Friday, August 22, 2008

عصر جمعه

جمعه عصر است. عصر جمعه ای که به اعتراف همه به طرز مرموزی همواره غمزده و افسرده است. از دید برخی مذهبی ها به این دلیل که آن منجی موعود در این عصر دلگیر انتظار می آید و از دید برخی دیگر به این دلیل که عصر جمعه همیشه یادآور صبح شنبه و آغاز مدرسه ای است که قریب به همه ما از آم متنفر بوده ایم. اما امروز من یکی غمگین نیستم. دیدار دوباره خزر آبی و شالیزارهای سبز و طلایی خاک عزیزم چنان به وجدم آورده که مجالی برای غمزدگی عصر جمعه نمانده است. تازه از راه رسیده ام و مدام مناظری را که دیده ام بارها و بارها مرور می کنم. در راستای سرکوب و ویرانی زیباییهای طبیعی هر چند حکومت دینی که ذاتا زیبایی ستیز و شادی کش است زیبایی طبیعت زن ایرانی را در زیر نکبت سیاه خفه کرده و با هزار ترفند دینی در پی تبدیل زن به موجودی میان مرد و زن است اما با تمام تلاشی که صورت داده است هنوز نتوانسته است مردم را از لذت بردن از طبیعت کم نظیری چون خطه شمال و دریای خزر محروم کند. هنوز درختها و جنگلها به یاری باران و آفتاب مقابل هجمه های زیبایی ستیزانه ایستاده اند و گرچه هرجا در کنار خزر که شادیکده ای ساده بناشده فی الفور ویران شده است اما خزر بزرگ هنوز می خندد. شالیهای پهناور به بار نشسته اند و نور آفتاب مغرب که به آنها می تابد رنگی میان طلایی و زرد و سبز به آنها میپاشد که انگار دوباره قفل ذهنم را می شکند و یادداشت جدیدی را رقم می زند.

همیشه فکر می کردم که آدمی که از دام ادیان و مذاهب و تعصبها که رست آزاد است. اما انگار از خم این کوچه ها که می گذری دنیا و دلبستگی های آن بسیار سترگتر از زنجیر ادیان پایت را می بندد و مقابل اراده معصومانه ات قد علم می کنند.یکی را ثروت می فریبد یکی را زن و یکی را هم قدرت! آن سید ابرو در هم کشیده ای هم که گمان می کرد دنیا او را نفریفته است شاید خود به خوبی می دانست که گرچه زن و ثروت او را در بر نگرفته بود اما شور قدرت او را به ویرانی بیرحمانه سعادت ملتی گماشته بود. دوباره این بودا است که در نهایت اشراق خود ریشه تمام رنج و عذاب آدمی را وابستگی نامید و سعادت را در قطع تعلق از دنیا و غیر آن نامید اما نکته جالب این بود که او انسان را از التذاذ از نعمتهای دنیوی منع نکرد و انسان را در عین بهره مندی از نعمتها به دل نبستن به آنها دعوت کرد. اما آیا براستی این در عمل شدنی است؟ - جواب این سوالها هر چه که هست جامعه بدی داریم رفقا و البته هرگز یادم نمی رود که من هم عضوی از این جامعه ام و بدیهایی از آن را در خود دارم. در هیچ کجای دنیا اینقدر خانه های مجلل و فاحشه های کم سن و سال رنگارنگ و ماشینهای عجیب و غریب که در تهران امروز می بینید نیست و در هیچ کجای دنیا اینقدر که صفا و آرامش از تهران رخت بر بسته است از آنجا رخت بر نبسته است و جالب اینجاست که تمام این بلایا در مدت ثلث قرن حکومت دینی سر برافراشته است.براستی راز این مصیبت و ویرانی در چیست؟ .

