراز و نشیب و مملو از درد و رنج و هزینه‌های بسیار ایران عزیز را آویزه گوش‌شان نمایند و الا صداقت و شجاعت ستودنی و قابل احترام‌شان برای دستیابی به آزادی و عدالت کافی نیست.

در پایان به یک نکته نیز اشاره کنم. دوستان عزیز اینک باید از هر نوع دوقطبی‌سازی‌های افراطی خودداری کرد. یکی از این قطبی‌کردن‌ها، قطبی کردن مذهبی – غیرمذهبی است. جنبش سبز مانند خود جامعه ایران، پدیده متکثری است و در آن از افراد شدیدا مذهبی تا افراد شدیدا غیرمذهبی حضور دارند. آنها می‌توانند در عرصه بحث و نظر، هر یک عقیده خود را داشته باشند، اما در عرصه عمل سیاسی آنها باید موجودیت یکدیگر را به رسمیت بشناسند و به عقاید هم احترام بگذارند. در حاشیه رحلت آیت‌الله منتظری و مباحثی که در این رابطه درگرفت، این حالت دو قطبی خود را نشان داد. دوستان عزیز، بزرگی آیت‌الله منتظری به «صداقت» و «شهامت» او هم در نظر و هم در عمل‌ بود. ایشان یک مرجع تقلید مذهبی است که در سنتی‌ترین شهر ایران زندگی می‌کرد. آرا و نظرات ایشان را باید در این چارچوب دید. صداقت و شهامت فکری ایشان، حال در هر مرحله از زندگی‌شان به گونه‌ای که می‌اندیشیدند، زبانزد همگان بوده و هست. از تقریظی که در آن شرایط بسته قم بر کتاب شهید جاوید مرحوم صالحی نجف‌آبادی نوشت تا آخرین فتاوایشان در باره حق شهروندی بهائیان (که فقه عقیده‌محور را به فقه انسان‌محور نزدیک کردند)، شهامت و شجاعت نظری‌شان را در میان و چارچوب روحانیون حوزوی نشان دادند. ایشان در عرصه عمل نیز همین صداقت و شهامت را داشتند و از «امتحان»های بزرگ «اخلاقی» تاریخی سربلند بیرون آمدند و به خاطر عقاید و ارزش‌های اخلاقی‌شان، به پست و منزلت و قدرت پشت کردند. ممکن است بساری از روشنفکران و نواندیشان مذهبی و یا دیگر روشنفکران، به لحاظ فکری و ذهنی و زبانی جلوتر از آقای منتظری بیندیشند، اما آنها نه نقشی را که آیت‌الله منتظری در میان حوزه‌ها، روحانیون، مردم سنتی و نظرگاه‌های حقوقی دینی موثر در قدرت و اجرا ایفا می‌کنند دارا هستند و نه، بالاتر از آن، بسیاری‌شان امتحان تاریخی شخصی و تاریخی اخلاقی آن چنانی که آیت‌الله منتظری پس داد، داده‌اند. هم اینهاست که به آیت‌الله منتظری نقش ویژه‌ای در رابطه با دفاع از حقوق بشر در ایران می‌دهد.

در انتها از اینکه مصدع اوقات‌تان شدم عذر می‌خواهم. بنده هم مطلع و هم مطمئنم که اکثر قریب به اتفاق ایرانیان فعال در خارج از کشور نگاه و شخصیت ملی و درد ایران دارند و از مواضع و مواقع مشکوک و ملکوک پرهیز می‌کنند و همین طور بنا به آثار و مواضع منتشره بسیاری‌شان، خوشحالم که افراد با تجربه، معقول و منطقی و دوراندیش نیز در آنجا هم بسیارند و هم انشاءالله دست بالا را دارند. امید است نصایح این برادر پیر بر برخی مواضع احساسی و غیردوراندیش بعضی دیگر موثر افتد و حداقل آنها را به تأمل وادارد. پیروز و سربلند باشید.

عزت‌الله سحابی



11 دی ماه 1388

Thursday, December 10, 2009

لذت ساده زیستن



يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده ميچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتريها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

