Thursday, December 10, 2009

لذت ساده زیستن



يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده ميچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتريها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

Monday, November 16, 2009

برگی از خاطرات سربازی

جایی در خیابان ولیعصر جلوی پله های یک پاساژ منتظر کسی بودم. خانمی کودک نوزادش را داخل کالسکه در گوشه ای نگه داشته بود و داشت برایش شکلک در می آورد و او را می خنداند. کودک ریسه می رفت و قاه قاه از ته دل می خندید. آب از لب و لوچه اش راه گرفته بود. نگاهم به خنده اش خیره ماند. یادم به زمانی افتاد که برای آخرین بار اینطور خندیده بودم: پادگان شهدای کرمانشاه
صبح زود سوم یا چهارم اسفند ماه بود. جلوی درب پادگان صف کشیده بودیم تا پس از بازرسی داخل شویم. هوا مه آلود و سرد بود. محل پادگان، منطقه خزر زنده نزدیک کامیاران در کردستان. سوز سرما که می آمد سوزش غربت و افسردگی را تا مغز استخوان آدم پیش می برد. خیلی ها مثل جوجه هایی که نزدیک غروب پلکهایشان می افتد در حالتی میان خواب و بیداری و اندوه چشمهایشان نازک می شد و باز می شد. همه را سوز غربت برده بود الا من که تازه به زادگاهم آمده بودم. فقط سرما اذیتم می کرد. شب قبل ساعت نه شب با نه یا ده دستگاه اتوبوس عازم پادگان شده بودیم. اما راننده ما خیلی فیلم بود. اول بسم الله که هنوز راه نیفتاده بود با یکی دعوایش شد و با لهجه کرمانشاهی که فحش می داد بچه ها روده بر می شدند. آن اولین خنده ناب من پس از مدتها بود. اما تا همدان هنوز احساس سرباز بودن نمی کردیم جایی که اتوبوس توقف کرد و یک پیرزن ژنده پوش مفلوک برای گدایی آمد بالا راننده با لهجه شیرنش گفت: "مادر جان برو پایین ایی بنده خداها همشان سربازن". آنجا بود که حس سربازی یعنی حسی از ترحم نسبت به خود، همراه با احساس خوب فراغت از هر مسوولیتی اولین نشانه های سربازی را عیان می کرد. یادم به ابتدای فیلم "اعتراض" افتاد آنجا که داریوش ارجمند داشت آزاد می شد. آقا محسن سربندی برایش تودیعی وسط سالن زندان گرفته بود گفت: "سلامتی سه تن: ناموس و رفیق و وطن، سلامتی سه کس : زندونی و سرباز و بی کس. سلامتی آزادی، سلامتی زندونیای بی ملاقاتی". اما حالا نشانه های این سرباز بی کس کم کم عیان می شد، هر چند چون می دانستی زود می گذرد آن را به بهانه تجربه ای جدید در آغوش می گرفتی. سرتان را درد نیاورم بازرسی تمام شد و پیاده در یک صف طولانی عازم قلب پادگان شدیم. پادگان شهدا را از سمت شرق دو سه کوه سنگی کم ارتفاع در برگرفته پای آنها دریاچه ای بوده که حالا خشک شده و از اطراف دیگر به دشتهایی وسیع می رسد که تا پای کوههایی بسیار دور خارج از محوطه پادگان گسترده است. از کوههای شرقی و غاری که در یکی از آن کوهها بود گذشتیم. هوا مه آلود و سرد و خاکستری بود و فقط صدای کرکر کفشهای خسته و اندوهناک بود که به گوش می رسید. فکر می کنم هر کس احساس آن اعدامیی را داشت که سحرگاه برای اجرای حکم به میدان اعدام می رود. طبیعت کرمانشاه با آن کوههای سنگی که در لابلای سنگها چمنی با سبزی روشن می روید بعلاوه دشتهای فراخ مرا فالفور حال و هوای خانه داد. درضمن، از اینکه نمی دانستم در دوماه پیش رو چه داستانی منتظر ماست، این احساس گریز از زندگی یکنواخت برایم خوشایند بود. این حس غریب خوشایندی برخلاف اکثریت که دلتنگی بشدت در طول مدت آموزشی بر آنها غلبه می کرد در من همچنان پابرجا ماند و این حتی برای دوستانم بسیار عجیب بود. روز اول آسایشگاه را تحویل گرفتیم. گروهان ما یک ساختمان با دو سالن روبروی هم و هر سالن شصت تخت دو طبقه داشت. دو پتوی سربازی و یک سینی غذا خوری هم همان روز گرفتیم. روز دوم لباس و پوتین دادند و از آنجا که به ندرت لباس هر کسی اندازه اش بود، گریه لباسها بر تن بچه ها آنقدر خنده دار بود که خودش تا دو سه روز سوژه بود. اما شب اول بود که یکی آمد وسط سالن و داد زد: "یقلوی ها رو بیارید وقت شامه". همه بروبر همدیگر را نگاه کردند که یقلوی دیگر چیست. این یقلوی همان سینی غذا خوری بود که بعدها از سوی بچه ها به یقلبو شهرت یافت تا نمادی باشد برای کل دوران سربازی که هنوز فریاد "یقلبوی" هر شب کمک گروهبان موقع شام در گوشم بپیچد. به عبارت دقیقتر "این دوره سربازی بی نام یقلبی در هیچ کجای ایران شناخته شده نیست". در هفته اول پدیدهای گروهان مشخص شدند. هادی آخر طنز روزگار با بدنی لاغر، و لباسی بی اندازه گشاد و سری تخم مرغی که موقع راه رفتن به طرز آشکاری به چپ و راست خم می شد. در دفترچه خاطراتم در مورد او نوشته ام: " این هادی هم پدیده ای است، هم شخصیت عجیبی دارد هم ظاهر عجیبی! دماغ بزرگ با انحنای گرد، صورت لوزی که موقع راه رفتن به تناوب سرش به چپ و راست و عقب و جلو خم می شود. بچه تهرانسر است، زبان لاتی قدیم را خوب می داند، از عشق شکست خورده اش که برایمان تعریف می کرد کلی خندیدیم. وقتی تصور می کنم چطور با کت و شلوار و کیف سامسونت به خواستگاری آن دختر رفته نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم." خلاصه هادی چیزی شبیه آن کرکس شبگرد رابین هود بود که فریاد می زد: "همه جا امن و امانه". پدیده دیگر مملی که کمی ناقص-عقل می زد هر چند پدر سوختگی پنهانش در آخرین روزها بچه ها را مبهوت کرده بود. اما کلا هر کسی در گروهان ما پدیده ای بود. همه گردان اسم گروهان ما را گذاشته بودند اخراجی ها. وقتی تمرین رژه می کردیم حتی یکنفر با بغل دستی هماهنگ نبود. به همین خاطر در مراسم صبحگاهی دوشنبه در میدان اصلی که همه مقابل فرمانده پادگان رژه می رفتند ما که رژه رفتیم سه فرمانده که در جایگاه به حالت ایست ایستاده بودند نتوانستند خنده شان را کنترل کنند، ایست را رها کردند و روده بر پشت جایگاه خزیدند. البته بماند که تا آسایشگاه فرمانده ما را کلاغپر برد. هیچ یادم نمی رود که در آن اولین کلاغپر چطور چشمانم سیاهی رفت و نقش زمین شدم. نقش زمین شدن در پادگان مد بود. موقع تمرین یا سر میز غذا یا موقع مراسم صبحگاه که یک ساعت خبر دار می ایستادیم همیشه چند نفر اینجا و آنجا تلپی نقش زمین می شدند. درست مثل مرغابیهایی که در هوا شکار می شوند و با مغز به زمین می آیند. تمرین رژه کمی سخت و نفسگیر بود قدم آهسته و قدم محکم و سایر قضایا بعلاوه تنبیهاتی که برای گروهان ما اغلب بیشتر از خود تمرین رژه می شد. جان کلام را بگویم که تا آخرین رژه صبحگاهی گروهان اخراجی ها آدم نشد که نشد. برنامه هر روزه ما این بود: ساعت پنج صبح بیدارباش، نماز و بعد ورزش صبحگاهی و بعد صبحانه و بعد از آن طبق برنامه تا ساعت پنج عصر پیش می رفتیم که یا کلاس عملی رژه و تاکتیک بود و یا کلاسهای عقیدتی-سیاسی در حسینیه. من و هادی و رضا شبها بعد از شام می رفتیم قدم زدن در نقاط دیگر پادگان. آسمان خضر زنده دنیایی بود، ستاره ها مثل آسمان کویر شفاف و در دسترس، هوا مملو از عطر گلهای وحشی دشتهای اطراف. بعد از قدم زدن انگار ماده ای در هوا بود که ما را واقعا مست می کرد. هادی زیست شناس بود خیلی چیزها از گلها و گیاهان اطراف می گفت. رضا آکواریوم باز بود و چیزهای جالب از ماهیها می گفت. اینکه به ماهیهای آب شوری که در خانه دارد دل و قلوه مرغ می دهد. اینکه آنها صاحبشان را می شناسند و وقتی او از کنار آکواریوم رد می شود دنبالش می افتند. روزها هم بعد از ساعت پنج عصر که آزاد می شدیم می رفتیم چند بسته پفک نمکی چیتوز می خریدیم و می زدیم به دشت شمالی پادگان که منظره شفاف و حیرت انگیز کوهستانهای اطراف در آن تماشایی بود. شبها قبل و بعد از شام هم بچه ها روی تختشان می نشستند و معرکه گیری و مسخره بازی شروع می شد. یا کسی آواز می خواند یا می زدند و می رقصیدند یا کل کل میثم و هادی همه را روده بر می کرد. به عنوان تفریح دیگر یکی از تلفنهای داخل سالن خراب بود هرکس به گروهان مقابل زنگ میزد صدایش از تلفن ما هم شنیده می شد. از آنجا که خیلی اوقات دوست دختر، نامزد یا همسر سربازها زنگ می زدند یک صندلی گذاشته بودیم کنار تلفن، همینکه تلفن تق می کرد می فهمیدیم به گروهان دیگر زنگ زده اند. بچه ها تلفن را بر می داشتند و مکالمات عاشقانه گروهان های دیگر را گوش می کردند و این هم یک سرگرمی بود، البته اگر اصلا آن صندلی خالی می شد!. اما بعد از شام که چایی می آمد آسایشگاه صحرای قیامت بود. آنچنان که در قیامت برادر برادر را نمی شناسد و زن آبستن بچه اش را فرو می هلد. هیچ کس به هیچ کس رحم نمی کرد. صفی هم در کار نبود هر کس زبل تر و متقلب تر بود بیشتر چای می خورد و سر مظلوم و ضعیف بی کلاه می ماند. کلا اگر مرحوم داروین زنده بود ممکن بود در گروهان ما داده های معتبرتری در مورد تنازع بقا و بقای اصلح پیدا کند تا عرشه کشتی بیگل!. صدای چند تا از بچه ها خیلی خوب بود و بعد از شام دمی می خواندند. یکی شب که آمدیم آسایشگاه ممد قزوینی داشت گلپونه های ایرج بسطامی را می خواند. طنین صدایش در سالن پیچیده بود و همه آنقدر ساکت بودند که انگار جز او و صدای رسایش کسی آنجا نبود. گلپونه ها در آن شرایط، برای همه آهنگ بسیار حزن انگیزی بود. آن شب دیگر تا خاموشی کسی نخندید. حتی حرفی هم رد و بدل نشد. پدیده دیگری که باعث خنده مان می شد پدیده هادی و چرکول بود. چرکول سگ سفید و قهوه ای بود که هادی طرح دوستی با او ریخته بود. وقتی داخل محوطه تمرین رژه می کردیم چرکول هم همراه با گروهان دنبال هادی که در صف سوم از آخر بود به راه می افتاد. گروهبان یا فرمانده دورش که می کردند باز می آمد. مخصوصا یکروز که هر پنج گروهان در میدان مشغول تمرین جداگانه بودند فرمانده پادگان سرزده به بازدید میدان آمد و وقتی چرکول را که کنار گروهان ما مشغول رژه رفتن دید کلی به سرگروهبان عصبانی شدند. کرکر خنده ای شد آن شب سر همین داستان. در طبیعت پادگان پرنده های رنگارنگ و حیوانات وحشی جورواجوری هم گاه می دیدیم که خیلی برایمان جالب بود. یک شب که مشغول نگهبانی بودیم تلفن زدند که چند گرگ وارد پادگان شده اند داخل گروهان بروید و درها را قفل کنید. از دور دیدیمشان شاید هر کدام چیزی به اندازه یک گوسفند بودند. گشت آمد بسویشان که تیر زدند در یک چشم به هم زدن در دشت ناپدید شدند. یا مخفیگاه شاید صدها لاکپشت و مرغابیهای وحشی و جوجه هایشان هم از تفریحگاههای خصوصی من و رضا بود که رضا وقتی پنهانی رفته بود سیگاری بکشد کشف کرده بود. حمل و استفاده سیگار در پادگان بهایی سنگین دارد. هر وقت بیکار می شدیم یا رضا هوس سیگار می کرد سری به آنجا می زدیم. شکار لاکپشت و دنبال جوجه مرغابیها گذاشتن هرچند به نظر کاری کودکانه می آید اما اگر کسی درک کند که یک روز پادگان به اندازه هفته ها بر آدم می گذرد از هیچ کاری برای کشتن زمان دریغ نمی کند. آب و هوای بشدت متغیر پادگان هم خیلی جالب بود. صبحها یخ بود، نزدیک ظهر تا غروب به تناوب باران و آفتاب می شد و هوای شب هم پیش بینی پذیر نبود. یکروز که از حمام آمدیم نظافت عصرگاهی گروهان بود و درها را بسته بودند. زیر تگرگ شدیدی بیرون گیر افتادیم زیر سرپناهی ایستادیم آنچنان تگرگ شدید و درشت-دانه ای گرفت که همه گنجشکها نقش زمین شدند. ده دقیقه بشدت بارید و بعد ناگهان تبدیل شد به باران بسیار ریز و سبک در حضور آفتاب که در دشت، رنگین کمان حیرت آوری درست کرد. گاهی اینطور همه محو تماشای طبیعت غریب آنجا می شدیم. انگار باد و باران و آفتاب با آدم حرف می زد. توالت شستن هم آنجا داستانی بود. در طول دو ماه آموزشی طوری تقسیم کار شده بود که هر تحصیلاتی که داشتی حداقل سه بار شستن توالت به هر کس می رسید. لوله های فاضلاب پادگان در ابتدا بسیار تنگ کار گذاشته شده بودند و به همین خاطر وضع توالتها افتضاحی می شد که گاه بوی گند آنها کل محوطه گردان را خفه می کرد. توالتها و آسایشگاه دو نوبت در روز نظافت می شد یکبار صبح و بار دوم پس از مراسم عصرگاه. از گروهی که مامور نظافت توالتها می شد، عده ای فقط شلنگ می گرفتند عده ای هم جارو می زدند اما عده ای نگون بخت هم باید برای گذر کثافت انباشته، داخل سوراخ توالت را سنبه می زدند. به همین خاطر تا دستور نظافت صادر می شد افراد گروه در رقابتی وحشیانه و جانکاه بر سر قبضه کردن شلنگها بر می آمدند. چون هرکس ابتدا دستش به شلنگ انبار می رسید معلوم بود که مجبور نیست سنبه بزند یا جارو بکشد و فقط کافی است برای دیگران آب بگیرد و خلاصه به یللی تللی بگذراند و خوش باشد. خوشبختانه من این سعادت را داشتم که دو نوبت به شلنگ دست یافتم و یک نوبت هم به جارو و فاجعه سنبه زدن توالت در خدمت برای همیشه از عمرم گذشت و کسی که از وضع توالتهای پادگان شهدا خبر داشته باشد خوب می داند که این سعادت بزرگی است که در زندگی ممکن است نصیب یک انسان بشود. اما حتی اینجا در شستن توالت هم با مسخره بازی بچه ها دلی از عزای خنده در می آوردیم. چیزی که از اینجا یاد گرفتم این بود که هر شرایطی بسته به آنکه چطور دیده شود می تواند یک تراژدی یا یک کمدی باشد و این صرفا بسته به ماست که قضایا را چگونه و از کدام چشم انداز ببینیم. معمولا پس از صبحگاه مشترک گردانی فرمانده به ترتیب به هر گروهان فرمان "بدو رو" تا کلاس درس عقیدتی در حسینیه یا مقابل گروهان برای تاکتیک و نظام جمع می داد. پس از فرمان بدو رو که خود نوعی رژه است سر گروهان که در صف اول می دود رجزی می خواند که پس از آن کل گروهان باید پاسخ دهد. مثلا او می گوید: "ای لشگر صاحب زمان" و بقیه باید پاسخ دهند: " آماده باش آماده باش". اما گروهان ما که به اخراجی ها شهرت داشت همینکه کمی از فرمانده فاصله می گرفت میثم رجز می خواند: "اگه یادش بره که وعده با من داره" و بقیه گروهان جواب می دادند: "وای وای وای". همینطوری این رجز ادامه داشت تا یکروز که جانشین فرمانده فرمان بدو رو تا حسینیه را داد، داشتیم رجزخوان به حسینیه نزدیک می شدیم که ناگهان فرمانده کل گردان جایی از کمین در آمد. همه در جایشان خشکشان زد. از در حسینیه تا لجنزار چیزی حدود دویست متر سینه خیز رفتیم، لباسها لجن شد و بشدت ساییده شد، نظافت تمام محوطه گردان هم آن شب به گروهان ما محول شد. تمام این اتفاقات که یک دور هم با بچه ها شب در گروهان مرور می شد و همینطور اتفاقاتی که حین رژه با درخشش مملی و هادی و دیگران می افتاد، و از آنها گذشته تقلید اساتید کلاسهای عقیدتی و سیاسی که هر کدام پدیده ای بودند کرکر خنده ای بود که در پایان شب چیزی از روده هایمان باقی نمی گذاشت. تنها چیزی که بود همان گذر بسیار کند روزها بود که واقعا گاهی از صبر و حوصله آدم خارج می شد. البته دلتنگی شدید و بیمارگونه برای خانه و بیرون پادگان هم برای بچه ها بخصوص متاهلها بود که من شخصا هرگز درک نکردم اما فکر می کنم بخشی از آن عادی نیست و متعلق به فرهنگ فشل ماست. برای من تنها گذر بیرحمانه کند روزها، بعلاوه سرمای صبحها مشکلات عمده بودند، بقیه چیزها با بهره مندی از طبیعتی بکر و لذتبخش و تجربه یک محیط شاد و پرثمر با صد و بیست نفر زیر یک سقف خنثی می شد. آواز دو سه تا از بچه ها هم همانطور که گفتم از تفریحات دیگر بود و اگر کسی تا ساعت یازده بیدار می ماند عطر حشیش "علی زبل" که از پشت ساختمان، کل آسایشگاه را پر می کرد هم بر آن افزوده می شد. از جایی به بعد بچه ها از پاسبخش درخواست کردند که اجازه بدهد شبهایی که سریال "حضرت یوسف" پخش می شود بچه ها یک یا دو ساعت دیرتر بخوابند و تلویزیون سیاه و سفید اتاق فرمانده را هم ببرند سریال ببینند. شبهای سریال در سالن ما در تاریکی چشمهای صدو بیست نفر که به تلویزیون چشم می دوختند و جیرکه جیرک پلک می زدند دیدنی بود. درست مثل گرگهایی که در کارتونها فقط چشمهایشان از تاریکی می درخشد. به هر حال مثل لاکپشت گرفتن و دنبال مرغابی گذاشتن من و رضا فکر می کنم آن سریال آشغال هم تنها کاچی به از هیچی برای بچه ها برای سرگرمی بود. گاهی در پادگان که قدم می زدم و سربازها را می دیدم که با لباس و شرایطی یکدست مانند مورچه در محوطه پادگان این سو و آنسو می روند فکر می کردم که شاید پادگان تنها جایی باشد که "جامعه بی طبقه" مرحوم مارکس در آن به وقوع می پیوندد. در اوقات بیکاری با رضا کوه هم می رفتیم و یک روز در دامنه کوه جایی پیدا کردیم که پر پیازچه بود. بدین ترتیب در کنار غذای خشک پادگان این ما بودیم که از نعمت افتخاری تناول پیازچه با غذا بهره مند شدیم و به دیگران در میزهای کناری هم که مثل گرسنه های از قحطی در رفته به دست ما زل می زدند هم گاهی قدری پیازچه می دادیم اما بنا به اخلاق رضا با کلی منت و ترشرویی! تازه از آنجا که من ملاقاتی زیاد داشتم و هرکدام مقداری میوه می آوردند تنها کسی بودم که کمدم هیچوقت از میوه خالی نبود و معمولا با بچه های تختهای اطراف تقسیم می کردم. با کمال تعجب متوجه شدم که چگونه این میوه ها و پیازچه باعث عزت و احترامی برایمان شده بود!. اینجا بود که به عینه این قضیه را درک کردم که چگونه دسترسی به منابع کمیاب منشا قدرت می شود!!. انگار آدمی جز پرتقال و موز و پیازچه در مقیاس پادگانی و جز اتومبیل و خانه و تجمل در محیط شهری چیز قابل احترام دیگری در وجود همنوع خود نمی بیند و نمی شناسد. گاهی فکر می کنم عزت و شرافت چرکول که تنها به خاطر محبت هادی تنگدست دورش می چرخید بسیار بیشتر از بنی بشر باشد. و اما صبحها در مراسم صبحگاه سوره والعصر را می خواندیم. فرمانده می خواند و ما تکرار می کردیم: "قسم به زمان، که زمان در گذر است و انسان در زیان مگر....". خیلی زیبا و پرمغز است. یا حدیثی که همیشه می خواند و تکرار می کردیم: "آیا نمی دانید که خداوند شما را می بیند، هر کجا که باشید؟!" یکبار به عربی می خواند و تکرار می کردیم یکبار هم به فارسی. در هوای تاریک سحر وقتی با صدای بلند این جملات را وسط میدان تکرار می کردیم چیزی در فضا پراکنده می شد که ارزشمند بود. گاهی هم خودم تنهایی به کوه یا دشت می زدم. ایده های خیلی زیبایی از زندگی و طرح آینده در همان ساعات خلوت کوهستانی برایم روشن می شد. فوران خلاقیت و معرفت در خلوت شاید یک راز باشد. اگر به یاد داشته باشید پیامبر هم یکماه از سال را در غار حرا به مراقبه و تفکر می نشست و همانجا بود که دگرگون شد. تمام پیامبران چه در کوه و چه در صحرا پیش از پیامبری مدتها برای مدت طولانی خلوت می کرده اند. به نظرم در چنین محیط و در چنین سکوتی ذهن طی مکانیسمی که چندان برایم روشن نیست آبستن معرفت می شود. در حد پایین می شود ما و افکارمان در خلوت خود و در مقیاسی بزرگتر می شود پیامبران و فلاسفه و انسانهای تنهای بزرگ. کاش زندگی مجال این را می داد که ما هم سالی چند وقت به کوه می زدیم و با خود برای رسوخ به راز زندگی خود و هستی خلوت می کردیم. در جای دیگری از خاطراتم نوشته ام: "یک روز در حسینیه کلیپی برایمان گذاشتند که ترانه همایون شجریان را روی آن می خواند: نبسته ام به کس دل،‌ نبسته کس به من دل، ‌چو تخته پاره بر آب رها رها رها من، نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی، که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من، به یاد آشنا من..." محتوای معنایی این ترانه برای من و شاید خیلی های دیگر بسیار معنا دار و خاص است. نمی دانم خوب است یا بد اما به نظرم اگر کسی بتواند شادی و آرامش خود را هرچه مستقل تر از عوامل بیرونی و افراد دیگر بپروراند و حفظ کند، به سعادت حقیقی نزدیک شده است. منظورم آن است که انسان به جایی برسد که اتفاقات، پدیده ها و انسانهای دیگر در تغییر شادی و آرامش او کمترین تاثیر را داشته باشند. به تعبیر دیگر انسان، "انسان قایم به ذات" بشود. به نظرم منظور بودا از رهایی، رهایی از همین تعلقات و وابستگی ها بوده است.
همچنان غرق خاطرات سربازی بودم که چیزی افکارم را پاره کرد. صدایی انگار یا اشاره ای. چشم گرداندم کودک و مادرش رفته بودند. من مانده بودم و بوق و ازدحام زشت ماشینها و انسانهای کیف به دست و عجولی که مثل آدم ماشینی بسرعت و عادتوار اینسو و آنسو می رفتند. نمی دانم کسی صدایم کرده بود یا فقط یک تصور بود اما همیشه اینجا احساس می کنم کسی صدایم می کند. گاهی می خواهم جایی بروم اما نمی دانم کجا؟! به نظرم تمام اعجاز و زیبایی زندگی در این عزم عاشقانه برای یافتن خانه مادری است. نه جایی که الزاما در آن زاده شده ایم بلکه جایی که در آن آرام می گیریم.

