Thursday, January 22, 2009

آواره

"اي آواره كيستي؟ مي بينمت كه به راه خويش مي روي ، بي نكوهش چيزي ، بي عشق به چيزي ، با چشماني كه چيزي از آن نمي توان خواند ؛ خيس و غمناك مي روي، همچون ژرفاسنجي كه از هر ژرفنايي تشنه كام بر آمده باشد- او در آن ته به دنبال چه چيز بوده است؟ - با سينه اي تهي از آه ، با لبي كه تهوع خويش را فرو مي خورد، با دستي كه به كندي چيزي را مي گيرد: تو كه اي و چه كرده اي ؟ آرام گير: اينجا جايي است كه هر مهمان را مي نوازد- خود را اينجا تازه كن! هر كه خواهي باش: گو براي پذيرايي چه خوش داري؟ چه تو را تازه مي كند؟ تنها نامش را بر زبان ببر: هر چه مرا باشد پيشكشت خواهم كرد!
و پاسخ مي آيد: تازه شدن؟ تازه شدن يعني چه؟ آه، اي فضول اينها چيست كه مي گويي؟ اما خواهش مي كنم به من ....
چه؟ چه؟ بگو، بگو!....
نقابي ديگر بده، نقابي ديگر"

منبع : "فراسوي نيك و بد" - فردريش نيچه

Monday, January 12, 2009

اولين برف زمستاني و اژدهاي يخزده مولانا

برف كه مي بارد هميشه ياد آن شعر منوچهري دامغاني مي افتم كه مي گويد: "بر لحاف فلك افتاده شكاف *** پنبه مي بارد از اين كهنه لحاف". اما اين تمام آن چيزي نيست كه برف به يادم مي آورد. نزول آرام و لذتبخش دانه هاي كوچك و بزرگ برف مرا با خود مي برد به خانمان آن دور دورها، آنجا كه در نشيمن گرم خانه مادرم نشسته است و بافتني مي بافد، من هم دانش آموزي بيزار از مدرسه با هيجان پرده را مدام كنار ميزنم و از شوق بارش برف و فزوني گرفتن احتمال تعطيلي درس و بحث به هيجان مي آيم. تلويزيون هم روشن است و سريال "در برابر باد" را نشان ميدهد، همان "مري" و "جاناتان" و مبارزان ايرلندي كه براي استقلال مي جنگيدند. اما امسال بارش اولين برف زمستاني چيزي بيش از اينها نيز به يادم آورد و آن داستان مارگير مولانا است كه در برف و يخبندان كوهستان به دنبال مار مي رود و اژدهايي مي بيند. اگر حوصله كنيد در خور فهم خودم اين داستان آموزنده را كه مانند بقيه داستانهاي مثنوي معنوي ريشه در شناختي عميق از نهاد نا آرام و مرموز انسان و جهان دارد بازگو مي كنم.

مولانا داستان را اينگونه آغاز مي كند:

يك حكايت بشنو از تاريخ گوي / تا بري زين راز سر پوشيده بوي

و بعد داستان مارگيري آغاز مي شود كه براي شكار مار به كوهستاني سرد و پربرف مي رود. او به دنبال ماري مي گشت اما ناگهان اژدهايي مرده يافت. در اينجا مولوي گريزي انتقادي مي زند كه چرا مردم به ديدن ماري حيران مي شوند در حاليكه وجود خود آدمي و اعماق او اگر مورد تماشا و درون نگري قرار گيرد تماشايي ترين و زيباترين مناظر است. به همين منظور مي گويد

مارگير از بهر حيراني خلق / مار گيرد اينت ناداني خلق

آدمي كوهيست چون مفتون شود / كوه اندر مار حيران چون شود

خويشتن نشناخت مسكين آدمي / از فزوني آمد و شد در كمي

خويشتن را آدمي ارزان فروخت / بود اطلس خويش بر دلقي بدوخت

صد هزاران مار و كوه حيران اوست / او چرا حيران شدست و ماردوست

سپس ادامه ماجرا را پي مي گيرد كه مارگير اژدها را با هزار زحمت براي تماشاي خلق به بغداد آورد. مارگير مي پنداشت كه اژدها مرده است اما او نمرده بود بلكه در برف كوهستان يخزده (افسرده) بود.
بعد در اينجا دوباره مولانا گريزي مي زند به نكته اي كه پس از انقلاب كوانتم فيزيك نظريه هايي دال بر صحت آن ارايه شده و آن همانا هوشمند بودن اجسام بي جان (جمادات) است كه در سطوح ساب اتميك (زير اتمي) در حال پژوهش است. (سعي خواهم كرد وقتي مطالعاتم در اين زمينه به حد مطلوبي رسيد در يادداشتي جداگانه به آن بپردازم). بعد در مورد اژدها مي گويد:

او ز سرماها و برف افسرده بود / زنده بود و شكل مرده مي نمود

عالم افسرده است و نام او جماد / جامد افسرده بود اي اوستاد

باش تا خورشيد حشر آيد عيان / تا ببيني جنبش جسم جهان

چون عصاي موسي اينجا مار شد / عقل را از ساكنان اخبار شد

مرده زين سو اند و زان سو زنده اند / خامش اينجا آن طرف گوينده اند

چون از آن سوشان فرستد سوي ما / آن عصا گردد سوي ما اژدها

كوهها هم لحن داودي كند / جوهر آهن بكف مومي بود

باد حمال سليماني شود / بحر با موسي سخن داني شود

مار با احمد اشارت بين شود / نار ابراهيم را نسرين شود

سنگ با احمد سلامي مي كند / كوه يحيي را پيامي مي كند

ما سميعيم و بصيريم و خوشيم / با شما نامحرمان ما خامشيم

چون شما سوي جمادي مي رويد / محرم جان جمادان چون شويد

از جمادي عالم جانها رويد / غلغل اجزاي عالم بشنويد

و اما در ادامه داستان مارگير اژدها را در بغداد روي پلي مي اندازد و محض احتياط آن را با ريسمانهاي محكم مي بندد. مردم نيز اندك اندك جمع مي شوند و حيران و شگفت زده اژدها را تماشا مي كنند، غافل از اينكه خورشيد تند عراق به تدريج در حال گرم كردن اژدها و آب نمودن يخهاي اوست. پس از مدتي كوتاه اژدهاي يخزده گرم شد و جان گرفت و حمله به جماعت برد صدها نفر و از جمله خود مارگير را بلعيد و هلاك كرد. مولانا در اينجا اژدها را استعاره از نفس انسان مي گيرد كه تا افسرده و يخزده و بي آلت است مظلوم و بي خطر است اما همينكه جان گرفت و آلت مناسب را بدست آورد مانند آن اژدها حتي صاحب خود را هم خواهد بلعيد. مي توان اين داستان را شرح برخورد انسان سنتي با عصر مدرنيته دانست كه در سنت بي آلت و بي خطر بود و حالا با ابزارهايي چون علم و تكنيك كه مدرنيته در اختيارش قرار داده وحشيانه به جان خود و جهان افتاده است.

نفست اژدرهاست او كي مرده است / از غم و بي آلتي افسرده است

گر بيابد آلت فرعون او / كه به امر او همي رفت آب جو

آنگه او بنياد فرعوني كند / راه صد موسي و صد هارون زند

كرمكست آن اژدها از دست فقر / پشه اي گردد ز ماه و جاه صقر

به عقيده مولانا بايد نفس را همواره در فقر و فراق قرار داد اگرنه مايه مصيبت و دردسر مي شود. او در ادامه مي آورد:

اژدها را دار در برف فراق / هين مكش او را به خورشيد عراق

تا فسرده مي بود آن اژدهات / لقمه اويي چو او يابد نجات

مات كن او را و آمن شو زمات / رحم كم كن نيست او ز اهل صلات

كان تف خورشيد شهوت بر زند / آن خفاش مردريگت پر زند

و اينگونه اين داستان زيبا به پايان مي رسد.

Wednesday, December 31, 2008

انشاء كودكانه در مورد اسلاييل

گرچه اين روزها درد و رنجي كه از فجايع غزه به گوش مي رسد مانع از آن است كه هر خبري يا نسبتي از آن سرزمين مظلوم، خنده اي برلبي بنشاند اما بسيار پيش آمده كه از دل يك تراژدي كمديهايي سر برون كرده است. داستان از اين قرار است كه در مدرسه از دختر دايي كوچكم رژين كه كلاس دوم دبستان است خواسته اند در مورد حوادث اخير غزه انشايي بنويسد و نتيجه متني شده است بسيار خواندني كه از لحاظ نگارشي و دستوري بسيار شبيه به سخنرانيهاي حضرت امام (ره) است. البته محتواي كلام امام كجا و اين انشاي كودكانه كجا! تصوير اصل اين انشا را با دستخط كودكانه نگارنده آن در زير مي بينيد و متن تايپي آن در زير اين تصوير مي آيد. براي ديدن تصوير بزرگتر متن اصلي روي آن كليك كنيد.


متن انشاء در زير تايپ شده است

اسلاييلان به شهر قم كه بزرگترين اسلام است آموختن تا آن شهر را به دين خود دعوت كنند. براي همين به دگران حمله كردند تا دين خودشان را ببرند پيش تا دينه اسلام به خود ملان كردند تا شهر را دعوا كنند و با ديگران بجنگند. چه بد است كه ما مثل اين ها كنيم. چه خوب است كه مثل ديگر آن ها را از دين شهر دور كنيم. دين ما مثل خدا است ولي دين آن ها برق اسلاييل است. چه كارهاي زياد كه از اسلاييل به شهر فلستين كه ما به دين خود دعوت كرده و ما را نكشتند و به شهر ما نيايند. ما دعا مي كنيم كه خدا ما را از دو شهر دعواكنان كه اسلاييل هست و فلستين هست دور كند.

Tuesday, December 23, 2008

بدون اين دل قاطي داره با دلت تلپاتي


ساسي مانكن ، تتلو ، حسين تهي ، اليش مس ، سعيد پانتر ، حسين مخته و بسياري از اين قبيل نامهايي هستند كه اگر شما هم نواجواني با موهاي سيخ سيخ در خانواده يا اطرافيان داشته باشيد حتما به گوشتان خورده است. آري اينجا ايران است و اين صداي نسلي است كه از درون تلاطم يك انقلاب و اعماق ارزشهايي ديني سر برون كرده است و بي مهابا اعلام موجوديت مي كند. نسلي كه مادرش اينترنت و پدرش ماهواره است. نسلي كه از فرياد تمنيات عاطفي و جنسي خود ابايي ندارد و آموخته است كه زمين را دوست بدارد و بدان وفادار بماند. نسلي كه غايت زندگي را لذت و استفاده از لحظه لحظه عمر مي داند و حس لطيفش دمي رنج و ضمختي را نيز بر نمي تابد. موسيقي نوايي است كه از روح زنده يك جامعه بيرون مي آيد و نوع موسيقي شايع هر عصري نمايانگر روح حاكم بر آن جامعه در آن مقطع تاريخي است. موسيقي رپ كه به سرعت در ايران در حال رشد است همان موسيقيي است كه در آن بجاي ترانه بر روي آهنگ صحبت مي كنند. اين موسيقي پرچم نسلي است كه تازه سر از تخم بلوغ برون كرده است و اعلام وجود مي كند. به متن نمونه هايي از اين موسيقي ها توجه كنيد:

آهنگ پارميدا:

واي واي واي پارميداي من كوش؟، واي واي واي ميرم از هوش!.... خارجكي بوس كن منو ، خودتو ملوس كن نرو، بيا كنارم بشين و آي دلو بولوتوس كن نرو، ...آهاااا...واسه قلب تو منم كانديدا، بدون عاشق تو شدم پارميدا، دلم به هيچ سمتي نه پيش نرفت، آخه چقدر خوشگلي بي شرف!!