Monday, November 16, 2009

برگی از خاطرات سربازی

جایی در خیابان ولیعصر جلوی پله های یک پاساژ منتظر کسی بودم. خانمی کودک نوزادش را داخل کالسکه در گوشه ای نگه داشته بود و داشت برایش شکلک در می آورد و او را می خنداند. کودک ریسه می رفت و قاه قاه از ته دل می خندید. آب از لب و لوچه اش راه گرفته بود. نگاهم به خنده اش خیره ماند. یادم به زمانی افتاد که برای آخرین بار اینطور خندیده بودم: پادگان شهدای کرمانشاه
صبح زود سوم یا چهارم اسفند ماه بود. جلوی درب پادگان صف کشیده بودیم تا پس از بازرسی داخل شویم. هوا مه آلود و سرد بود. محل پادگان، منطقه خزر زنده نزدیک کامیاران در کردستان. سوز سرما که می آمد سوزش غربت و افسردگی را تا مغز استخوان آدم پیش می برد. خیلی ها مثل جوجه هایی که نزدیک غروب پلکهایشان می افتد در حالتی میان خواب و بیداری و اندوه چشمهایشان نازک می شد و باز می شد. همه را سوز غربت برده بود الا من که تازه به زادگاهم آمده بودم. فقط سرما اذیتم می کرد. شب قبل ساعت نه شب با نه یا ده دستگاه اتوبوس عازم پادگان شده بودیم. اما راننده ما خیلی فیلم بود. اول بسم الله که هنوز راه نیفتاده بود با یکی دعوایش شد و با لهجه کرمانشاهی که فحش می داد بچه ها روده بر می شدند. آن اولین خنده ناب من پس از مدتها بود. اما تا همدان هنوز احساس سرباز بودن نمی کردیم جایی که اتوبوس توقف کرد و یک پیرزن ژنده پوش مفلوک برای گدایی آمد بالا راننده با لهجه شیرنش گفت: "مادر جان برو پایین ایی بنده خداها همشان سربازن". آنجا بود که حس سربازی یعنی حسی از ترحم نسبت به خود، همراه با احساس خوب فراغت از هر مسوولیتی اولین نشانه های سربازی را عیان می کرد. یادم به ابتدای فیلم "اعتراض" افتاد آنجا که داریوش ارجمند داشت آزاد می شد. آقا محسن سربندی برایش تودیعی وسط سالن زندان گرفته بود گفت: "سلامتی سه تن: ناموس و رفیق و وطن، سلامتی سه کس : زندونی و سرباز و بی کس. سلامتی آزادی، سلامتی زندونیای بی ملاقاتی". اما حالا نشانه های این سرباز بی کس کم کم عیان می شد، هر چند چون می دانستی زود می گذرد آن را به بهانه تجربه ای جدید در آغوش می گرفتی. سرتان را درد نیاورم بازرسی تمام شد و پیاده در یک صف طولانی عازم قلب پادگان شدیم. پادگان شهدا را از سمت شرق دو سه کوه سنگی کم ارتفاع در برگرفته پای آنها دریاچه ای بوده که حالا خشک شده و از اطراف دیگر به دشتهایی وسیع می رسد که تا پای کوههایی بسیار دور خارج از محوطه پادگان گسترده است. از کوههای شرقی و غاری که در یکی از آن کوهها بود گذشتیم. هوا مه آلود و سرد و خاکستری بود و فقط صدای کرکر کفشهای خسته و اندوهناک بود که به گوش می رسید. فکر می کنم هر کس احساس آن اعدامیی را داشت که سحرگاه برای اجرای حکم به میدان اعدام می رود. طبیعت کرمانشاه با آن کوههای سنگی که در لابلای سنگها چمنی با سبزی روشن می روید بعلاوه دشتهای فراخ مرا فالفور حال و هوای خانه داد. درضمن، از اینکه نمی دانستم در دوماه پیش رو چه داستانی منتظر ماست، این احساس گریز از زندگی یکنواخت برایم خوشایند بود. این حس غریب خوشایندی برخلاف اکثریت که دلتنگی بشدت در طول مدت آموزشی بر آنها غلبه می کرد در من همچنان پابرجا ماند و این حتی برای دوستانم بسیار عجیب بود. روز اول آسایشگاه را تحویل گرفتیم. گروهان ما یک ساختمان با دو سالن روبروی هم و هر سالن شصت تخت دو طبقه داشت. دو پتوی سربازی و یک سینی غذا خوری هم همان روز گرفتیم. روز دوم لباس و پوتین دادند و از آنجا که به ندرت لباس هر کسی اندازه اش بود، گریه لباسها بر تن بچه ها آنقدر خنده دار بود که خودش تا دو سه روز سوژه بود. اما شب اول بود که یکی آمد وسط سالن و داد زد: "یقلوی ها رو بیارید وقت شامه". همه بروبر همدیگر را نگاه کردند که یقلوی دیگر چیست. این یقلوی همان سینی غذا خوری بود که بعدها از سوی بچه ها به یقلبو شهرت یافت تا نمادی باشد برای کل دوران سربازی که هنوز فریاد "یقلبوی" هر شب کمک گروهبان موقع شام در گوشم بپیچد. به عبارت دقیقتر "این دوره سربازی بی نام یقلبی در هیچ کجای ایران شناخته شده نیست". در هفته اول پدیدهای گروهان مشخص شدند. هادی آخر طنز روزگار با بدنی لاغر، و لباسی بی اندازه گشاد و سری تخم مرغی که موقع راه رفتن به طرز آشکاری به چپ و راست خم می شد. در دفترچه خاطراتم در مورد او نوشته ام: " این هادی هم پدیده ای است، هم شخصیت عجیبی دارد هم ظاهر عجیبی! دماغ بزرگ با انحنای گرد، صورت لوزی که موقع راه رفتن به تناوب سرش به چپ و راست و عقب و جلو خم می شود. بچه تهرانسر است، زبان لاتی قدیم را خوب می داند، از عشق شکست خورده اش که برایمان تعریف می کرد کلی خندیدیم. وقتی تصور می کنم چطور با کت و شلوار و کیف سامسونت به خواستگاری آن دختر رفته نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم." خلاصه هادی چیزی شبیه آن کرکس شبگرد رابین هود بود که فریاد می زد: "همه جا امن و امانه". پدیده دیگر مملی که کمی ناقص-عقل می زد هر چند پدر سوختگی پنهانش در آخرین روزها بچه ها را مبهوت کرده بود. اما کلا هر کسی در گروهان ما پدیده ای بود. همه گردان اسم گروهان ما را گذاشته بودند اخراجی ها. وقتی تمرین رژه می کردیم حتی یکنفر با بغل دستی هماهنگ نبود. به همین خاطر در مراسم صبحگاهی دوشنبه در میدان اصلی که همه مقابل فرمانده پادگان رژه می رفتند ما که رژه رفتیم سه فرمانده که در جایگاه به حالت ایست ایستاده بودند نتوانستند خنده شان را کنترل کنند، ایست را رها کردند و روده بر پشت جایگاه خزیدند. البته بماند که تا آسایشگاه فرمانده ما را کلاغپر برد. هیچ یادم نمی رود که در آن اولین کلاغپر چطور چشمانم سیاهی رفت و نقش زمین شدم. نقش زمین شدن در پادگان مد بود. موقع تمرین یا سر میز غذا یا موقع مراسم صبحگاه که یک ساعت خبر دار می ایستادیم همیشه چند نفر اینجا و آنجا تلپی نقش زمین می شدند. درست مثل مرغابیهایی که در هوا شکار می شوند و با مغز به زمین می آیند. تمرین رژه کمی سخت و نفسگیر بود قدم آهسته و قدم محکم و سایر قضایا بعلاوه تنبیهاتی که برای گروهان ما اغلب بیشتر از خود تمرین رژه می شد. جان کلام را بگویم که تا آخرین رژه صبحگاهی گروهان اخراجی ها آدم نشد که نشد. برنامه هر روزه ما این بود: ساعت پنج صبح بیدارباش، نماز و بعد ورزش صبحگاهی و بعد صبحانه و بعد از آن طبق برنامه تا ساعت پنج عصر پیش می رفتیم که یا کلاس عملی رژه و تاکتیک بود و یا کلاسهای عقیدتی-سیاسی در حسینیه. من و هادی و رضا شبها بعد از شام می رفتیم قدم زدن در نقاط دیگر پادگان. آسمان خضر زنده دنیایی بود، ستاره ها مثل آسمان کویر شفاف و در دسترس، هوا مملو از عطر گلهای وحشی