Monday, October 05, 2009

قسمت دوم: انواع معنا


در یادداشت قبل گفتیم که معنا در حقیقت همان دلخوشی زندگی است. دلیلی است که ما هر روز سختیهای زندگی را به امید وصال او تحمل می کنیم. همچنین گفتیم که سعادت نه یک هدف بلکه یک فرآیند است. یعنی ما در زندگی تنها هدفمان سعادت نیست بلکه باید به گونه ای سعادتمندانه نیز زندگی کنیم و برای زیستنی چنان سعادتمندانه به سه عنصر معنای شخصی، ایمان به آن معنا و سرانجام سلوک مجدانه و مومنانه در راه معنای شخصی نیازمندیم. در این یادداشت می خواهم به گونه های مختلف معنا بپردازم. معانیی که انسانها از بدو تاریخ تا کنون بنا بر هویت منحصر به فرد خود یکی یا چندی را برگزیده و راه خویش پیموده اند. در نگاه اول انواع معنا به دو دسته تقسیم می شود:

1) معنای مادی
2) معنای معنوی

شاید بتوان گفت مقوله معنی در زندگی هر انسانی شبیه به یک پیاز و لایه لایه است. خارجی ترین و سطحی ترین لایه، لایه مادی و لذتهای مادی است و هر چه به سمت مغز پیاز پیش می رویم معانی از نظر مادی کمرنگتر شده و به غلظت معنوی آنها افزوده می شود. مثلا مرد زنباره ای که سالها را به این امید می گذراند که هر ماه همخوابه ای جدید به چنگ آورد و هیچ گونه توقع یا بینش معنایی نسبت به زندگی ندارد دارای معنایی مادی است و تنها قشر سطحی پیاز معنایی او پابرجاست. همچنین است سرمایه داری که پولش را نه خرج خودش می کند و نه دیگران بلکه سکه بر سکه می انبارد و کارش انباشت سرمایه است. اما به هر حال اینها نیز یک دلخوشی و معنایی است اما از نوع مادی آن. با این حال همیشه طبقه بندی معنا به این راحتی نیست و مرزها بسیار نامشخص تر است. مثلا وقتی شخصی به فقیری کمک می کند این کمک او می تواند از معنای مادی خالص تا معنای معنوی خالص متغیر باشد. اگر او این کمک را به این نیت انجام دهد که دیگران تحسینش کنند، یا آن گدا بزرگش بدارد و یا اینکه فخری بفروشد این کار صرفا معنای مادی دارد. اما اگر مانند علی ابن ابیطالب (به عنوان یک شخصیت تاریخی و نه الزاما مذهبی) شبهنگام ردا بر سر بکشد و ناشناس قوت و روزی بر در خانه مستمندین بگذارد این کار تا حد بسیار زیادی جنبه معنوی پیدا می کند. دلیل اینکه نمی گوییم کاملا جنبه معنوی دارد این است که ممکن است هنوز رگه هایی از مادیت و سود انگاری در آن باشد مثل چشمداشت پاداش از سوی خداوند که به بهشت منجر شود یا اینکه بسیار ظریفتر ارضا و تسکین یک حس آزاردهنده دلسوزی درونی در درون خود کمک کننده. همانطور که می بینید نیتها از پوست پیاز (برانگیختن تحسین دیگران) تا لایه های نزدیک به مغز پیاز (دلسوزی درونی) می توانند پالایش شوند و انسان هر چقدر نیتها را پالایش کند تا از سطح پیاز دور شده و به مغز پیاز نزدیک شود درجه معنویت و اعتلای عملش فزونتر است و این نشان می دهد که از معنای غنی تری برای زندگی بهره مند است. کانت درباره عمل اخلاقی می گوید: " آن عملی اخلاقی محسوب می شود که فاعلش آن عمل را تنها بر اساس تکلیف و نه میل درونی انجام دهد." یعنی اگر عملی را فارغ از خوش آمد و بد آمدمان صرف اینکه تکلیف است انجام دهیم عملی اخلاقی انجام داده ایم. در اینجا عمل اخلاقی کانتی به نوع "معنای معنوی" ما نزدیک است و می توان آن دو را مطابق گرفت، اما از آنجا که حتی ادای یک تکلیف ناخوشایند نیز به انتظار پاداشی از سوی تکلیف کننده است بنابراین آن نیز از رگه های مادیت خالی نمی باشد.

بطور کلی، در تاریخ هر کجا که انسان بزرگی روییده است (فارغ از خوب و بد) بی گمان تا سالهای مدیدی پیش از ظهورش صبورانه و سرسختانه در پستوی پنهانی ذهن خود مشغول اختراع معنایی یگانه و ایمان برانگیز بوده است. چنانکه ناپلیون بارها افسوس می خورد و می گوید اگر وارد سیاست نمی شدم بی شک فیلسوف بزرگی می شدم که جهان را تحت تاثیر افکارم قرار می دادم. در این رابطه هیتلر را نیز می توان مثال آورد. یکی از معناهای زندگی هیتلر در طول زندگیش بی شک این بوده که روزی رهبر شود تا با تصفیه قوم یهود، اروپا را از شر آنان (به تعبیر خودش) خلاص کند و رسالتی تاریخی را عهده دار شود. در این مثال، در تلاش برای طبقه بندی معنای او، به یک ابهام ظریف می رسیم. این معنا از آنجا که یک آرمان است الزاما نفع مادی شخصی ندارد و برای خیرخواهی چند ملت غربی اندیشیده شده است. پس می توان آن را واجد صفات "معنای معنوی" دانست. اما لازم است توجه کنیم که این معنا را بهتر است "معنای معنوی منفی" بنامیم. به عقیده نیچه هر انسانی قابلیتهایی دارد و بر اساس آن قابلیتها، رسالتی در دنیا دارد که سعادت او از راه بالفعل کردن آن قابلیت و رسالت بالقوه به دست می آید. مهمتر اینکه نیچه با بیرحمی تمام دم به دم یاد آور می شود که این رسالت یا قابلیت ممکن است منفی و شریرانه باشد اما او عقیده دارد که فارغ از ارزشگذاری بایستی هر چه را که هستیم به همان صورت، چه مثبت چه منفی بالفعل و عملی کنیم و در این راه از هیچ کوشش و جدیتی دریغ نورزیم. او به نوعی بر عدم خود-سانسوری فرد انگشت می گذارد و به انسان امروزی هشدار می دهد که اگر استعداد و قابلیت او شرورانه است نه تنها از آن نگریخته و شرمگین نباشد بلکه آن را "فضیلت" خویش بنامد و در راه تحقق همان بکوشد. به عبارتی نیچه معتقد است که اگر فضیلت عیسی مسیح، از خود گذشتگی و بر صلیب شدن به خاطر گناه بشریت بود، فضیلت هیتلر نیز همان استعداد شرورانه ای بود که در نهادش سرشته شده بود و او آن را محقق ساخت (نیچه پیش از هیتلر می زیسته و این مثال صرفا جنبه تفهیمی دارد و از نیچه نیست). این تعبیر نیچه از "فضیلت" که می تواند فضیلت شرورانه و خیرخواهانه هر دو را در بر بگیرد مفهوم "نخبه" پارتو را تداعی می کند. پارتو معتقد است نخبه کسی است که در هر کاری که بدان اشتغال دارد با زیرکی و حسابگری بهترین باشد. اگر کسی دزد است که دزدی های زیرکانه، کلان و موفقی می کند نخبه است اما در دزدی، اگر کسی قاتل متبحری است که آدم می کشد اما هرگز به دام نمی افتد نخبه است اما از نوع قاتل و اگر کسی در راه نجات ملتی از دست حکومتی قیام موفقی انجام می دهد نخبه است از نوع سیاسی یا انقلابی آن. او همه اینها را نخبه می نامد. بنابر این به نظر می رسد نیچه و پارتو معنا را فراتر و فارغ از ارزشگذاری در نظر داشته و بطور مثال هیتلر و گاندی هر دو را به یک مقدار بزرگ و شایسته تحسین می پنداشته اند. حال آنکه بسیاری خلاف آن می اندیشند.