آهنگ بدو بدو:

....يه ميليارد و دويست ميليون و صدو بيست و دو ارتش، اگه جمع بشن بازم نمي تونن منو بگيرن از قلبش، آخه ساسي با تو خيلي هپيه، محلم نميزاره به بقيه، تو رو دوست داره بهت ميگه ميگه بري خودمو ميكنم تيكه تيكه....بيا بيا بيابيا بيا به من بده لباتو، آخ دلم كرده هواتو.....ببين ددري مدري نداريم خبري نيست از تو كوشي؟؟، شبم زنگ ميزنم رد تماس ميكني تو گوشي؟!!...وااااااي.....در نياري تو قرو فري، خانوم ناز بكني و يهو بري...مارو بپيچي به بازي، يا بگي نميشي تو راضي؟؟

آهنگ جيگيلي:

هي جيگيلي جيگيلي جيگيلي جيگيلي اخماتو وا كن، هي جيگيلي جيگيلي جيگيلي جيگيلي يه نيگا به ما كن،....تو ما رو تا مي بيني عشق تو دلت باز ميگي ني، جيگيلي! جيگيلي! چرا حال ما رو هي ميگيري، منو اذيت ميكني و بعد ميگي تو دلم هيچي ني، اگه منو دوست نداري چرا گل عشقمو مي چيني؟!، بدون اين دل قاطي داره با دل تو تل پاتي، جايي بري ميفهمم ها نرو آخه مگه ول لاتي، جااااان چقدر جيگري تو، دلو هر جا بخواي ميبري تو، از ايورا رد ميشي تو رو خدا يه نيگاهم ايوري كن...

دافي شاپ (داف به معني دوست دختر است):

ماها رپو درس ميديم پس تو مدرسه بيا، اصلا درسو ول كن بيا مغازه دافيا، آره مخ زدم من به اندازه كافي، واسه همينم باز كردم من يه مغازه دافي، اين دافي طبقه دوم عاليه و آسه، ولي اين كه تو بغل منه ماركش آديداسه، اينجا انواع دافيا شدن دسته بندي، انتخاب كن ما ميكنيم واست بسته بندي، اين خانوم كه ميبيني عكسش رو كارت پستاله، اشانتيونش يه دو سه تايي داف خردساله، آره اينجا هر دافي مال يه منطقه است، قيمت پايينم داريم ولي با مقنعه است.....ماها الان بي نهايت دوست دختر داريم، مثل تو نميرم كافي شاپ با دختر داييم....

ديوونه خونه:

مردم امشب توي ديوونه خونم، پسر آهنگاي ساسي مانكن ديوونه كننده است، مناسبه واسه هر قشري آره، حتي واسه اوني كه رو آبه و كشتي داره، آره من دكترم دكتر قلبم، متاهلم ميبيني كه اينم حلقم، ولي زنم پرت شده از طبقاااااااااات، انا اليه راجعون صلوات،....ولي من ميخوام كه با تو فاز بگيرم، اگه بخواي بري كف پاتو گاز بگيرم، شماره بدم؟ چي گفتي؟ ميخواي دوباره بگم..هو هو...اينقدر به من زنگ ميزنن كه سرا گيجن، زنگ خور من دو برابر صدو هيجدست

و خرواري از اين آهنگها كه مي توانيد از سايت دانلود كنيد. اما با نگاهي موشكافانه تر به متن اين ترانه هاي رپ مي توان عناصر مشتركي را در همه آنها مشخص كرد. يكي محوريت بي پرده عشق زميني و اصرار بي مهابا و فرياد گونه بر جنسي بودن آنها، نوعي سهل انگاري و سبكسري كه انگار مي خواهد به مخاطب بقبولاند كه موسيقي سرگرم كننده مي تواند فاقد محتوا و معنا و صرفا با لحن و متني سبكسرانه و چيب موجبات هيجان و لذت را فرآهم آورد و البته يك عنصر طغيان در برابر نظم موجود سنتي و حكومتي كه منجر به دستگيري و برخورد با اين خوانندگان تحت عنوان مبتذل و شيطان پرست از سوي حكومت ديني شده است. در واقع نيز اغلب اين آهنگها كه بصورت زير زميني توليد مي شوند فاقد معاني و بار ارزشي هستند و برخي نظير "دافي شاپ" حتي پرده دري بيش از حد و تبليغ فحشا نيز مي كنند. در حاليكه مي توان بسياري از آهنگهاي رپ لس آنجلسي را كه از خارج كشور توليد مي شوند را حاوي بار مثبت ارزشي تلقي كرد نظير ترانه رپ "به نام زن" از فريناز كه در آن با يادآوري مقام زن در كنار مرد به بياني مطبوع دختران ايران را از تجمل پرستي و ظاهر بيني نهي و به دروننگري و سادگي توصيه مي كند. اينكه چرا موسيقي رپ ايراني تندروانه ، بدون محتوا و حتي مشوق ضد ارزشهاست و در مقابل رپ ايراني لس آنجلسي اغلب معنا دارتر و يا حداقل فاقد تبليغ ضد ارزشهاي بديهي است دلايل گوناگوني وجود دارد. يكي اينكه نوجوان امروزي كه در داخل ايران با فضاي باز ماهواره و اينترنت پرورده شده در جامعه با محدوديت شديد و سركوب مواجه مي شود و بنابراين بغضي در گلو دارد كه او را به تندروي لجاجت گونه مي كشاند. گويي كه مي خواهد چنگي خصمانه بزند بر گلوي سنتي كه فضاي زندگي آزاد- آنگونه كه او مي پسندد- را بر او تنگ مي كنند. در صورتيكه خوانندگان خارج كشور در فضايي آزاد بنا به سليقه شخصي خود زندگي ميكنند و بغض و كينه اي از چيزي ندارند پس ترانه هايشان هم كمتر معطوف به عقده گشايي و بيشتر مصروف توليد سرگرمي شاد و حتي سازنده و مويد ارزشهاي مثبت است. از طرف ديگر رپ زيرزميني داخل كشور از اين پنهان بودن و ناشناخته بودن هويت خود براي بيان هر حرفي استفاده مي كند در حاليكه توليدات رپ لس آنجلسي داراي هويت رسمي و شناسنامه آشكار است كه اين حتي به نوعي خود-سانسوري و محافظه كاري خوانندگان آن نيز ممكن است منجر شود.

اما در مورد رپ داخل از ترويج ضد ارزشهاي بديهي نظير فحشا و استعمال دود و دارو كه بگذريم تهور و تطور اين نسل جديد را كه در اعلام موجوديتي چنين دليرانه نياز هاي عاطفي، جنسي و اجتماعي خود را فرياد زده است را بايستي به فال نيك گرفت. اين نسل جديدي كه فرضا تمنيات جنسي خود را اينگونه با اخلاص فرياد مي زند بسيار پاكتر و يكرنگ تر و يكرو تر از سنتياني است كه اغلب زندگيهاي پنهان و نيمه تاريكي نيز در پس اين ظاهر زاهدانه دارند. اين نسل جديدي كه روز به روز قويتر و گسترده تر مي شود به همان نسبت نيز در ستاندن حقوق و آزاديهاي اجتماعي خود از سيستم حاكم و سنتي جامعه جسور تر و جديتر مي شود. اما متاسفانه با داشتن سيستم ايديولوژيك ديني خشك و انعطاف نا پذيري كه حكومت ديني تنها بخشي از آن است به جاي توجه به نيازهاي اين نسل كه به عالم خارج مرزها نظر دارد اما در داخل مرزها زندگي ميكند تقابل با آنان و سركوب آنها روز به روز افزايش مي يابد تا اين قشر را نيز بدان سو سوق دهند تا ناچار شوند براي تامين نيازهايشان تزوير و نفاق در پيش گيرند و پنهانكارانه در كوره راههاي پر پيچ و خم لذت كه چراغي نيز برايشان آويخته نيست آنچنان بي راهنما و تنها گام نهند كه اي بسا طعمه فحشا، اعتياد يا هزاران درد بي درمان ديگر شوند. اما از ميان تمام اين تحليلها و تفسير هاي گوناگون حقيقت تلخ گزنده اي بديهي به نظر مي رسد و آن اينكه فرهنگ لذت محور و بي ريشه آمريكايي مي رود تا قويترين ملتها را نيز در خود ذوب كند و كسي را ياراي جلوگيري از ورود آن نيست مگر طالبان را.

Saturday, December 13, 2008

ايرانيان و سرطان پيشرونده اسراييل


اوباما هم آمد و برخلاف پندار برخي از ساده لوحان داخلي با انتصابات اخير خود نشان داد كه خط مشي سياست خارجي اين كشور چندان به تغييرات كابينه دولت وابسته نيست. بخصوص انتصاب هيلاري كلينتون كه با عرض پوزش از خوانندگان اين مقاله به بهترين تعبير مي توان از او به "ماده سگ هار صهيونيزم" ياد كرد نشان داد كه او و كابينه اش ممكن است حتي خطرناكتر از بوش براي ايران باشند. در اين ميان اما نكته ظريفي در مقايسه تقابل اروپا-تهران با تقابل آمريكا-تهران وجود دارد كه اغلب از ديد تحليلگران مكتوم مانده است. اين تفاوت آنجا آشكار مي شود كه به ياد بياوريم در مناقشه هسته اي ايران و آمريكا حتي تا يكسالي پس از به روي كار آمدن دولت نهم اروپاييها ترمز آمريكا در سازمان ملل براي صدور قطعنامه ها و تحريمهاي شديد عليه ايران بودند. معمولا انگلستان، فرانسه و آلمان در كنار روسيه و چين عدم تمايل خود را براي تحريم ايران و تمايل خود را براي مذاكره آشكارا اعلام و اعمال مي كردند. اما چه شد كه كشوري چون انگلستان در مدت كوتاهي پس از آن كاسه داغتر از آش شد و در فشار بر ايران از آمريكا نيز پيشي گرفت؟ كساني كه به دقت روند تكاملي مناقشه غرب با تهران را زير نظر داشته اند تصديق خواهند كرد كه اروپا زماني عليه ايران شعله ور شد و در كنار آمريكا قرار گرفت كه رييس جمهور ايران بر موضع "فروپاشي اسراييل" و "هولوكاست" انگشت نهاد. به بيان ديگر برنامه تحت كنترل هسته اي تهران براي اروپاييها به تنهايي چندان جديتي نداشت كه آنها را در مواضع خصمانه با آمريكا كاملا همسو كند بلكه پس از تهديد ايران به انهدام اسراييل آنها در كنار آمريكا قرار گرفتند. به عقيده نگارنده سطور اروپاييها و بخصوص انگلستان از آنجا مواضع خود را عليه تهران شدت بخشيدند كه خوف آن در دلشان رخنه كرد كه مبادا با فروپاشي اسراييل يهوديها دوباره به اروپا بازگردند و همان مشكلاتي را ايجاد كنند كه پيش از جنگ جهاني دوم ايجاد كرده بودند. يهوديها آنطور كه همه و بخصوص اروپاييها مي شناسند قومي تيزهوش، مزور و قدرت طلب هستند كه در هرجايي كه فزوني گرفته اند با در دست گرفتن اهرمهاي قدرت و ثروت تعادل را به نفع خود بهم زده اند. هر اروپايي مطلع-از-تاريخ هر چند ممكن است به زبان از جنايات هيتلر عليه يهود اعلام انزجار كند اما در دل مي داند كه اروپاي امروز عدم حضور اين قوم مشكل آفرين را مديون هيتلر است. در حقيقت در پايان جنگ جهاني دوم و پس از جنايات هيتلر اين انگلستان بود كه با تزوير خود دستاويزي مناسب يافت و براي كم كردن شر يهود از اروپا آنان را فوج فوج به اميد سكونت در سرزمين آرماني راهي سرزمينهاي فلسطيني كرد. شايد به همين دليل باشد كه امروز يهوديها و بخصوص اسراييليها بسيار از انگليسيها متنفرند چراكه هر چند خيلي دير اما بالاخره فهميدند كه چه كلاه گشادي سرشان رفته است. اگر امروز اهرمهاي بزرگ قدرت در اروپا مانند آمريكا در دست صهيونيزم نيست ابتدا به دليل همت هيتلر و سپس تدبير انگلستان است. لذا تمام نگراني اروپايي ها و بخصوص انگلستان قضيه فروپاشي اسراييل و بازگشت يهوديان به اروپا است كه مي تواند تعادل اروپا را بهم ريخته و چون آمريكا آنان را نيز برده و كارگزار صهيونيستها قرار دهد. بنابر اين گرچه اروپا و آمريكا هر دو نگران اسراييل در برابر ايران هستند اما نگراني يكي از سر همدردي و تعهد و نگراني ديگري از سر تخاصمي پنهان است. البته بايد گفت كه حتي در غياب مساله اسراييل نيز موضوع برنامه هسته اي ايران براي آمريكا كه همواره از پارادايم سلطه گري و توازن قدرت به منطقه مي نگرد موضوعيت پيدا مي كند كه در كنار اين مساله البته بايستي به مساله امنيت به خطر افتاده آمريكا نيز در برابر آنچه آنها "تروريسم" مي خوانند نيز اشاره كرد. اما جالب اينجاست كه تخاصم ايران و اسراييل هر چند پس از انقلاب ايران به اوج رسيد اما در دوران پيش از انقلاب اغاز شده بود. براي روشنتر شدن زواياي اين تخاصم مصاحبه هاي اخير شاه با مايكل والاس و اوريانا فالاچي بخوبي مشخص مي كند كه شاه اين اواخر بسيار نگران نفوذ اسراييل در منطقه و دخالتهاي آنها بود. بنابر اين جدا از بعد ايديولوژيك دشمني با اسراييل كه تماما مربوط به پس از انقلاب مي شود و تاثير گرفته از تخاصم تاريخي يهود و اسلام است يك بعد بزرگ دشمني با اسراييل به منافع ملي كشورمان باز مي گردد كه حتي پيش از انقلاب طليعه هاي آن از افق سر زده است. اسراييل در صورت يافتن ثبات در منطقه قدرت خود را گسترش داده و در غياب فيزيكي استعمار و امپرياليسم گذشته به عنوان مجراي نفوذ آمريكاييها بر توازن قدرت در منطقه تاثيري جدي خواهد گذاشت. حضور اسراييل در منطقه كه از زاويه ديدي ديگر مي توان آز آن به بذر كاشته شده آمريكاييها در منطقه براي روز ثمر ياد كرد بطور قطع به تسلط بيشتر آمريكا در منطقه و به ضرر منافع ملي كشوري چون ايران خواهد انجاميد. بنابراين فارغ از ديد ايديولوژيك و مذهبي و تنها از ديد منافع ملي نيز فروپاشيدن اين غده سرطاني بايستي آرزوي هر ايراني وطن پرست باشد. حتي از منافع ملي نيز كه بگذريم از زاويه ديد "احساسات انساني و وجداني" هيچ تحليل و توجيهي براي اين وجود ندارد كه قومي پس از تصاحب سرزميني ديگر دولتي جديد تشكيل دهد و آغاز به ساختن كشوري مستقل بر زمين غصب شده از ديگران بكند. به بيان ديگر فرياد امروز مردم ايران در انزجار از جنايات صهيونيزم و همدردي با ملتي كه شجاعانه در برابر باطل ايستاده است در كنار سكوت شرم آور اعراب نشانگر آن گوهر زرين تمدن ايراني است كه نژاد پستي چون اعراب را مايه اي از آن نيست. هر چند از سويي مواضع تند و بي ضرورت برخي دولتيان امروزايران منجر به اتحاد دشمن و تنگ شدن و كند شدن عرصه عمل براي تضعيف اسراييل شده و از سويي ديگر سياستهاي داخلي غلط حكومت ديني ايران به غريبه پرستي مردم تا حد زيادي دامن زده است اما هر ايراني آزاده بايستي فارغ از اختلافات درون- خانوادگي مقاومت در برابر سلطه و دخالت بيگانه و از جمله نابودي اسراييل را همواره جزوي از مطلوبات خويش مطمح نظر داشته باشد.