دشتهای اطراف. بعد از قدم زدن انگار ماده ای در هوا بود که ما را واقعا مست می کرد. هادی زیست شناس بود خیلی چیزها از گلها و گیاهان اطراف می گفت. رضا آکواریوم باز بود و چیزهای جالب از ماهیها می گفت. اینکه به ماهیهای آب شوری که در خانه دارد دل و قلوه مرغ می دهد. اینکه آنها صاحبشان را می شناسند و وقتی او از کنار آکواریوم رد می شود دنبالش می افتند. روزها هم بعد از ساعت پنج عصر که آزاد می شدیم می رفتیم چند بسته پفک نمکی چیتوز می خریدیم و می زدیم به دشت شمالی پادگان که منظره شفاف و حیرت انگیز کوهستانهای اطراف در آن تماشایی بود. شبها قبل و بعد از شام هم بچه ها روی تختشان می نشستند و معرکه گیری و مسخره بازی شروع می شد. یا کسی آواز می خواند یا می زدند و می رقصیدند یا کل کل میثم و هادی همه را روده بر می کرد. به عنوان تفریح دیگر یکی از تلفنهای داخل سالن خراب بود هرکس به گروهان مقابل زنگ میزد صدایش از تلفن ما هم شنیده می شد. از آنجا که خیلی اوقات دوست دختر، نامزد یا همسر سربازها زنگ می زدند یک صندلی گذاشته بودیم کنار تلفن، همینکه تلفن تق می کرد می فهمیدیم به گروهان دیگر زنگ زده اند. بچه ها تلفن را بر می داشتند و مکالمات عاشقانه گروهان های دیگر را گوش می کردند و این هم یک سرگرمی بود، البته اگر اصلا آن صندلی خالی می شد!. اما بعد از شام که چایی می آمد آسایشگاه صحرای قیامت بود. آنچنان که در قیامت برادر برادر را نمی شناسد و زن آبستن بچه اش را فرو می هلد. هیچ کس به هیچ کس رحم نمی کرد. صفی هم در کار نبود هر کس زبل تر و متقلب تر بود بیشتر چای می خورد و سر مظلوم و ضعیف بی کلاه می ماند. کلا اگر مرحوم داروین زنده بود ممکن بود در گروهان ما داده های معتبرتری در مورد تنازع بقا و بقای اصلح پیدا کند تا عرشه کشتی بیگل!. صدای چند تا از بچه ها خیلی خوب بود و بعد از شام دمی می خواندند. یکی شب که آمدیم آسایشگاه ممد قزوینی داشت گلپونه های ایرج بسطامی را می خواند. طنین صدایش در سالن پیچیده بود و همه آنقدر ساکت بودند که انگار جز او و صدای رسایش کسی آنجا نبود. گلپونه ها در آن شرایط، برای همه آهنگ بسیار حزن انگیزی بود. آن شب دیگر تا خاموشی کسی نخندید. حتی حرفی هم رد و بدل نشد. پدیده دیگری که باعث خنده مان می شد پدیده هادی و چرکول بود. چرکول سگ سفید و قهوه ای بود که هادی طرح دوستی با او ریخته بود. وقتی داخل محوطه تمرین رژه می کردیم چرکول هم همراه با گروهان دنبال هادی که در صف سوم از آخر بود به راه می افتاد. گروهبان یا فرمانده دورش که می کردند باز می آمد. مخصوصا یکروز که هر پنج گروهان در میدان مشغول تمرین جداگانه بودند فرمانده پادگان سرزده به بازدید میدان آمد و وقتی چرکول را که کنار گروهان ما مشغول رژه رفتن دید کلی به سرگروهبان عصبانی شدند. کرکر خنده ای شد آن شب سر همین داستان. در طبیعت پادگان پرنده های رنگارنگ و حیوانات وحشی جورواجوری هم گاه می دیدیم که خیلی برایمان جالب بود. یک شب که مشغول نگهبانی بودیم تلفن زدند که چند گرگ وارد پادگان شده اند داخل گروهان بروید و درها را قفل کنید. از دور دیدیمشان شاید هر کدام چیزی به اندازه یک گوسفند بودند. گشت آمد بسویشان که تیر زدند در یک چشم به هم زدن در دشت ناپدید شدند. یا مخفیگاه شاید صدها لاکپشت و مرغابیهای وحشی و جوجه هایشان هم از تفریحگاههای خصوصی من و رضا بود که رضا وقتی پنهانی رفته بود سیگاری بکشد کشف کرده بود. حمل و استفاده سیگار در پادگان بهایی سنگین دارد. هر وقت بیکار می شدیم یا رضا هوس سیگار می کرد سری به آنجا می زدیم. شکار لاکپشت و دنبال جوجه مرغابیها گذاشتن هرچند به نظر کاری کودکانه می آید اما اگر کسی درک کند که یک روز پادگان به اندازه هفته ها بر آدم می گذرد از هیچ کاری برای کشتن زمان دریغ نمی کند. آب و هوای بشدت متغیر پادگان هم خیلی جالب بود. صبحها یخ بود، نزدیک ظهر تا غروب به تناوب باران و آفتاب می شد و هوای شب هم پیش بینی پذیر نبود. یکروز که از حمام آمدیم نظافت عصرگاهی گروهان بود و درها را بسته بودند. زیر تگرگ شدیدی بیرون گیر افتادیم زیر سرپناهی ایستادیم آنچنان تگرگ شدید و درشت-دانه ای گرفت که همه گنجشکها نقش زمین شدند. ده دقیقه بشدت بارید و بعد ناگهان تبدیل شد به باران بسیار ریز و سبک در حضور آفتاب که در دشت، رنگین کمان حیرت آوری درست کرد. گاهی اینطور همه محو تماشای طبیعت غریب آنجا می شدیم. انگار باد و باران و آفتاب با آدم حرف می زد. توالت شستن هم آنجا داستانی بود. در طول دو ماه آموزشی طوری تقسیم کار شده بود که هر تحصیلاتی که داشتی حداقل سه بار شستن توالت به هر کس می رسید. لوله های فاضلاب پادگان در ابتدا بسیار تنگ کار گذاشته شده بودند و به همین خاطر وضع توالتها افتضاحی می شد که گاه بوی گند آنها کل محوطه گردان را خفه می کرد. توالتها و آسایشگاه دو نوبت در روز نظافت می شد یکبار صبح و بار دوم پس از مراسم عصرگاه. از گروهی که مامور نظافت توالتها می شد، عده ای فقط شلنگ می گرفتند عده ای هم جارو می زدند اما عده ای نگون بخت هم باید برای گذر کثافت انباشته، داخل سوراخ توالت را سنبه می زدند. به همین خاطر تا دستور نظافت صادر می شد افراد گروه در رقابتی وحشیانه و جانکاه بر سر قبضه کردن شلنگها بر می آمدند. چون هرکس ابتدا دستش به شلنگ انبار می رسید معلوم بود که مجبور نیست سنبه بزند یا جارو بکشد و فقط کافی است برای دیگران آب بگیرد و خلاصه به یللی تللی بگذراند و خوش باشد. خوشبختانه من این سعادت را داشتم که دو نوبت به شلنگ دست یافتم و یک نوبت هم به جارو و فاجعه سنبه زدن توالت در خدمت برای همیشه از عمرم گذشت و کسی که از وضع توالتهای پادگان شهدا خبر داشته باشد خوب می داند که این سعادت بزرگی است که در زندگی ممکن است نصیب یک انسان بشود. اما حتی اینجا در شستن توالت هم با مسخره بازی بچه ها دلی از عزای خنده در می آوردیم. چیزی که از اینجا یاد گرفتم این بود که هر شرایطی بسته به آنکه چطور دیده شود می تواند یک تراژدی یا یک کمدی باشد و این صرفا بسته به ماست که قضایا را چگونه و از کدام چشم انداز ببینیم. معمولا پس از صبحگاه مشترک گردانی فرمانده به ترتیب به هر گروهان فرمان "بدو رو" تا کلاس درس عقیدتی در حسینیه یا مقابل گروهان برای تاکتیک و نظام جمع می داد. پس از فرمان بدو رو که خود نوعی رژه است سر گروهان که در صف اول می دود رجزی می خواند که پس از آن کل گروهان باید پاسخ دهد. مثلا او می گوید: "ای لشگر صاحب زمان" و بقیه باید پاسخ دهند: " آماده باش آماده باش". اما گروهان ما که به اخراجی ها شهرت داشت همینکه کمی از فرمانده فاصله می گرفت میثم رجز می خواند: "اگه یادش بره که وعده