Friday, August 22, 2008
عصر جمعه
Monday, August 04, 2008
سه موش
Saturday, July 19, 2008
سولاریس
سولاریس فلسفه ی ناب روسی
1.اولین بار است که درباره یکی از بهترین ها(ده فیلم برتر) عمرم چیزی مینویسم،هر بار مطلبی درباره سینما نوشتم بخاطر مسائل دیگری بوده اما سولاریس ازآن نمونه هایی است که درنوشتن درباره اش, هرچیزی مثل فلسفه یا ادبیات یاعشق تابع داستان میشوند واز فیلم های معتبر فراوانی که دیده ام از بهترین هاست .سولاریس تارکوفسکی برای سرگرمی و تفنن نیست بلکه مثل یک کتاب فلسفی عجیب و غریب است که بسیار خوش خط و مصور و رنگی نوشته شده.این فیلم اینقدر دیدنی بوده که یکبار دیگر توسط استیون سودربرگ در سال 2002 با بازی جرج کلونی بازسازی شده و سودربرگ اگرچه سینماگر منتقدپسند ومستقلی است اما این فیلم پیچیده را در قالب یک اثر کوتاه وعوامانه هالیوودی کرده تا همه بتوانند از دیدنش لذت ببرند اما بحث من ناظر به نسخه اورجینال فیلم(محصول 1972 شوروی) است.
2.سولاریس ساخته آندره تارکوفسکی سینماگر- فیلسوف روس(مرگ در 1986 براثر سرطان) است که مثل وضعیت (برگمان و سوئد)، (ساتیجیت ری و هند) یا (آنجلوپولوس و یونان) و همین کیارستمی خودمان تا چندی پیش، بعد ازسرگئی آیزنشتاین ، تنها نماینده سینمای یک ملت است. فیلم هایش بسیار نایابند و در همه دنیا گمنام است و در ایران چندی پیش که بابک احمدی کتابی در معرفی سینمایش نوشت تازه شناخته شد.او فقط 10 فیلم ساخته و من دو فیلم دیگر بنام های "نوستالژیا" و "آینه" را از او دیدم که اولی فوق العاده بود. این فیلم ها محتوای عمیقی دارند و درک ودیدنشان توان فلسفی میخواهد و آدم های بی حوصله مثل دوستم حمید که منتظرند زود اتفاقات بیفتد از این آثار زده میشوند.زمان فیلم سولاریس بیش از 3 ساعت است و من چون بازیرنویس انگلیسی دیدمش حدود 4 ساعت زمان برد و از معدود دفعاتی بود که یک فیلمساز و نه یک فیلسوف عمیقا مرا به فکر انداخت و هنرش را به رخ بیننده کشید.تارکوفسکی بسیارمورد انتقاد است که چرا شوروی را ترک نکرد اما او برای نمایش فیلم هایش مخصوصا(اندری روبلوف) بسیاراذیت شد و آخر عمر به سوئد مهاجرت کرد وی نقل قول معروفی دارد که فیلم هایش برای اینست که مردم اگرچه احساس خوشبختی نمیکنند اما بهتر زندگی را تحمل کنند.ضمنا ایده اصلی فیلم از رمان که توسط "استانیسلاو لم" نوشته شده است و فیلمنامه را هم گورنشتاین نوشته و نمیخواهم خیلی تارکوفسکی را بالا ببرم اما همین گزیدن یک کارگردان هم بسیار مهم است که چه اثری را به تصویر بکشد. به هر حال نویسنده رمان خودش با برداشت های تارکوفسکی مخالف است.
گفتگویی با نویسنده رمان انجام شده که توسط آقای اميراطهر سهيلي به فارسی ترجمه و چاپ شده و میتوانید در ادامه مطلب بخوانیدش.