Sunday, December 07, 2008

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


نزديك كريسمس بود. از وسط بازار سنگفرش ميدان پيكادلي مي گذشتم. در دو سوي بازار، پاساژها و مغازه هاي رنگا رنگ و پر سرو صدا، بوي تند قهوه و در ميانه معبر سنگفرش نيز هر از گاهي گروهي از شعبده بازها يا رقاصان و نوازنده هاي راك هاي و هويي به پا كرده بودند. شنيدم انگار كسي صدايم مي كند ديدم دختري است با موهاي بور بلندي كه بر پالتوي قهوه ايش ريخته بود. مي خنديد و مي آمد، از دفتر و دستك دستش تازه گرفتم كه مربوط به موسسات خيريه يا تبليغات است. نمي دانم دقيقا چه چيزي باعث شد كه براي اين يكي حوصله كردم و ايستادم. آمد و گفت از طرف موسسه خيريه دانشگاه براي بچه هاي بي سرپرست پول جمع مي كنند. گفت هر چقدر مي خواهي بده. دماغش از سرما سرخ شده بود و لبخند ي بر لب داشت. از سوز سرما چشمهايش ميان خنده، تر شده بود. گفتم كجايي هستي؟ گفت مجارستاني ، و وقتي او پرسيد گفتم ايراني هستم. من با افتخار مي گفتم ايراني هستم و گرچه او هم كمي هيجانزده شد اما واقعا ندانستم غرور من از ايراني بودنم با آن احساسي كه در او پديد آمده بود تناسبي داشت يا نه. همچنان مي خنديد، هنوز مثل آينه آن صورت و چشم و لب زنده و خندان را به خاطر دارم. دست كردم جيبم كمي مردد و در نهايت تنها دو پوند به او دادم!!! و گفتم كه كمك دانشجويي است. به محض ديدن دو پوند حس كردم هيجان و خنده اش يك لحظه فرونشست اما آن را به سرعت باز يافت و دو باره لبخند زنان "برچسبي" از جيبش بيرون آورد كه در عكس بالا مي بينيد. گفت: اينجا نوشته است "گورانگآ" به زبان مجاري يعني "شاد باشي"". مو بر بدنم سيخ شد. اين جمله را با معنيش آنچنان زنده و زلال و هيجانزده گفت كه پس از تماشاي برچسب محو تماشاي خنده اش شدم اما خوب مي فهميدم كه با خنده اول كمي تفاوت مي كرد. از آن روز يكسالي مي گذرد اما هنوز خيلي تلخي در دلم مانده كه چرا بيشتر كمك نكردم. چقدر تلخ بود وقتي كه آن لبخند كمي سنگين شد. آدم گاهي كارهايي مي كند كه واقعا دليل قانع كننده اي براي آنها ندارد. گاهي خودم را تسلي مي دهم كه شايد ذهنم درگير دعواي حقوقيي بود كه با دولت بر سر ويزا داشتم يا شايد اصلا آن لحظه پول نقد زيادي همراهم نبود. هيچ وقت فكر نمي كردم قصوري اينچنين اندك اينقدر پشيماني و ندامت برايم بياورد. آن برچسب را روي صفحه كامپيوتر لپ تاپم زدم. هنوز هم اينجاست. لبهاي خورشيد خانم در اثر تماس دستم محو شده و كلمه "شاد باشي" پايين آن هم همينطور. اما همچنان از ميان اين تصوير كه روز به روز رنگ و رويش محو و كم اثرتر مي شود خنده هايي را ميبينم كه تا آخرين روزهاي عمرم نيز فراموش نخواهم كرد
نمي دانم چرا هميشه آن خاطره اين شعر حميد مصدق را در ذهنم تداعي مي كند شايد نسبتي ميان ندامت اين حكايت و ندامت من باشد گوش كنيد.

..................................

تو به من خندیدی!
و نمی دانستی، من به چه دلهره,از باغچهء همسایه سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید.
سیب را دست تو دید، غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و سالهاست هنوز، خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
من در اندیشه این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
..

Saturday, November 29, 2008

غربت و تنهايي

بعضي ها هميشه غريبند. غريب به دنيا مي آيند و غريب از دنيا مي روند. رفته بودم ملاقات دوستي قديمي كه مدتها بود نديده بودمش. آرام و تنها از دور آمد مثل تك درختي بر دامنه تپه اي خشك و بي علف. از همه چيز صحبت كرديم و از همه جا. ديدم او هم مثل همه در فكر رفتن است. رفتن به جايي كه راحتتر بتوان نفس كشيد. گفتم حتما مي داني كه غريبي خيلي سخت است. گفت من اينجا هم احساس غربت مي كنم. از همه غريبم از رفتار مردم در كوچه و خيابان و محل كار به تنگ آمده ام، حكومت هم كه جاي خودش آينده نامشخص هم همينطور. راست مي گفت. اين روزها ما از حكومت و وضع بد اقتصادي مهاجرت نمي كنيم ما از همديگر فرار مي كنيم. ما مردم بدي شده ايم كارهاي زشتي مي كنيم انديشه هاي كوته بينانه اي داريم. حتي موقع رانندگي مردم حرفهاي زشت مي زنند و سر همديگر خيلي راحت داد مي كشند. مردم زياد دروغ مي گويند در حقيقت كردانيسم در اجتماع بسيار بيشتر بيداد مي كند تا سياست. حريص شده ايم، خيلي حريص. بعضي ها خيلي راحت دزدي مي كنند، از كارمند گرفته تا كاسب. در يك كلام مي توان به قول عباس عبدي گفت: "جامعه در حال فروپاشي است و تنها چيزي كه آنرا به هم نگاه داشته است چسب قدرت سياسي است". در غرب كه خدا نيز مرده است ارزشهاي انساني بسيار بالاتر است و زندگي مردم به معناي جوهره اخلاقي و نوعدوستي، ديني تر است. در ايران هر چقدر حكومت و جامعه ديني تر شده است كردانيسم اجتماعي (دروغ براي كسب اعتبار كاذب) و كردانيسم سياسي (تقلب و نفاق براي كسب منزلت سياسي و شغلي) افزايش يافته است. به نظرم هر ديني از دو مولفه درست شده است يكي احكام (فقه) و دومي عرفان (اخلاق). گذشته از احكام كه از ديني به ديني متغير است جوهره اخلاقي يا عرفاني اديان براي سلامت جامعه بسيار مفيد است. اما عرفان يا اخلاق به ديندار بودن ربطي ندارد چونكه يك آدم ملحد نيز به اخلاقيات باور دارد. در جامعه ما هر چقدر احكام قوت گرفته عرفان و اخلاق رخت بر بسته است. و از آنجا كه احكام قابل رويت و نمايشي است تظاهر و دروغ و نفاق نيز برخاسته از نوعي دينداري است كه مغز عرفاني آن تهي گشته و قشر فقهي آن پابرجاست. خلاصه براي همديگر غير قابل تحمل شده ايم. ديگر خنده كودكانه اي برلبان كسي نيست و قلبي در سينه اي عاشقانه نمي تپد. وسوسه و حرص پول شده است وسيله اي براي رسيدن به لذتهاي نامشروع از مخدرات گرفته تا لذتهاي جنسي متاهلها خارج از چارچوب خانواده. اينها را به راحتي مي توان در زندگي روزمره ديد. خلاصه با دوستم خداحافظي كردم و وقتي رفت و سايه اش نيز محو شد تازه فهميدم يك انسان چقدر مي تواند تنها باشد و چه دردناك و جانكاه است آن تنهايي كه بر سر غريبي آوار مي شود.

Thursday, November 13, 2008

عروس انتحار


فلسطيني ها را يوم نكبتي است آنروز كه يهوديها خاكشان را اشغال كردند و حكومت صهيونيستي را در آن به پا كردند و ايراني ها را هم يوم نكبتي بود آن روز ديرين كه اعراب خاكشان را تسخير كردند و سلسله نامتناهي و ادامه دار خلافت اللهي را در آن پايه گذاردند. وليكن فلسطيني ها را غيرتي بود آنچنان كه هر يك پاره آتشي شدند و بسوي اشغالگر به پرواز در آمدند و ايراني را بي غيرتي و خيانتي كه واپسين جهادگر خرمدين را نيز به دست خود به تيغ اشغالگر سپردند و خود تا به امروز تن به تجاوز و تحقير دشمن دادند.
متني كه در زير مي آورم از سايت بي بي سي ترجمه كردم كه در آن خبرنگار خاورميانه بي بي سي با يك زن جوان فلسطيني به نام ام اناس كه خود را براي عمليات انتحاري آماده مي كند مصاحبه كرده است. از هر زاويه اي كه به اين مصاحبه نظر كنيد چيزي تحسين بر انگيز و تاثير گذار در آن خواهيد يافت. فقط به منظور رعايت امانت لازم است كه بگويم در ترجمه متن اصلي حدود يك پاراگراف را كه به نظرم بي بي سي غرضورزانه براي مخدوش و تروريستي جلوه دادن اين حركت آورده بود حذف كرده ام. و البته آن قسمت نه بخشي از مصاحبه بلكه تفسيري مغرضانه و شخصي از سوي خبرنگار مربوطه به نظرم رسيد. اين مصاحبه را در زير مي خوانيد.