با من داره" و بقیه گروهان جواب می دادند: "وای وای وای". همینطوری این رجز ادامه داشت تا یکروز که جانشین فرمانده فرمان بدو رو تا حسینیه را داد، داشتیم رجزخوان به حسینیه نزدیک می شدیم که ناگهان فرمانده کل گردان جایی از کمین در آمد. همه در جایشان خشکشان زد. از در حسینیه تا لجنزار چیزی حدود دویست متر سینه خیز رفتیم، لباسها لجن شد و بشدت ساییده شد، نظافت تمام محوطه گردان هم آن شب به گروهان ما محول شد. تمام این اتفاقات که یک دور هم با بچه ها شب در گروهان مرور می شد و همینطور اتفاقاتی که حین رژه با درخشش مملی و هادی و دیگران می افتاد، و از آنها گذشته تقلید اساتید کلاسهای عقیدتی و سیاسی که هر کدام پدیده ای بودند کرکر خنده ای بود که در پایان شب چیزی از روده هایمان باقی نمی گذاشت. تنها چیزی که بود همان گذر بسیار کند روزها بود که واقعا گاهی از صبر و حوصله آدم خارج می شد. البته دلتنگی شدید و بیمارگونه برای خانه و بیرون پادگان هم برای بچه ها بخصوص متاهلها بود که من شخصا هرگز درک نکردم اما فکر می کنم بخشی از آن عادی نیست و متعلق به فرهنگ فشل ماست. برای من تنها گذر بیرحمانه کند روزها، بعلاوه سرمای صبحها مشکلات عمده بودند، بقیه چیزها با بهره مندی از طبیعتی بکر و لذتبخش و تجربه یک محیط شاد و پرثمر با صد و بیست نفر زیر یک سقف خنثی می شد. آواز دو سه تا از بچه ها هم همانطور که گفتم از تفریحات دیگر بود و اگر کسی تا ساعت یازده بیدار می ماند عطر حشیش "علی زبل" که از پشت ساختمان، کل آسایشگاه را پر می کرد هم بر آن افزوده می شد. از جایی به بعد بچه ها از پاسبخش درخواست کردند که اجازه بدهد شبهایی که سریال "حضرت یوسف" پخش می شود بچه ها یک یا دو ساعت دیرتر بخوابند و تلویزیون سیاه و سفید اتاق فرمانده را هم ببرند سریال ببینند. شبهای سریال در سالن ما در تاریکی چشمهای صدو بیست نفر که به تلویزیون چشم می دوختند و جیرکه جیرک پلک می زدند دیدنی بود. درست مثل گرگهایی که در کارتونها فقط چشمهایشان از تاریکی می درخشد. به هر حال مثل لاکپشت گرفتن و دنبال مرغابی گذاشتن من و رضا فکر می کنم آن سریال آشغال هم تنها کاچی به از هیچی برای بچه ها برای سرگرمی بود. گاهی در پادگان که قدم می زدم و سربازها را می دیدم که با لباس و شرایطی یکدست مانند مورچه در محوطه پادگان این سو و آنسو می روند فکر می کردم که شاید پادگان تنها جایی باشد که "جامعه بی طبقه" مرحوم مارکس در آن به وقوع می پیوندد. در اوقات بیکاری با رضا کوه هم می رفتیم و یک روز در دامنه کوه جایی پیدا کردیم که پر پیازچه بود. بدین ترتیب در کنار غذای خشک پادگان این ما بودیم که از نعمت افتخاری تناول پیازچه با غذا بهره مند شدیم و به دیگران در میزهای کناری هم که مثل گرسنه های از قحطی در رفته به دست ما زل می زدند هم گاهی قدری پیازچه می دادیم اما بنا به اخلاق رضا با کلی منت و ترشرویی! تازه از آنجا که من ملاقاتی زیاد داشتم و هرکدام مقداری میوه می آوردند تنها کسی بودم که کمدم هیچوقت از میوه خالی نبود و معمولا با بچه های تختهای اطراف تقسیم می کردم. با کمال تعجب متوجه شدم که چگونه این میوه ها و پیازچه باعث عزت و احترامی برایمان شده بود!. اینجا بود که به عینه این قضیه را درک کردم که چگونه دسترسی به منابع کمیاب منشا قدرت می شود!!. انگار آدمی جز پرتقال و موز و پیازچه در مقیاس پادگانی و جز اتومبیل و خانه و تجمل در محیط شهری چیز قابل احترام دیگری در وجود همنوع خود نمی بیند و نمی شناسد. گاهی فکر می کنم عزت و شرافت چرکول که تنها به خاطر محبت هادی تنگدست دورش می چرخید بسیار بیشتر از بنی بشر باشد. و اما صبحها در مراسم صبحگاه سوره والعصر را می خواندیم. فرمانده می خواند و ما تکرار می کردیم: "قسم به زمان، که زمان در گذر است و انسان در زیان مگر....". خیلی زیبا و پرمغز است. یا حدیثی که همیشه می خواند و تکرار می کردیم: "آیا نمی دانید که خداوند شما را می بیند، هر کجا که باشید؟!" یکبار به عربی می خواند و تکرار می کردیم یکبار هم به فارسی. در هوای تاریک سحر وقتی با صدای بلند این جملات را وسط میدان تکرار می کردیم چیزی در فضا پراکنده می شد که ارزشمند بود. گاهی هم خودم تنهایی به کوه یا دشت می زدم. ایده های خیلی زیبایی از زندگی و طرح آینده در همان ساعات خلوت کوهستانی برایم روشن می شد. فوران خلاقیت و معرفت در خلوت شاید یک راز باشد. اگر به یاد داشته باشید پیامبر هم یکماه از سال را در غار حرا به مراقبه و تفکر می نشست و همانجا بود که دگرگون شد. تمام پیامبران چه در کوه و چه در صحرا پیش از پیامبری مدتها برای مدت طولانی خلوت می کرده اند. به نظرم در چنین محیط و در چنین سکوتی ذهن طی مکانیسمی که چندان برایم روشن نیست آبستن معرفت می شود. در حد پایین می شود ما و افکارمان در خلوت خود و در مقیاسی بزرگتر می شود پیامبران و فلاسفه و انسانهای تنهای بزرگ. کاش زندگی مجال این را می داد که ما هم سالی چند وقت به کوه می زدیم و با خود برای رسوخ به راز زندگی خود و هستی خلوت می کردیم. در جای دیگری از خاطراتم نوشته ام: "یک روز در حسینیه کلیپی برایمان گذاشتند که ترانه همایون شجریان را روی آن می خواند: نبسته ام به کس دل،‌ نبسته کس به من دل، ‌چو تخته پاره بر آب رها رها رها من، نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی، که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من، به یاد آشنا من..." محتوای معنایی این ترانه برای من و شاید خیلی های دیگر بسیار معنا دار و خاص است. نمی دانم خوب است یا بد اما به نظرم اگر کسی بتواند شادی و آرامش خود را هرچه مستقل تر از عوامل بیرونی و افراد دیگر بپروراند و حفظ کند، به سعادت حقیقی نزدیک شده است. منظورم آن است که انسان به جایی برسد که اتفاقات، پدیده ها و انسانهای دیگر در تغییر شادی و آرامش او کمترین تاثیر را داشته باشند. به تعبیر دیگر انسان، "انسان قایم به ذات" بشود. به نظرم منظور بودا از رهایی، رهایی از همین تعلقات و وابستگی ها بوده است.
همچنان غرق خاطرات سربازی بودم که چیزی افکارم را پاره کرد. صدایی انگار یا اشاره ای. چشم گرداندم کودک و مادرش رفته بودند. من مانده بودم و بوق و ازدحام زشت ماشینها و انسانهای کیف به دست و عجولی که مثل آدم ماشینی بسرعت و عادتوار اینسو و آنسو می رفتند. نمی دانم کسی صدایم کرده بود یا فقط یک تصور بود اما همیشه اینجا احساس می کنم کسی صدایم می کند. گاهی می خواهم جایی بروم اما نمی دانم کجا؟! به نظرم تمام اعجاز و زیبایی زندگی در این عزم عاشقانه برای یافتن خانه مادری است. نه جایی که الزاما در آن زاده شده ایم بلکه جایی که در آن آرام می گیریم.