Monday, August 04, 2008

سه موش

مدت دو هفته است که یادداشتی نگذاشته ام، نه از بابت تنبلی است این تاخیر بلکه بیشتر از آن بابت است که افکارم مانند رشته مرواریدی گسسته است که هر دانه آن غلطان و شتابان آهنگ سویی کرده باشد. در اتاق دوازده متریم در غربت یا حتی در میان دود و هیاهوی میخانه های آنجا هر دم قلم مانند زنبور عسل بر شیره جانم می نشست و هر دقیقه خطی و فکری نو بر دفترم می نگاشت. اما اینجا انگار افکارم مانند برگهایی در آغوش باد بی هدف و بی حاصل به این سو و آن سو میرود و هنگام شب که به بستر می روم از شرم بی حاصلی اندیشه ام روی خوابیدن ندارم. یا خاک خانه از حرص بادهای بی امان و بی ضرورت بی برکت شده است یا شاید سرعت وقوع دنیا بر من آنقدر شتابان شده که دیگر فرصت تحلیل و ثبت و انسجامشان را در ذهنم نمی یابم. تا از لحظه ای فارغ می شوم در آغوش لحظه پر ماجرای بعدی می افتم. امروز صبح منظره ای دیدم که انگیزه ثبت این یادداشت شد. ساعت شش صبح منتظر سرویس بودم ، هوا کمی روشن شده بود، از میان سوراخی در یک جوب آب که در حقیقت از تلاقی سه جدول بر هم افتاده پدید آمده بود سه موش سرشان را بیرون کرده بودند و نگاهم می کردند، هراسان و نفس زنان آنقدر معصومانه بود نگاهشان که از وحشت آوری خود خجالت کشیدم. اما آنچه بیش از همه نمود این بود که بسیار غریب بودند. به گمانم اسم یکیشان قاسم بود دیگری علینقی و آن دیگری حسن!. اما نگاهشان آنچنان مرواریدهای گسسته ذهنم را دوباره به رشته کرد که الان با خستگی بی حد اما شوقی بی پایان دوباره می نویسم و دوباره هستم. پس به سلامتی آن سه تن قاسم و علینقی و حسن

Saturday, July 19, 2008

سولاریس



سولاریس فلسفه ی ناب روسی
1.اولین بار است که درباره یکی از بهترین ها(ده فیلم برتر) عمرم چیزی مینویسم،هر بار مطلبی درباره سینما نوشتم بخاطر مسائل دیگری بوده اما سولاریس ازآن نمونه هایی است که درنوشتن درباره اش, هرچیزی مثل فلسفه یا ادبیات یاعشق تابع داستان میشوند واز فیلم های معتبر فراوانی که دیده ام از بهترین هاست .سولاریس تارکوفسکی برای سرگرمی و تفنن نیست بلکه مثل یک کتاب فلسفی عجیب و غریب است که بسیار خوش خط و مصور و رنگی نوشته شده.این فیلم اینقدر دیدنی بوده که یکبار دیگر توسط استیون سودربرگ در سال 2002 با بازی جرج کلونی بازسازی شده و سودربرگ اگرچه سینماگر منتقدپسند ومستقلی است اما این فیلم پیچیده را در قالب یک اثر کوتاه وعوامانه هالیوودی کرده تا همه بتوانند از دیدنش لذت ببرند اما بحث من ناظر به نسخه اورجینال فیلم(محصول 1972 شوروی) است.


2.سولاریس ساخته آندره تارکوفسکی سینماگر- فیلسوف روس(مرگ در 1986 براثر سرطان) است که مثل وضعیت (برگمان و سوئد)، (ساتیجیت ری و هند) یا (آنجلوپولوس و یونان) و همین کیارستمی خودمان تا چندی پیش، بعد ازسرگئی آیزنشتاین ، تنها نماینده سینمای یک ملت است. فیلم هایش بسیار نایابند و در همه دنیا گمنام است و در ایران چندی پیش که بابک احمدی کتابی در معرفی سینمایش نوشت تازه شناخته شد.او فقط 10 فیلم ساخته و من دو فیلم دیگر بنام های "نوستالژیا" و "آینه" را از او دیدم که اولی فوق العاده بود. این فیلم ها محتوای عمیقی دارند و درک ودیدنشان توان فلسفی میخواهد و آدم های بی حوصله مثل دوستم حمید که منتظرند زود اتفاقات بیفتد از این آثار زده میشوند.زمان فیلم سولاریس بیش از 3 ساعت است و من چون بازیرنویس انگلیسی دیدمش حدود 4 ساعت زمان برد و از معدود دفعاتی بود که یک فیلمساز و نه یک فیلسوف عمیقا مرا به فکر انداخت و هنرش را به رخ بیننده کشید.تارکوفسکی بسیارمورد انتقاد است که چرا شوروی را ترک نکرد اما او برای نمایش فیلم هایش مخصوصا(اندری روبلوف) بسیاراذیت شد و آخر عمر به سوئد مهاجرت کرد وی نقل قول معروفی دارد که فیلم هایش برای اینست که مردم اگرچه احساس خوشبختی نمیکنند اما بهتر زندگی را تحمل کنند.ضمنا ایده اصلی فیلم از رمان که توسط "استانیسلاو لم" نوشته شده است و فیلمنامه را هم گورنشتاین نوشته و نمیخواهم خیلی تارکوفسکی را بالا ببرم اما همین گزیدن یک کارگردان هم بسیار مهم است که چه اثری را به تصویر بکشد. به هر حال نویسنده رمان خودش با برداشت های تارکوفسکی مخالف است.

گفتگویی با نویسنده رمان انجام شده که توسط آقای اميراطهر سهيلي به فارسی ترجمه و چاپ شده و میتوانید در ادامه مطلب بخوانیدش.