در غزه آتش بس ادامه دارد اما بي بي سي شواهدي دال بر آماده شدن گروههاي جهادي براي بازگشت به خشونت يافته است. از ميان اين گروهها جهاد اسلامي بمب گذاران انتحاري زن را تعليم مي دهد. پل وود خبرنگار خاورميانه بي بي سي به ملاقات زني فلسطيني رفته است كه داوطلب عمليات انتحاري شده است.
در حالي كه در اتاق برو بيايي به پاست زن جوان نقاب پوش ، آرام و ساكت نشسته بود. پرچم مشكي جهاد اسلامي پشت سر او بر ديوار آويخته شده بود و دو كلاشينكف در محدوده ديد دوربين به دقت قرار گرفته بود. شوهر او ، كه خود يكي از رزمنده هاي جهاد اسلامي است بر پيشاني زن سربند "شهيد" بسته بود. نام مستعار زن ام اناس (Umm Anas)بود. او به تازگي از يك برنامه تعليماتي براي عمليات انتحاري فارغ التحصيل شده بود. گرچه انگشتر ازدواجش را با اضطراب دور انگشتش مي چرخاند اما به نظر انسان كم مايه و ترسويي نمي آمد. فصيح و رسا سخن مي گفت ، بسيار بهتر از مرداني كه به اين مرحله عملياتي مي رسند.

آرمان سري

هنگامي كه از آماده شدن براي عمليات انتحاري سخن مي گفت صدايش استوار و آرام بود: "اين يك هديه از جانب خداوند است" و در حاليكه برق چشمانش از پشت نقاب تمامپوش صورت شعله مي كشيد ادامه داد: "ما خلق شديم تا شهيداني در راه خداوند باشيم. وقتي كه ما بر يهوديها سنگ پرتاب مي كنيم آنها بسيار مي ترسند ، تصور كنيد چه خواهد شد وقتيكه پاره هاي تن ما بسويشان به پرواز در مي آيند" كمربند حامل بمب كه او اميدوار است به حياتش خاتمه دهد و اسراييلي هاي زيادي را هلاك كند روي ميز كنار ما بود. به نظر انگيزه اصلي او از انتخاب اين راه انتحاري بيشتر مذهبي بود تا ميهن پرستانه – حركت بسوي آرماني كه براي مدت طولاني پنهان نگاه داشته شده بود. حتي ازدواج اخيرش نظرش را عوض نكرده بود.
" هنگامي كه شوهرم با من ازدواج كرد از چگونه انديشيدن من آگاه بود. او دقيقا مي دانست من كيستم و بر همين اساس مرا انتخاب كرد. ازدواج حتي براي يك ثانيه مرا مردد نمي كند"
از او پرسيدم اگر حامله بشود ممكن است نظرش تغيير كند؟ پاسخ داد: " در آن صورت تا به دنيا آمدن كودك صبر خواهم كرد و وقتي به دنيا آمد او را به والدينم خواهم سپرد تا از او مراقبت كنند و سپس آنها را ترك مي كردم و كودك همچون پاره اي از وجودم پشت سر خواهد ماند." پدر و مادر و برادران و خواهران او از تصميم او بي اطلاع بودند. او در اين باره گفت: "شهيدان – چه زن چه مرد- بايستي بطور سري فعاليت كنند. هيچ كس نبايد از آن آگاه شود. ما بايستي بسيار مراقب باشيم تا كوچكترين علامتي از آنچه مي خواهيم به انجام برسانيم به والدينمان ندهيم. برخي اوقات شايد آنها در چهره شما بتوانند علامت شهادت را بخوانند. مشكوك مي شوند اما بطور قطع نمي دانند."

آماده براي مرگ

ام اناس تصور مي كند مي داند مرگ او چگونه خواهد بود اما زمان آن را نمي داند. او تنها منتظر خاتمه آتش بس اسراييل و حماس است.
جهاد اسلامي نيز آتش بس را پذيرفته است اما اسراييل را متهم مي كند كه در حال آماده شدن براي يك تجاوز گسترده ديگر به غزه است. از سوي ديگر اسراييل نيز گروههاي جهادي را متهم مي كند كه از اين فرصت براي تجديد قوا و جمع آوري سلاح استفاده مي كنند.
يك سخنگوي جهاد اسلامي ماه پيش گفت: "صهيونيستها متمايلند و تصميم دارند آرامش را دوباره به هم بزنند و به همين خاطر است كه ما برنامه هاي تعليماتي را براي عمليات انتحاري ادامه مي دهيم. ما مي خواهيم آماده باشيم."
تعليم ديده ها خود را براي حمله انتحاري به سربازان اسراييلي آماده مي كنند. اما آيا ام اناس حاضر است به يك رستوران پر از مردم غير نظامي قدم گذاشته و خود را منفجر كند؟ او مي گويد: " البته سربازان اسراييلي وقتي اينجا مي آيند اهداف آسانتري هستند اما من غير نظامي ها را هم هدف قرار خواهم داد زيرا نظامي ها و غير نظامي ها هر دو زمين ما را اشغال كردند." اما آيا او واقعا با اين مساله مشكلي نخواهد داشت كه مردمي را مي كشد كه سلاح ندارند؟ آيا او براي كودكان و زنها احساس تاسف نمي كند؟
او مي گويد: " اينها اهميتي ندارد چراكه تمام آنها خانه ما را اشغال كرده اند. آري كودكان غير نظامي هستند اما بزرگ كه شدند سرباز اسراييل مي شوند. آنها همگي طوري تربيت مي شوند تا از ما متنفر باشند. فلسطين تنها از آن فلسطيني ها است. ما بايستي به هر روشي كه مي شود آنها را از زمينمان بيرون برانيم."
سر انجام از ام اناس مي پرسم آيا شده است هر گز خيال انجام اين عمليات را از سر بدر كني؟ و او مي گويد: " هرگز از فكر كردن راجع به آن دست نمي كشم. من هر پله را به دقت طي مي كنم زيرا مي دانم كه دارم خودم را قرباني مي كنم. شهيدان هميشه بايستي در حال نيايش با پروردگار باشند. بايد روزه بگيرند. وظايف بسياري هست كه بايستي انجام شود پيش از آنكه براي ملاقات با پروردگار آماده شوم. من مراقبم كه اشتباهي از من سر نزند كه باعث شود اين فرصت را از دست بدهم."


Tuesday, November 04, 2008

خاتمي و ارادتهاي زيبايي شناسه به او - قسمت دوم - پاياني

در يادداشت قبلي به آن دسته از كوتاهي ها و ضعف هاي خاتمي اشاره شد كه از ديد اكثريت هواداران او در زمان او كوتاهي محسوب مي شدند. اما در اين يادداشت به آنچه دستاوردهاي او خوانده مي شود و در بين سياسيون ملاك تفوق شخص او بر ديگر كانديداها مي گردد مي پردازم. در هشت سال مسووليت خاتمي آنچه به عنوان دستاورد ايشان بر سر زبانها افتاده عمدتا عبارتند از اعتبار و تصوير متفاوت بين المللي از ايران ، انتقاد پذير شدن يا همان زميني شدن مقام رياست جمهوري و سرانجام فضاي باز سياسي ، فرهنگي و اقتصادي دوران ايشان. در ارزيابي اين دستاوردها پيش از هر چيز بايستي خاستگاه و رقم زنندگان اصلي اين دستاوردها ، ميزان مقاومت غلبه شده در راه رسيدن به آنها و سرانجام درجه نهادينه شدن آنها را بررسي كنيم. با مطالعه تبار شناسي اصلاحات در مي يابيم كه اتاق تفكر و موتور اصلي اصلاحات را گروهي از طرد شدگان حكومت تشكيل مي دادند كه توسط هاشمي در مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري گرد آمده بودند و به مطالعه و تحقيق مشغول بودند. در ميان آنها افرادي مانند عباس عبدي ، سعيد حجاريان و ديگر چهره هاي شاخص اصلاحات حضور داشتند. در حقيقت اگر اينها را گردانندگان اتاق فكر اصلاحات بدانيم ، مديران كارگزاراني منسوب به هاشمي را عملگرايان و كارگران تيوري آنها بايد پنداشت كه توانستند در چهار سال اول دولت اصلاحات تا حد قابل قبولي تيوري آنان را جامه عمل بپوشانند. در اين ميان فاحشترين اشتباه اين اتاق فكر انتخاب سيد محمد خاتمي به عنوان رهبر اين جريان بود كه خود هيچگاه مسووليت رهبري اين جريان را نپذيرفت و به مرور زمان ترديد ها و ضعف هاي شخصيتي وي در كنار فشارهاي بي امان انحصارگرايان زمينه سرنگوني اصلاحات را رقم زد. اگر خوب دقت كنيم عمده خدمات سياسي و فرهنگي دوران اصلاحات را در دوره چهار ساله اول و به دست نيروهاي تكنوكرات كارگزار شاهد هستيم كه عمدتا توسط همان اتاق فكر اصلاحات به آقاي خاتمي پيشنهاد شده بودند. بنابراين عمده تحولات فرهنگي و اقتصادي دوران ايشان منسوب به نيروهاي كارگزاري بود كه عملا توسط اتاق فكر انتخاب شده بودند. اتاق فكري كه اصلاحات را پديد آورد و هجوم مردم پاي صندوقهاي راي از آن جرياني ساخت كه توانست به تيوري خود در ابتدا تا حدي جامه عمل بپوشاند. البته و صد البته كه خصوصيات جذاب ظاهري آقاي خاتمي از قبيل سيد بودن ، خوش سيما بودن و ادبيات زيباي او تاثير بسياري بر احساسات عموم و اين هجوم پيروز همگاني داشت. غير از محاسن ظاهري تنها خصوصيتي از ايشان كه در پيروزي ايشان نقش داشت عدم مقاومت يا مخالفت وي با تيوري نيمه ليبرالي بود كه از سوي اتاق فكر به او القا شده بود كه اين را نيز از ذهن كمي بازتر خود نسبت به محافظه كاران حاضر در قدرت داشت. اما دستاورد ديگر دوران ايشان كه همانا نقدپذير شدن و زميني شدن رييس جمهور پس از هشت سال رياست متكبرانه و فرعونوار هاشمي رفسنجاني بود را نمي توان منتي بر سر ملت دانست. چرا كه انقلاب بسيار پر هزينه ايران و خونهاي بسيار رفته بر سر آن اساسا براي تحقق بخشيدن به چنين امري بود اما متاسفانه ملت ما كه هنوز خو كرده به نظامهاي استبداد شاهنشاهي و پس از انقلاب استبداد ديني بود خود هنوز به اين حق خود با ديده شرم مي نگريست ، غافل از اينكه ملت بر اين حق مستحق بود و آقاي خاتمي كه آنرا بعدها در بوق و كرناي تبليغاتي كرد به زكاتش داد. پاسخگو بودن و نقدپذير بودن رييس جمهور از اصول اساسي قانون اساسي بود و جزو وظايف و شرايط رييس جمهور و فرار از آن تخلف بود همانگونه كه در گردن نهادن به آن لطف و منتي نبود. و سرانجام اعتبار و تصوير خوب بين المللي زمان خاتمي است كه ما در مقايسه اي با وضع كنوني آن را اكنون نعمتي مي دانيم. اما حقيقت آن است كه همين احمدي نژاد با همين سياستهاي اقتصادي و سياسي فشل اگر از آن وراجي هاي بي محابا و بي ضرورت در مورد پروژه هسته اي ، اسراييل و هولوكاست پرهيز مي كرد چهره بين المللي امروز ايران ، در عين وخامت اوضاع داخلي چندان فرقي با دورانهاي قبل نداشت. مثلا اگر اشخاصي چون ناطق نوري يا لاريجاني پس از خاتمي مي آمدند تا حدي آن چهره مطلوب را حفظ مي كردند. مضحك و مسخره اين است كه ما ملت در انتخابات دوره نهم تصميم گرفتيم در خانه بمانيم تا كسي بيايد كه خود مي دانستيم كه چه وجهه بين المللي برايمان به ارمغان خواهد آورد. و حالا كه او آمده است و همانطور شد كه حدس مي زديم مدام بر سر ميزنيم و شيون مي كنيم و مي گوييم خوشا به حال آن چهره افتخار آميزي كه قبلا داشتيم!!!! با عرض پوزش بسيار چنين ملتي به دليل اختلال مشاعر همان بهتر كه اداره كشور را تا اطلاع ثانوي به اتباع شايسته تر يك كشور خارجي بسپارد تا مگر در آيينه سياستورزي و مسووليت پذيري آن ملت سلامت عقلي خود را بازيابد و از نواختن كوس حماقت خود در مقابل جهانيان دست بشويد!! با تمام آنچه كه در اين دو يادداشت ذكر شد نتيجه نگارنده اين سطور اين است كه خاتمي به هيچ لحاظ شايستگي و صلاحيت كانديداتوري رياست جمهوري دوره دهم را ندارد و اگر باز عنان نفس از كف بدهد و تسليم اطرافيان خود شود و به صحنه بيايد بعيد است كه راي بياورد. اگر هم راي بياورد به دليل عدم هجوم مردم اصلاح طلب به پاي صندوقهاي راي آن اختلاف اندك را ماشين تقلب حكومت پر خواهد كرد. و باز اگر با اندكي تفاوت موفق شود پا به كاخ سعد آباد بگذارد مجددا ضعف او در مقابل حكومت به همان داستان غم انگيز دوران پيشين او ختم خواهد شد. با اين تفاوت كه همين يك ذره اتحاد و انسجام اصلاح طلبانه مردمي را كه با آمدن احمدي نژاد و سياستهاي او پشت سد اصلاح طلبي جمع شده است را به هدر خواهد داد و ضربه اي ديگر بر اعتماد مردم به اصلاحات وارد خواهد كرد. ضربه اي كه اثرات رواني آن را بسيار سخت بتوان برطرف كرد.