نوع زیبای دیگری از معنای معنوی "معنای مادری" است. زن می زاید و خود را در زاده اش ادامه می دهد. بسیاری روانشناسان بر آنند که شادی و نشاط بیشتر روح زنانه در مقابل جدیت، عصبیت و سخت کوشی مردانه ناشی از همین آبستن شدن و زاییدن زن است. مرد موجودی عقیم و سترون است که نزدیک شدن خود را به مرگ هر لحظه می بیند و در تلاش برای جاودانگی و ادامه خود به خلق کار، ثروت و کنترل و سلطه دیگران دست می زند تا جاییکه گاهی تمام زندگیش کار و تلاشی سختکوشانه، مضطربانه و گاها بی معنا می شود. اما شاید کمتر کسی گوشزد کرده است که این تلاش خسته کننده و بی امان برای گریز از مرگ و بازتولید و ادامه خود در محصولات صنعتی یا بروکراتیک است. زن تنها می زاید، آن هم موجودی زنده را، و به همین خاطر همیشه بین خود و مرگ فاصله زیادی می بیند چون موفق شده خود را در موجودی دیگر ادامه دهد. از این رو در طول تاریخ معنای زن برای زندگی معنایی خوش بینانه تر و بانشاط تر بوده است، و حتی آنجا که شاعر، نقاش، نویسنده یا هنرمند مذکری معنایی زیبا می آفریند بیگمان در اعماق وجودش سراغ زنی را نیز باید گرفت. هر هنرمند مذکری همانقدر که مرد است نوعی زنانگی نیز در وجودش به ودیعه گرفته است.

تقریبا از زمانی که بشر به خود آگاه شد و از برکت این خودآگاهی به "گفتگو با خود" و "انتزاع و تجرید مفاهیم" روی آورد دست به کار خلق آگاهانه معنا شد. روزگاری بسیار دور از طریق خلق اسطوره و نبرد خدایان جهان و طبیعت را توضیح می دادند و معنا می آفریدند (دوره الهی کنتی)، پس از آن با ظهور فلاسفه طبیعی -ابتدا طالس و پس از آن سقراط و دیگران- انسان برای خلق معنا دیگر اسطوره های خدایان را کنار گذاشت و با نوعی نگاه طبیعتگرا سعی کرد علت و معنای طبیعت را در جوهر پنهان اشیا و در ذات طبیعت بجوید ( دوره مابعد الطبیعی کنتی)، اما از آن هم که ناامید شد برای همیشه از کشف معنایی یگانه و همگانی دست کشید و تنها به کشف روابط بیرونی پدیده ها که در توالی و همانندی پیشامدها نهفته بود پرداخت، بعبارت دیگر او از کشف معنا دست کشید تا با کشف قوانین کابردی طبیعت، برای رفع مایحتاجش طبیعت را تسخیر کند و تکنولوژی را بیافریند (دوره اثباتی کنت). در همین مرحله آخر، یعنی مرحله ای که انسان از کشف معنا چشم پوشید گویی فریادی برآورد که معنایی واحد که جایی منتظر کشف ما باشد برای آدمی وجود ندارد و هر کسی خود باید معنای منحصر به فرد خود را خلق کند. به قول ماکس وبر: "هرکسی خود بایستی در نهایت خدای خویش و اهریمن خویش را برگزینند." در جهان خارج هیچ معنای خارجی وجود ندارد. دنیا کاملا بی معنا است و فقط وجود دارد. این ماییم که برحسب هویت، تصورات و سابقه ذهنی خود توری مفهومی بر گیتی می افکنیم و معنایی برای آن خلق می کنیم. بنابراین دنیا جای هیجان انگیزی است. آزمایشگاهی است پر از وسایل و ابزار که می توانیم به رایگان به کار بگیریم و معانی رنگارنگ و منحصر به فرد شخصی برای خودمان بیافرینیم. ما نبودیم و می توانستیم نباشیم اما حالا هستیم و فرصتی به رایگان برای خلق معنا و مسیر زندگی داریم. به قول مولوی:

ما نبوديم و تقاضامان نبود ******لطف تو ناگفته ما مي شنود
لذت هستي نمودي نيست را******** عاشق خود كرده بودي نيست را

اما مهمترین ابزاری که هر کسی برای ساخت معنای شخصی خود دارد همان "فلسفه زندگی" یا "جهان بینی" اوست. یعنی اینکه جهان را چگونه می بیند؟ بر چه مبنا و با چه دیدگاهی به تفسیر دنیا و وقایع آن می نشیند. و مقصد و نهایت خود را در کجا می یابد. اینجاست که "فلسفه" این مبحث به-نظر-بسیاری به درد نخور و بی خاصیت ارزش حقیقی خود را نشان می دهد. در حقیقت همانهایی نیز که فلسفه را محکوم می کنند برای خود فلسفه ای دارند. آن گدایی که کنار خیابان گدایی می کند و آن رفتگر پیری که خش خش جارویش را بر زمین کوچه نزدیک سحر می شنویم نیز معنایی و فلسفه ای برای زندگی خود دارد هر چند ابتدایی و ناآگاهانه. اما یک معنای غنی معنایی است که بر اساس فلسفه ای منسجم و فراگیر و بطور آگاهانه طراحی و خلق شود. فلسفه یا جهان بینی همان دیدگاه کلی و کلان ما به جهان، زندگی و غایتهای آن است. هر چند این جهان بینی از علم نیز تغذیه می شود و هر چه علم بیشتری داشته باشیم فلسفه قویتری نیز داریم اما علم تنها جزیی کوچک از قلمرو وسیع جهان بینی (فلسفه) است. اینجاست که سعدی می گوید: "دانشمندی بگذار و بینشمندی پیش گیر". بسیاری کسان را می بینیم که سوادی ندارند اما به جاهای بزرگی رسیده اند. اینها مصادیق بارز همان سخن سعدی هستند. و بسا دانشمندان و تیزهوشانی که در کلاس درس و آزمایشگاه و عرصه علم خوش درخشیده اند اما همچنان اندر خم کوچه اول زندگی واقعی هستند. دانشمندی به هوش جزیی و حسابگرانه ما راجع است حال آنکه بینشمندی از هوش کلان، فراگیر و معنا آفرین ما سرچشمه می گیرد.

نتیجه این یادداشت آنکه، برای سعادت بایستی بی اعتنا به ریشخند یا تحسین دیگران به ساختن معنای شخصی زندگی خویش همت گمارد و پس از ساخت آن جسورانه پا به مسیر سبزی نهاد که خود ساخته ایم. پا به دنیایی که خالق و خدای آن خود ما هستیم. ممکن است معنای زندگی رنگ و لعابی نداشته باشد و حتی ملامت دیگران را برانگیزد اما مهم آن است که ما را شاد می کند و با هویت، غایات و احساس درونی ما هماهنگ است که خوشبختی یک احساس درونی است نه چیزی که در ویترین نهاده شود تا دیگران آن را تحسین کنند. داستان ویترین و معنا داستان کوه یخ است. نود درصد عظمت کوه یخ زیر آب و پنهان از چشم بیگانه است حال آنکه در زیر آن دماغه کوچک سفیدی که به زحت دیده می شود کوهی عظیم نهفته است. توزیع معنای زندگی نیز اغلب همینگونه است. برای توفیق در ساخت معنایی هر چه غنی تر به یک جهان بینی (فلسفه) عمیق و فراگیر نیازمندیم. مطالعه افکار و زندگی بزرگان، سفر و تجربه بیشتر از دنیا، تجربه جسورانه موقعیتهای ناشناخته، دوستی و معاشرت با انسانهای متفاوت و همینطور علم اندوزی از ابزارهای ارادی و اختیاری گسترش جهان بینی و فلسفه شخصی هستند. این گوی است و این میدان اما ناگفته نماند که اندکی اقبال نیز لازم است تا بتوان در چنین همتی پیروز بود.

Monday, September 28, 2009

انسان در جستجوی معنای گم شده: ساخت معنا



شاید بتوان بدون کاشانه و سرپناه به طریقی سر کرد، شاید بتوان بدون مونس و همدم روزها را به سر آورد، شاید بتوان با بی رحم ترین شعبده های روزگار به زندگی ادامه داد اما بی گمان بدون یک چیز برای مدتی طولانی نمی توان زندگی کرد و آن چیز همانا معنا است. "تعلیق" یا همان "معلق بودن" حالتی است که هر یک از ما در دوره هایی از زندگی گرفتار آن شده ایم. حالتی چون معلق شدن در فضای بی جاذبه و تاریک فضا. تصورش را بکنید: بدون هیچ دستاویزی، بدون کنترل بر حرکات خود، دور خود می چرخید و جز انواری مبهم چیزی نمی بینید. تعلیق در زندگی نیز به مثابه لحظاتی است که انسان دلیل زنده بودنش را گم می کند. نمی داند برای چه زنده است، رو بسوی کجا دارد و چه چیزی در دنیا می تواند او را خوشحال کند. هر وقت به مدت طولانی احساس کردید انگار چیزی را گم کرده اید می توانید به عنوان یکی از گزینه ها به "گم کردن معنا" بیندیشید. آنچه که می تواند در چنین دوره های بحرانی نجات بخش انسان برای ادامه یک زندگی امیدوار و پر ثمر باشد یافتن آن معنای زندگی است. اصولا تمام ادیان برای خاتمه دادن به تعلیق انسان در زندگی و بازیابی یا بازتعریف معنا بوجود آمده اند. معنا شبیه آن دستاویزی است که در فضای تاریک خلا آن هنگام که معلق میان زمین و آسمان آخرین رمقهای پلک میرنده را بسوی زندگی می بندیم به دستمان می رسد و نور امید را در دلهامان زنده می کند. "معنا" به معنای آن است که برای چه به زندگی کردن علاقمند هستیم و به امید کدام آرزوی زندگی، خار مغیلان صحرای زندگی را تحمل می کنیم. به زبان عامیانه "دلخوشی ما در زندگی چیست؟"

هر یک از ما هویتی داریم که متشکل از توانمندیها، استعدادها و علایق ذاتی ماست. این هویت بر اساس ژنتیک و محیطی که در آن پرورده شده ایم شکل گرفته است. حال بر اساس این هویت هر کسی معنایی منحصر به فرد در زندگی دارد که بایستی آن را بیابد و سعادتمند شود. سعادتمندی در گرو یافتن آن معنا، ایمان به آن و جد و جهد در راه رسیدن به آن است. بنابراین سعادت در گرو تحقق سه عنصر است:

1) معنا
2) ایمان
3) سلوک مجدانه و مومنانه در جاده معنای شخصی.

به نظر، مشکل عمده جامعه ما در تمام سطوح سنی و فرهنگی، از دست دادن معنا است. اما براستی چرا ما معنای منحصر به فرد زندگیمان را گم می کنیم؟ از نظر عوامل خارجی می توان به پدیده هایی چون صنعتی شدن جامعه، گذار از سنت به مدرنیته، جنگ، افزایش غیرمترقبه جمعیت و عوامل دیگری اشاره کرد. اما گذشته از اینها یک عامل ریشه ای و درونی وجود دارد که مسوول اصلی معنا زدایی است و عوامل خارجی مذکور نیز از طریق تشدید و تاثیر گذاری بر آن عامل اصلی است که اثر خود را عیان می کنند. آن عامل درونی و ریشه ای همان بحران هویت است. در واقع نشناختن هویت اصیل خویشتن یا مقاومت در پذیرش هویتی که شناخته ایم دلیل اصلی گم کردن معنای زندگی نزد ماست. بسیاری از ما برای شناخت خود تلاشی نکرده ایم یا لااقل در مقابل موقعیت های متنوعی در زندگی قرار نگرفته ایم که هویتمان را برای خودمان افشا کند. چرا که کورترین و عمیقترین زوایای ناشناخته و پنهان هویت در واکنش به موقعیتهای تازه و تجربه نشده است که شناخته و عیان می شود. پس یا اینکه ما شناختی کافی از هویت خود نداریم و یا اگر هم داریم بنا به دلایلی نمی خواهیم یا نمی توانیم آن را بپذیریم و بر مبنای آن معنای اصیل زندگی خود را تعریف کنیم. به جمله قصار زیر از راجنیش اشو عارف شهیر هندی توجه کنید:

"گل های سرخ به این زیبایی می شکفند، چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفرهای آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند، چرا که درباره دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند؛ چرا که هیچ کس سعی ندارد به لباس دیگری در آید. فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی؛ همه تلاشها بیهوده است. تو باید فقط خودت باشی."

همانطور که می بینید در این کلام اشو بطور ضمنی از عدم پذیرش هویت اصیل فردی از سوی شخص انتقاد می کند. اما آنجا که می گوید " این گلها چنین زیبا می شکفند چون افسانه ای درباره گلهای دیگر به گوششان نخورده است" به علل این عدم پذیرش نزدیک می شود. ما آنجا به بیراهه می رویم که از کنج خلوت به عرصه اجتماع پا می گذاریم و داشته ها و دستاوردهای دیگران را می بینیم و بدون توجه به اینکه ما کجا قرار داریم و هویت شخصیمان چیست شروع می کنیم به آرزوکردن کور آنچه که دست دیگران می بینیم و این آغاز وداع با معنای اصیل زندگی شخصیمان است. اگر به این بصیرت برسیم که هویت ما با دیگران متفاوت است و به همین خاطر شادی و سعادت ما در جای دیگری منتظر ماست و برای رسیدن به آن بایستی به آفرینش معنای اصیل و منحصر به فرد خودمان برای زندگی دست بزنیم بعید است سیگنالهای گمراه کننده خارجی ما را از مسیر سعادت بدر کند. به عنوان مثال خاطره ای را نقل می کنم که برای خودم اتفاق افتاد. زمانی که مترو تازه افتتاح شده و شروع به کار کرده بود پس از چند بار که برای رفتن به جایی سوار مترو می شدم، می دیدم که در پایانه ها ازدحام جمعیت چگونه مانند یک مسابقه برای گرفتن جای خالی در خط بعد و چپیدن درون واگن عجله می کنند. یکروز که از خط اول پیاده شدم، اولین نفری بودم که پیاده شدم، شور اول شدن در آن مسابقه بزرگ مرا در بر گرفت، همه پشت سر من می دویدند و من اولین نفر بودم که به زحمت نمی خواستم آن فرصت و جایگاه را از دست بدهم. خلاصه اولین نفری بودم که به واگن خالی خط بعدی سوار شدم و جای آسوده ای هم برای نشستن پیدا کردم. اما به خودم که آمدم و مسیرها را نگاه کردم خنده ای برای خودم سر دادم. خط را اشتباه سوار شده بودم و تا حرم امام به بیراهه رفتم. معنای من برای سوار شدن به مترو چیز دیگر و مقصد دیگری بود (معنای شخصی)، اما در مواجهه با مردم بدون توجه به آن معنای شخصی مسیری را که همه به سمت آن می رفتند و بر سر آن رقابت می کردند (ارزشهای کاذب همگانی یا حتی ارزش حقیقی دیگران) انتخاب کردم و لاجرم از جایی سر در آوردم که هیچ ربطی به من نداشت.
آری! هر کسی که بدون توجه به هویت و معنای شخصی زندگی خویش کورکورانه و مقلدانه چشم به آمال دیگران بدوزد محکوم است مانند من تا حرم امام به بیراهه برود. زندگی ما در جامعه اینچنین "گله ای" شده است. چیزی مد و ارزش کاذب می شود و آنگاه همه بدون اینکه به معنای شخصی خود بیندیشند برای بدست آوردن آن به رقابتی کور و نفسگیر دست می زنند و سرانجام می بینند که سر از ناکجاآباد در آورده اند. گاهی مهندس و پزشک شدن ارزش می شود، گاهی خارج رفتن، گاهی شاه را فحش دادن، گاهی برای شادی ارواح خاندان پهلوی صلوات فرستادن!! گاهی شرکت نفت استخدام شدن، گاهی کار خصوصی برای خود دست و پا کردن. اگر اینها بتواند با معنای ما مطابقت کرده، ایمان ما را جلب کند و در نهایت منجر به سعادت شود حرفی نیست. اما آنچه از جامعه بر می آید نشان می دهد که این اتفاق نیفتاده است و جامعه و فرد رو به اغما و نگون بختی است.