3.سولاریس را منتقدان زیادی پاسخ شوروی ها به "اودیسه فضایی" کوبریک سینمای غرب دانسته اند.جدا از صحت این ادعا اشتراک دوفیلم اینستکه میخواهند فلسفه را به عالم ناشناخته فضا ببرند و مفاهیم جدیدی را خلق کنند.فیلم کوبریک بسیار مشهورتر است و با توجه به اینکه همان اول با تصاویری برای اثبات نظریه تکامل داروین شروع میشود و پایان نامعلومش کلیتی فلسفی تر دارد اما آنچه سولاریس را درنظر من برجسته و بسیار دیدنی تر میکند اینستکه موضوع "عشق" را هم در قالب فلسفی و بطرزی خیره کننده بیان میکند بدون آنکه مثل نسخه هالییودی در این کار افراط کند. آنهم عشق به عدم! یعنی عشق زمانی که میدانید متعلقش وجود ندارد اما او نوعی شعور دارد و شاید خیلی از افراد عاطفی از نسخه سودربرگ لذت بیشتری ببرند که کل ماجرا بدین مسئله گره خورده اما اثر تارکوفسکی فلسفی تر است و همه چیزش درست و سر جایش است.شما را درک میکند.برخلاف تصورتان ماجرا اصلا متافیزیکی و خیالی نیست.در نقطه دور از فضا اطلاعات غلطی از پایگاه فضایی میرسدو یک نفرکه از آنجا بازگشته چیزهای عجیبی نقل میکند که فرزند کشته شده اش را دیده است.شخصیت اصلی که یک دانشمند است انتخاب میشود تاآنجا برود و از ماجرا سردربیاورد و بعد ایده فلسفی نابی رامیبینیم که شوکه میشویم.جریان مغناطیسی آن سیاره بگونه ای بر ذهن انسان تاثیر میگذارد که هر انسان بمحض قرار گرفتن در میدان مغناطیسی سولاریس ,عزیزترین کسش در ذهن او وجود واقعی پیدا میکند و در آن محدوده مغناطیسی همه ی اذهان را دچار اختلالات روانی میکند که آن موجودات خلق شده سوبجکتیو را باور میکنند. جالب اینکه هر چه این ساخته های ذهنی را ازبین ببریم بازهم وجود پیدا میکنند و فقط هنگام خروج از میدان مغناطیسی سیاره معلوم میشود که توهم بوده اند.
4.فلسفه دوران مدرن که با کشف سوژه توسط دکارت آغاز میشود در هگل به نهایت خود میرسد.یعنی بعد از هگل فیلسوفان مثل نیچه یا هایدگر یا آدورنو یا فوکو همه در نقد سوژه گام برمیدارند و آنرا نفی میکنند و اوج سوبکتیویته در هگل است که میخواهد تمام هستی و عالم را ازدل سوژه بیرون بکشد.ایده آلیسم مطلق بدین معناست که اساسا اینکه فکر میکنیم جهانی خارج از ما وجود دارد در نتیجه ازخود بیگانگی سوژه است و در هگل(دقیقا در ذهن این آدم) سوژه این موضوع را درمیابد و بتدریج میفهمد نه تنها ابژه و جهان خارج ازاو جدا نیست بلکه اصلا همه واقعیت برساخته خود اوست.البته بقول برایان مگی این ادعای هگل او را نقطه عطف تاریخ فلسفه و بشر قرار میدهد با اینکاری نداریم اما شاید سولاریس را نمودی از این ایده آلیسم مطلق خواند که سوژه خودش واقعیت را میسازد.(در آینده حتی اگربامدرک دکترای فلسفه بخاطر پرونده سیاه انظباطی نتوانستم جایی استخدام شوم اگر نویسنده نشریات سینمایی شدم این ارتباطات را بنفصیل بیان میکنم) از طرفی سوبجکتیویته در کیرکگارد صورتی افراطی تر مییابد البته کیرکگارد درحدی نیست که باهگل مقایسه اش کنم او هم مثل نیچه نه نظام فلسفی داشت و نه منطقی و ایندو در قرن19باهم نوعی از روش درفلسفه را بنا کردند که در قرن بیستم بنام اگزیستانسیالیسم مشهور گشت.تشابه سولاریس با کیرکگارد اینستکه هگل میخواهد با منطق عظیمش سوبجکتیویته مورد نظر را آفاقی کند و قابل قبول برای همه اما در کیرکگارد فقط نتایج و حقایق انفسی شخصی مهمند غافل از اینکه دیگران بپذیرند یا نه و از این نظر اینکه در فیلم هرکس یک نفر را تصور میکند (یکی برادرش را یکی فرزندش را...) و یک نفر را در واقع خلق میکند جالب است. از طرفی این تصور با نوعی جهش و خطر کردن رخ میدهد. این حرف را زدم چون از دیدکیرکگارد ایمان هم باخطر کردن و جهش بدست می آید.جهش مغزی.اما آن ایده اصلی فلسفه که مرا به حیرت انداخت تشابه فیلم با آن متافیزیکی است که کانت نقدش میکند.یعنی دقیقا ما در این فیلم همچون تاریخ فلسفه میبینیم که عقل محض به یکباره به یافته های خودش با اینکه دلیل تجربی ندارد صفت وجود را میبخشد و وجود را نه تحقق ماهیت شی بلکه یک صفت برای متعلق شناخت میداند و از این حیرت می کنیم.