Wednesday, October 29, 2008

خاتمی و ارادتهای زیبایی شناسانه به او- قسمت اول

اين روزها باز صحبت از حضور خاتمي است. صحبتي كه به همان اندازه تكاندهنده است كه برگزيده شدن احمدي نژاد به رياست جمهوري دوره نهم. واقعا آقاي خاتمي آنقدر سست نهاد خواهد بود كه در برابر اصرار و ارادت عده اي كه او آنها را قياس از كل ملت گرفته است به صحنه بيايد؟ و آيا اگر بيايد فكر مي كند راي مي آورد؟ و اگر راي آورد مي خواهد چكار كند جز اينكه ضربه اي ديگر بر پيكر مرحوم اصلاحات زده و آسيبي فزونتر بر اعتماد مردم به اين جريان بزند. مدام از خودم مي پرسم و مي پرسم كه چيست در نهاد اين سيد خندان كه جمع كثيري را به جدي گرفتنش وا ميدارد و هر بار بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه بيشتر جنبه زيبايي شناسانه وجود و منش اوست كه ارادت بر مي انگيزد نه الزاما فضيلت يا فن سياستي كه به او نسبت داده مي شود. منظورم از جنبه زيبايي شناسانه ظاهر آراسته ، نجابت ، متانت حركات و ادبيات شيوايي است كه از وي منعكس مي گردد. اما آيا اين معيار ها براي كسي كه مي خواهد با خانواده ايشان وصلت كند مناسبتر نيست تا براي ملتي كه معيارهايش قاعدتا در گرو توسعه سياسي و اقتصادي در بستر بي روحترين و زشت ترين قوانين سياست است؟ من به دليل رشته اي كه تحصيل كرده ام كارخانه هاي بزرگ ريخته گري فولاد را بسيار ديده ام. بسيار كثيف و پر دود و دم كه در آن جرثقيلهاي غولپيكر قراضه ها و شمشهاي فولادي را چنگ ميزنند و در حوضچه هاي وسيعي از فولاد مذاب خالي مي كنند و سر و صدا و دود و غباري كه انسان را ياد جهنم واقعي مي اندازد. يك چنين محيط توليدي كه كاملا عاري از هر گونه حس زيبايي شناسانه و شاعرانه است مصدر توليد ثروتي هنگفت و باورنكردني است و در حقيقت اگر زندگي شاعرانه و نازكدلانه و ژورناليستي زيباي ما در شهر اينگونه مهيا است از قبل فعاليت چنين صنايع خشن و مولدي است. به نظرم اگر آقاي خاتمي و سياست او را به نغمه شاعرانه دختركي تازه بالغ تشبيه كنيم ، هاشمي رفسنجاني و تمامي آن ديگر كارگزاران خشك و منطقي و نازيباي اطرافش را بايستي به آن كارخانه فولاد كثيف و زمخت اما مولد و عامل مانند كرد. اولي سرشار از ظرافت و زيبايي و دومي مملو از زشتي و زمختي و سياست. ما بايستي يكبار و براي هميشه تكليفمان را با خودمان روشن كنيم كه براي توسعه اقتصادي و سياسي كشور كه در مراتب بعدي مصدر زيباييهاي شاعرانه نيز خواهند شد كدام مشي را انتخاب مي كنيم؟ آقاي خاتمي در گفتار و كردار به شدت در گير ترديد ، ابهام و سفسطه و سهل انگاري است. گاهي حرفهايي مي زند كه آدم را از اينكه حتي ليسانس فلسفه هم داشته باشد دچار ترديد جدي ميكند. شالوده منطقي گفتارش در اغلب موارد پريشان و نامفهوم و دچار تناقضات بديهي است هر چند ادبياتش زيباست. اما اگر زيبايي را مي جوييم چه بهتر آنكه آنرا در آثار شكسپير و حافظ و مولانا بجوييم، سياست را چه به جستجو در پي ارضاي نيازهاي زيبايي شناسانه؟! اگر عنان طاقت از كف نمي دهيد حتي مي خواهم كمي "صداقت " را نيز در وجود آقاي خاتمي مورد پرسش قرار دهم. مگر نه آن است كه تطابق گفتار و كردار را صداقت گويند و خلاف آنر را بي صداقتي و خيانت؟! روزي كه لوايح رياست جمهوري را به مجلس مي بردند ايشان قول دادند كه اگر اين طرحها تصويب نشود استعفا كنند. لوايحي آنچنان طلايي به مسلخ ولايت مطلقه رفت و شرحه شرحه شد و خواجه همچنان خندان بر سرير قدرت نغمه مدارا سر مي داد. گفتند اگر انتخابات رياست جمهوري نهم شرايط عادلانه اي نداشته باشد آنرا برگزار نخواهند كرد. با شرايط ناعادلانه برگزار كردند و تقلب هم شد و گرچه باز قول افشا دادند اما به آن هم وفا نشد و خواجه باز خندان بود و شيرين كام و رام. حادثه كوي دانشگاه شد و چماقداران فقاهت بر خواب معصوم پرندگان حريت تاختند ، زمين از درد به فرياد آمد و خواجه لب از لب نگشود. براستي غرور يك مرد چند بار مجال بي آبرو شدنش را تاب مي آورد؟ در آخر دوره رياست جمهوريشان نيز گفتند تنها يك آرزو دارم و آن اينكه تا آخر عمر همنشيني و رفاقتي چنين صميمانه را با مقام معظم رهبري حفظ كنم و بدين سان بود كه آخرين جسارت را چنين سنگدلانه بر چهل ميليون راي مشتاق خسته روا داشت و خود شادان و لي لي كنان بر سر كوي دلبر شد. براستي چه صداقتي در اين مرثيه غم انگيز و سنگدلانه نهفته است كه چشمان نه چندان كم سوء من و بسياري ديگر را راهي بدان نيست؟ اگر ما نيز به جاي ولايت فقيه از شخص خاتمي بت بسازيم و او را بپرستيم با جان نثاران ثارالله و انصار حزب الله چه تفاوتي داريم. به نظر مي رسد عمده مشكل ما بت پرستي باشد. بنابراين تا زماني كه در عين هواداري كسي يا جناحي به نقد همزمان او خو نكنيم و از كوچكترين انتقاد نسبت به او برافروخته و غضبناك شويم از چهارديواري تنگ ايديولوژي و بت پرستي بدر نخواهيم آمد. خوشبختانه چنين به نظر مي آيد كه اين بار خاتمي مصمم است تا خلاف اصرار اطرافيانش وارد عرصه نشود. اما اگر به هر دليل خلاف اين را تصميم بگيرد واپسين قطرات حيثيت اصلاحات به باد استهزا گرفته خواهد شد و اين بار نه تنها حيثيت سياسي بلكه حيثيت شخصي سيد خندان نيز به
. ....تاراج خواهد رفت.....ادامه دارد
********************************************
مرتبط: نمونه ای از نقد بر منطق سست حاکم بر گفتار آقای خاتمی را که تحت عنوان "پیش شرطهای خاتمی " در روزگار تکمیلی نوشته ام را در این لینک بخوانید.

Saturday, October 18, 2008

آقاي سعدايي هم رفت

آقاي سعدايي هم رفت. درد دلتنگي چنين پدري رو به خانم سعدايي ، هدي ، حنانه ، هاجر و بخصوص حنيف كوچولوي باهوش و بامزه كه اين روزها همش جلوي چشمهامه تسليت ميگم. فوت آقاي سعدايي با وضع جسمي كه اين اواخر پيدا كرده بود و پرونده سنگين پزشكيش زياد غير منتظره نبود اما چيزي كه اونو خيلي تلخ و جگر سوز كرد اين بود كه او عاشق زندگي بود. قانون عجيبيه تو اين دنيا. اونها كه زندگي را دوست دارند و بلدند چطور زندگي كنند زود گلچين ميشن و اونها كه روزي هزار بار آرزوي مرگ مي كنن مثل كلاغ عمر مي كنن. من خودم به چشم خودم بارها اينو ديدم. به هر حال حنيف جان توي سن ده سالگي از دست دادن يه باباي پرسپوليسي خيلي بايد سخت باشه حدس ميزنم ، اما تا چشم به هم بزني خودت بابا شدي. فقط مهم اينه كه چقدر شبيه بابا سعيدت شده باشي....بقيه ميگذره ، غصه نخور..

Saturday, October 04, 2008

تكثر و دشمنان قسم خورده آن

بحث از تكثر و كثرت گرايي به نظر يكي از مهمترين و مفيدترين مباحث در دنياي مدرن امروز مي تواند باشد. وقتي از تكثر صحبت به ميان مي آيد ناخودآگاه ذهن نزد "تكثر گرايي ديني" يا همان "پلوراليسم ديني" مي رود كه معناي ضمني آن اين است كه راه رسيدن به خدا بسيار است. اما در اين يادداشت مرادم از تكثرگرايي به معنايي كلي تر است كه پلوراليسم ديني را نيز در بر مي گيرد. اگر نظري به تمدن يونان باستان بيفكنيم بخوبي متوجه مي شويم كه آغاز درخشش اين تمدن طلايي با تولد اين مفهوم آغاز شد كه : " هر انساني مخلوقي است منحصر به فرد با استعدادها و علايق منحصر به فرد كه حق دارد در زندگي دنبال آن مشي منحصر به فرد براي خود برود". معناي ضمني اين مفهوم آن بود كه هر انساني با توانمنديهاي منحصر به فردي زاده مي شود و بايستي به او حق و فرصت آن را داد كه نسخه منحصر به فرد خود را براي نيل به خوشبختي و سعادت دنبال كند. اين اوج يك تكثر گرايي بود كه چند هزار سال پيش در يونان باستان درخشيد و پايه هاي دموكراسي نوين و همچنين در زمانه خود چنان تمدن درخشاني را بنيان نهاد. سقراطها و افلاطون ها و ارسطوها و ديگران فرزندان چنين مفهومي بودند. در صورت پذيرش چنين اصلي ديگر وضع بايد و نبايد هاي خيرخواهانه و اخلاقي براي بشر بلاموضوع مي شود چراكه چيزي كه براي يك انسان ممكن است جزو "نبايد ها" و "مضرها" باشد براي انساني ديگر ممكن است جزو "بايدها" و "مفيدها" باشد. بنابراين در يك جامعه تكثرگرا به غير از قانون كه بايد ها و نبايد هاي قراردادي براي حفظ نظم در جامعه است هيچ نوع بايد ها و نبايد هاي اخلاقي نمي تواند ظهور نمايد چراكه ناقض تكثر و زايل كننده بخش عظيمي از استعدادها و توانمنديهاي منحصر به فرد افراد خواهد بود. اما در تمدن بشر كار از آنجا خراب شد كه اديان به مبارزه با تكثر گرايي برخاستند و به خيال سعادت بشريت يا برهم زدن موازنه قدرت به وضع بايدها و نبايدهاي اخلاقي پرداختند. برخلاف جامعه متكثر يونان باستان كه هر فرد را آزاد و عازم راهي منحصر به فرد مي خواستند اما اديان جامعه را به مثابه "گله اي" مي خواستند كه بي چون و چرا و مقلدانه پيرو رهبر گله باشند. آنها بدون توجه به تفاوتهاي ذاتي ابنا بشر همه را ذيل يك سري بايد ها و نبايد هاي اخلاقي يوغ بندگي زدند و با كشتن خلاقيت و تكثر در جوامع ، گله اي خوب و رام و خيرخواه اما كم فضيلت و سركوب شده پديد آوردند. در كنار تمدن سازيهاي اديان اين يكي از فجيع ترين مصاديق تمدن سوزي آنها بوده است. اين مجموعه بايدها و نبايد ها را كه يا از اديان يا از فيلسوفان جزم انديش به ما به ارث رسيده است را امروزه "ايديولوژي" مي ناميم كه هنوز در برخي كشورهاي توسعه نيافته تحت شاخه هايي چون ايديولوژي اسلامي و ايديولوژي ماركسيستي واپسين خرابي هاي خود را به بار مي آورند. زماني پيش از اين هيتلر و استالين به ترتيب با الهام از نيچه و ماركس دو فيلسوف جزم انديش فجايعي را بر دفتر تاريخ رقم زدند و امروز نيز دنيا از دست مردم آزاريهاي ايديولوژي اسلامي يك شب خواب آسوده ندارد. اما در داخل مرزهاي كشورمان بعد از انقلاب ايران ايديولوژي اسلامي در خاك وطن آغاز به ريشه دواندن نمود كه امروز هر آنچه به ما مي رسد از ميوه هاي آن درخت است. اين در حالي است كه غرب قرون وسطي كه ساليان درازي تحت حكومت ايديولوژي مسيحي سياهترين دوران خود را مي گذراند ابتدا به فكر افتاد كه با تمايز نهادن بين دين و ايديولوژي ديني ، به مبارزه با ايديولوژي ديني برخاسته و هم دين و هم دنيا را از شر اين موجود شيطاني برهاند اما سرانجام تفكيك بين آن دو را محال ديد و دين را يكسره از عرصه سياست و اجتماع به زباله داني تاريخ فرستاد. اين كه فرسنگها آنطرفتر يعني در خاورميانه ملتهاي مسلمان در گذر تاريخ براي دين و ايديولوژي ديني چه نسخه اي بپيچند از آن چشم اندازهايي است كه چشمهاي بسياري مترصد آن است.