اما عنصر دوم مسیر سعادت ایمان به معنای شخصی است. پس از آنکه هویت خود را شناختیم و آن را پذیرفتیم، بر اساس آن دست به خلق معنا می زنیم. خلق معنا بدان معنا که آگاه می شویم که برای چه زندگی می کنیم، می خواهیم به کجا برسیم و چه چیز در زندگی ما را شاد می کند. به عبارت دیگر خلق معنا در گرو طراحی یک نقشه راه است و اینکه اصولا این دنیا را چگونه می بینیم. به همین خاطر داشتن یک فلسفه و جهان بینی عمیق و گسترده ما را در خلق یک معنای غنی برای زندگی خودمان یاری می کند. این خلق معنا یک پروسه خشک منطقی نیست بلکه فرآیندی است که در آن احساس، عاطفه و منطق بهترین مسیری را که در زندگی از آن لذت می بریم بدست می دهد. منتسکیو می گوید: "چه خوب است که در زندگی با قلب (احساس) انتخاب کنیم و بعد برای رسیدن به آن با مغز (منطق) بازنگری و برنامه ریزی کنیم." انگار منتسکیو می خواهد بگوید که آنچه را که به تصویب قلب برسد پس از ارزیابی و تصویب مغز باید دنبال کرد اما آنچه را که قلب رد کرد، یکسره باید رها کرد و کنار گذاشت چون بعید است چیزی که دل در گرو آن نیست در دراز مدت ایمان و تلاش ما را همچنان معطوف به خود نگاه دارد. بنابر این، حال که با مغز (منطق) و قلب (احساس) معنای اصیل زندگیمان را خلق کردیم بایستی بتوانیم تمام وجودمان را برای دنباله روی از آن معنا کاملا اقناع کنیم. این مرحله یعنی مومن کردن تمامیت و یکپارچگی وجود به دنباله روی از معنا، مرحله ایمان است. براستی تنها آن زندگیی شایسته زیستن است که به آن ایمان داریم. اگر به راهی که می رویم ایمان داشته باشیم نه تنها سختی ها برایمان آسان می شود بلکه حتی مانند سقراط در صورت لزوم شادمانه جان بر سر راهمان فدا می کنیم. سقراط به اندازه مسیح به راهی که می رفت مومن بود. پس از حصول به معنا و ایمان، مرحله عملی آن یعنی قدم نهادن مجدانه و پرتلاش در راهی که عمیقا به آن علاقمندیم بسی آسان و شور انگیز می شود. هر چند صرف آگاهی به مقوله معنا و ایمان نه شرط کافی بلکه تنها شرط لازم نیل به سعادت است، اما به نظر، صرف آگاهی به این موضوع و اندیشیدن به آن می تواند اندک اندک شعله های اراده مان را برای دست به کار شدن و خلق معنا تیز و تند کند......ادامه دارد

Sunday, August 30, 2009

مهرورزي در آغوش برگ هاي چنار - داستان كوتاه

دستنوشته هاي سالها پيش را نگاه مي كردم. ميان آنها داستان كوتاهي پيدا كردم كه درست زماني كه بيست سال داشتم در يك نشريه دانشجويي نوشتم. ايده اصلي آن پيرامون عشق جواني است و مانند هر داستاني پيامي دارد. حالا هفت سالي از زمان نوشتن اين داستان مي گذرد و هرچند مانند آن زمان نمي توانم جمله نتيجه گيري پاياني داستان را تاييد و تكرار كنم اما از تكذيب و مخالفت مطلق با آن هم عاجزم. انسانها در تمام كارها و افكارشان معقول و منطقي عمل نمي كنند بلكه بخش بزرگي از كنشهاي ما نامعقول و غيرمنطقي اند كه چون ژرف بنگريم ريشه آنها را در غرايز مي يابيم. هر چند براي توجيه همين دسته از اعمال نامعقول غريزي هم رياكارانه يا ناخودآگاه به توجيهات منطقي متوسل مي شويم. آن دسته از اعمال و افكار انسان كه از عقلانيت او سرچشمه مي گيرند با گذر عمر و رشد عقلانيت تغيير مي كنند اما بخش قابل توجهي كه به غرايز مربوطند هميشه همانجا بدون تغيير باقي مي مانند. هرچند برخي از جنبه هاي اين داستان در اثر تغيير عقلانيت نگارنده تغيير كرده اند اما حقيقتي نيز در آنها مي توان سراغ گرفت كه چون ناظر به غريزه بشريند ثابت و استوار همانجا مانده اند و هنوز هم به قوت خود صادقند. متن اين داستان كوتاه را در زير مي خوانيد:

همه چيز از آن پنجره روبروي اتاقم شروع شد، پنجره خانه اي كه يك خانواده به تازگي در آن ساكن شده بودند، اما هنوز آنها را نديده بودم. من كه تا آن روز رؤيايي، هميشه پيش خودم قاطعانه و با تعصبي خشك، نظر بازي و لهو و لعب جواني را عبث و گناه مي پنداشتم، با يك نگاه پر خنده دختر همسايه، عشق، غريزه يا هر چيزي كه اسمش را بگذاريد از زباله هاي سركوب شده ناخود آگاهم بيرون جهيد و در يك لحظه مثل آب خوردن، خط بطلاني بر باورهاي سرسختانه و ديرينه ام كشيد، هيچ وقت فكر نمي كردم كه يك عقيده سرسخت اين قدر راحت در مواجهه با يك واقعيت مخالف بيروني اينچنين محو و نابود شود.

از وصف جمال يار به سختي مي گذرم كه در اين مجال نمي گنجد و ممكن است اسباب زحمت بنده شود و داستان را از آنجا مي گويم كه براي اولين بار وقتي او را ديدم كه پشت پنجره اتاقش ايستاده بود ، آن قدر نافذ و پر معنا مي نگريست و آن قدر نجيب مي خنديد كه گويي قلبم از جا كنده مي شد و بر زمين مي افتاد؛ بالأخره پس از خروج از اغماي عاشقي با هزار ايماء و اشاره، اولين پيغام مهر و محبت را فرستادم و الحق بلافاصله جواب گرفتم.
ديگر از خوشحالي نمي دانستم چكار كنم، كدام عاشقي از معشوق اين قدر سريع و بي درنگ جواب بله شنيده بود.
بالأخره حدود ده دقيقه، اشارت هاي دل را با رمز و ايماء به يكديگر گفتيم و او خداحافظي كرد و رفت؛ از آن پس آبي آسمان آبي ديگري شده بود ، براي اولين بار زيبايي درخشش خورشيد را مي ديدم، گويي ابرها مي خنديدند و شادمانه مي گذشتند، حتي آن كلاغ بد ريخت مزخرفي كه صبح ها با قار و قورش خواب را از چشمانم مي دزديد، همچون مرغ عشقي كه صدايش به لطافت بلبل باشد، به نظرم مي رسيد.

در كتاب ها خوانده بودم كه عشق هنگامي اتفاق افتاده است كه هر چيز خوب را براي معشوق بخواهي و به نوعي نسبت به او بي هيچ چشمداشت عوضي بخشندگي يك طرفه داشته باشي و در ضمن ابداً انگيزه تصاحب او را در سر نپروراني، اما همين كه در آن لحظات زيبا از خود بيرون جهيدم، خود را با عشقي پر از ناخالصي هاي گوناگون يافتم، اما چشمم را بر همه آنها بستم و نگذاشتم كه ساعاتي بدين زيبايي در سايه سخنان چند عارف و عاشق بيچاره و در به در منغص و مكدر شود ؛ به هر حال من هم مانند همه انسانهاي ديگر، انساني بودم با ابعاد الهي، غير الهي و صد البته لحظاتي شيطاني، پس همه آنها را به عنوان يك مخلوق در خودم به رسميت شناختم و دمي آرامش يافتم.

شب و روزم در مقابل آن پنجره كذايي مي گذشت، صبح ها قبل از بيرن رفتن از خانه و عصرها پس از برگشتن تا شب مقابل پنجره مي ايستادم تا اگر آن پادشه خوبان چهره بنمود، " كوس نودولتي از بام سعادت بزنم " ، اما متأسفانه خيلي كم مي آمد و هر وقت هم كه مي آمد بيش از چند دقيقه نمي ماند، چون پدري داشت- دور از همه پدران- همچون سگ آماده هوچي گري و آبروريزي و مادري كه نگو و نپرس، مثال مادر فولاد زره. ديگر حتي آن پنجره اتاقم هم شخصيتي گرفته بود و برايم همچون يك فرد معنايي داشت، به خصوص آنكه با ماژيك بر رويش خيلي درشت نوشته بودم: " همه عمر در خيالي و ندانمت كجايي؟ " برخي شب ها هم سايه گيسوان بلندش را كه گويا شانه مي شدند، بر ديوار مي ديدم و كلي خرم و خوشوقت مي گشتم.

كوچه ما يكي از آن كوچه هاي جنوب شهر بود كه اهالي آن به بد قلقي شهره بودند و كلاً همسايه هاي خوب و آرامي نداشتيم ، از آن زن هاي فضول و بيكار داشتيم تا آن مفنگي هاي خانمان برانداز و به همين خاطر مجبور بودم در اين رابطه كمي جانب احتياط در پيش گيرم و آهسته بيايم و آهسته بروم كه اين همسايه هاي ناباب شاخم نزنند. اما از طرفي ديگر از اين رابطه خشك و دورادور خسته شده بودم تا اينكه تصميم گرفتم شماره تلفن حضرت دوست را به طريقي پيدا كنم. اين بود كه يك روز كه مأمور اداره مخابرات قبوض تلفن را لاي در منازل جا مي كرد، بعد از اينكه از كوچه خارج شد، آهسته داخل كوچه رفتم، پس از اينكه مطمئن شدم كسي در كوچه نيست و همسايه ها هم از ديد زدن غيلوله معافند، ترسون ترسون ، لرزون لرزون اومدم در خونشون ، به در كه رسيدم، قبض هاي طبقات آن ساختمان را از لاي در بيرون كشيدم و شروع به جستجو كردم، در همين حين سرم را بالا كردم كه اوضاع كوچه را بسنجم كه ديدم به به ... اصغر آقا كه معلوم بود تازه وافورش را زمين گذاشته از سويي و طاهره خانم از سوي ديگر، بار ديگر تير آن نگاه هاي بي پرده و مهاجمشان را در جانم فرو برده اند. دست و پايم را گم كردم و رنگ از رخسارم پريد، آنها ابداً چيزي نگفتند ، اما من مي خواستم از دست خودم سرم را به ديوار بكوبم كه چرا بايد به خاطر عشق و عاشقي جواني حتي از اين كچل ابن وافور و آن زنيكه بيكار فضول خجالت بكشم، به هرحال پس از مدت ها آبروداري در آن محله، در حالي كه مطمئن بودم طاهره خانم همه چيز را بر روي آنتن خواهد فرستاد، همچون شيخ صنعا خرقه را رهن خانه خمار گذاشتم و دست از پا درازتر به خانه برگشتم. خيلي عصباني و كلافه بودم و بيشتر به آن خاطر كه اگر يك زن خياباني هم جاي آن دو همسايه متوجه من مي شد، از خجالت آب مي شدم ومي رفتم توي زمين و اين اولين باري بود كه نسبت به قيد و بندهاي زايدي كه جامعه به نام حجب و حيا به انسانها تحميل كرده و آنها را تشويق به خودسانسوري براي متجلي ساختن شخصيتي دروغين ميكند ، اينقدر احساس تنفر و انزجار مي كردم.

به هر حال اين هم گذشت و يك روز كه وارد اتاقم شدم، بر جايم ميخكوب شدم ؛ ديدم كه او همچون فرشته أي تازه از آسمان نازل شده، مقابل پنجره اتاقش كه درست مقابل پنجره اتاق بنده و به طرف قبله باز مي شد، با يك چادر سفيد گلدار، با صورت نوراني و دوست داشتني هميشگي اش دارد نماز مي خواند ؛ معطل نكردم و بلافاصله رفتم جانماز را آوردم ، آنقدر هوش از سرم پريده بود كه بدون وضو و بدون رعايت قبله ، رو در روي او و درست در خلاف جهت قبله همراه او اولين ركعت نماز زندگيم را آغاز كردم ، ركوع و سجود و قنوت و همه را هماهنگ با او انجام مي دادم. قنوت مي گرفت، من هم قنوت مي گرفتم، اما از بين دو دستانم روزنه أي مي ساختم كه صورتش را ببينم، آن قدر مبهوت او شده بودم كه وقتي انگار او حمد و سوره و تشهد مي خواند، چيزي نمي خواندم و سلام را كه مي خواند، به خوبي او درود و سلام مي فرستادم. اين نماز تنها زماني بود كه مي دانستم دقيقاً دارد چه مي گويد و به چه مي انديشد. واقعاً موقع اذان با اولين الله اكبر در هر كجا كه بودم، قلبم به سرعت مي تپيد، چرا كه يادم مي آمد كسي هست كه خيلي دوستش مي دارم و او نيز هم ؛ و اكنون در مقابل پنجره اتاقي در اين شهر بزرگ مشغول عبادت پروردگاراست. ديگر براي لحظات اذان و نماز لحظه شماري مي كردم و حتي صبح ها قبل از اذان صبح از خواب بيدار مي شدم و وضو مي گرفتم و خيلي زودتر مقابل پنجره حاضر مي شدم تا فرشته پيشنمازم بيايد و من در دامان او و او در دامان خدا بياويزد.

يك روز كه به خانه آمدم و به اتاقم رفتم، همين كه داخل شدم، با كمال تعجب ديدم كه او با همان اشاره هاي آشنا رو به همان پنجره گويا با كسي صحبت مي كند ؛ با خودم گفتم: أي واي بر من! طفلكي آن قدر دلش برايم تنگ شده است كه با جاي خالي من به مغازله پرداخته است. اما گويا اصلاً متوجه حضور من در كنار پنجره نشد و همان طور اشاره ها و خنده هاي هميشگيش را ادامه داد، يك لحظه با مروري بر گذشته لحظاتي را به ياد آوردم كه احساس مي كردم نوعي ناهماهنگي در اين پيغام ها و پاسخ ها وجود دارد ، از اتاق بيرون آمدم و به اتاق خواهرم كه درست در كنار اتاق من بود رفتم و از آنچه ديدم آنچنان شوكه شدم كه چشمانم سياهي رفت و نزديك بود از فرط سستي و ضعف نقش بر زمين شوم.

آري! اتاق خواهرم درست در كنار اتاق من بود و درست پنجره اي در كنار پنجره اتاق من داشت و تازه فهميدم تمام اين روزها و هفته ها دختر همسايه با دوست خود ، يعني خواهر من، صحبت مي كرده است. به كوچه كه رفتم تا از بيرون پنجره اتاقم را ببينم تازه به عمق فاجعه پي بردم. به خاطر موقعيت خاص اتاق من، هميشه انعكاس برگهاي درخت چنار كوچه طوري شيشه اتاق مرا مي پوشانده كه او هرگز مرا نمي ديده است و حتي بعدها فهميدم كه آن سايه گيسوان بلند بر ديوار كه من در شب هاي غفلت به غلط زلف يار مي پنداشتم، نه گيسوي يار بلكه الياف كفشور آشپزخانه شان بوده است كه هر وقت خانم خانه مشغول نظافت بوده، آن را رؤيت مي كرده ام و دل از كف مي داده ام. يكي دو هفته را در افسردگي و اعتصاب غذا و خاك بر سري طي كردم، شده بودم درست مانند آن مار پريشان فلك زده اي كه يك عمر عاشق ماري ديگر بود و سرانجام دريافته بود كه معشوقش شلنگي بيش نبوده است. در اين دوره التيام تنها كارمفيدي كه از من سر زد اين بود كه آن مصرع را كه بر شيشه اتاقم نوشته بودم، پاك كردم و به جايش بسيار درشت تر نوشتم: " عشق سوء تفاهمي است ميان دو ابله ".

باري ، نظير آن روزهاي شاد و پر انرژي ديگر در زندگيم تكرار نشدند و هميشه در شگفتم كه با وجود اين سوء تفاهم بزرگ و اينكه او هيچگاه مرا نديده بود، عشقي در قلبم شعله ور شد و در تمام آن روزها توهم يك پندار شيرين، در جسم و روح من انرژي خلق كرده بود، يعني از مجاز و از هيچ، انرژي آفريده شده بود، كاري كه هيچ دانشمندي تا كنون نتوانسته است انجام دهد. از آن ماجرا سال ها مي گذرد و تنها يادگار من از آن دوران طلايي، نماز شيريني است كه هنوز هم با همان اشتياق به سوي همان پنجره پر خاطره مي گزارم.