Monday, October 05, 2009

قسمت دوم: انواع معنا


در یادداشت قبل گفتیم که معنا در حقیقت همان دلخوشی زندگی است. دلیلی است که ما هر روز سختیهای زندگی را به امید وصال او تحمل می کنیم. همچنین گفتیم که سعادت نه یک هدف بلکه یک فرآیند است. یعنی ما در زندگی تنها هدفمان سعادت نیست بلکه باید به گونه ای سعادتمندانه نیز زندگی کنیم و برای زیستنی چنان سعادتمندانه به سه عنصر معنای شخصی، ایمان به آن معنا و سرانجام سلوک مجدانه و مومنانه در راه معنای شخصی نیازمندیم. در این یادداشت می خواهم به گونه های مختلف معنا بپردازم. معانیی که انسانها از بدو تاریخ تا کنون بنا بر هویت منحصر به فرد خود یکی یا چندی را برگزیده و راه خویش پیموده اند. در نگاه اول انواع معنا به دو دسته تقسیم می شود:

1) معنای مادی
2) معنای معنوی

شاید بتوان گفت مقوله معنی در زندگی هر انسانی شبیه به یک پیاز و لایه لایه است. خارجی ترین و سطحی ترین لایه، لایه مادی و لذتهای مادی است و هر چه به سمت مغز پیاز پیش می رویم معانی از نظر مادی کمرنگتر شده و به غلظت معنوی آنها افزوده می شود. مثلا مرد زنباره ای که سالها را به این امید می گذراند که هر ماه همخوابه ای جدید به چنگ آورد و هیچ گونه توقع یا بینش معنایی نسبت به زندگی ندارد دارای معنایی مادی است و تنها قشر سطحی پیاز معنایی او پابرجاست. همچنین است سرمایه داری که پولش را نه خرج خودش می کند و نه دیگران بلکه سکه بر سکه می انبارد و کارش انباشت سرمایه است. اما به هر حال اینها نیز یک دلخوشی و معنایی است اما از نوع مادی آن. با این حال همیشه طبقه بندی معنا به این راحتی نیست و مرزها بسیار نامشخص تر است. مثلا وقتی شخصی به فقیری کمک می کند این کمک او می تواند از معنای مادی خالص تا معنای معنوی خالص متغیر باشد. اگر او این کمک را به این نیت انجام دهد که دیگران تحسینش کنند، یا آن گدا بزرگش بدارد و یا اینکه فخری بفروشد این کار صرفا معنای مادی دارد. اما اگر مانند علی ابن ابیطالب (به عنوان یک شخصیت تاریخی و نه الزاما مذهبی) شبهنگام ردا بر سر بکشد و ناشناس قوت و روزی بر در خانه مستمندین بگذارد این کار تا حد بسیار زیادی جنبه معنوی پیدا می کند. دلیل اینکه نمی گوییم کاملا جنبه معنوی دارد این است که ممکن است هنوز رگه هایی از مادیت و سود انگاری در آن باشد مثل چشمداشت پاداش از سوی خداوند که به بهشت منجر شود یا اینکه بسیار ظریفتر ارضا و تسکین یک حس آزاردهنده دلسوزی درونی در درون خود کمک کننده. همانطور که می بینید نیتها از پوست پیاز (برانگیختن تحسین دیگران) تا لایه های نزدیک به مغز پیاز (دلسوزی درونی) می توانند پالایش شوند و انسان هر چقدر نیتها را پالایش کند تا از سطح پیاز دور شده و به مغز پیاز نزدیک شود درجه معنویت و اعتلای عملش فزونتر است و این نشان می دهد که از معنای غنی تری برای زندگی بهره مند است. کانت درباره عمل اخلاقی می گوید: " آن عملی اخلاقی محسوب می شود که فاعلش آن عمل را تنها بر اساس تکلیف و نه میل درونی انجام دهد." یعنی اگر عملی را فارغ از خوش آمد و بد آمدمان صرف اینکه تکلیف است انجام دهیم عملی اخلاقی انجام داده ایم. در اینجا عمل اخلاقی کانتی به نوع "معنای معنوی" ما نزدیک است و می توان آن دو را مطابق گرفت، اما از آنجا که حتی ادای یک تکلیف ناخوشایند نیز به انتظار پاداشی از سوی تکلیف کننده است بنابراین آن نیز از رگه های مادیت خالی نمی باشد.