5.اما موضوع محوری فیلم اینستکه مرد ماجرا همسرش را که سال ها پیش از دست داده در ایستگاه سولاریس می یابد.اولین سکانس ملاقات ایندو(یا مرد و تصورش) استثنائی است.مرد بعد از باخبر شدن از اتفاقات عجیب در ایستگاه سولاریس(یکی از ساکنین پیامی گذاشته و بعد خودکشی کرده و دو تای دیگر چون میخواهند آن شخصی که در اثر واکنش ذهنشان بوجود آمده را مخفی کنند از ملاقات با او امتناع کرده اند) در اتاقش به خواب فرو میرود و در را قفل میکند.از خواب بیدار میشود و همسرش را که ده سال پیش از دست داده جلوی صورتش میبیند و برای دقایقی محو نگاه هم میشوند، حس عشق و یاداوری احساساتش در او آنقدر قوی میشود که او نه بدین فکر میکند که همسرش چطور زنده شده و به سیاره آمده و نه اینکه از درقفل رد شده وارد شده و بی اختیار همدیگر را در آغوش میگیرند و می بوسند.(این صحنه طولانی فوق العاده را با دیدار کوتاه مسخره جرج کلونی با شخصیت زن در بازسازی هالیوودیش مقایسه کنید)مرد بعد از فهمیدن ماجرا نمیداند چه کند؟ بعد از خیلی فکر کردن و فهم اینکه نباید عاشق عدم شود یکباره تصمیمی عاقلانه میگیردو زنش را داخل سفینه ای میگذارد و در هوا رهایش میکند تا از شرش خلاص شود اما بمحض خوابیدن میبیند او دوباره توسط ذهن خودش خلق شده است چون در خواب به او فکر میکرده، نکته جالب دیگر حرف هایی است که از زبان آن موجود مخلوق که واقعیت هم ندارد میشنویم.حرف های او باعث میشد من عمیقا به فکر فرو روم چون او دقیقا از وضع خودش و اینکه چطور درانجا بوجود آمده اطلاعی نداشت فقط میدانست عاشق مرد است و زمانی که عکس خودش را دروسایل مرد دید دچار پارادوکس شد.پارادوکس های وجودی این شخصیت موهوم خیلی بیشتر بود و حرف هایش برای کسانی که با فلسفه ذهن آشنایند خیلی جذاب است.مثل رباطی بود که ما اینقدر او را پیچیده ساخته ایم که توانایی فکر کردن درباره خودش را پیدا کرده بود اما دقیقا نمیدانست به چه فکر میکند و چه چیز را میفهمد. جایی زن خوابیده بود و مرد در را قفل کرده تا برود با دیگر ساکنین سفینه درباره اینکه چطورباید از شر این مخمصه خلاص شوند تصمیمی بگیرند یکباره زن متوجه غیبت او شده و از شدت علاقه اینقدرخودش را به در کوبید تا با قامتی خونین از شکستگی های بین در از اتاق خارج شود و بتواند به مرد برسد.میشود گفت زن دارای نوعی هوش مصنوعی بود و موضوع آگاهی را به بهترین نحو به چالش میکشید.
6
۶..تارکوفسکی در این فیلم عمیقا ما را به فکر فرو میبرد. فکر میکنم مهمترین سوال بعد از دیدن فیلم اینستکه اگر چنین پایگاهی وجود داشته باشد و ما در آن باشیم چه میکنیم؟ یا اگر علم به جایی برسد که با اثر گذاری روی اختلالات مغزی بتوان چنین وضعی را ایجاد کرد (چنانکه الان در عصب شناسی به این رسیده اند که عصب های تحریک کننده درد را میتوان فعال نمود تابدون اینکه آسیبی به فرد برسد تنها با تحریک اعصاب او کاری کرد که به لذت یا دردشدید برسد. ) آیا واقعیت را دوست داریم یا زندگی با خیالی از محبوبترین فرد زندگیمان؟ خیلی از این سوالات بعد از دیدن فیلم به ذهنم آمد و اینکه اگر ما صرفا در محاصره مشتی واکنش عصب های مغزی هستیم چرا آنها را طوری دستکاری نکنیم که بهتر زندگی کنیم؟ بعلاوه فیلم اصلا این موضوع را به صورت ارادی طرح نمیکند و ما را متوجه پیامد های ناخواسته چنین اعمالی میکند که ممکن است کنترل کار را جایی از دست دهیم. جدا از جنبه علمی کار و توانمندی های مغز، جنبه خیالی هم با دیدن فیلم در ما زنده میشود که با مصرف قرص های توهم آور(که دقیقا نمیدانم چگونه اند) با خیالات خود باشیم و در کل اینکه وقتی زندگی محدود است واقعیت چه ارزشی دارد و خود را سپردن به آن چه دلیلی؟ نوشته را با ذکر صحنه ای فوق العاده پایان میبرم. جایی زن افسرده است و بتدریج ظاهرا دریافته که واقعیت ندارد و وجودش موقتی است مرد میخواهد او را دلداری دهد و نزدیکش میشود اما همان لحظه سفینه دچار وضعیت تغییر میزان جاذبه میشود و جاذبه از بین رفته و لحظه ای که مرد میخواد او را بغل کند فضای خلا و بی وزنی پیش می آید و در همین حالت هم آغوشی آنها به نوعی رقص در فضای معلق تبدیل میشود و تارکوفسکی با نحوه خاص کاربرد دوربین دراین نما صحنه ای استثنائی خلق میکند
Saturday, July 05, 2008
سالگرد یک جنایت
دوازده تیر سالروز حمله ناو آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرباس ایران گذشت و متاسفم که یادداشت مربوط به آن جنایت را دیر روی وبلاگ می گذارم. با توجه به شرایط و دلایل محتمل برای آن حمله بسیار سخت است باور کنم که آن حمله اشتباهی بیش نبود . بخصوص اینکه از آن زمان به بعد و تا به حال در عراق و افغانستان اینطور اشتباهات که باعث کشته شدن مردم بیگناه می شود به کرات تکرار می شوند و سپس آمریکا به یک عذرخواهی اکتفا می کند. از کودتا علیه مصدق ، پشتیبانی مستقیم صدام در جنگ علیه ایران و بسیاری دخالتها و جنایات تاریخی آنها که بگذریم این حمله دلخراش به هواپیمایی حامل زن و کودک و مسافران بیگناه از همه نفرت انگیز تر است. اما امروز به درک واصل شدن هر جوان آمریکایی در عراق یا افغانستان آبی است بر آتش دل آنهایی که از این قدرت منحط ضد ارزش داغی بر سینه دارند.