Saturday, August 15, 2009

آزمون بزرگ يك خانواده

دوستي دارم عميق و در عين حال بذله گو. اغلب عميقترين اظهار نظرهايش را هم در قالب عاميانه ترين و گاهي پليد ترين صور بيان مي كند. از آن دسته بچه هايي بود كه حتي بعد از دانشگاه نماز اول وقت و روزه اش ترك نمي شد. به قول خودش راز و نيازي داشت با خداي خودش كه حتي اگر تمام دنيا كافر مي شدند او همچنان ادامه مي داد. چند روز بعد از انتخابات با هم رفته بوديم كوه. كلافه بود و بدخلق. اذان ظهر را كه گفتند برخلاف گذشته دست به وضو نبرد. كمي صبر كردم ديدم انگار حاجي خيال عبادت ندارد. گفتم چه شده فلاني نماز نمي خواني؟! آهي كشيد كمي اينطرف و آنطرف را نگاه كرد و بعد گفت: "مي داني؟! اگر يك روز پدر يك خانواده خانم بياره خونه، اون خونه ديگه خونه بشو نيست. ديگه نه حرمتي ميمونه، نه كوچكتر و بزرگتري. ديگه از اون خونه و بچه هاي اون پدر بي-حرمت-شده هر كاري كه بگي بدون هيچ ملاحظه اي ميتونه سر بزنه!!". با رفقا كمي خنديديم. گويا او هم درد انتخابات داشت. يكي از بچه ها پرسيد مگر قبل از اين غير اين بوده؟ الان فقط كمي عريان و آشكار شده؟! گفت: "قبلا گمان مي كردم خانه كم و بيش قانوني دارد. براي بعضي ها از لحاظ معنوي حرمتي اخلاقي قايل بودم. الان فكر مي كنم انگار هيچ ارزشي در دنيا وجود ندارد و ما تنها زندگي را باخته ايم و مي بازيم و همه بازيچه ايم. مي گفت انگار معناي زندگي ناگهاني از دستم در رفته. زير پايم خالي شده و دچار خلا معنا شدم. وقتي پدر خانه به خطا رفته اين خانه ديگر خانه بشو نيست." يكي از دوستان به شوخي گفت پدر خانه كه خيلي وقت است اين كاره است الان اين مادر خانه است كه علاوه بر پدر به خطا رفته!!. همه زديم زير خنده. اما در وراي اين صحبتهاي عاميانه خنده دار حقيقت تلخي نهفته بود كه روز به روز به عمقش بيش از پيش پي مي بريم. نه تنها بناي اعتماد بلكه بناي اخلاق نيز در جامعه ما مي رود كه متلاشي شود. البته من به بدبيني آن دوستم فكر نمي كنم بلكه اين برهه را برهه درد زايمان ايران نوين مي بينم. هر چند افشاگريهاي تكاندهنده اخير كروبي گواه دوباره و مويد چندباره بد بيني اين دوست و بسياري ديگر است اما هنوز روزنه اميدي آن بالا هست كه نزديك و نزديك تر مي شود. ما همه محكوميم كه در اميد زندگي كنيم. اما اميد در دوران بحرانهاي اجتماعي و سياسي مانند آنچه كه در آن بسر مي بريم براي مردم جامعه مثل آب حيات، مانند نفس اهميتي چندين و چند برابر مي يابد. ما در دوره اي قرار داريم كه كردار و واكنش ما بر سرنوشت نسلهاي پي در پي آينده تا آن دورترين سالها كه از استخوان نسل ما هم چيزي نمانده تاثير مي گذارد. هر نغمه اي كه ما بسراييم نسلهاي بعد تا مدتها آن را زمزمه خواهد كرد. نسل ما در برابر يك آزمون بزرگ تاريخي قرار دارد. در اين امتحان ندا و سهراب و محسن و ديگران با رتبه ممتاز افتخار آفرينان اين عرصه شدند. اما ما را اگر توان ممتازي نيست، بايد كه از مردودي حذر كنيم.

Wednesday, August 05, 2009

تاملاتي تلخ اما بهنگام در باب جنبش سبز

در بررسي هر پديده اجتماعي يا سياسي بسته به نظرگاه ناظر و بررسنده موضوع، مي توان آن موضوع را از زواياي مختلفي مورد مداقه و موشكافي قرار داد. "ناظر اصلاحگر" پديده ها را از ديدگاهي كاربردي مشاهده مي كند و دغدغه اش معطوف به ارايه راهكارهاي مفيد و راهگشااست، حال آنكه يك "ناظر تحليلگر" اساسا بايستي با حفظ بي طرفي و فارغ از ديگاه فايده باورانه تنها به توصيف و تفسير آنچه كه در عالم خارج واقع مي شود بپردازد و از هرگونه ارزش گذاري و قضاوت اخلاقي پرهيز كند. متاسفانه با توجه به اينكه وسوسه دخالت و اراده معطوف به اعمال تاثير خواسته يا ناخواسته همواره هر تحليلگر بي طرفي را نيز به سمت اظهار نظرهاي اصلاحگرانه مي كشاند در بسياري از تحليلها ارزش گذاري پديده ها منجر به نوعي قضاوت و در پي آن ارايه راهكاري اخلاقي يا اصلاحگرانه مي شود كه از مايه هاي ناب آن تحليل بسي مي كاهد. پديده اي سياسي كه اين روزها افكار عمومي داخل كشور را به خود مشغول كرده و بازتابهايي نيز در خارج كشور داشته است پديده انتخابات دهم رياست جمهوري و تبعات و پس لرزه هاي آن مي باشد. انتخاباتي كه طي آن بسياري از راي دهندگان و خواص در صحت و سلامت آن ترديد كردند و درصدد اعتراض برآمدند كه واكنش حكومت به اين اعتراضها منجر به بروز بحراني شد كه هنوز پس از دو ماه از آغاز آن راه حلي براي آن متصور نيست. در اين دوماه اتفاقات بسياري افتاد و هر يك از اين اتفاقات خود در چارچوب تحليل و توصيف اين ماجرا شايسته بررسي مفصلند لكن از آنجا كه معترضان از طريق رسانه هاي مختلف در حال اظهار و ابراز اعتراضها و ديدگاهها و تحليلهاي خود هستند جاي خالي نگاهي بي غرضانه به برخي حقايقي كه گرد و غبار بحران و آشفتگي، آنها را از ديد معترضان پنهان داشته حس مي شود كه اين نوشتار در پي پرداختن به آنهاست. به عبارت ديگر اين جنبش نيز مانند جنبشهاي اعتراضي يا حتي در مقياس وسيعتر جنبشهاي انقلابي مانند جنبش مشروطه و جنبش اصلاحات در بطن خود حاوي تناقضاتي است كه بيم آن مي رود حضور اين تناقضات اين جنبش را نيز مانند ساير جنبشها ابتر و ناكام بگذارد. هر چند اين تناقضات دروني در جنبشهاي مشروطه و اصلاحات بود كه در نهايت آنها را با شكست مواجه نمود اما خوشبختانه حضور تناقضات دروني در جنبش اعتراضي اخير بسيار كمرنگتر از آنهاست كه همين امر نشان دهنده رشد بينش سياسي جامعه بسوي يك فضاي شفافتر مطالبات سياسي است. اما با اين حال در اين يادداشت برخي تناقضاتي كه در اين جنبش به چشم خورده و توجه به آنها مي تواند به خود آگاهي بيشتر آن كمك كند از نظر گذرانده خواهد شد.

در حاليكه هر دو جناح اصلاح طلب (معترض به انتخابات) و جناح پيروز انتخابات براي كسب مشروعيت در مشي سياسي خود به انديشه هاي امام خميني استناد مي كند اما به وضوح شاهد آنيم كه جناح حاكم بيش از جناح ديگر در مظان انحراف از راه امام قرار دارد. اين در حالي است كه بررسي بي طرفانه عملكرد و مواضع سياسي-عقيدتي محمود احمدي نژاد و دولت او در چهار سال اخير حاكي از آن است كه بر خلاف ادعاهاي جناح رقيب، او و هوادارانش بيش از همه مبلغ و حتي مجري انديشه هاي بنيانگذار انقلاب اسلامي بوده اند. "مقابله تا حذف اسراييل از نقشه جهان" و همينطور "صدور انقلاب" كه در ادبيات دولت نهم به "مديريت جهاني" تعبير مي شود از اركان اساسي انديشه سياسي امام بودند كه هيچ گروه و جرياني پس از رحلت ايشان به اندازه دولت فعلي نسبت به بسط و اجرايي كردن آنها كمر همت نبسته بود. بنيانگذاري دور انديشانه حزب الله لبنان و تغيير مناسبات با كشورهاي غربي از يكسو و كشورهاي مظلوم از قبيل فلسطين از سوي ديگر به دست امام تنها يك چشمه از اقدامات موثر آن رهبر فقيد در آغاز راه صدور انقلاب و مديريت جهاني بود. در مواضع خرد سياسي نيز بطور مثال اعتقاد به افزايش جمعيت كشور به منظور افزايش قدرت كشور و قدرت جبهه اسلام از ديگر مواضع امام بود كه از سوي رييس جمهور فعلي نيز بارها تصريح شده است. افزون بر آن، در ادبيات امام نيز مي ببينيم كه ايشان واژه "امت اسلام" را به كرات به جاي "ملت" مي نشاند و بارها مي فرمايد كه "همه چيز ما براي اسلام است" و طي اين مواضع مكرر، اسلاميت نظام را اگر نگوييم بر جمهوريت آن مقدم مي دارد اما برابر و همتراز آن قرار مي دهد. هر چند امام به نيازهاي زمانه پاسخ مناسب و بروز مي دهد و از اين جهت مشي او با مشي دولت فعلي تفاوت دارد اما به راحتي و بطور مطلق نمي توان ايشان را مقابل رييس جمهور و دولت فعلي قرار داد و بايد پذيرفت كه اين دولت نيز آرمانها و مقاصد خود را تا حدود زيادي وامدار ايشان است.

تناقضات ديگري كه در طول اين جنبش ظهور كرده است بخصوص در خطبه هاي نمازجمعه آيت الله هاشمي رفسنجاني پس از انتخابات حايز اهميت است. فارغ از اينكه ايشان در آن خطبه ها به روشني جانب معترضين را گرفت اما در بياناتشان تناقضاتي بود كه راه به خلط مفاهيم مهمي مي برد كه نمي توان آنها را ناديده انگاشت. ايشان بارها در اشاره به نظام، دو واژه "جمهوري اسلامي" و "حكومت اسلامي" را بجاي يكديگر و معادل يكديگر بكار بردند كه از ديدي موشكافانه راه به دو نظام به كل متفاوت مي برند. بايستي اعتراف كرد كه واكنش آيت الله محمد يزدي به اظهارات ايشان در باب مشروعيت نظام بهره اي از حقيقت دارد آنجا كه وي تذكر مي دهد كه مشروعيت حكومت اسلامي با تنفيذ ولي امر مسلمين است كه محقق مي شود و مردم فرع بر اين فرآيند و تابع آن هستند. اگر جمهوري اسلامي را آنچنان كه آقاي هاشمي چنين كرد با حكومت اسلامي يكسان يا لااقل بسيار نزديك بگيريم حق با آقاي يزدي است. در حكومت اسلامي كه تعريف آن "حكومت خدا بر مردم است" در غياب پيامبر خدا، حكومت به عهده ولي امر مسلمين بوده و مردم نقشي فرعي دارند كه در نهايت اين جانشين خدا است كه نسبت به چگونگي حكومت بر مردم و سياستهاي نظام تصميم مي گيرد و مردم به لحاظ شرعي موظفند بدان گردن نهند. به عبارت ديگر، طبق نظريه حكومت اسلامي، خداوند بهتر از هر انساني و بهتر از هر جماعتي به مصالح آنان واقف است و زمانهايي مي رسد كه مردم در راه مصلحت خود در اشتباهند كه در اين مواقع تصميم نهايي را جانشين خداوند براي مردم مي گيرد و مردم موظف به تبعيت هستند. اين تبييني است كه در نظريه حكومت اسلامي وجود دارد و صدر و ذيل آن نيز با هم مي خواند. در تحليلي حتي ريزتر اگر فرض كنيم كه منظور آقاي هاشمي "جمهوري اسلامي" و نه "حكومت ديني" بوده است باز هم شبهات بسياري مطرح مي شود. از آنجا كه جمهوري اسلامي متضمن "اسلاميت" و "جمهوريت" نظام است، پاسداري اسلاميت نظام بر عهده ولي فقيه بوده و تحقق جمهوريت نظام نيز در گرو راي و حضور مردم است. حال اگر موقعيتي پيش بيايد كه اسلاميت نظام با راي مردم تباين و تضادي پيدا كند طبق وظيفه قانوني ولي فقيه به عنوان نماينده خدا، مسلما اين از اختيارات او است كه وارد صحنه شود و با تصميم خود فصل الخطاب ماجرا باشد و مواردي از قبيل حكم حكومتي نيز در راستاي اين كاركرد است. بنابراين به نظر مي رسد سياسيون و تحليلگران معترض بايستي بيشتر بر اين تناقضات دروني تامل كنند.

گشودن مواردي از تناقضات دروني جنبش اعتراضي موسوم به جنبش سبز در اين يادداشت بخصوص در زماني كه مي بينيم با گسترش اين حركت مطالبات آن فراتر از مطالبات اوليه آن مي رود در سرنوشت اين جنبش بسيار حياتي است. حركت مشروطه عبرت خوبي است براي نماياندن اينكه چگونه تناقض دروني يك جنبش مترقي خود بخود منجر به متلاشي شدن آن شد. جنبشي كه مفاهيم آزادي، برابري و حقوق بشر را از قانون اساسي فرانسه گرفته بود و گمان مي كرد كه مي توان آنها را نهادينه كرده و سرنوشت كشور را عوض كند. در حقيقت در آن زمان آزادي، برابري و حقوق بشري كه براي مشروطه خواهان سكولار يك معنا داشت براي مشروطه خواهان مذهبي معناي ديگري داشت و در حقيقت هر كسي از ظن خود يار آن جريان شده بود. در اين ميان هيچ كس به فريادهاي مشروطه خواه سكولاري چون آخوند زاده و مشروعه خواه ضد مشروطه اي چون شيخ فضل الله اعتناعي نكرد كه صادقانه مي گفتند اين مفاهيم در بستر فرهنگي و فكري نامتناسب فرود آمده اند و در ذهن مشروطه خواهان معنايي غير از آن دارند كه در عمل و بطور عيني قرار است داشته باشند. همين بي اعتنايي به تناقضات موجود بود كه چون دمل چركيني سر باز كرد و با اختلاف مذهبيون و سكولارها بر سر آرمانهاي آن جنبش سر انجام منجر به فروريختن بنايي شد كه در زير بنا از خلاهاي منطقي و توافقي عمده اي رنج مي برد. و درست همين تناقضات بود كه جريان اصلاحات سال هفتاد و شش را به ناكامي كشاند. آزادي و جامعه مدني كه توسط برخي رهبران اصلاحات مطرح شد در ذهن برخي از خود آنان واجد معاني حقيقي و اصيل خود نبودند و وقتي اين بدفهمي و سوء تفاهم ها به عرصه عمل آمد، با سنگ اندازي جناح رقيب حركت ناكام ماند. لذا هرچند با پيشروي جنبشها و گرم شدن تنور آنها جريانهاي مدافع آن سعي مي كنند از اختلافات و نقد-بر-خود به دليل حفظ انسجام و اتحاد چشم بپوشند اما تجربه نشان داده است كه درست هنگامي كه جنبش به مراحل نهايي خود نزديك مي شود همين تناقضات هستند كه رخ مي نمايند و آن را از هم فرو مي پاشند. به همين دليل بسيار بهتر است كه هر چه زودتر سياسيون و تحليلگران سطوح بالاي جنبش نسبت به تناقضاتي كه دير يا زود به ناگزير با آنها مواجه خواهند شد بطور جدي تري بينديشند.

Wednesday, July 22, 2009

اميد و آرتمياي درياچه اروميه



چند سال پيش با جمعي از دوستان رفته بوديم درياچه اروميه. درياچه اي كه ساحلش را به جاي خاك و شن و سنگ، نمك پوشانده و داخل آن كه ميروي مي تواني از افق ساحل ناپديد شوي و همچنان مانند تخته پاره اي بر آب رها و شناور بماني. رفتيم و رفتيم تا آن وسط ها جايي كه ديگر ساحل را نمي ديديم. سكوت مطلق بود و از هيچ جنبنده اي خبري نبود چه غلظت فراوان نمك آنجا مجال ظهور و زنده ماندن هيچ جانداري را نمي دهد. تنها خوفي كه مي توانست ما را بگيرد تخيل واهي دايناسور درنده و غولپيكري بود كه در فيلمها از زير آب سر بر مي آورند و همه را لت و پار مي كند و دوباره زير آب مي رود. روي آب در سكوت كه دراز كشيده بوديم احساس كردم چيزهايي مثل مورچه بر بدنم ميلغزند. چشم كه باز كردم و در آب نگاه كردم ديدم موجوداتي بي رنگ تا قهوه اي و بسيار ريز شايد تا چهار-پنج برابر بزرگتر از مورچه خانگي با دو چشم درشت كه انگار به تو لبخند مي زنند دورم جمع شده اند. دقت كه كرديم ديديم درياچه پر است از اين جانوران ريز بي آزار. تنها چيز كه آن لحظه برايمان عجيب بود اين بود كه در اين غلظت فجيع نمك اين جانداران چگونه زندگي مي كنند.


بالاخره ديروز براي اولين بار در يك مجله زيست شناسي كاملا اتفاقي از هويت آن ساكنان خندان و بي آزار درياچه اروميه آگاه شدم. به آنها مي گويند "آرتمياي" در ياچه اروميه. در آن مجله در مورد آرتميا نوشته بود: "ارتميا نوعي سخت پوست است كه در آبهاي شور سراسر جهان، به جز اقيانوسها زندگي مي كند و مي تواند غلظت هاي بالاي شوري آب را تحمل كند. آرتميا در حالت جنيني غيرفعال است و سالها مي تواند در محيط خشك و بي اكسيژن به صورت جنين، زنده بماند اما هنگاميكه جنين در آب قرار مي گيرد، طي چند ساعت به حالت كيست در مي آيد و طول آن به حدود يك سانتي متر مي رسد. چرخه زندگي آن يكسال به درازا مي كشد. اين ويژگيها سبب شده است كه جانور مناسبي حتي براي تحقيقات فضايي باشد. از آرتميا، در تحقيقات فضايي براي تعيين اثر بي وزني بر جانوران استفاده شده است. آرتميا تا كنون در چند ماموريت فضايي شركت داشته است!.