Friday, September 26, 2008

هفته دفاع مقدس

هفته دفاع مقدس است. هفته اي كه نه متعلق به اين رهبر ديني است نه به آن فرصت طلب سياسي بلكه از آن مردم اين خاك است. هفته اي كه عصاره هشت سال دفاع جانانه است. هشت سالي كه هزاران روايت و داستان معناگرا مي توان از دل آن در آورد. سالهاست كه ديگر تلويزيون حكومت ديني را نگاه نمي كنم حتي اين سريالهاي سبك ، خرافي و موهن به مخاطب را! اما اين يك هفته تمام برنامه هاي دفاع مقدس شبكه هاي سيما را با دل و جان نگاه كردم. چهره آفتاب سوخته و خاك گرفته سربازان وطن بر صفحه تصوير چيزي خوشايند و غرور آفرين را در دل آدم به حركت در مي آورد. آدم براي چيزي در خودش دلتنگ مي شود. چيزي كه انگار قبلا داشته و حالا ندارد يا كم دارد. چيزي شايد از جنس غيرت ، از جنس غرور ، معنويت ، وطن دوستي و مهمتر از همه چيزي از جنس عشق. اين خصلت پيرمردهاي غرغروي پاركهاي محله است كه مدام بگويند خميني بچه هايمان را به كشتن داد. اما واقعيت بسيار ساده است : پس از سقوط شاه صدام حسين قرارداد الجزيره را كه در مورد مرز اروندرود بين ايران و عراق بود با اين استدلال كه اين قرارداد با شاه وقت بسته شده است و در زمان حكومت جديد ايران موضوعيت ندارد پاره پاره كرد و براي گسترش مرزهاي عراق و تصرف بخشي از اروند رود كه طبق قراداد متعلق به ايران بود اعلام جنگ كرد. هر رهبري بود چكار مي كرد؟ آيا اين يك تجاوز آشكار به تماميت ارضي نبود؟ آيا اين قضيه اي ملي نبود؟ بگذريم از اينكه سي سال پس از انقلاب آنچنان به خاك سياه نشسته ايم كه حيثيت و غرور و افتخار ملي همه بر باد رفته است و فرزندان اين خاك همه در راه فرار به آغوش بيگانه اند. اما نبايد فراموش كرد كه يكي از آرمانهاي انقلاب مشروطه كه همان استقلال از اجنبي است در انقلاب سال پنجاه و هفت تحقق يافت. اين همه مشكل كه ما با حكومت ديني داريم دعوايي خانوادگي است. هيچ آدم عاقلي براي جدال عليه يكي ديگر از اعضاي خانواده اش از همسايه حسود و بدخواه طلب ياري نمي كند. چند شب پيش عمويم مقاله اي از يكي از نويسندگان شهرمان –سنقر- مي خواند كه در بخشي از آن جمله اي با اين مضمون بود كه: "آب را پاي نهالي بريز كه وقتي سر به آسمان كشيد يادش نرود كه ريشه در كدام خاك دارد". ما همه ريشه در خاكي داريم كه از تن آنهايي است كه اين روزها روي صفحه تلويزيون چهره هاي فراموش شده شان را مي بينيم. يك علامت ريشه دارها اين است كه هرگز زادگاه و خاكشان را فراموش نمي كنند حتي اگر تنها در كلمات و جملات يادي از آن بكنند. زنده باد ياد ريشه دارهاي شهيد ، زنده باد وطن.

Friday, September 19, 2008

ابرمرد ناقص الخلقه اسلامي

واژه ابرمرد يا سوپرمن از مفاهيم جذاب ديگر فلسفه نيچه ، فيلسوف آلماني است. با معيارهايي كه او از ابرمرد ارايه مي دهد امام خميني ، گاندي ، هيتلر ، استالين ، ناپليون و امثال ايشان فارغ از محتواي نيك و بد نيات و اعمالشان در زمره ابرمرداني قرار مي گيرند كه با اراده قاطع خود تاريخ را مي سازند. ابر مرد فردي است داراي اراده اي محكم و خلل ناپذير ، آرمانگرا ، قاطع و شجاع كه با تكيه بر اراده پيروز، تاريخ را از كوچه پس كوچه هاي وقايع و تصميمهاي جسورانه به پيش مي راند. او كسي است كه از لحاظ جسمي و روحي بسيار سالم و قوي است و به اعتقاد نيچه سير تكامل بشر و تصفيه ژنتيكي او به نفع افزايش جمعيت ابر مرد و نابودي انسانهاي ضعيف ، ميانمايه و ناسالم است. او تمام بشريت را طفيلي ظهور ابرمردان در نهايت تاريخ مي داند و شايد هيتلر با الهام از فلسفه او بود كه جهت تسريع ظهور ابرمرد اقدام به نابودي نوزادان معلول ، ناسالم و ضعيف در آلمان نازي نمود. اما اين بار در ايران ابرمردي هرچند ناقص الخلقه ظهور كرده است كه گرچه بسياري از معيارهاي ابرمردي را ندارد اما با توجه به خواستگاهش مي توان در اين دوره تاريخي او را در ساختن تاريخ معاصر سهيم دانست. او محمود احمدي نژاد رييس جمهور فعلي كشورمان است كه چندي است افكار عمومي دنيا را به خود مشغول و معطوف داشته و تاثيرات انكار ناپذيري در سياستگذاريهاي غرب داشته است. او كه مي توان به درستي خلف شايسته اي براي امام خميني ناميدش هر چند در سياستهاي اقتصادي داخلي فجايعي به بار آورده است اما در حوزه سياست خارجي با فعاليتي كم نظير در صدد متحد نمودن بنيادگرايي اسلامي و كشورهاي سوسياليستي و كمونيستي سابق است كه تا حدودي نيز به توفيقاتي دست يافته كه در پي چالش اخير غرب و روسيه بر سر گرجستان اين توفيق ابعاد تازه اي به خود گرفته است. اما در داخل مرزها جرياني كه به رهبري احمدي نژاد مي شناسيم و از طريق سپاه به شدت حمايت مي شود در حال بر دادن ثمرات تازه اي است كه همه آنها بر خلاف منافع ملي نمي باشد. پروژه حذف روحانيت از عرصه سياسي و اجتماعي كه اخيرا توسط هشدارهاي مراجع و ديگر روحانيون از پرده برون افتاده است از از تحولات مباركي است كه جريان احمدي نژاد با جديت آن را دنبال مي كند. در همين ارتباط شايد احمدي نژاد اولين رييس جمهور پس از انقلاب باشد كه استقلال عجيبي از ركن ولايت فقيه داشته و حتي گهگاهي اختلافاتش با رهبري را به روي ميز مماشات مي كشاند هر چند كه پروژه حذف روحانيت از قدرت نخستين بار توسط رهبري و به پشتيباني سپاه با انتخاب احمدي نژاد در انتخابات استارت خورد. از طرف ديگر ساختار شكني و اجرايي كردن جسورانه طرحهايي چون طرح سهميه بندي بنزين و ديگر طرحها كه قوي ترين مردان اجرايي پيشين در اجرايي نمودنشان دچار ترديد و محافظه كاري بودند بدعت ميموني را پايه نهاده است كه از اين پس دولتمردان بعدي را در اجراي طرحهاي بزرگ ، جسورتر و بي باك تر خواهد ساخت. البته بديهي است كه تبعات منفي طرحهاي دولت نه از نفس طرحها كه از نوع اجراي آنها بر خاسته است. بديهي است كه سامان سر شوريده اين ديار با چنين نيمه ابرمرد ناقص الخلقه اي ميسر نخواهد بود اما بايستي اعتراف نمود كه برخي بدعتهاي او در آينده كشور و دنيا بطور جدي تاثير گذار خواهد بود.

Wednesday, September 03, 2008

جدال نیمه شب

به سیاق همه شبهایی که بی خوابی می زند کله ام رفته بودم آشپزخانه کمی پپسی با نان لواش بخورم یکی از تنقلات شبانگاه مورد علاقه ام. سوسک سیاهی داخل آشپزخانه انگار مشغول خوردن سحری بود. از ترس اینکه اهل بیت دم صبحی زابراه شوند نکشتمش ، طاعات قبولی گفتم و برگشتم اتاق. هنوز لپهایم پر از نان لواش خیس خورده در پپسی بود که چراغ چشمک زن شارژ کامپیوتر مرا به یاد کشته خویش آورد هنگام درو! یاد وبلاگم افتادم که دوباره آپدیت نشده است. با خودم گفتم اصلا برای چه بنویسم؟ که چی؟ که دیگران بخوانند که چی بشود. اصلا چرا دیگران باید زحمت بکشند و مطالبی را بخوانند که تنها تراوشات ذهن من است و ای بسا که سمی هم باشند و مسمومشان کنند. آن نیمه دیگرم صدایش را بالا آورد که : که چی بشود و زهر مار! خوب معلوم است. که گاهی اعلام وجود کنی ، که گاهی عقایدت را با صدایی کمی بلندتر بگویی ، که گاهی فکر کنی چه کار مفید و مهمی می کنی و به همین دلخوش باشی و هزاران دلیل دیگر. علی جان ! ضمیر خودآگاه قربانت برود هیچ وقت از انگیزه های انسانیت شرم نکن ، خداگونه بودن دروغی بیش نبوده است ، از تطهیر بی دلیل و زیاده از حد انگیزه ها و نیتهایت دست بردار. اصلا پدر سوخته هزار کار ناجور می کنی حالا به خاطر یک کار اینطوری که فوایدی هم دارد ادای پسر پیغمبر را در می آوری؟! برای خودت داری ریا می کنی؟! برگشتم گفتم اولا پدر سوخته هفت جد و آبادت است و صدایت را پایین بیاور. نگذار دهنم را باز کنم و لو بدهم که دیشب چه تصورات پلیدی از تو می گذشتو خلاصه کم مانده بود پته همدیگر را روی آب بریزیم که پیرمرد نیمه دیگرم دستهای پینه بسته اش را روی شانه هایمان گذاشت و گفت. علی ها ! علی جان ها! این بچه بازیها دیگر چیست؟ گاهی ما می نویسیم و یادداشتهای همدیگر را می خوانیم فقط به این دلیل که بدانیم در شرایط یا تجربیات مختلف زندگی تنها نیستیم و دیگران هم گاه و بیگاه چیزهایی مشابه را تجربه می کنند و این تسکینی برای ماست. بعد هم به اصرار پیرمرد روبوسی کردیم و قایله به خیر و خوشی تمام شد. راست می گفت پیرمرد. گاهی ما مطالب و نوشته های دیگران را می خوانیم فقط و فقط به این دلیل که بدانیم تنهانیستیم و این تسکینی است برایمان. اصلا می خواستم یادداشت دیگری بگذارم اما خیلی خوابم گرفته باشد برای یادداشت بعدی. شب بخیر. نه نه نه ... صبح بخیر.