Wednesday, July 02, 2008
جامعه ایرانی
برای مدتی چشم به روی جامعه ایرانی که ببندیم پس از دوباره نظر کردن و تازه دیدن آن این "حرص و آز" است که بیش از همه دیگر آفتها به چشم می آید. به نظر می رسد که ریشه پاره ای قابل توجه از پریشانی قشر متوسط و مرفه جامعه ایران نه در معضلات سیاسی و اقتصادی که در نوعی آفت فرهنگی نهفته است که از آن به "حرص یا آز" تعبیر می کنم. البته شیوع این خصیصه شیطانی به کلی از قصور انسانی جامعه ایرانی نشات نمی گیرد بلکه خود معلول تحولات سیاسی و اقتصادی ایران و جهان طی نیم قرن اخیر و بخصوص تحولات داخلی و تبدیل ضد ارزش ها به ارزشها در طول سی سال گذشته در داخل مرزهای کشورمان است. بسیاری از احساساتی که در ابتدا نیاز واقعی جلوه می کنند و آرامش از روح می ربایند در نگاهی ژرفتر ناشی از حرص به خواسته های دنیوی است. به تعبیر دیگر در اینجا با افزایش نوعی "نیاز کاذب" یا افزایش "توقعات نامتناسب" مواجه هستیم. این افزایش توقع و نیاز کاذب است که پیامبر از آن در تمثیلی بسیار زیبا به "فقر حاضر" یاد می کند.
پدیده ای دیگر که در زبان عام از آن به "چشم و هم چشمی" یاد می شود یکی دیگر از عواملی است که به این حرص و آز دامن می زند و آن عبارت است از افزایش توقعات پس از مقایسه داشته های خود با داشته های دیگران بدون در نظر گرفتن شرایط ، صلاحیتها و جایگاه خود. اما عارضه حرص و آز در مقیاسی بحرانی در جامعه ما خود مولد پدیده منفی دیگری در جامعه شده است که من با امانت گرفتن تعبیر "زندگی گله ای" از نیچه از آن به این تعبیر یاد می کنم. زندگی گله ای زمانی است که افراد استعدادها، علایق و فلسفه زندگی خاص خود را فراموش می کنند و بی توجه به اینکه برای هر فردی در جامعه راهی خاص و منحصر به فرد برای زندگی او وجود دارد با پیروی کورکورانه از افرادی که جامعه آنها را موفق می داند به آنها اقتدا می کنند. مثلا در جامعه ما چون حرص و آز بطوری غیر عادی زیاد شده است تعریف فرد موفق فردی است که عایدات مادی بسیاری دارد. بنابراین افراد بدون توجه به استعداد و علایق و توانمندیهای خویش، نسخه آن فرد موفق جامعه را برای خود به کار می اندازند. در حالیکه گام برداشتن در راه علایق و توانمندیها خود می تواند به توفیقات مادی نیز منجر شود. در ثانی تعریف موفقیت نه تنها شامل موفقیت مادی بلکه شامل علاقه به حرفه یا راه زندگی و ارضای شخصی نیز می شود و نسبت تنگاتنگی با فلسفه زندگی هر شخص دارد . اینها همه آفاتی است که همه ما به عنوان اعضایی از این جامعه ممکن است بدان دچار باشیم. اما اینکه راه رهایی چیست ، این نیاز به مطالعه و تعمق در مورد فلسفه زندگی دارد که هر کس با توجه به هویت ، فلسفه زندگی و شرایط خودش راهکارهایی شخصی برای آن بیابد. اما خوشا آن زمانی که سیاستگذاریهای کلان کشور در جهتی باشد که توده مردم از این آفات رهایی یابند.