فكر مي كردم كه دست طبيعت طي چه مكانيزم زيست شناختي چنين موجود مقاوم و عجيبي را در عالم تعبيه كرده است. از زيست شناسي اين موجود چيزي نمي دانم اما در حد خودم مي فهمم كه آن وديعه اي كه در اوست هر چه كه باشد چيزي از جنس اميد است. بايستي رفت و ديد كه اميد در وجود اين جانور به كدام ارگانيسم زيست شناختي يا توانمندي زيستي ترجمه شده و مشغول كار است. زندگي پراميد و صبورانه آرتميا عبرتي است براي ما انسانها. تمام تمدنهايي كه از گذر بيرحم تاريخ جان سالم به در برده اند در يك چيز مشترك بوده اند و آن همان روح اميد در بزنگاههاي تاريك و مرگبار تاريخ است. اميد در شبهاي تنگ نا اميدي، اميد به فردايي بهتر و تلاش براي تحقق آن اميد. به ياد ندارم محتواي اين اميد تاريخي و كاركرد بي نظيرش را كسي بهتر از رييس جمهور كشورمان مهندس موسوي به اين زيبايي ادا كرده باشد آنجا كه در بيانيه نهم خود خطاب به مردم دلشكسته و داغدار مي گويد:

"تمامی تلاش‌هایی که این روزها در مخالفت با شما صورت می‌گیرد برای آن است که از ثمربخش بودن اعتراضات قانونی خود ناامید شوید، زیرا تا ما ناامید نشویم این دولت از اعتبار واقعی برخوردار نخواهد شد. امید به آینده رساترین اعتراض ماست. به سابقه دیرینه این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده‌ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم. در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله، ناامیدی است. مردم ما می‌توانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آنچه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیش‌بینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیش‌بینی‌ها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هسته درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزاره‌ها زنده نگه‌ داشته است چنین کردند. به‌ ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.


امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. به خودتان و دوستان و همفکرانتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد."

آري مردم ايران اگر چيزي با آرتمياي درياچه اروميه به اشتراك داشته باشند آن چيز همان "روح اميد" است. گرچه بيانيه فوق در باب اميد بيشتر معطوف به اميدي تاريخي و تشويق به حفظ آن در مناسبات تلخ سياسي اخير است اما مي توان آن را از دستان كوچك كودكي كه پستان مادر را مي فشارد تا انساني كه چشم از وصال محبوبي بر نمي دارد تا مبارزي كه در زندان زير شكنجه جان مي دهد و تا ملتي كه براي عزت، شرافت و آزادگي خود مصلحانه و شجاعانه ايستاده است امتداد و تعميم داد. باشد كه هر يك از ما آرتمياي سبز اميدواري باشيم كه چون به هم پيوستيم نهنگي شويم به جان خرماهي سياه و حقير اين درياي پرعظمت چند هزار ساله. باشد كه مذهب ما اميد و سلاحمان صبر در برابر ناملايمات زندگي باشد.

Sunday, July 05, 2009

يادي از عمو بهروز


آخرين تصوير عمو بهروز

ديشب خواب عمو بهروز را مي ديدم. او را حدود يكسال و نيم پيش در حاليكه در شهري دور دانشجو بودم از دست داديم. خواب رفتنش را هم همان زمان ديدم. شبي كه تنها در اتاقم از خواب وحشتناك يك مرگ پريدم شب خيلي تلخي بود. هنوز تيزي تلخي آن مثل يك بادام تلخ زير زبانم گاهگاهي تداعي مي شود. مرگ عمو جراحت عميق ديگري بود بر قلبم. از زماني كه مرگ عزيزان آغاز مي شود دنيا يكي پس از ديگري جراجتهاي عميقي را به قلبمان وارد مي كند. من مانده ام با اين قلب پاره پاره چطور زندگي مي كنيم؟. چطور ادامه مي دهيم؟. اگر واقعا نعمت "فراموشي" يا "خود-به-هپروت-زني" در وجود انسان نبود چطور با اين قلب مجروح باز لحظه هايي مي رسيد كه او مي خنديد- كه او مي دويد- كه او زنده بود و ادامه مي داد؟! از زماني كه به ياد دارم مرگ دايي پرويز، مرگ دايي جواد، مرگ احترام خانم (مادر) و اين آخري مرگ عمو به مثابه مرگ مهربانترينها جراحتهايي بر قلبم انداخته كه هنوز با يادآوري هر يك سوزش آن را بر نقطه اي از قلبم احساس مي كنم. مانده ام انسان تا كجا مي تواند فراموش كند و خود را به هپروت بزند و ادامه بدهد و بارها و بارها فرود خنجر دنيا را بر قلب شرحه شرحه خود تحمل كند. متن زير يادداشتي است كه پس از آن خواب كذايي در تاريخ بيست و دوم بهمن هشتاد و شش زماني كه هنوز از رفتن عمو خبر نداشتم نوشتم. پس از خواب ديشب كه عمو را دوباره ديدم بر آن شدم به ياد او دوباره آن يادداشت را منتشر كنم. يادداشت را در پي مي خوانيد:

بعد از ظهر يك روز تعطيل بود ، زنگ خانه به صدا در آمد. پدرم رفت در حياط را باز كند. مثل خواب يادم مي آيد كه عموي بزرگم با آن قامت بلند استخوانيش از در اندروني خانه با لبخندي وارد شد. پدرم در حاليكه نگاهش بين من و او مي رفت و مي آمد داشت مي گفت : " چرا زحمت كشيده اي ، راضي به زحمت نبوديم .علي! برو توي حياط ببين عمو بهروز چه هديه اي برايت آورده است . عمو هم مثل هميشه لب تحتانيش را با دندان گزيد و با دو چشمش چشمكي به من زد ، به نشانه رازي كه هر دو مي دانيم. پابرهنه داخل حياط دويدم ، پايين پله هاي تراس كه رسيدم آنچه را كه مي ديدم باور نمي كردم ، حيرت زده و كنجكاو داشت مرا برانداز مي كرد. كمي از من فاصله گرفت ، يكي از پاهايش مي لنگيد. آوازش را كه سر داد مطمين شدم كه خواب نيستم و عمو برايم بوقلموني زنده آورده است ، بهترين هديه اي كه كسي در دوران كودكي مي توانست به من بدهد حتي بهتر از جوجه. بعد از آن روز تا به امروزهروقت كه عمو را به ياد مي آورم يا اسمش را مي شنوم تصوير مردي استخواني و بلند قامت در نظرم مي آيد با بوقلموني زير يك بغلش ، كه لبخند زنان از در خانمان وارد مي شود. شايد اين حكمت ژن مشترك بود كه ناخودآگاه راز شادي مرا مي دانست ، چونكه بار ديگر كه آمد بسته اي برايم آورد كه داخلش پودري بود براي مرض جوجه . ژن مشترك به او گفته بود كه جوجه ها تمام شادي دنياي كوچك منند. از سر ذوق هر روزآن بسته را بادقت برانداز مي كردم و بدون آنكه بازش كنم داخل كابينت آشپزخانه ، جايي امن دوباره پنهانش مي كردم ، در واقع هرگز دلم نيامد بازش كنم. تا همان آخرين روزهايي كه در كرمانشاه بوديم آن را نگاه داشته بودم اما در اسباب كشي گمش كردم. آخرين باري كه عمو را ديدم چيزي حدود دو سال پيش يا كمتر بود . داشتم داخل خيابان اصلي سنقر قدم مي زدم ، ناخودآگاه تصوير مردي خندان كه بقلموني زير بغلش بود در ذهنم آهسته روشن و بعد خاموش شد ، اشتياقي غريزي مرا بسوي او مي خواند. داروخانه كوچكش وسط خيابان بود ، آهنگ قدمهايم تند تر شد ، با ياد خاطرات او گاهي لبخندي غليظ بر صورتم مي نشست كه با نگاه عجيب عابران مي دزديدمش. جلوي داروخانه كه رسيدم ديدم با يكي از دوستان قديميش داخل دكان نشسته است. مغازه كوچكتر از آن چيزي بود كه هميشه تصور مي كردم. چشمش كه به من افتاد لحظه اي بر صورتم مكث كرد و بعد رويش را برگرداند و دوباره مشغول صحبت شد اما خيلي سريع دوباره صحبتش را قطع كرد و به صورتم برگشت ، لبخندي بر لبش بسرعت غليظ و غليظ تر شد ،هيجانزده با لحني ميان اشتياق و سوال صدايم زد :"علي جان !؟" و همديگر را در آغوش كشيديم ، بوي همان پودري را مي داد كه زماني براي جوجه هايم آورده بود ، بوي تمام داروخانه كو چكش همان بود. حالا كه مقابلش ايستاده بودم و چهره اش را مي نگريستم از اولين لحظه اي كه مرا نشناخت تا لرزش دستان استخواني و پرش عصبي لبهايش دانستم كه روزگاري سخت و طولاني بر او گذشته . ياد روزهايي افتادم كه در دوران جنگ از بيم حملات هوايي براي چند ماهي به سنقرپناه برده بوديم و در اتاقي كه در منزل مرحوم پاكبر اجاره كرده بوديم زندگي مي كرديم. من كه كوچك بودم روزها داخل آن اتاق كوچك كه پنجره بزرگي رو به حياط داشت خيلي حوصله ام سر مي رفت و مدام چشمم به در بود. چشمم به در بود چون گاهي عمو كه با پدربزرگ مادريم رفاقت ديرينه داشت مي آمد من و پدر بزرگ را با پيكان آبيش (؟)به صحرا مي برد. آن دو مي نشستند و در حاليكه دستهايشان را در آفتاب تند صحرا بر پيشاني سايه مي كردند ، خاطرات جواني را مرور مي كردند. من هم به پرواز دادن كفشدوزكي ، تعقيب پرشورمارمولكي ، خراب كردن لانه مورچه اي و يا تماشاي شانه به سري كه از سنگي به سنگ ديگر مي پريد مشغول مي شدم. حالا همان عمو بيست سال بعد داشت مرا به يك چايي داخل مغازه كوچكش دعوت مي كرد ، ديدم دستانش لرزان تر از آن است كه استكان و نعلبكي را به سلامت به مقصد برساند ، كمي من من كردم ، پيشنهاد داد برويم قدم بزنيم ، با اشتياق پذيرفتم. به سمت پايين خيابان قدم زنان به راه افتاديم، بافت خانه ها قديمي و قديميتر مي شد ، هر چه كاهگلي تر، هر چه روستايي تر ، هرچه دوست داشتني تر. ناگهان در پس يك پيچ به بازار قديمي و نيمه متروك سنقر رسيديم ، همان باغچه كوچك تنگي كه دكانهاي آبا و اجدادي با درهاي ارسي چوبي گرداگردش قرار داشتند ، جايي كه سالها آرزو داشتم كسي مرا آنجا ببرد و تصوير نيم قرن يا يك قرن پيش را در تابلوي ذهن كنجكاوم نقاشي كند. و امروز باز عمو ، الهام گرفته از آواي خاموش همان ژن مشترك بدون اينكه چيزي در اين باره از او بخواهم ، يكي ديگر از آرزوهايم را برآورده مي كرد. در حاليكه دو دستش را پشت كمرش قلاب كرده بود قدمهاي بلندش را آهسته پيش مي گذاشت و هر دكان را با تاريخچه اي مختصر برايم شرح مي داد ، كلمه به كلمه حرفهايش مانند شهد بركام جانم مي نشست. گاهي ساكت مي شد ، و در حاليكه به گوشه اي خيره شده بود لبخندي مي زد انگار خاطره اي را اينجا و آنجا به ياد مي آورد يا شايد تصوير رفتگاني مانند ارواح مقابل چشمانش ظاهر مي شدند با اوچيزي مي گفتند. يك دور كه گرد آن باغچه كوچك گشتيم ، هر چه را كه مي خواستم شنيده بودم و مانند تشنه اي كه ناگهان سيراب شود برق رضا در چشمانم مي درخشيد. تشكر كردم و لبخند گرمش را كه بر صورتم مي پاشيد با لبخندي از عمق جان پاسخ گفتم. روز عجيبي بود ، به سر كوچه كه رسيديم ، ايستاد ، در حاليكه آفتاب مجبورش مي كرد يكي از چشمانش را ببندد با دستان بلندش به طبقه دوم ساختماني كه كاهگل شده بود اشاره كرد ، رد اشاره اش را گرفتم ، قسمتي از آجرها از زير كاهگل بيرون امده بود ، ديوار كه پنجره چوبيني به داخل اتاقي كوچك داشت خم شده بود و تركي در قسمت كاهگلي از بالا تا پايين نمايان بود ، اصلا گوشم به توضيحاتش نبود ، چونكه با ديدن اين منظره انگار چيزي آشنا را از زمانهاي بسيار دور به ياد آوردم ، يك لذتي ماورايي از منظره اي كه هيچ خاطره شفافي را در ذهنم جاري نمي كرد، خيلي ساده و روستايي ، خيلي عجيب و لذتبخش. دوباره به راه افتاديم ، اواسط راه گفتم كه منير خانم از مكه آمده است بايد بروم آنجا. اصرار كرد براي نهار خانه شان بروم اما عذر خواستم. خداحافظي كه مي كرديم دوباره قامت لرزانش را در آغوش كشيدم و با اينكه آنقدرها صحبت نكرده بوديم انگار براي مدتها از گفتن و شنيدن سيراب شده بودم . همانجا ايستاد و با نگاهش بدرقه ام مي كرد ، مسافتي آمدم ، برگشتم ديدم همچنان ايستاده است و نگاهم مي كند . تا سر پيچ خيابان كه از نظرش ناپديد شدم آنجا ايستاده بود و نگاهم مي كرد، همان مردي بود كه روزي با بوقلموني زير بغلش از در حياط داخل شده بود اما با قامتي خميده ترو تني رنجورتر.****** چند شب پيش خوابي ديدم . خواب ديدم شب است ، با پدرو برادرم به خانه آجري دو طبقه اي وسط يك بيابان رسيديم ، برادر كوچكم جلوتر دويد ، نزديك خانه كه شد انگار كه از منظره اي شكه شده باشد برگشت ودر حاليكه با انگشتش به جايي داخل حياط خانه اشاره مي كرد آهسته گفت :"اينجا را ببين ، هر كه بوده خاكستر شده " جلو تر دويدم ، جسدي را در پيشگاه زيرزمين خانه به پتويي خاكستري پيچيده بودند ، تكه هاي خاكستر اينجا و آنجا پيدا بود ، تعجب زده و مضطرب برگشتم ، پدرم داشت با شيون ازعموي ديگرم مي پرسيد كه آن جسد كيست ؟ عمويم نيز در حاليكه اشك در چشمان درشتش حلقه زده بود خاموش بود و لب به دندان گرفته بود. از خواب پريدم و روي تخت نشستم ، گلويم خشك خشك بود ، هوا هنوز تاريك بود و مهتاب سايه سرم را روي ديواراتاق تا دم در كشيده بود. تمام روز حال خوشي نداشتم ، منتظر بعد از ظهر بودم تا با خانه تماس بگيرم . با خانه كه تماس گرفتم مادرم گفت همه خوبند و مشكلي نيست. تا چند روز با من مختصر و كوتاه صحبت مي كردند و مدام تماس هفتگي را عقب مي انداختند ، بعد از چند روز دوباره به تلفن همراه مادرم زنگ زدم گفت كه سنقر هستند ، با من من گفت كه عمو بهروز كسالت دارد ، بعد گفت كه در بيمارستان است و سكته مغزي كرده است . تصوير مردي خندان با بقلموني زير بغل كه از در حياط داخل مي شود در ذهنم روشن و آهسته خاموش شد. گفت كه در بخش ويژه بستري است و معلوم نيست هوشياريش كي برگردد . از آن روز هر روز هزار بار از روزگار، از طبيعت ، از هرآنچه صحنه گردان داستان زندگي ماست خواسته ام تا امان بدهد بلكه يكبار ديگر قامت لرزان مردي را كه بهترين هديه ها را به من داد در آغوش بگيرم

Friday, June 26, 2009

سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي






صلوات براي سلامتي اميرعلي

ما كاري به حكم نداريم، حكم روي كاغذ مال محكمه است، اصليت حكم مال خداست

دعا مي كنيم واسه كسيكه امروز وارد ميشه به اين چهار ديواري/ كه همه دنيا چهار ديواريه

كرم مرتضي علي، يه مرد كه واسه شرفش زندون كشيده، وجدانش بالاتر از اين پولهاست كه كاغذه