بطور کلی، در تاریخ هر کجا که انسان بزرگی روییده است (فارغ از خوب و بد) بی گمان تا سالهای مدیدی پیش از ظهورش صبورانه و سرسختانه در پستوی پنهانی ذهن خود مشغول اختراع معنایی یگانه و ایمان برانگیز بوده است. چنانکه ناپلیون بارها افسوس می خورد و می گوید اگر وارد سیاست نمی شدم بی شک فیلسوف بزرگی می شدم که جهان را تحت تاثیر افکارم قرار می دادم. در این رابطه هیتلر را نیز می توان مثال آورد. یکی از معناهای زندگی هیتلر در طول زندگیش بی شک این بوده که روزی رهبر شود تا با تصفیه قوم یهود، اروپا را از شر آنان (به تعبیر خودش) خلاص کند و رسالتی تاریخی را عهده دار شود. در این مثال، در تلاش برای طبقه بندی معنای او، به یک ابهام ظریف می رسیم. این معنا از آنجا که یک آرمان است الزاما نفع مادی شخصی ندارد و برای خیرخواهی چند ملت غربی اندیشیده شده است. پس می توان آن را واجد صفات "معنای معنوی" دانست. اما لازم است توجه کنیم که این معنا را بهتر است "معنای معنوی منفی" بنامیم. به عقیده نیچه هر انسانی قابلیتهایی دارد و بر اساس آن قابلیتها، رسالتی در دنیا دارد که سعادت او از راه بالفعل کردن آن قابلیت و رسالت بالقوه به دست می آید. مهمتر اینکه نیچه با بیرحمی تمام دم به دم یاد آور می شود که این رسالت یا قابلیت ممکن است منفی و شریرانه باشد اما او عقیده دارد که فارغ از ارزشگذاری بایستی هر چه را که هستیم به همان صورت، چه مثبت چه منفی بالفعل و عملی کنیم و در این راه از هیچ کوشش و جدیتی دریغ نورزیم. او به نوعی بر عدم خود-سانسوری فرد انگشت می گذارد و به انسان امروزی هشدار می دهد که اگر استعداد و قابلیت او شرورانه است نه تنها از آن نگریخته و شرمگین نباشد بلکه آن را "فضیلت" خویش بنامد و در راه تحقق همان بکوشد. به عبارتی نیچه معتقد است که اگر فضیلت عیسی مسیح، از خود گذشتگی و بر صلیب شدن به خاطر گناه بشریت بود، فضیلت هیتلر نیز همان استعداد شرورانه ای بود که در نهادش سرشته شده بود و او آن را محقق ساخت (نیچه پیش از هیتلر می زیسته و این مثال صرفا جنبه تفهیمی دارد و از نیچه نیست). این تعبیر نیچه از "فضیلت" که می تواند فضیلت شرورانه و خیرخواهانه هر دو را در بر بگیرد مفهوم "نخبه" پارتو را تداعی می کند. پارتو معتقد است نخبه کسی است که در هر کاری که بدان اشتغال دارد با زیرکی و حسابگری بهترین باشد. اگر کسی دزد است که دزدی های زیرکانه، کلان و موفقی می کند نخبه است اما در دزدی، اگر کسی قاتل متبحری است که آدم می کشد اما هرگز به دام نمی افتد نخبه است اما از نوع قاتل و اگر کسی در راه نجات ملتی از دست حکومتی قیام موفقی انجام می دهد نخبه است از نوع سیاسی یا انقلابی آن. او همه اینها را نخبه می نامد. بنابر این به نظر می رسد نیچه و پارتو معنا را فراتر و فارغ از ارزشگذاری در نظر داشته و بطور مثال هیتلر و گاندی هر دو را به یک مقدار بزرگ و شایسته تحسین می پنداشته اند. حال آنکه بسیاری خلاف آن می اندیشند.

نوع زیبای دیگری از معنای معنوی "معنای مادری" است. زن می زاید و خود را در زاده اش ادامه می دهد. بسیاری روانشناسان بر آنند که شادی و نشاط بیشتر روح زنانه در مقابل جدیت، عصبیت و سخت کوشی مردانه ناشی از همین آبستن شدن و زاییدن زن است. مرد موجودی عقیم و سترون است که نزدیک شدن خود را به مرگ هر لحظه می بیند و در تلاش برای جاودانگی و ادامه خود به خلق کار، ثروت و کنترل و سلطه دیگران دست می زند تا جاییکه گاهی تمام زندگیش کار و تلاشی سختکوشانه، مضطربانه و گاها بی معنا می شود. اما شاید کمتر کسی گوشزد کرده است که این تلاش خسته کننده و بی امان برای گریز از مرگ و بازتولید و ادامه خود در محصولات صنعتی یا بروکراتیک است. زن تنها می زاید، آن هم موجودی زنده را، و به همین خاطر همیشه بین خود و مرگ فاصله زیادی می بیند چون موفق شده خود را در موجودی دیگر ادامه دهد. از این رو در طول تاریخ معنای زن برای زندگی معنایی خوش بینانه تر و بانشاط تر بوده است، و حتی آنجا که شاعر، نقاش، نویسنده یا هنرمند مذکری معنایی زیبا می آفریند بیگمان در اعماق وجودش سراغ زنی را نیز باید گرفت. هر هنرمند مذکری همانقدر که مرد است نوعی زنانگی نیز در وجودش به ودیعه گرفته است.

تقریبا از زمانی که بشر به خود آگاه شد و از برکت این خودآگاهی به "گفتگو با خود" و "انتزاع و تجرید مفاهیم" روی آورد دست به کار خلق آگاهانه معنا شد. روزگاری بسیار دور از طریق خلق اسطوره و نبرد خدایان جهان و طبیعت را توضیح می دادند و معنا می آفریدند (دوره الهی کنتی)، پس از آن با ظهور فلاسفه طبیعی -ابتدا طالس و پس از آن سقراط و دیگران- انسان برای خلق معنا دیگر اسطوره های خدایان را کنار گذاشت و با نوعی نگاه طبیعتگرا سعی کرد علت و معنای طبیعت را در جوهر پنهان اشیا و در ذات طبیعت بجوید ( دوره مابعد الطبیعی کنتی)، اما از آن هم که ناامید شد برای همیشه از کشف معنایی یگانه و همگانی دست کشید و تنها به کشف روابط بیرونی پدیده ها که در توالی و همانندی پیشامدها نهفته بود پرداخت، بعبارت دیگر او از کشف معنا دست کشید تا با کشف قوانین کابردی طبیعت، برای رفع مایحتاجش طبیعت را تسخیر کند و تکنولوژی را بیافریند (دوره اثباتی کنت). در همین مرحله آخر، یعنی مرحله ای که انسان از کشف معنا چشم پوشید گویی فریادی برآورد که معنایی واحد که جایی منتظر کشف ما باشد برای آدمی وجود ندارد و هر کسی خود باید معنای منحصر به فرد خود را خلق کند. به قول ماکس وبر: "هرکسی خود بایستی در نهایت خدای خویش و اهریمن خویش را برگزینند." در جهان خارج هیچ معنای خارجی وجود ندارد. دنیا کاملا بی معنا است و فقط وجود دارد. این ماییم که برحسب هویت، تصورات و سابقه ذهنی خود توری مفهومی بر گیتی می افکنیم و معنایی برای آن خلق می کنیم. بنابراین دنیا جای هیجان انگیزی است. آزمایشگاهی است پر از وسایل و ابزار که می توانیم به رایگان به کار بگیریم و معانی رنگارنگ و منحصر به فرد شخصی برای خودمان بیافرینیم. ما نبودیم و می توانستیم نباشیم اما حالا هستیم و فرصتی به رایگان برای خلق معنا و مسیر زندگی داریم. به قول مولوی:

ما نبوديم و تقاضامان نبود ******لطف تو ناگفته ما مي شنود
لذت هستي نمودي نيست را******** عاشق خود كرده بودي نيست را