Wednesday, June 18, 2008
نادر ابراهیمی
Friday, June 06, 2008
بوي جوي موليان

بوي جوي موليان آيد همي ******* ياد يار مهربان آيد همي
ريگ آموي و درشتي راه او******* زير پايم پرنيان آيد همي
آب جيحون از نشاط روي دوست ******* خنگ ما را تا ميان آيد همي
اي بخارا شاد باش و دير زي ******* مير زي تو شادمان آيد همي
مير ماه است و بخارا آسمان ******* ماه سوي بوستان آيد همي
مير سرو است و بخارا بوستان ******* سرو سوي بوستان آيد همي
آفرين و مدح سود آيد همي ******** گر به گنج اندر زيان آيد همي
و چنين آورده شده كه: چون رودكي بدين بيت (بيت يكي مانده به آخر) رسيد امير چنان منقلب گشت كه از تخت فرودآمد و بي موزه پاي در ركاب خنگ (اسب سپيد) نوبتي آورد و رو به بخارا نهاد. چنانكه رانين و موزه تا دو فرسنگ در پي امير بودند
منبع : "بوي جوي موليان ، افسانه هاي موسيقي ايران" - نوشته خانم ارفع اطرايي
Monday, May 26, 2008
Saturday, May 24, 2008
حركت آخر و رويارويي موعود
Friday, May 23, 2008
خرمشهر آزاد شد
در چند سالي كه در خوزستان بودم و از نزديك با مردم آبادان و خرمشهر و اهواز در ارتباط بودم به خوبي ميزان نارضايتي آنها را ديدم. در خوزستان نود ميليارد بشكه نفت اثبات شده قابل برداشت هست كه معادل ده هزار ميليارد دلار ثروت مي باشد. اصلاً اين كه چه قدر كشاورزي، انرژي هيدروليكي، گمرك، فولاد، پتروشيمي بندر امام و بنادر خوزستان ارزش دارند به كنار. زماني كه دانشجو بودم هرشب كنار درب اصلي دانشگاه پر بود از زنان و دختركاني كه به اميد گرفتن غذاي پس مانده شام غذاخوري دانشگاه دو ساعت يا بيشتر منتظر مي ماندند. هيچ وقت يادم نمي رود زماني كه يكي از دختركان به سمت من دويد و از من پرسيد كي شام رو ميارند؟ و من هم به او گفتم تا چند دقيقه ديگه ميارند متصدي دانشگاه كه مي خواست به خانه شان برود آمد كنار من و گفت اين دختر را من مي شناسم پدرش در جنگ شهيد شده است. الان ببين چطوري دارند زندگي مي كنند در حالي كه زير پايشان نفت هست. راست مي گفت، در كنار محله آنها چندين چاه نفت بود.
اي كساني كه مي گوييد انرژي هسته اي حق مسلم ماست. اگر انرژي خيلي مهم هست و ما بايد تا آخر به خاطر به دست آوردن انرژي بجنگيم و هر هزينه اي كنيم تا به حال در تابستان سري به آبادان و اهواز زده ايد؟ هيچ مي دانيد كه در تابستان با گرماي شصت درجه به خاطر استفاده از كولر گازي كه انرژي زيادي مي طلبد و خارج از توان توليد برق خوزستان هست هر روز در ساعات اوج گرما به مدت چند ساعت برق قطع مي شود؟ خودتان مي توانيد بدون كولر چندين ساعت در اين چنين گرمايي تاب بياوريد؟ اگر به فكر اين مردم بوديد يك نيروگاه حرارتي درست مي كرديد كه با ذخيره انرژي بتواند در تابستان جواب مصرف كولرها را بدهد.
مي گوييد كه در جنگ آبادان و خرمشهر ويران شدند و تقصير صدام است كه آنها الان ويرانه اند، به عكس هاي هيروشيما درست بعد از جنگ جهاني كه با خاك يكسان شده بود و عكس هايش در حال حاضر نگاه كنيد تا بفهميد كه مي دانيم كه وظيفه خود را انجام نداده ايد.
آقايان! يادتان باشد كه در آزادسازي خرمشهر اين ايراني ها بودند كه شهيد دادند، دستشان قطع شد، فلج شدند و كور شدند تا خرمشهر آزاد شود اما در ارتش عراق عراقيها و اردني ها و مراكشي ها و لبناني ها و فلسطيني ها مي جنگيدند.
پي نوشت: براي اولين بار بود كه زمان نوشتن يك مطلب از وبلاگم گريه ام گرفت، زماني كه داشتم خاطره ام از دختركي كه منتظر غذاي پسمانده بود مي نوشتم.