سلامتي سه تن: ناموس و رفيق و وطن

سلامتي سه كس: زندوني و سرباز و بي كس

سلامتي باغبوني كه زمستونشو از بهار بيشتر دوست داره

سلامتي آزادي/ سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي


****************************************
توجه: اگر ويديو قابل مشاهده نيست با فيلتر شكن از اين آدرس يوتيوب ببينيد

Thursday, June 25, 2009

معيارهاي كاذب موفقيت در جامعه ايراني

به لحاظ جامعه شناختي آنچه شرايط و كيفيت زندگي در جوامع مختلف را از يكديگر متمايز مي كند الزاما نه به دليل امكانات مالي و رفاهي آن جوامع بلكه بيشتر به سبب الگوي صحيح زندگي و فرهنگ پيشرو آن جوامع مي باشد. الگوهاي رفتاري و معيارها و هنجارها در جوامع مختلف متفاوتند. به عنوان مثال آنچه در تعريف "موفقيت" و به تبع آن در تعريف و تعيين "معيارهاي يك فرد موفق" در يك جامعه ملاك است ممكن است در جامعه اي ديگر صورتي متفاوت يا حتي متضاد با آن داشته باشد. مشاهده اي گذرا در جامعه ايراني حاكي از آن است كه تعريف يك فرد موفق در جامعه ما بيش از اندازه تكبعدي، ظاهر نگرانه و خالي از معنا است. در حاليكه در جوامع پيشرو موفقيت به "احساس خوشبختي دروني" ارجاع داده مي شود. در كشور ما موفقيت رنگ و بويي ظاهربينانه و نمايشي دارد. به عبارت روشنتر در جامعه ايراني ثروت به عنوان عامل بيش از حد غليظ شده و تاكيد شده براي احساس موفقيت در نظر گرفته شده و در نتيجه معيار موفقيت افراد برحسب امكانات ظاهري آنها از قبيل پوشش، اتومبيل و ساير مظاهر تجملي تعريف مي شود. در يك چنين فضايي حتي اگر فردي در زندگي احساس بدبختي كند اما در عوض صاحب مال و منال و جلوه هاي ظاهري كافي باشد موفق توصيف مي شود حال آنكه فرد ديگري كه با امكانات مالي پايين از زندگي شخصي و حرفه اي خود كاملا احساس رضايت دارد ممكن است به دليل عدم تمليك جلوه هاي ظاهري ثروت و شوكت موفق تلقي نشود و اين احساس حتي به خود او نيز تلقين شود. همين تلقي غلط از معيارهاي موفقيت فردي افراد را در انتخاب زمينه تحصيلات تا انتخاب شغل و همسر بر آن مي دارد تا بر اساس معيارهاي غلطي دست به انتخاب بزنند كه اغلب پيامدهاي مخرب اجتماعي و روانشناختي دارد. بر فرض مثال پاسخ يك كنكوري به سوال درباره دليل انتخاب رشته خاصي كه برگزيده است عمدتا راجع است به بازدهي مالي مناسب آن رشته در آينده و نه علايق دروني و استعدادهاي فردي او كه حتي ممكن است با رشته انتخابي مرتبط نباشند. در انتخاب شغل و همسر و ساير انتخابهاي زندگي نيز روالي غلط مشابهي در پيش گرفته مي شود كه احتمالا به بروز مشكلات روانشناختي، از خود بيگانگي و نابهنجاريهاي اجتماعي منتهي مي شوند كه نمونه هاي آن در جامعه بيمار ما كم نيستند. در مقابل در يك جامعه پيشرو نظير اروپاي غربي كه تعاريف و معيارها با محوريت انسان و احساس رضايت دروني او شكل گرفته اند و مختصات ظاهري در اولويت بعد قرار مي گيرند زندگي انسانها بسيار فارغ تر از معيارهاي كاذب بوده و در پي لذتهاي حقيقي شكل مي گيرد. در چنان جامعه اي افراد به جاي آنكه در اولويت نخست خود تمام انرژي خود را در جهت بدست آوردن خانه و ماشين و تجملات آنچناني صرف كنند با حداقل امكانات ساده اي ساخته اما از جنبه هاي اصيل زندگي چون روابط شخصي ارضا كننده، مسافرتهاي مسرت بخش و تفريحي، پايان هفته هاي متنوع و انرژي بخش و از اين قبيل به هيچ وجه كوتاه نمي آيند. آنها براي حصول موفقيت نه چشمهاي ديگران و تحسين آنها بلكه رضايت دروني خود را ملاك قرار مي دهند. البته رشد يك جامعه در سايه روش آزمون و خطا پيوسته در جريان است و جامعه بيمار ما نيز در گذر زمان بسوي مطلوب واقعي حركت خواهد كرد. در زمانه حاضر از سويي با گسترش ابزارهاي رسانه اي و اطلاعاتي نظير ماهواره و اينترنت و از سوي ديگر به دليل تجربه مستقيم فرهنگ و زندگي غربي توسط دانشجويان، مسافران و تاجران ايراني اين اصلاح فرهنگ و معيارهاي آن سرعتي بيش از پيش گرفته است و وشواهد بخصوص در نسل جوان حاكي از اين حركت شتابنده به سمت معيارهاي درست زندگي و بطور خاص معيار درست موفقيت و خوشبختي در زندگي است.

Sunday, June 21, 2009

پيرمرد

اين داستان كوتاه را مهاجراني مدتها پيش نوشته و در وبلاگش منتشر كرده است. مناسبت انتشار آن در اين وبلاگ شايد اين است كه اين داستان به تلخي اين روزهاي من و به عمق دردي باشد كه اين روزها مي كشم و درماني برايش نمي يابم. داستان را در ادامه مي خوانيد.

نويسنده: عطاءالله مهاجراني
منتشر شده در: وبلاگ مهاجراني (مكتوب)

پشت به شيشه اتوبوس نشسته بود. چشمانش مي خنديد. مسافر کنار دستش، با احتياط صندلي اش را عوض کرد. پيرمرد آشفته به نظر مي رسيد. دندان هاش ريخته بود؛ ريشه دندان ها سياهي مي زد. سرش را تکان داد. «اوم م م...» بلند خنديد. پسرکي که در آغوش مادرش بود کنجکاو به پيرمرد نگاه کرد. مادر مي خواست حواس پسر را پرت کند. شانه هاي پسرک را محکم گرفت. صورت پسر را سوي خودش چرخاند. پيرمرد با صدايي بم و آهنگين زمزمه کرد؛

«من پسرم را گم کردم...» نگاه پسرک را شکار کرد. پسرک سرش را برگردانده بود پيرمرد خنديد. سرش را تکان داد. کف زد و آرام خواند؛

Baa Baa black sheep have you any wool?

شانه هاي پيرمرد مي لرزيد. داشتم عنوان«رنگين کمان» را در فرهنگ نشانه ها مي خواندم. کتاب را بستم. تمام توجهم به پيرمرد بود. مسافراني که دور و بر پيرمرد بودند، مراقب بودند نگاهشان با پيرمرد تلاقي نکند. تنها ارتباط زنده پل ميان چشمان پيرمرد و پسرک بود. پسرک از آواز پيرمرد خوشش آمده بود. سر تکان مي داد. شروع کرد کف زدن. مادرش مچ دست پسرک را نرم گرفت. پيرمرد خواند؛

Yes Sir, yes Sir

Three bags full

پسرک هم خواند. چراغ رابطه، اتوبوس در ايستگاه نگه داشت. چند نفر سوار شدند. دختري که با آرايش تند با موبايلش به لهستاني حرف مي زد کنار پيرمرد نشست. نگاهي به پيرمرد انداخت. جايش را عوض کرد. زن سياهپوست تنومندي کنار پسرک و مادرش نشست. پسرک گردنش را کج کرده بود تا پيرمرد را درست ببيند. پيرمرد لب هاي پوست پوست و ناخن هاش را جويد. با چشمان سبزش توي چشم پسرک خنديد. «آه دوست کوچک من. دوست کوچک من...» پسرک نگاه مي کرد. نگاه پسرک به پوستري بود که بالاي سر پيرمرد به ديواره اتوبوس نصب شده بود. در جنگلي محو و مه آلود، باريکه نوري توي برکه کوچکي افتاده بود. مرغابي در سطح آب بالش را باز کرده بود. نوک ارغواني مرغابي برق مي زد. شکارچي تفنگش را روي زمين انداخته بود. پايش روي تفنگ بود، داشت با دوربين مرغابي را نگاه مي کرد. پيرمرد سرش را چرخاند، جهت نگاه پسرک را دنبال کرد. نوشته زير تابلو را خواندم؛

سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 28 نفر، ايستاده 30 نفر، با ويلچر صفر

سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 31 نفر، ايستاده 25 نفر، با ويلچر صفر

سرنشينان اتوبوس؛ نشسته 28 نفر، ايستاده 25 نفر، با ويلچر 1 نفر

با خودم گفتم؛

«يک ويلچرنشين برابر چند مسافر نشسته يا ايستاده است؟»

صداي خنده پيرمرد بلند شد. برق چشم هاش کودکانه و بازيگوشانه بود. پشت دستش مابين شست دست راست و انگشت اشاره، يک صليب کوچک خالکوبي شده بود. به رنگ نيلي تند. در سه راس مثلث مانند سر صليب از چپ به راست سه حرف انگليسي نقش شده بود؛

E، F، .I

اينها چه نشانه هايي هستند؟ عينک مطالعه پيرمرد بالاي پيشاني لا به لاي موهاي زرد و سفيد ماتش برق مي زد. جوراب هاش تا به تا بود. يک تا سفيد، يک تا سياه. مسافران دوروبر پيرمرد، هر چند وانمود مي کردند به او توجهي ندارند، اما داشتند. رنگين کمان را رها کرده بودم. چشم هاي پيرمرد سبز بود و چشم هاي کودک سياه. سپيدي چشم کودک نقره يي درخشان بود. مادرش ساري پوشيده بود. قوطي آبجو براند لين، لهيده توي جيب کت پيرمرد بود. از توي جيبش درآورد. نوشيد. انگار آب توي قوطي ريخته بود. قطراتي روي پيراهن زرد و کت آبي اش ريخت. بي نشاني از کف، با صدايي بلند و آهنگين خواند؛

«من پسرم را گم کرده ام...»

نگاه ها به سوي پيرمرد برگشت. کودک زير چشمي پيرمرد را نگاه مي کرد. کودک خواند؛

Yes sir !، yes sir، yes sir

مادر کودک را در آغوش فشرد. پيرمرد براي کودک دست تکان مي داد.

به ايستگاه آخر رسيديم. مادر کودک را بغل کرده بود. کودک به پيرمرد نگاه مي کرد. پياده شدند. از پشت شيشه دستش را براي پيرمرد تکان داد. پيرمرد بلند خنديد. از شادي هر دو کف دست را بر زانو هاش زد. دو نفر از ماموران اتوبوسراني با جليقه هاي زرد براق شبرنگ آمدند پيرمرد را پايين ببرند. پيرمرد نگاهش را به کف اتوبوس انداخت. آرام پايين رفت. توي پياده رو مثل مستي دور خودش چرخ زد.

«من پسرم را گم کردم... دوست کوچک من دوست کوچک من،» به نقطه يي نگاه مي کرد که پسرک با مادرش دور مي شدند. زمزمه مي کرد؛

“ Baa baa black sheep

«سلام،»

پيرمرد با بهت نگاهم کرد. نگاهش گويي ژرفاي چشمم را مي کاويد. انگار نه انگار همان پيرمرد اتوبوس است که شعر کودکانه مي خواند.

«بله،»

«مي خواستم شما را به يک فنجان قهوه مهمان کنم.»

«براي چي؟»

«چرا پسرت گم شد؟ کي گم شد؟»

«يک فنجان قهوه براي اين همه اطلاعات،» خنديد. چشم هايش باريک شد و چين هاي ريز دور چشمش فشرده شد.

«من مهمان کسي نمي شوم. يک کلمه مي گويم. موقع بمباران لندن گم شد. پسرم نبود برادرم بود. سه سالش بود. من يازده سالم بود. بيشتر از شصت ساله که دنبالش مي گردم...29 دسامبر 1940 بود. به طرف پناهگاه مي دويديم. کليساي سن پل شعله ور بود. يک لحظه برادرم را نديدم. آن لحظه تا به حال ادامه دارد. شصت و هفت سال.

مردم خيال مي کنند ديوانه ام. نه، برادرم را گم کرده ام. انگار با من قايم باشک بازي کرد. توي بغلم بود. مي ترسيد. من هم مي ترسيدم. برايش آواز خواندم.»

پيرمرد دستش را تکان داد و رفت. برگشت؛«هاي، اسمش افي بود. بنويس، من صليب ياد او هستم.»

روزنامه اعتماد ویژه نامه 10 آبان

Sunday, April 19, 2009

پيرامون ماجراي ركسانا صابري خبرنگار ايراني-آمريكايي


مساله محكوميت خانم ركسانا صابري خبرنگاري ايراني-آمريكايي به هشت سال زندان به جرم جاسوسي خبري است كه انعكاس گسترده اي در رسانه هاي جهان داشته است. خانم صابري 31 ساله از پدري ايراني و مادري ژاپني در آمريكا متولد شده است و داري دو مدرك فوق ليسانس يكي خبرنگاري از دانشگاهي در شيكاگو و ديگري روابط بين الملل از دانشگاه كمبريج است. او همچنين در سال 1998 جزو ده كانديداي دختر شايسته آمريكا بوده و پيش از آن به عنوان دختر شايسته داكوتاي شمالي ژاپن انتخاب شده است. او شش سال پيش براي فعاليت به عنوان خبرنگار بدون مرز وارد ايران شده و ضمن آغاز سومين فوق ليسانس خود در زمينه مطالعات ايران با رسانه هايي نظير بي بي سي و ان پي آر آمريكا همكاري داشته است. وي در ژانويه سال جاري ميلادي به جرم خريد مشروبات الكلي و ادامه فعاليت خبرنگاري يكسال پس از لغو مجوزش از سوي دولت ايران بازداشت شد و اخيرا به جرم جاسوسي به هشت سال زندان محكوم شده است. هيلاري كلينتون و سخنگوي باراك اوباما با ابراز نگراني و تاسف شديد نسبت به اين حكم دادگاه واكنش نشان داده اند.

بحث پيرامون اين موضوع را در دو بخش ميزان عادلانه بودن اين محكوميت و همچنين تاثير آن بر روابط ديپلماتيك ايران و آمريكا آن هم درست زماني كه به نظر مي رسد آمريكا دست دوستي بسوي ايران دراز كرده است را در اين يادداشت پي مي گيرم. كشورهاي غربي به كرات نشان داده اند كه هرچند در داخل مرزهاي خود و براي شهروندان خود به فرهنگ گفتمان، تساهل و تسامح و عدالت پايبندند اما در قبال كشورها و اتباع كشورهاي ديگر حرف خود را بايستي تحميل كنند و در صورت عدم پذيرش به حربه زور و بي عدالتي متوسل شوند. نمونه اين بي عدالتي را در طيف گسترده اي از اقدامات سياسي آنها از قبيل اخراج دانشجويان ايراني، عدم تمديد ويزا براي محققان و دانشجويان و ورزشكاران ايراني، بازداشت اتباع ايراني با اتهامات واهي و در نهايت اين بي عدالتي ها مسايل پيش آمده در زندانهاي گوانتانامو و ابوغريب را مي توان مشاهده كرد. اين رفتار دوگانه غرب با مساله عدالت و تعريفهاي متناقض آنها از اين واژه بر اساس منافع خود اين مساله را در ذهن متبادر مي سازد كه دولت ايران نيز بايستي اين حق را براي خود به رسميت بشناسد كه حداقل براي مقابله به مثل به اقداماتي مشابه دست بزند. بسيار پيش آمده كه شهروند ايراني را در آمريكا يا اروپا به جرم همكاري با دولت ايران دستگير كرده اند و پس از سالها اتلاف هزينه و عمر آنها راي به بيگناهي آنها داده اند. براستي چه كسي پاسخگوي سالها زندان و اتلاف عمر و انرژي اين شهروندان ايراني طي چنين بي عدالتي هاي آشكاري است؟ نمونه حي و حاظر اين بي عدالتي خود بنده هستم. بنده پس از اخذ رتبه ممتاز در مقطع فوق ليسانس از يكي از دانشگاههاي انگلستان موفق به كسب بورس تحصيلي از خود آن دانشگاه براي ادامه تحصيل در مقطع دكترا شدم اما يكسال پس از آغاز تحصيل در مقطع دكترا وزارت كشور انگلستان از تمديد ويزايم خودداري كرد بدون اينكه هيچ دليل قانع كننده و محكمه پسندي داشته باشند. حتي دانشگاه محل تحصيل در اعتراض به اين حكم و حمايت از بنده نامه هايي به وزارت امور خارجه انگلستان ارسال كردند كه به نتيجه نرسيد. وقتي كه به اصرار من و وكيلم كار به دادگاه عليه حكم صادره كشيد پس از دو جلسه گفت و شنود خانم رنسلي قاضي دادگاه ضمن اعلام تاسف خود از اقدام وزارت كشور و اشاره صريح به روند ناعادلانه و مبهم آن وزارتخانه براي عدم تمديد ويزايم آقاي بلمر نماينده حاضر وزارت كشور را به چالش كشيد اما وقتي او با خونسردي به قاضي گفت كه خود اين روند ناعادلانه بصورت قانون تصويب شده و بنا به دلايل امنيتي قادر به توضيح زياد نيستيم پس از دو هفته ايشان مجبور به گردن نهادن به آن حكم شد هرچند در متن حكم نهايي خانم رنسلي به صراحت از عدم شفافيت و تخلف مشهود وزارت كشور انگلستان سخن گفته است. تمام آن مدارك را نزد خود دارم و در هر محكمه عادلانه اي كه مطرح كنم حكم آن واضح و بديهي است. بدتر از شرايط من دانشجوياني بودند كه پس از دو يا سه سال تحصيل در مقطع دكترا به دليل فعاليتهاي موشكي و هسته اي دولت ايران از فرانسه اخراج شدند. حال قضيه آن دستگيريهاي اتباع ايراني كه هر روز مي شنويم بماند. اين چطور عدالتي است كه در اروپا و آمريكا يك معنا دارد اما عكس آن از كشورهاي ديگر انتظار مي رود؟! بنده خودم پس از ديدن رفتار آنها با اتباع بيگانه در دوران تحصيلم تازه فهميدم كه چرا اكثر بزرگان فرهنگ و سياست ما از قبيل شريعتي و بازرگان پس از تحصيل در غرب و بازگشت به وطن، خود از علمداران نقد سياست خارجي غرب و رفتار دوگانه و تبعيض آميز آنها شده اند. چون آنها از نزديك ديده اند كه آنچه آنها براي ديگران مي خواهند آن چيزي نيست كه در بين خود و براي خود مي پسندند. در داخل مرزهاي خود و براي شهروندان خود گفتگو و صلح و عدالت است و براي اتباع بيگانه و كشورهاي ديگر اطاعت بي چون و چرا در برابر بي عدالتي است يا در غير اينصورت زور و ضرب و تبعيض و گلوله تا حصول نتيجه!. با توجه به آنچه تا اينجا آمد اعتراض غرب به ناعادلانه بودن حكم صادره براي خانم صابري با در نظر گرفتن رفتار سياسي خودشان چندان موجه نيست.