Friday, August 22, 2008

عصر جمعه

جمعه عصر است. عصر جمعه ای که به اعتراف همه به طرز مرموزی همواره غمزده و افسرده است. از دید برخی مذهبی ها به این دلیل که آن منجی موعود در این عصر دلگیر انتظار می آید و از دید برخی دیگر به این دلیل که عصر جمعه همیشه یادآور صبح شنبه و آغاز مدرسه ای است که قریب به همه ما از آم متنفر بوده ایم. اما امروز من یکی غمگین نیستم. دیدار دوباره خزر آبی و شالیزارهای سبز و طلایی خاک عزیزم چنان به وجدم آورده که مجالی برای غمزدگی عصر جمعه نمانده است. تازه از راه رسیده ام و مدام مناظری را که دیده ام بارها و بارها مرور می کنم. در راستای سرکوب و ویرانی زیباییهای طبیعی هر چند حکومت دینی که ذاتا زیبایی ستیز و شادی کش است زیبایی طبیعت زن ایرانی را در زیر نکبت سیاه خفه کرده و با هزار ترفند دینی در پی تبدیل زن به موجودی میان مرد و زن است اما با تمام تلاشی که صورت داده است هنوز نتوانسته است مردم را از لذت بردن از طبیعت کم نظیری چون خطه شمال و دریای خزر محروم کند. هنوز درختها و جنگلها به یاری باران و آفتاب مقابل هجمه های زیبایی ستیزانه ایستاده اند و گرچه هرجا در کنار خزر که شادیکده ای ساده بناشده فی الفور ویران شده است اما خزر بزرگ هنوز می خندد. شالیهای پهناور به بار نشسته اند و نور آفتاب مغرب که به آنها می تابد رنگی میان طلایی و زرد و سبز به آنها میپاشد که انگار دوباره قفل ذهنم را می شکند و یادداشت جدیدی را رقم می زند.

همیشه فکر می کردم که آدمی که از دام ادیان و مذاهب و تعصبها که رست آزاد است. اما انگار از خم این کوچه ها که می گذری دنیا و دلبستگی های آن بسیار سترگتر از زنجیر ادیان پایت را می بندد و مقابل اراده معصومانه ات قد علم می کنند.یکی را ثروت می فریبد یکی را زن و یکی را هم قدرت! آن سید ابرو در هم کشیده ای هم که گمان می کرد دنیا او را نفریفته است شاید خود به خوبی می دانست که گرچه زن و ثروت او را در بر نگرفته بود اما شور قدرت او را به ویرانی بیرحمانه سعادت ملتی گماشته بود. دوباره این بودا است که در نهایت اشراق خود ریشه تمام رنج و عذاب آدمی را وابستگی نامید و سعادت را در قطع تعلق از دنیا و غیر آن نامید اما نکته جالب این بود که او انسان را از التذاذ از نعمتهای دنیوی منع نکرد و انسان را در عین بهره مندی از نعمتها به دل نبستن به آنها دعوت کرد. اما آیا براستی این در عمل شدنی است؟ - جواب این سوالها هر چه که هست جامعه بدی داریم رفقا و البته هرگز یادم نمی رود که من هم عضوی از این جامعه ام و بدیهایی از آن را در خود دارم. در هیچ کجای دنیا اینقدر خانه های مجلل و فاحشه های کم سن و سال رنگارنگ و ماشینهای عجیب و غریب که در تهران امروز می بینید نیست و در هیچ کجای دنیا اینقدر که صفا و آرامش از تهران رخت بر بسته است از آنجا رخت بر نبسته است و جالب اینجاست که تمام این بلایا در مدت ثلث قرن حکومت دینی سر برافراشته است.براستی راز این مصیبت و ویرانی در چیست؟ .

Monday, August 04, 2008

سه موش

مدت دو هفته است که یادداشتی نگذاشته ام، نه از بابت تنبلی است این تاخیر بلکه بیشتر از آن بابت است که افکارم مانند رشته مرواریدی گسسته است که هر دانه آن غلطان و شتابان آهنگ سویی کرده باشد. در اتاق دوازده متریم در غربت یا حتی در میان دود و هیاهوی میخانه های آنجا هر دم قلم مانند زنبور عسل بر شیره جانم می نشست و هر دقیقه خطی و فکری نو بر دفترم می نگاشت. اما اینجا انگار افکارم مانند برگهایی در آغوش باد بی هدف و بی حاصل به این سو و آن سو میرود و هنگام شب که به بستر می روم از شرم بی حاصلی اندیشه ام روی خوابیدن ندارم. یا خاک خانه از حرص بادهای بی امان و بی ضرورت بی برکت شده است یا شاید سرعت وقوع دنیا بر من آنقدر شتابان شده که دیگر فرصت تحلیل و ثبت و انسجامشان را در ذهنم نمی یابم. تا از لحظه ای فارغ می شوم در آغوش لحظه پر ماجرای بعدی می افتم. امروز صبح منظره ای دیدم که انگیزه ثبت این یادداشت شد. ساعت شش صبح منتظر سرویس بودم ، هوا کمی روشن شده بود، از میان سوراخی در یک جوب آب که در حقیقت از تلاقی سه جدول بر هم افتاده پدید آمده بود سه موش سرشان را بیرون کرده بودند و نگاهم می کردند، هراسان و نفس زنان آنقدر معصومانه بود نگاهشان که از وحشت آوری خود خجالت کشیدم. اما آنچه بیش از همه نمود این بود که بسیار غریب بودند. به گمانم اسم یکیشان قاسم بود دیگری علینقی و آن دیگری حسن!. اما نگاهشان آنچنان مرواریدهای گسسته ذهنم را دوباره به رشته کرد که الان با خستگی بی حد اما شوقی بی پایان دوباره می نویسم و دوباره هستم. پس به سلامتی آن سه تن قاسم و علینقی و حسن

Saturday, July 19, 2008

سولاریس



سولاریس فلسفه ی ناب روسی
1.اولین بار است که درباره یکی از بهترین ها(ده فیلم برتر) عمرم چیزی مینویسم،هر بار مطلبی درباره سینما نوشتم بخاطر مسائل دیگری بوده اما سولاریس ازآن نمونه هایی است که درنوشتن درباره اش, هرچیزی مثل فلسفه یا ادبیات یاعشق تابع داستان میشوند واز فیلم های معتبر فراوانی که دیده ام از بهترین هاست .سولاریس تارکوفسکی برای سرگرمی و تفنن نیست بلکه مثل یک کتاب فلسفی عجیب و غریب است که بسیار خوش خط و مصور و رنگی نوشته شده.این فیلم اینقدر دیدنی بوده که یکبار دیگر توسط استیون سودربرگ در سال 2002 با بازی جرج کلونی بازسازی شده و سودربرگ اگرچه سینماگر منتقدپسند ومستقلی است اما این فیلم پیچیده را در قالب یک اثر کوتاه وعوامانه هالیوودی کرده تا همه بتوانند از دیدنش لذت ببرند اما بحث من ناظر به نسخه اورجینال فیلم(محصول 1972 شوروی) است.


2.سولاریس ساخته آندره تارکوفسکی سینماگر- فیلسوف روس(مرگ در 1986 براثر سرطان) است که مثل وضعیت (برگمان و سوئد)، (ساتیجیت ری و هند) یا (آنجلوپولوس و یونان) و همین کیارستمی خودمان تا چندی پیش، بعد ازسرگئی آیزنشتاین ، تنها نماینده سینمای یک ملت است. فیلم هایش بسیار نایابند و در همه دنیا گمنام است و در ایران چندی پیش که بابک احمدی کتابی در معرفی سینمایش نوشت تازه شناخته شد.او فقط 10 فیلم ساخته و من دو فیلم دیگر بنام های "نوستالژیا" و "آینه" را از او دیدم که اولی فوق العاده بود. این فیلم ها محتوای عمیقی دارند و درک ودیدنشان توان فلسفی میخواهد و آدم های بی حوصله مثل دوستم حمید که منتظرند زود اتفاقات بیفتد از این آثار زده میشوند.زمان فیلم سولاریس بیش از 3 ساعت است و من چون بازیرنویس انگلیسی دیدمش حدود 4 ساعت زمان برد و از معدود دفعاتی بود که یک فیلمساز و نه یک فیلسوف عمیقا مرا به فکر انداخت و هنرش را به رخ بیننده کشید.تارکوفسکی بسیارمورد انتقاد است که چرا شوروی را ترک نکرد اما او برای نمایش فیلم هایش مخصوصا(اندری روبلوف) بسیاراذیت شد و آخر عمر به سوئد مهاجرت کرد وی نقل قول معروفی دارد که فیلم هایش برای اینست که مردم اگرچه احساس خوشبختی نمیکنند اما بهتر زندگی را تحمل کنند.ضمنا ایده اصلی فیلم از رمان که توسط "استانیسلاو لم" نوشته شده است و فیلمنامه را هم گورنشتاین نوشته و نمیخواهم خیلی تارکوفسکی را بالا ببرم اما همین گزیدن یک کارگردان هم بسیار مهم است که چه اثری را به تصویر بکشد. به هر حال نویسنده رمان خودش با برداشت های تارکوفسکی مخالف است.

گفتگویی با نویسنده رمان انجام شده که توسط آقای اميراطهر سهيلي به فارسی ترجمه و چاپ شده و میتوانید در ادامه مطلب بخوانیدش.


3.سولاریس را منتقدان زیادی پاسخ شوروی ها به "اودیسه فضایی" کوبریک سینمای غرب دانسته اند.جدا از صحت این ادعا اشتراک دوفیلم اینستکه میخواهند فلسفه را به عالم ناشناخته فضا ببرند و مفاهیم جدیدی را خلق کنند.فیلم کوبریک بسیار مشهورتر است و با توجه به اینکه همان اول با تصاویری برای اثبات نظریه تکامل داروین شروع میشود و پایان نامعلومش کلیتی فلسفی تر دارد اما آنچه سولاریس را درنظر من برجسته و بسیار دیدنی تر میکند اینستکه موضوع "عشق" را هم در قالب فلسفی و بطرزی خیره کننده بیان میکند بدون آنکه مثل نسخه هالییودی در این کار افراط کند. آنهم عشق به عدم! یعنی عشق زمانی که میدانید متعلقش وجود ندارد اما او نوعی شعور دارد و شاید خیلی از افراد عاطفی از نسخه سودربرگ لذت بیشتری ببرند که کل ماجرا بدین مسئله گره خورده اما اثر تارکوفسکی فلسفی تر است و همه چیزش درست و سر جایش است.شما را درک میکند.برخلاف تصورتان ماجرا اصلا متافیزیکی و خیالی نیست.در نقطه دور از فضا اطلاعات غلطی از پایگاه فضایی میرسدو یک نفرکه از آنجا بازگشته چیزهای عجیبی نقل میکند که فرزند کشته شده اش را دیده است.شخصیت اصلی که یک دانشمند است انتخاب میشود تاآنجا برود و از ماجرا سردربیاورد و بعد ایده فلسفی نابی رامیبینیم که شوکه میشویم.جریان مغناطیسی آن سیاره بگونه ای بر ذهن انسان تاثیر میگذارد که هر انسان بمحض قرار گرفتن در میدان مغناطیسی سولاریس ,عزیزترین کسش در ذهن او وجود واقعی پیدا میکند و در آن محدوده مغناطیسی همه ی اذهان را دچار اختلالات روانی میکند که آن موجودات خلق شده سوبجکتیو را باور میکنند. جالب اینکه هر چه این ساخته های ذهنی را ازبین ببریم بازهم وجود پیدا میکنند و فقط هنگام خروج از میدان مغناطیسی سیاره معلوم میشود که توهم بوده اند.