منبع :
Thursday, May 15, 2008
سينوهه
"من چون انسان هستم در هر انسان كه قبل از من در اين جهان ميزيسته زنده بودم و در هر انسان كه پس از من به اين جهان بيايد زنده خواهم بود . من چون انسان هستم بعد از اين در گريه ها و خنده ها و در خوشيها و نا خوشيها و در نيك بختي ها و بدبختي ها و در نيك فطرتي ها و زشت خويي ها و در ضعف و نيروي انسانهاي آينده زنده خواهم بود. آن انسان كه هزارها سال بعد از اين بوجود مي آيد غير از من نيست زيرا وي هم مثل من نفس مي كشد و غذا مي خورد و مي خندد و مي گريد و مرتكب جنايت مي شود و احسان مي كند و حرص دارد و فريب يك يا چند زن را مي خورد و از بوي خوش لذت مي برد و صداي موسيقي او را به وجد مي آورد و روزها و هفته ها و شايد سالها در اندوه فرو مي رود و از دوستان خيانت مي بيند و خود به دوستان خيانت مي كند و مال خويش را بوسيله بخشش يا بازي طاس تلف مي نمايد و چون من ورشكسته مي شود و در آخر عمر در گوشه عزلت يا بين اعضاي خانواده مي ميرد . به همين جهت من متاسف نيستم اگر اين كتاب از بين برود زيرا به فرض اينكه اين كتاب معدوم شود من در انسانهاي آينده زنده خواهم بود . اين است آخرين كلام سينوهه مصري كه در تمام عمر حس مي كرد كه تنها مي باشد".
*****
اين كتاب كه توسط سينوهه به زبان مصر باستان بر برگهاي درخت پاپيروس نگاشته شده است بعدها توسط ميكا ولتاري نويسنده فنلاندي رمزگشايي مي شود و سپس توسط مرحوم ذبيح الله منصوري به شيواترين بيان به فارسي ترجمه مي شود. كتاب را كه زمين گذاشتم حال عجيبي داشتم، به حدي متاثر بودم كه نه در كلام مي گنجيد و نه در قلم مي آمد و آرزو مي كردم اي كاش نواختن ني مي دانستم تا تمام تاثر و آتش دل را در غمگين ترين و شادترين آهنگي كه دراعماق ذهنم جاري شده بود ابراز كنم. در اين مدت كه كتاب را در دست داشتم با سينوهه در معبد خداي آمون و آتون حاضر شدم، در جنگ با هاتي هاي خونخوار همراهش بودم و در لحظه اي كه جام زهر را به فرعون اخناتون مي داد چشم در چشمان شرمگينش دوختم. بارها شن هاي داغ صحراي سينا را قدم به قدم در راه سوريه با او پيمودم. هنگامي كه ميناي زيبا را پيش از وصال، قرباني شده در برابر خداي مرده كرت ديدم مانند او گريستم و زماني كه دست بر دست مريت مي گذاشت مانند او از معجون عشق و شهوت برمي افروختم. انگار تمام لحظاتي كه مشغول جراحي مغز انسانها بود در كنارش بودم و چون شاگردي تيغ و مرهم بر دستش مي گذاشتم و گويي پس از آنكه مريت و تنها فرزندش تهوت مقابل چشمانش در آتش سوختند سر بر شانه هاي من گذاشت و گريست. نمي توان گفت كه سرگذشت او يك تراژدي است. بيشتر به روايت كسي مي ماند كه فراي شادي و تراژدي از لحظه لحظه سرگذشت خود بي كم و كاست و بي شرمندگي سخن مي گويد و از گزنده ترين لحظه هاي سرنوشت چون يك خدا مي گذرد. آنقدر اين كتاب شيرين ترجمه شده است كه در كنار تمام اميدها و حسرتها كه در اين مكتوب يافتم حسرت ديگرم آن است كه چرا در ملت ما ديگر ذبيح الله منصوري ها ديده به جهان نمي گشايند؟ آيا در اين حسرتي نيست كه ما از بسياري شيرين كاميهايي كه منصوري ها در صورت وجود در كام ما بوجود مي آوردند بي بهره خواهيم بود؟ آيا جواب تكرار نشدن حافظ ها و سعدي ها و خيامها و ديگران در سرزمين ما اين نيست كه ديگر كسي عاشقانه به كاري همت نمي گمارد؟ و اگر كسي عاشق و فريفته حرفه خود نيست پس گناه اين حرمان و خشكسالي فرهنگي بر كردن كيست يا چيست؟ در كلاس خوردگي فلزات خوب به ياد دارم كه سي دانشجو بوديم ، در ساعات كلاس كه استاد سخت در حال توضيح يون دادن و يون گرفتن اتمها بود يكي به عشق خود بر كاغذ نقش طبيعت مي زد، يكي شعري مي گفت، ديگري پي فيلمنامه ناتمامش را مي گرفت و خلاصه هر كس غرق در رويايي بود كه پشت در دانشگاه جا گذاشته بود. همه دانشجوي رشته مهندسي بوديم اما اغلب عشق خود را پشت درهاي دانشگاه مي گذاشتيم تا به غم نانمان برسيم. هنوز كه هنوز است اين قضيه در گوارش فهم من هضم نشده است كه چگونه انسانها آنچنان مسخ مي شوند كه به اميد پاره اي نان بيشتر، از عشق خود مي گذرند، ناني كه هزار من آن به اندازه يك پياله عشق رفع تشنگي و گرسنگي نمي كند. هيچ اثري جاودانه نمي شود مگر آنكه دست عاشقي آن را خلق كرده باشد. و شاعر شيرازي چه زيبا اين معنا را مي گويد: "از صداي سخن عشق نديدم خوشتر*****يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند". پس از خواندن كتاب سوالها و ترديدها در سرم مثل لشگر خرمگسان غوغا به پا كرده اند اما از ميان همه آنها ، آواز اميد بيش از همه به گوش مي رسد. اميدي كه درخشش طليعه فردا را درخشنده تر و ناب تر از امروز نويد مي دهد. معرفت را هر زمان كه از آب سرگذشت پيشينيان صيد كنيم تازه مي نمايد.