مساله دوم بحث در مورد تاثير اين اقدام بر روابط ايران و آمريكا درست زماني است كه رييس جمهور آمريكا دست دوستي بسوي ايران دراز كرده است. در مورد اين بعد ماجرا بايستي گفت آثار و نشانه هاي اين دست دوستي كو و كجاست؟ يك پيام تبليغاتي كه هيچ پشتوانه و قرينه عملي در آن ديده نشده است چه جاي اين همه توجه و تاكيد دارد كه حالا با اقدام ايران خدشه دار شده باشد؟ اگر دست دوستي دراز كرده اند پس اين همه فشار بر اتباع و دانشجويان و متخصصان ايراني در داخل و خارج مرزهايشان چه معنايي دارد؟ به قول معروف "دم خروس را بايستي باور كرد يا قسم حضرت عباسشان را؟!".

نتيجه يادداشت آنكه بحث ناعادلانه بودن حكم صادره عليه خانم صابري هر چند از ديدگاه تعريف مطلق عدالت ممكن است
مبهم و قابل اعتراض باشد اما در پاسخ به بي عدالتي غربي ها نسبت به اتباع ايراني و كل ايرانيهاي مقيم ايران مي تواند
حربه مشروع و موجهي براي اعمال فشار سياسي به غربيها باشد. در مورد تاثير اين حكم بر روابط سياسي نيز بايستي گفت كه اين نيز يك هياهوي تبليغاتي است و اگر سياسيون ايران از سرعت عمل خوبي برخوردار باشند مي توانند با تبليغات پيرامون موارد مشابه پيش آمده براي اتباع ايراني از آنها براي خنثي كردن اين جنجال تبليغاتي استفاده كنند.

اما در پايان اين يادداشت مي خواهم سخني را نقل كنم كه استاد پروژه انگليسيم پروفسور فيل پرنگنل پيش از ترك انگلستان به من گفت. او در آخرين ديدار ضمن ابراز تاسف شديد از چنان حكم ناعادلانه اي گفت: "نمي دانم اين كارخانه تندرو پروري (توليد كننده افراد تندروي) ما غربيها كي مي خواهد از حركت بايستد". مقصود او اين بود كه با اعمال سياستهاي خرد و كلان خصمانه و تبعيض آميز و ناعادلانه در حق مردم كشورهاي ديگر باعث تندرو شدن افراد و افشاندن بذر كينه و دشمني شده ايم. اوواقعا راست مي گفت. آتش تندروي كه امروز در خاورميانه شعله ور شده است و دامن غرب را هم گرفته است عكس العملي است در برابر سياستهاي تندروانه و يكجانبه غرب و بخصوص آمريكا و در راس آن جرج بوش و حزبش نسبت به خاورميانه و كشورهايي چون ايران. از قديم گفته اند چيزي كه عوض دارد گله ندارد.

Friday, April 17, 2009

مرگ و مرگ انديشي


مرگ انديشي مقوله اي است كه اگر درست به آن پرداخته شود نه تنها موجب معنا دار شدن زندگي خواهد شد بلكه انسان را در پيمودن راههاي پر خطر زندگي نيز تا حدي جسور خواهد كرد. آخرين شب دوره آموزشي داخل آسايشگاه پادگان روي تخت پاييني دراز كشيده بودم و به دقت يادگاريهايي را كه بچه ها در دوره هاي قبل روي چوب تخت بالايي نوشته بودند مي خواندم. جمله اي ديدم كه بسيار ساده بود اما بيشتر از بقيه ذهنم را مشغول كرد. نوشته بود: "چون مي گذرد غمي نيست". اين جمله اگر خيلي دقيق به آن پرداخته شود بسيار عميق و عبرت آموز است. همه لحظات زندگي چه لحظه هاي سختي و چه لحظه هاي شادي، همه و همه به سرعت مي گذرند. اميدوارم همگي صد سال عمر كنيد اما از همين حالا كه اين يادداشت را مي خوانيد چشم به هم بزنيد در بستر احتضار در چند قدمي مرگ دراز كشيده ايد و واپسين لحظات را مي گذرانيد. اگر خيلي خوش شانس باشيد با يك حمله قلبي مي رويد و در غير اينصورت داخل بخش مراقبت هاي ويژه در بستر مرگ خفته ايد و از پشت شيشه اتاق به نوه هايتان چشم دوخته ايد كه به ملاقاتتان آمده اند و هيچ از غم اين لحظه نمي دانند. با شادي كودكانه برايتان دست تكان مي دهند و جاي دستهاي كوچك و بينيشان كه به شيشه اتاق مي چسبانند روي آن مي ماند. آنها در ابتداي راهند و شما در انتهاي آن، آنها ادامه شمايند و شما پايان يك تولد. آنها هم نمي دانند كه تا چشم به هم بزنند به انتها رسيده اند. تصور اين مطلب كه آن روز چه زود فرا مي رسد و چگونه همه چيز مي گذرد و همچنين تصور شفاف اينكه در آن آخرين روزها يا ساعتها دوست داريد در چه جايگاهي بوده و چه كارهايي كرده و چگونه ميراثي را براي آيندگان خود به ارث بگذاريد پاسخ پرسش چگونه زيستن را همين حالا در مقابلتان خواهد گذاشت. مرحوم شريعتي گفته است: "خداوندا به من چگونه زيستن را بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت". اين جمله هم ناظر به همان واقعيت است كه چگونه مردن تحت الشعاع چگونه زيستن است و اين چگونه زيستن است كه چگونه مردن را تعيين مي كند. نكته ديگري كه در مورد زود گذشتن زندگي و فرارسيدن مرگ به ذهنم رسيد اين بود كه كسيكه تمام زندگي خود را در رنج و عذاب و شكنجه بوده است و همچنين كسيكه تمام زندگي خود را در شادي و لذت و خوشبختي بوده آن دم كه چشم از جهان فرو بستند كاملا مساوي خواهند شد. يعني شادي و شكنجه هر دو زود مي گذرند و بلافاصله پس از مرگ جايگاه هر دو يكي خواهد بود. نه رنجها شايسته اندوه و يادآوريند و نه لذتها و پيرزيها لايق هيجان و مغرور شدن هستند. پيامبر هم در جايي گفته است " لكي لاتاسو علي مافاتكم ولاتفرحوا بمااتاكم والله لايحب كل مختال فخور" بدان معنا كه "مبادا بر آنچه از دست مي دهيد تاسف بخوريد يا بر آنچه بدست مي آوريد شادي (بيش از حد) بورزيد كه خداوند هيچ مغرور متكبري را دوست ندارد." براستي همه چيز خيلي زود مي گذرد و حتي شادي و رنج مطلق نيز در واپسين لحظات حيات آنجا كه انسان بر لبه پرتگاه عدم ايستاده برابر و يكسان و هيچ و پوچ خواهند شد. اين نگرش نه تنها انسان را بر رنجها و دردهاي زندگي صبور مي كند بلكه او را در پيروزيها و لذتها نيز خويشتندارمي كند. اين بصيرت به آنها كه معتقدند تنها لذت در دنيا اصالت دارد و آدمي اگر حتي يك لحظه را خوش نگذراند و لذت نبرد زندگي را هدر داده است مي آموزاند كه حتي اگر بر فرض محال آنها بتوانند سرتاسر زندگي را لذت ببرند در واپسين لحظه زندگي با آن كسي كه عمري را در زندان زير عذاب و شكنجه طي كرده است يكسان خواهند بود و خاطره اي يا چيز ديگري با خود به ديار عدم نخواهند برد. همچنين اين نگرش انسان را بر آن مي دارد كه رنجها را در راه هدفهاي صعب العبور خود با آغوش باز بپذيرد. آنهايي نيز كه بر طبل نيهيليزم و پوچگرايي مي كوبند مي فهمند كه زندگي يك نعمت نطلبيده است كه فقط يك بار در اختيارشان گذاشته شده است تا هر چه دوست دارند با آن بكنند. مي توانند تا پايان عمر كسل و خموده و افسرده به پوچي زندگي بينديشند يا مي توانند از كلبه سرد و محقر انزوا و نا اميدي بيرون بيايند و دنياي زيبا را بسان آزمايشگاهي ببينند كه هر آنچه مي خواهند مي توانند در آن انجام دهند.

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

Monday, March 30, 2009

پيام نوروزي اوباما و پاسخ رهبري به آن


پيام سطحي، تكراري و تبليغاتي باراك اوباما رييس جمهور آمريكا بدرستي مستحق چنان پاسخ گزنده اي از سوي رهبري بود. پيام اوباما از چند بخش تشكيل شده بود: يك بخش مربوط به ستايش تاريخ و ادبيات و تمدن ايراني بود كه تعارفي بيش نبود همانطور كه سلف او نيز بر اين تعارفها خيلي تاكيد مي كرد اما در عمل سياستي ديگر در قبال مردم ايران در پيش مي گرفت. بخش ديگر پيام كه در حقيقت تنها قسمت قابل توجه آن بود اذعان به دراز كردن دست دوستي به سمت ايران بود كه البته با كنايه هايي از قبيل حمايت ايران از تروريسم و سلاحهاي كشتارجمعي نيز همراه بود بطوريكه تا حدودي حسن نيت كل پيام را از ديد حكومت ايران خدشه دار مي كرد. در پاسخ به اين پيام، رهبري ضمن تشبيه دست دراز شده آمريكا به دستي چدني با پوشش مخملي از غياب نشانه ها و علايم حقيقي و عملي اين تغيير پرسيد. از جمله به آزاد سازي اموال ايران توسط آمريكا اشاره كرد يا از حمايت آن كشور از گروهكهاي تجزيه طلب تروريستي پرسيد. همچنين ابقا و تمديد تحريمها از ديگر شبهه هاي رهبري بر اين تغيير بود. بايستي اذعان نمود كه رييس جمهور آمريكا يا بسيار ساده لوح و خوشباور است و با نيت تغيير آمده است يا اينكه با حفظ هدفها تنها تغيير تاكتيكها را براي فريب و پيشبرد استراتژي سابق آمريكا برگزيده است. با توجه به سيطره لابي صهيونيزم بر استراتژي كلان آمريكا كه بر هيچكس پوشيده نيست بسيار بعيد است كه مورد اول رخ داده باشد و اوباما فارغ از قدرتهاي يهودي پشت پرده براي تغيير روابط با ايران حسن نيت جدي داشته باشد. گزينه دوم به نظر نزديكتر به واقعيت است بدين معنا كه اوباما براي پيروزي در انتخابات و پس از آن هم فريب كشورهايي چون ايران با شعار تغيير در سياست خارجي تنها با تغيير تاكتيكها همان سياستهاي سابق را دنبال مي كند. واقعيت اين است كه بحث مذاكره ايران و آمريكا با شرايط فعلي نه ممكن است و نه كمكي به اوضاع داخلي مردم ايران بخصوص قشر اصلاح طلب مي كند. اصولا زماني مذاكره قابل انجام است كه طرفين در يك حداقلي توافق داشته باشند و براي حل و فصل باقي ماجرا به مذاكره بنشينند. بنابر اين داشتن يك فصل مشترك اوليه بين طرفين لازم و ضروري است. حال آمريكا كه با ماهيت ايديولوژيك نظام ديني ايران از اساس مشكل دارد نشستن بر سر ميز مذاكره با ايران بيشتر به طنزي سبك شبيه است تا راهكاري جدي براي برون رفت از بن بست جاري. چشم پوشي حكومت ايران از ماهيت ديني- ايديولوژيك خود به معناي از دست دادن كل حكومت و قدرت است و مسلما حكومت ايران هرگز راضي به آن نخواهد شد. بطور مثال چگونه ممكن است كه ايران را به كنار آمدن با اسراييل كشانيد وقتي كه يكي از بنيانها و اركان ايديولوژيك حكومت ايران نابودي اسراييل است؟! بنابر اين وقوع هر نوع مذاكره سازنده و اساسي با آمريكا منتفي است و تنها مي تواند از سوي برخي سياستمداران در دو كشور به عنوان ابزاري براي فريب افكار عمومي داخلي در مواقع حساسي نظير انتخابات تلقي شود. در ثاني وقتي ما مردم ايران هنوز بر سر ابتدايي ترين اصول دموكراسي و مدنيت با حكومت در جداليم ايجاد رابطه با آمريكا چه سودي براي مردم خواهد داشت؟ اگر به فرض محال مذاكره موفقي بين دو دولت برگزار شود يكي از فرضهاي اساسي آن اين است كه آمريكا ماهيت ايديولوژيك و ساختار حكومت ديني ايران را همانگونه كه هست بپذيرد و حكومت ايران هم قول مساعدتهايي را در زمينه سياستهاي خارجي به آن دولت بدهد. اين كه براي ملت ايران فاجعه است. بنابر اين شادي قشر اصلاح طلب ملت ايران از شنيدن زمزمه هاي مذاكره بي مورد و ناشي از عدم آگاهي آنها از عواقب احتمالي چنين مصالحه اي است. فارغ از تمام مشكلاتي كه با حكومت داريم ايستادگي حكومت ايران مقابل آمريكا در اين برهه تاريخي الحق تماشايي و تحسين برانگيزاست. ايستادگي مقابل دولت متكبري كه دست مداخله جويانه خود را بي شرمانه در هر مملكتي دراز كرده است و مي كند. يك روز مصدق را بر زمين مي زند، يك روز به شاه يك كشور بزرگ دستور ترك مملكتش را ميدهد. يك روز در راستاي حفظ منافع خود طالبان را در افغانستان مستقر مي كند و آسايش و آزادي ملتي را تا مدتهاي مديد از او مي ربايد يك روز بمب هسته اي بر سر زن و كودك بي دفاع ژاپني مي ريزد. يك روز به كودتايي كمك مي كند كه صدام را بر سر كار آورد فردا براي حذف همان جلاد پليد آسايش ملتي را سلب مي كند. يك روز تمدن و فرهنگ و ادبيات ايران را تحسين مي كند و فردا از دادن ويزاي دانشجويي به فرزندان همان تمدن ممدوح به جرم تروريست بودن و بربريت امتناع مي ورزد. يك روز دم از صلح و حقوق بشر مي زند و فردا پشتيبان و ياور لشگر بدذات يهود در نسل كشي ملتي آواره و بي پناه مي شود.

نتيجه يادداشت آنكه پيام اوباما و شعار تغيير آن را حداقل در قبال ايران نبايد چندان جدي گرفت. همچنين مذاكره موثر و اساسي با آمريكا را بايستي از هم اكنون منتفي شمرد و حتي در صورت وقوع نيز خالي از امتيازات جذاب براي مردم اصلاح طلب ايران دانست.