4.فلسفه دوران مدرن که با کشف سوژه توسط دکارت آغاز میشود در هگل به نهایت خود میرسد.یعنی بعد از هگل فیلسوفان مثل نیچه یا هایدگر یا آدورنو یا فوکو همه در نقد سوژه گام برمیدارند و آنرا نفی میکنند و اوج سوبکتیویته در هگل است که میخواهد تمام هستی و عالم را ازدل سوژه بیرون بکشد.ایده آلیسم مطلق بدین معناست که اساسا اینکه فکر میکنیم جهانی خارج از ما وجود دارد در نتیجه ازخود بیگانگی سوژه است و در هگل(دقیقا در ذهن این آدم) سوژه این موضوع را درمیابد و بتدریج میفهمد نه تنها ابژه و جهان خارج ازاو جدا نیست بلکه اصلا همه واقعیت برساخته خود اوست.البته بقول برایان مگی این ادعای هگل او را نقطه عطف تاریخ فلسفه و بشر قرار میدهد با اینکاری نداریم اما شاید سولاریس را نمودی از این ایده آلیسم مطلق خواند که سوژه خودش واقعیت را میسازد.(در آینده حتی اگربامدرک دکترای فلسفه بخاطر پرونده سیاه انظباطی نتوانستم جایی استخدام شوم اگر نویسنده نشریات سینمایی شدم این ارتباطات را بنفصیل بیان میکنم) از طرفی سوبجکتیویته در کیرکگارد صورتی افراطی تر مییابد البته کیرکگارد درحدی نیست که باهگل مقایسه اش کنم او هم مثل نیچه نه نظام فلسفی داشت و نه منطقی و ایندو در قرن19باهم نوعی از روش درفلسفه را بنا کردند که در قرن بیستم بنام اگزیستانسیالیسم مشهور گشت.تشابه سولاریس با کیرکگارد اینستکه هگل میخواهد با منطق عظیمش سوبجکتیویته مورد نظر را آفاقی کند و قابل قبول برای همه اما در کیرکگارد فقط نتایج و حقایق انفسی شخصی مهمند غافل از اینکه دیگران بپذیرند یا نه و از این نظر اینکه در فیلم هرکس یک نفر را تصور میکند (یکی برادرش را یکی فرزندش را...) و یک نفر را در واقع خلق میکند جالب است. از طرفی این تصور با نوعی جهش و خطر کردن رخ میدهد. این حرف را زدم چون از دیدکیرکگارد ایمان هم باخطر کردن و جهش بدست می آید.جهش مغزی.اما آن ایده اصلی فلسفه که مرا به حیرت انداخت تشابه فیلم با آن متافیزیکی است که کانت نقدش میکند.یعنی دقیقا ما در این فیلم همچون تاریخ فلسفه میبینیم که عقل محض به یکباره به یافته های خودش با اینکه دلیل تجربی ندارد صفت وجود را میبخشد و وجود را نه تحقق ماهیت شی بلکه یک صفت برای متعلق شناخت میداند و از این حیرت می کنیم.


5.اما موضوع محوری فیلم اینستکه مرد ماجرا همسرش را که سال ها پیش از دست داده در ایستگاه سولاریس می یابد.اولین سکانس ملاقات ایندو(یا مرد و تصورش) استثنائی است.مرد بعد از باخبر شدن از اتفاقات عجیب در ایستگاه سولاریس(یکی از ساکنین پیامی گذاشته و بعد خودکشی کرده و دو تای دیگر چون میخواهند آن شخصی که در اثر واکنش ذهنشان بوجود آمده را مخفی کنند از ملاقات با او امتناع کرده اند) در اتاقش به خواب فرو میرود و در را قفل میکند.از خواب بیدار میشود و همسرش را که ده سال پیش از دست داده جلوی صورتش میبیند و برای دقایقی محو نگاه هم میشوند، حس عشق و یاداوری احساساتش در او آنقدر قوی میشود که او نه بدین فکر میکند که همسرش چطور زنده شده و به سیاره آمده و نه اینکه از درقفل رد شده وارد شده و بی اختیار همدیگر را در آغوش میگیرند و می بوسند.(این صحنه طولانی فوق العاده را با دیدار کوتاه مسخره جرج کلونی با شخصیت زن در بازسازی هالیوودیش مقایسه کنید)مرد بعد از فهمیدن ماجرا نمیداند چه کند؟ بعد از خیلی فکر کردن و فهم اینکه نباید عاشق عدم شود یکباره تصمیمی عاقلانه میگیردو زنش را داخل سفینه ای میگذارد و در هوا رهایش میکند تا از شرش خلاص شود اما بمحض خوابیدن میبیند او دوباره توسط ذهن خودش خلق شده است چون در خواب به او فکر میکرده، نکته جالب دیگر حرف هایی است که از زبان آن موجود مخلوق که واقعیت هم ندارد میشنویم.حرف های او باعث میشد من عمیقا به فکر فرو روم چون او دقیقا از وضع خودش و اینکه چطور درانجا بوجود آمده اطلاعی نداشت فقط میدانست عاشق مرد است و زمانی که عکس خودش را دروسایل مرد دید دچار پارادوکس شد.پارادوکس های وجودی این شخصیت موهوم خیلی بیشتر بود و حرف هایش برای کسانی که با فلسفه ذهن آشنایند خیلی جذاب است.مثل رباطی بود که ما اینقدر او را پیچیده ساخته ایم که توانایی فکر کردن درباره خودش را پیدا کرده بود اما دقیقا نمیدانست به چه فکر میکند و چه چیز را میفهمد. جایی زن خوابیده بود و مرد در را قفل کرده تا برود با دیگر ساکنین سفینه درباره اینکه چطورباید از شر این مخمصه خلاص شوند تصمیمی بگیرند یکباره زن متوجه غیبت او شده و از شدت علاقه اینقدرخودش را به در کوبید تا با قامتی خونین از شکستگی های بین در از اتاق خارج شود و بتواند به مرد برسد.میشود گفت زن دارای نوعی هوش مصنوعی بود و موضوع آگاهی را به بهترین نحو به چالش میکشید.

6

۶..تارکوفسکی در این فیلم عمیقا ما را به فکر فرو میبرد. فکر میکنم مهمترین سوال بعد از دیدن فیلم اینستکه اگر چنین پایگاهی وجود داشته باشد و ما در آن باشیم چه میکنیم؟ یا اگر علم به جایی برسد که با اثر گذاری روی اختلالات مغزی بتوان چنین وضعی را ایجاد کرد (چنانکه الان در عصب شناسی به این رسیده اند که عصب های تحریک کننده درد را میتوان فعال نمود تابدون اینکه آسیبی به فرد برسد تنها با تحریک اعصاب او کاری کرد که به لذت یا دردشدید برسد. ) آیا واقعیت را دوست داریم یا زندگی با خیالی از محبوبترین فرد زندگیمان؟ خیلی از این سوالات بعد از دیدن فیلم به ذهنم آمد و اینکه اگر ما صرفا در محاصره مشتی واکنش عصب های مغزی هستیم چرا آنها را طوری دستکاری نکنیم که بهتر زندگی کنیم؟ بعلاوه فیلم اصلا این موضوع را به صورت ارادی طرح نمیکند و ما را متوجه پیامد های ناخواسته چنین اعمالی میکند که ممکن است کنترل کار را جایی از دست دهیم. جدا از جنبه علمی کار و توانمندی های مغز، جنبه خیالی هم با دیدن فیلم در ما زنده میشود که با مصرف قرص های توهم آور(که دقیقا نمیدانم چگونه اند) با خیالات خود باشیم و در کل اینکه وقتی زندگی محدود است واقعیت چه ارزشی دارد و خود را سپردن به آن چه دلیلی؟ نوشته را با ذکر صحنه ای فوق العاده پایان میبرم. جایی زن افسرده است و بتدریج ظاهرا دریافته که واقعیت ندارد و وجودش موقتی است مرد میخواهد او را دلداری دهد و نزدیکش میشود اما همان لحظه سفینه دچار وضعیت تغییر میزان جاذبه میشود و جاذبه از بین رفته و لحظه ای که مرد میخواد او را بغل کند فضای خلا و بی وزنی پیش می آید و در همین حالت هم آغوشی آنها به نوعی رقص در فضای معلق تبدیل میشود و تارکوفسکی با
نحوه خاص کاربرد دوربین دراین نما صحنه ای استثنائی خلق میکند


*************

منبع : وبلاگ تراژدی .

Saturday, July 05, 2008

سالگرد یک جنایت


دوازده تیر سالروز حمله ناو آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرباس ایران گذشت و متاسفم که یادداشت مربوط به آن جنایت را دیر روی وبلاگ می گذارم. با توجه به شرایط و دلایل محتمل برای آن حمله بسیار سخت است باور کنم که آن حمله اشتباهی بیش نبود . بخصوص اینکه از آن زمان به بعد و تا به حال در عراق و افغانستان اینطور اشتباهات که باعث کشته شدن مردم بیگناه می شود به کرات تکرار می شوند و سپس آمریکا به یک عذرخواهی اکتفا می کند. از کودتا علیه مصدق ، پشتیبانی مستقیم صدام در جنگ علیه ایران و بسیاری دخالتها و جنایات تاریخی آنها که بگذریم این حمله دلخراش به هواپیمایی حامل زن و کودک و مسافران بیگناه از همه نفرت انگیز تر است. اما امروز به درک واصل شدن هر جوان آمریکایی در عراق یا افغانستان آبی است بر آتش دل آنهایی که از این قدرت منحط ضد ارزش داغی بر سینه دارند.

Wednesday, July 02, 2008

جامعه ایرانی

sدر جایی جمله ای از پیامبر مسلمانان حضرت محمد (ص) می خواندم که می گفت: " حرص ، فقر حاضر است". پیش از آن نیز بودا - پیامبر صلح و رحمت - نیز نهایت اشراق و رهایی خود را رهایی از حرص و آز اعلام می کند و پس از عمری سلوک در راه کشف حقیقت به این نتیجه می رسد که ریشه عمده نابسامانیهای بشر حرص و آز است. اینها را می گویم چون احساسم این است که آز نسبتی با پاره ای از نابسامانیهای جامعه امروز ایران دارد.

برای مدتی چشم به روی جامعه ایرانی که ببندیم پس از دوباره نظر کردن و تازه دیدن آن این "حرص و آز" است که بیش از همه دیگر آفتها به چشم می آید. به نظر می رسد که ریشه پاره ای قابل توجه از پریشانی قشر متوسط و مرفه جامعه ایران نه در معضلات سیاسی و اقتصادی که در نوعی آفت فرهنگی نهفته است که از آن به "حرص یا آز" تعبیر می کنم. البته شیوع این خصیصه شیطانی به کلی از قصور انسانی جامعه ایرانی نشات نمی گیرد بلکه خود معلول تحولات سیاسی و اقتصادی ایران و جهان طی نیم قرن اخیر و بخصوص تحولات داخلی و تبدیل ضد ارزش ها به ارزشها در طول سی سال گذشته در داخل مرزهای کشورمان است. بسیاری از احساساتی که در ابتدا نیاز واقعی جلوه می کنند و آرامش از روح می ربایند در نگاهی ژرفتر ناشی از حرص به خواسته های دنیوی است. به تعبیر دیگر در اینجا با افزایش نوعی "نیاز کاذب" یا افزایش "توقعات نامتناسب" مواجه هستیم. این افزایش توقع و نیاز کاذب است که پیامبر از آن در تمثیلی بسیار زیبا به "فقر حاضر" یاد می کند.

پدیده ای دیگر که در زبان عام از آن به "چشم و هم چشمی" یاد می شود یکی دیگر از عواملی است که به این حرص و آز دامن می زند و آن عبارت است از افزایش توقعات پس از مقایسه داشته های خود با داشته های دیگران بدون در نظر گرفتن شرایط ، صلاحیتها و جایگاه خود. اما عارضه حرص و آز در مقیاسی بحرانی در جامعه ما خود مولد پدیده منفی دیگری در جامعه شده است که من با امانت گرفتن تعبیر "زندگی گله ای" از نیچه از آن به این تعبیر یاد می کنم. زندگی گله ای زمانی است که افراد استعدادها، علایق و فلسفه زندگی خاص خود را فراموش می کنند و بی توجه به اینکه برای هر فردی در جامعه راهی خاص و منحصر به فرد برای زندگی او وجود دارد با پیروی کورکورانه از افرادی که جامعه آنها را موفق می داند به آنها اقتدا می کنند. مثلا در جامعه ما چون حرص و آز بطوری غیر عادی زیاد شده است تعریف فرد موفق فردی است که عایدات مادی بسیاری دارد. بنابراین افراد بدون توجه به استعداد و علایق و توانمندیهای خویش، نسخه آن فرد موفق جامعه را برای خود به کار می اندازند. در حالیکه گام برداشتن در راه علایق و توانمندیها خود می تواند به توفیقات مادی نیز منجر شود. در ثانی تعریف موفقیت نه تنها شامل موفقیت مادی بلکه شامل علاقه به حرفه یا راه زندگی و ارضای شخصی نیز می شود و نسبت تنگاتنگی با فلسفه زندگی هر شخص دارد . اینها همه آفاتی است که همه ما به عنوان اعضایی از این جامعه ممکن است بدان دچار باشیم. اما اینکه راه رهایی چیست ، این نیاز به مطالعه و تعمق در مورد فلسفه زندگی دارد که هر کس با توجه به هویت ، فلسفه زندگی و شرایط خودش راهکارهایی شخصی برای آن بیابد. اما خوشا آن زمانی که سیاستگذاریهای کلان کشور در جهتی باشد که توده مردم از این آفات رهایی یابند.