Wednesday, May 14, 2008
صدور انقلاب و عراق و افغانستان
Saturday, May 10, 2008
آخرين بازمانده
قلم به دست احساس كه مي افتد بر ناصيه علمدار امروز آهنگرزاده اي ساده و فقير را مي بيند كه عمري را با اعتقاداتش زيسته است و همين ايمان واقعي به اعتقادات مذهبي ، او را امروز به جايي رسانده است كه خود را در جايگاهي مي بيند كه تاثيراتي بر روند معادلات جهاني دارد. يادداشتي كه امروز مي خواهم بنويسم شايد بيشتر احساسي باشد تا منطقي گرچه احساسي بودن چيزي هميشه به معناي نادرست بودن آن نخواهد بود. چند روز پيش همه سخنراني آقاي احمدي نژاد را در جمع طلاب مشهد ديديم و شنيديم و موج انتقادات پس از آن را هم شاهد بوديم. گرچه روزي كه خبر انتخاب آقاي احمدي نژاد را به سمت رياست جمهوري شنيدم مانند خيليهاي ديگر بسيار غمگين و متاسف شدم اما پس از آن هميشه چيزي در درون او مي ديدم كه برايم قابل احترام بود و احساس منفي مرا به او تا حد زيادي تحت تاثير قرار مي داد. بديهي است كه اگر هزار بار ديگر انتخابات برگزار شود در آن شركت خواهم كرد و به ايشان راي نخواهم داد اما احساس ديگري كه نسبت به او در من و شايد برخي ديگر بيدار شده است جنبه اي كاملا شخصي دارد و فارغ از تمام انتقادات تخصصي و مديريتي است كه اهل فن به سياستهاي ايشان وارد مي كنند. سخنراني بي پرده ايشان در جمع طلاب قم كه در آن به صراحت از اعتقادات قلبي خود سخن به ميان آورد معماي احساس دوگانه ام را نسبت به او پاسخ گفت. اگر بخواهم جواب اين معما را در يك جمله بگويم خواهم گفت :" او راهي را مي رود كه به آن اعتقاد دارد". در زندگي انسانها هيچ چيز لذتبخش تر و زيباتر از آن نيست كه انسان اعتقاد خود را زندگي كند. معمولا افراد تحت القايات محيط، بنا به مصلحت يا از روي ترس هميشه اعتقادات خود را تنها در گوشه ذهن خود نگاه مي دارند و راهي را مي روند كه به مصلحت يا مورد تاييد عرف و اكثريت است. در اينجا منظورم از اعتقادات الزاما اعتقادات ديني نيست كما اينكه ملحداني مانند راسل را هم مي بينيم كه اعتقاد خود را گفتند و زندگي كردند. خصوصيت مشتركي ميان تمام انسانهايي كه زندگي گله اي و تقليدوار را رها مي كنند و بر اعتقاد خود پاي مي فشارند وجود دارد و آن اين است كه اين انسانها دنيا را در برهه اي از تاريخ تحت تاثير خود قرار مي دهند و در نهايت تابلويي زيبا يا زشت اما جاويدان از چگونه زيستن خود را براي آيندگان به يادگار مي گذارند. اين اعتقادات مشخصه اي ديگر نيز دارند و آن اين است كه معمولا فردي كه داراي آن است در صورت زندگي بر مبناي آن اعتقادات با طرد ديگران ، تنهايي و خطر ها و مضرات ديگري روبرو مي شود و همين است كه چنين انساني را تحسين برانگيز مي كند. نمونه كلاسيك و مذهبي اينگونه افراد در تاريخ اعراب امام حسين است كه گرچه مي دانست بسوي مرگ و انهدام مي رود ليكن آنچه را كه به آن اعتقاد داشت بر گزيد. در تاريخ ما نيز نمونه هاي بسياري چون بابك خرمدين را مي بينيم. در سخنراني آقاي احمدي نژاد در جمع طلاب مشهد آنجا كه به مديريت پنهان حضرت وليعصر اشاره مي كرد ، در پايان صحبتهايش جمله اي گفت كه عصاره تمام سخنراني، عصاره تمام باورها و اوج تاثر من از آن سخنراني بود و آن هنگامي بود كه با مزاح گفت :" من به يكي از روحانيون مي گفتم مي داني اشكال من چيست؟! اشكال من اين است كه