اما مهمترین ابزاری که هر کسی برای ساخت معنای شخصی خود دارد همان "فلسفه زندگی" یا "جهان بینی" اوست. یعنی اینکه جهان را چگونه می بیند؟ بر چه مبنا و با چه دیدگاهی به تفسیر دنیا و وقایع آن می نشیند. و مقصد و نهایت خود را در کجا می یابد. اینجاست که "فلسفه" این مبحث به-نظر-بسیاری به درد نخور و بی خاصیت ارزش حقیقی خود را نشان می دهد. در حقیقت همانهایی نیز که فلسفه را محکوم می کنند برای خود فلسفه ای دارند. آن گدایی که کنار خیابان گدایی می کند و آن رفتگر پیری که خش خش جارویش را بر زمین کوچه نزدیک سحر می شنویم نیز معنایی و فلسفه ای برای زندگی خود دارد هر چند ابتدایی و ناآگاهانه. اما یک معنای غنی معنایی است که بر اساس فلسفه ای منسجم و فراگیر و بطور آگاهانه طراحی و خلق شود. فلسفه یا جهان بینی همان دیدگاه کلی و کلان ما به جهان، زندگی و غایتهای آن است. هر چند این جهان بینی از علم نیز تغذیه می شود و هر چه علم بیشتری داشته باشیم فلسفه قویتری نیز داریم اما علم تنها جزیی کوچک از قلمرو وسیع جهان بینی (فلسفه) است. اینجاست که سعدی می گوید: "دانشمندی بگذار و بینشمندی پیش گیر". بسیاری کسان را می بینیم که سوادی ندارند اما به جاهای بزرگی رسیده اند. اینها مصادیق بارز همان سخن سعدی هستند. و بسا دانشمندان و تیزهوشانی که در کلاس درس و آزمایشگاه و عرصه علم خوش درخشیده اند اما همچنان اندر خم کوچه اول زندگی واقعی هستند. دانشمندی به هوش جزیی و حسابگرانه ما راجع است حال آنکه بینشمندی از هوش کلان، فراگیر و معنا آفرین ما سرچشمه می گیرد.

نتیجه این یادداشت آنکه، برای سعادت بایستی بی اعتنا به ریشخند یا تحسین دیگران به ساختن معنای شخصی زندگی خویش همت گمارد و پس از ساخت آن جسورانه پا به مسیر سبزی نهاد که خود ساخته ایم. پا به دنیایی که خالق و خدای آن خود ما هستیم. ممکن است معنای زندگی رنگ و لعابی نداشته باشد و حتی ملامت دیگران را برانگیزد اما مهم آن است که ما را شاد می کند و با هویت، غایات و احساس درونی ما هماهنگ است که خوشبختی یک احساس درونی است نه چیزی که در ویترین نهاده شود تا دیگران آن را تحسین کنند. داستان ویترین و معنا داستان کوه یخ است. نود درصد عظمت کوه یخ زیر آب و پنهان از چشم بیگانه است حال آنکه در زیر آن دماغه کوچک سفیدی که به زحت دیده می شود کوهی عظیم نهفته است. توزیع معنای زندگی نیز اغلب همینگونه است. برای توفیق در ساخت معنایی هر چه غنی تر به یک جهان بینی (فلسفه) عمیق و فراگیر نیازمندیم. مطالعه افکار و زندگی بزرگان، سفر و تجربه بیشتر از دنیا، تجربه جسورانه موقعیتهای ناشناخته، دوستی و معاشرت با انسانهای متفاوت و همینطور علم اندوزی از ابزارهای ارادی و اختیاری گسترش جهان بینی و فلسفه شخصی هستند. این گوی است و این میدان اما ناگفته نماند که اندکی اقبال نیز لازم است تا بتوان در چنین همتی پیروز بود.

Monday, September 28, 2009

انسان در جستجوی معنای گم شده: ساخت معنا



شاید بتوان بدون کاشانه و سرپناه به طریقی سر کرد، شاید بتوان بدون مونس و همدم روزها را به سر آورد، شاید بتوان با بی رحم ترین شعبده های روزگار به زندگی ادامه داد اما بی گمان بدون یک چیز برای مدتی طولانی نمی توان زندگی کرد و آن چیز همانا معنا است. "تعلیق" یا همان "معلق بودن" حالتی است که هر یک از ما در دوره هایی از زندگی گرفتار آن شده ایم. حالتی چون معلق شدن در فضای بی جاذبه و تاریک فضا. تصورش را بکنید: بدون هیچ دستاویزی، بدون کنترل بر حرکات خود، دور خود می چرخید و جز انواری مبهم چیزی نمی بینید. تعلیق در زندگی نیز به مثابه لحظاتی است که انسان دلیل زنده بودنش را گم می کند. نمی داند برای چه زنده است، رو بسوی کجا دارد و چه چیزی در دنیا می تواند او را خوشحال کند. هر وقت به مدت طولانی احساس کردید انگار چیزی را گم کرده اید می توانید به عنوان یکی از گزینه ها به "گم کردن معنا" بیندیشید. آنچه که می تواند در چنین دوره های بحرانی نجات بخش انسان برای ادامه یک زندگی امیدوار و پر ثمر باشد یافتن آن معنای زندگی است. اصولا تمام ادیان برای خاتمه دادن به تعلیق انسان در زندگی و بازیابی یا بازتعریف معنا بوجود آمده اند. معنا شبیه آن دستاویزی است که در فضای تاریک خلا آن هنگام که معلق میان زمین و آسمان آخرین رمقهای پلک میرنده را بسوی زندگی می بندیم به دستمان می رسد و نور امید را در دلهامان زنده می کند. "معنا" به معنای آن است که برای چه به زندگی کردن علاقمند هستیم و به امید کدام آرزوی زندگی، خار مغیلان صحرای زندگی را تحمل می کنیم. به زبان عامیانه "دلخوشی ما در زندگی چیست؟"

هر یک از ما هویتی داریم که متشکل از توانمندیها، استعدادها و علایق ذاتی ماست. این هویت بر اساس ژنتیک و محیطی که در آن پرورده شده ایم شکل گرفته است. حال بر اساس این هویت هر کسی معنایی منحصر به فرد در زندگی دارد که بایستی آن را بیابد و سعادتمند شود. سعادتمندی در گرو یافتن آن معنا، ایمان به آن و جد و جهد در راه رسیدن به آن است. بنابراین سعادت در گرو تحقق سه عنصر است:

1) معنا
2) ایمان
3) سلوک مجدانه و مومنانه در جاده معنای شخصی.

به نظر، مشکل عمده جامعه ما در تمام سطوح سنی و فرهنگی، از دست دادن معنا است. اما براستی چرا ما معنای منحصر به فرد زندگیمان را گم می کنیم؟ از نظر عوامل خارجی می توان به پدیده هایی چون صنعتی شدن جامعه، گذار از سنت به مدرنیته، جنگ، افزایش غیرمترقبه جمعیت و عوامل دیگری اشاره کرد. اما گذشته از اینها یک عامل ریشه ای و درونی وجود دارد که مسوول اصلی معنا زدایی است و عوامل خارجی مذکور نیز از طریق تشدید و تاثیر گذاری بر آن عامل اصلی است که اثر خود را عیان می کنند. آن عامل درونی و ریشه ای همان بحران هویت است. در واقع نشناختن هویت اصیل خویشتن یا مقاومت در پذیرش هویتی که شناخته ایم دلیل اصلی گم کردن معنای زندگی نزد ماست. بسیاری از ما برای شناخت خود تلاشی نکرده ایم یا لااقل در مقابل موقعیت های متنوعی در زندگی قرار نگرفته ایم که هویتمان را برای خودمان افشا کند. چرا که کورترین و عمیقترین زوایای ناشناخته و پنهان هویت در واکنش به موقعیتهای تازه و تجربه نشده است که شناخته و عیان می شود. پس یا اینکه ما شناختی کافی از هویت خود نداریم و یا اگر هم داریم بنا به دلایلی نمی خواهیم یا نمی توانیم آن را بپذیریم و بر مبنای آن معنای اصیل زندگی خود را تعریف کنیم. به جمله قصار زیر از راجنیش اشو عارف شهیر هندی توجه کنید:

"گل های سرخ به این زیبایی می شکفند، چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفرهای آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند، چرا که درباره دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند؛ چرا که هیچ کس سعی ندارد به لباس دیگری در آید. فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی؛ همه تلاشها بیهوده است. تو باید فقط خودت باشی."