اين صحبتهايي را كه آقايان (روحانيون) بالاي منبر مي گويند باور كرده ام" اين را كه شنيدم با تمام پيش زمينه اي كه از او در اين مدت داشتم وصيت نامه شهيد باكري و شهيد همت يادم آمد كه لمحه اي از اين احساسي را كه داشتم آنها هم در من زنده كرده بودند. چيزي زلال كه ساده است اما زيبا است، كه سهل است اما ممتنع است. براي ما دهه شصتي ها كه بسياري از شهداي جنگ را مستقيم درك نكرديم و با وصايا و شرح زندگيشان آشناييم احمدي نژاد با تمام باورهايش انگار آخرين بازمانده اي است كه از كاروان رفتگان به جا مانده است. به جرات مي توان ادعا كرد كه در سخنراني آن شب ايشان، كلامي از دهانش بيرون نيامد كه خلاف آموزه هاي اصيل شيعه باشد اما چه شد كه از صبح روز بعد روحانيون سياسي و مدرسين حوزه ها به ايشان تاختند ؟ خدا مي داند. آيا واقعا علما اين حرفهايي را كه بالاي منبر مي زنند خود باور ندارند و بيشتر براي مصرف عوام مي پسندند؟! آيا اصلا احمدي نژاد در اين صحبتها مدعي ارتباط با امام زمان شد؟! اگر علماي حوزه ها تبعيت از قوانين علمي و سكولار بين المللي را براي اداره كشور مي پسندند پس چرا اصرار بر حكومت ديني دارند و اگر اصرار بر حكومت ديني دارند چرا حالا كه كسي پيدا شده كه صادقانه و خالصانه سياست را بر پايه هاي ديانت ناب گذاشته است اينقدر آشفته شده اند؟ آيا بوي فريب و تزوير و تنافر عمل و گفتار از اين دوگانگي به مشام نمي رسد؟ - در آنطرف جبهه ، اصلاح طلبان بايستي بدانند كه با كسي طرفند كه به آنچه مي گويد و به آنچه مي كند سخت ايمان دارد. آقاي خاتمي بايد بداند كه اگر ديروز حتي از اندكي ايستادگي بر سر لوايح رياست جمهوري ، و يا اندكي همدردي نسبت به قربانيان حادثه كوي دانشگاه دريغ كرد امروز با مردي طرف است كه براي آنچه كه بدان اعتقاد دارد تا پاي جان ايستاده است. مسلم است كه راه سعادت كشور ما پيگيري اصلاحات است اما چيزي كه بايستي اصلاح طلبان و ما طرفداران آنها از رقيب امروز بياموزيم زيستن اعتقاد يا گفتن و عمل كردن به آن چيزي است كه بدان اعتقاد داريم . در آن نيمه پنهان خود ، در آن زيرزمين تاريك نمزده ، آنجا كه دور از چشم همگان گاهي در خلوت خود فرو مي روم تابلويي از اين آخرين بازمانده را در كنار تابلوهاي ديگر خواهم گذاشت تا هرگز از ياد نبرم كه گاهي تنها چه زيباست
Monday, May 05, 2008
ناقوس ها براي كه به صدا در مي آيند
Sunday, April 27, 2008
فروپاشي اجتماعي
Saturday, April 26, 2008
يازده سپتامبر
Tuesday, April 22, 2008
بيگانه
Saturday, April 19, 2008
درسهاي جزيره كهنه
Tuesday, April 08, 2008
روزمرگي و اصل تردميل
علي كوچولو
در برابر باد
جيمبو
بچه هاي مدرسه والت
حنا دختري در مزرعه
پروفسور بالتازال
Thursday, April 03, 2008
اولين شعر
كه بر هر سو گريز آرم تويي افسونگرم آنجا
نشانت گشته ام ديگر به هر كوي و به هر دريا
برفت آنكس كه ميبودش بروزي كلبه اي اينجا
همه حرفي شدم آخر نشان از جان نمي يابم
همان زلفت شدم در باد و ملجايي نمي جويم
كه هرگز با شرارتها نخواهي كرد بيمارم
چه از عقلت به دل افتاد كه خون افتاده در كارت
بگفتي دوست ! شيطان ني، تويي در مردمم ديگر
كه اين تصوير عالم را اسير موج مي بينم
وليك اندر يقين دانم كه بينم طلعت فردا
كه تلقين است و تصوير است شرح اين جراحتها
كه اين سنگ پريشاني حقيقت مي كند مس را