همانطور که می بینید در این کلام اشو بطور ضمنی از عدم پذیرش هویت اصیل فردی از سوی شخص انتقاد می کند. اما آنجا که می گوید " این گلها چنین زیبا می شکفند چون افسانه ای درباره گلهای دیگر به گوششان نخورده است" به علل این عدم پذیرش نزدیک می شود. ما آنجا به بیراهه می رویم که از کنج خلوت به عرصه اجتماع پا می گذاریم و داشته ها و دستاوردهای دیگران را می بینیم و بدون توجه به اینکه ما کجا قرار داریم و هویت شخصیمان چیست شروع می کنیم به آرزوکردن کور آنچه که دست دیگران می بینیم و این آغاز وداع با معنای اصیل زندگی شخصیمان است. اگر به این بصیرت برسیم که هویت ما با دیگران متفاوت است و به همین خاطر شادی و سعادت ما در جای دیگری منتظر ماست و برای رسیدن به آن بایستی به آفرینش معنای اصیل و منحصر به فرد خودمان برای زندگی دست بزنیم بعید است سیگنالهای گمراه کننده خارجی ما را از مسیر سعادت بدر کند. به عنوان مثال خاطره ای را نقل می کنم که برای خودم اتفاق افتاد. زمانی که مترو تازه افتتاح شده و شروع به کار کرده بود پس از چند بار که برای رفتن به جایی سوار مترو می شدم، می دیدم که در پایانه ها ازدحام جمعیت چگونه مانند یک مسابقه برای گرفتن جای خالی در خط بعد و چپیدن درون واگن عجله می کنند. یکروز که از خط اول پیاده شدم، اولین نفری بودم که پیاده شدم، شور اول شدن در آن مسابقه بزرگ مرا در بر گرفت، همه پشت سر من می دویدند و من اولین نفر بودم که به زحمت نمی خواستم آن فرصت و جایگاه را از دست بدهم. خلاصه اولین نفری بودم که به واگن خالی خط بعدی سوار شدم و جای آسوده ای هم برای نشستن پیدا کردم. اما به خودم که آمدم و مسیرها را نگاه کردم خنده ای برای خودم سر دادم. خط را اشتباه سوار شده بودم و تا حرم امام به بیراهه رفتم. معنای من برای سوار شدن به مترو چیز دیگر و مقصد دیگری بود (معنای شخصی)، اما در مواجهه با مردم بدون توجه به آن معنای شخصی مسیری را که همه به سمت آن می رفتند و بر سر آن رقابت می کردند (ارزشهای کاذب همگانی یا حتی ارزش حقیقی دیگران) انتخاب کردم و لاجرم از جایی سر در آوردم که هیچ ربطی به من نداشت.
آری! هر کسی که بدون توجه به هویت و معنای شخصی زندگی خویش کورکورانه و مقلدانه چشم به آمال دیگران بدوزد محکوم است مانند من تا حرم امام به بیراهه برود. زندگی ما در جامعه اینچنین "گله ای" شده است. چیزی مد و ارزش کاذب می شود و آنگاه همه بدون اینکه به معنای شخصی خود بیندیشند برای بدست آوردن آن به رقابتی کور و نفسگیر دست می زنند و سرانجام می بینند که سر از ناکجاآباد در آورده اند. گاهی مهندس و پزشک شدن ارزش می شود، گاهی خارج رفتن، گاهی شاه را فحش دادن، گاهی برای شادی ارواح خاندان پهلوی صلوات فرستادن!! گاهی شرکت نفت استخدام شدن، گاهی کار خصوصی برای خود دست و پا کردن. اگر اینها بتواند با معنای ما مطابقت کرده، ایمان ما را جلب کند و در نهایت منجر به سعادت شود حرفی نیست. اما آنچه از جامعه بر می آید نشان می دهد که این اتفاق نیفتاده است و جامعه و فرد رو به اغما و نگون بختی است.

اما عنصر دوم مسیر سعادت ایمان به معنای شخصی است. پس از آنکه هویت خود را شناختیم و آن را پذیرفتیم، بر اساس آن دست به خلق معنا می زنیم. خلق معنا بدان معنا که آگاه می شویم که برای چه زندگی می کنیم، می خواهیم به کجا برسیم و چه چیز در زندگی ما را شاد می کند. به عبارت دیگر خلق معنا در گرو طراحی یک نقشه راه است و اینکه اصولا این دنیا را چگونه می بینیم. به همین خاطر داشتن یک فلسفه و جهان بینی عمیق و گسترده ما را در خلق یک معنای غنی برای زندگی خودمان یاری می کند. این خلق معنا یک پروسه خشک منطقی نیست بلکه فرآیندی است که در آن احساس، عاطفه و منطق بهترین مسیری را که در زندگی از آن لذت می بریم بدست می دهد. منتسکیو می گوید: "چه خوب است که در زندگی با قلب (احساس) انتخاب کنیم و بعد برای رسیدن به آن با مغز (منطق) بازنگری و برنامه ریزی کنیم." انگار منتسکیو می خواهد بگوید که آنچه را که به تصویب قلب برسد پس از ارزیابی و تصویب مغز باید دنبال کرد اما آنچه را که قلب رد کرد، یکسره باید رها کرد و کنار گذاشت چون بعید است چیزی که دل در گرو آن نیست در دراز مدت ایمان و تلاش ما را همچنان معطوف به خود نگاه دارد. بنابر این، حال که با مغز (منطق) و قلب (احساس) معنای اصیل زندگیمان را خلق کردیم بایستی بتوانیم تمام وجودمان را برای دنباله روی از آن معنا کاملا اقناع کنیم. این مرحله یعنی مومن کردن تمامیت و یکپارچگی وجود به دنباله روی از معنا، مرحله ایمان است. براستی تنها آن زندگیی شایسته زیستن است که به آن ایمان داریم. اگر به راهی که می رویم ایمان داشته باشیم نه تنها سختی ها برایمان آسان می شود بلکه حتی مانند سقراط در صورت لزوم شادمانه جان بر سر راهمان فدا می کنیم. سقراط به اندازه مسیح به راهی که می رفت مومن بود. پس از حصول به معنا و ایمان، مرحله عملی آن یعنی قدم نهادن مجدانه و پرتلاش در راهی که عمیقا به آن علاقمندیم بسی آسان و شور انگیز می شود. هر چند صرف آگاهی به مقوله معنا و ایمان نه شرط کافی بلکه تنها شرط لازم نیل به سعادت است، اما به نظر، صرف آگاهی به این موضوع و اندیشیدن به آن می تواند اندک اندک شعله های اراده مان را برای دست به کار شدن و خلق معنا تیز و تند کند......ادامه دارد