3.سولاریس را منتقدان زیادی پاسخ شوروی ها به "اودیسه فضایی" کوبریک سینمای غرب دانسته اند.جدا از صحت این ادعا اشتراک دوفیلم اینستکه میخواهند فلسفه را به عالم ناشناخته فضا ببرند و مفاهیم جدیدی را خلق کنند.فیلم کوبریک بسیار مشهورتر است و با توجه به اینکه همان اول با تصاویری برای اثبات نظریه تکامل داروین شروع میشود و پایان نامعلومش کلیتی فلسفی تر دارد اما آنچه سولاریس را درنظر من برجسته و بسیار دیدنی تر میکند اینستکه موضوع "عشق" را هم در قالب فلسفی و بطرزی خیره کننده بیان میکند بدون آنکه مثل نسخه هالییودی در این کار افراط کند. آنهم عشق به عدم! یعنی عشق زمانی که میدانید متعلقش وجود ندارد اما او نوعی شعور دارد و شاید خیلی از افراد عاطفی از نسخه سودربرگ لذت بیشتری ببرند که کل ماجرا بدین مسئله گره خورده اما اثر تارکوفسکی فلسفی تر است و همه چیزش درست و سر جایش است.شما را درک میکند.برخلاف تصورتان ماجرا اصلا متافیزیکی و خیالی نیست.در نقطه دور از فضا اطلاعات غلطی از پایگاه فضایی میرسدو یک نفرکه از آنجا بازگشته چیزهای عجیبی نقل میکند که فرزند کشته شده اش را دیده است.شخصیت اصلی که یک دانشمند است انتخاب میشود تاآنجا برود و از ماجرا سردربیاورد و بعد ایده فلسفی نابی رامیبینیم که شوکه میشویم.جریان مغناطیسی آن سیاره بگونه ای بر ذهن انسان تاثیر میگذارد که هر انسان بمحض قرار گرفتن در میدان مغناطیسی سولاریس ,عزیزترین کسش در ذهن او وجود واقعی پیدا میکند و در آن محدوده مغناطیسی همه ی اذهان را دچار اختلالات روانی میکند که آن موجودات خلق شده سوبجکتیو را باور میکنند. جالب اینکه هر چه این ساخته های ذهنی را ازبین ببریم بازهم وجود پیدا میکنند و فقط هنگام خروج از میدان مغناطیسی سیاره معلوم میشود که توهم بوده اند.

4.فلسفه دوران مدرن که با کشف سوژه توسط دکارت آغاز میشود در هگل به نهایت خود میرسد.یعنی بعد از هگل فیلسوفان مثل نیچه یا هایدگر یا آدورنو یا فوکو همه در نقد سوژه گام برمیدارند و آنرا نفی میکنند و اوج سوبکتیویته در هگل است که میخواهد تمام هستی و عالم را ازدل سوژه بیرون بکشد.ایده آلیسم مطلق بدین معناست که اساسا اینکه فکر میکنیم جهانی خارج از ما وجود دارد در نتیجه ازخود بیگانگی سوژه است و در هگل(دقیقا در ذهن این آدم) سوژه این موضوع را درمیابد و بتدریج میفهمد نه تنها ابژه و جهان خارج ازاو جدا نیست بلکه اصلا همه واقعیت برساخته خود اوست.البته بقول برایان مگی این ادعای هگل او را نقطه عطف تاریخ فلسفه و بشر قرار میدهد با اینکاری نداریم اما شاید سولاریس را نمودی از این ایده آلیسم مطلق خواند که سوژه خودش واقعیت را میسازد.(در آینده حتی اگربامدرک دکترای فلسفه بخاطر پرونده سیاه انظباطی نتوانستم جایی استخدام شوم اگر نویسنده نشریات سینمایی شدم این ارتباطات را بنفصیل بیان میکنم) از طرفی سوبجکتیویته در کیرکگارد صورتی افراطی تر مییابد البته کیرکگارد درحدی نیست که باهگل مقایسه اش کنم او هم مثل نیچه نه نظام فلسفی داشت و نه منطقی و ایندو در قرن19باهم نوعی از روش درفلسفه را بنا کردند که در قرن بیستم بنام اگزیستانسیالیسم مشهور گشت.تشابه سولاریس با کیرکگارد اینستکه هگل میخواهد با منطق عظیمش سوبجکتیویته مورد نظر را آفاقی کند و قابل قبول برای همه اما در کیرکگارد فقط نتایج و حقایق انفسی شخصی مهمند غافل از اینکه دیگران بپذیرند یا نه و از این نظر اینکه در فیلم هرکس یک نفر را تصور میکند (یکی برادرش را یکی فرزندش را...) و یک نفر را در واقع خلق میکند جالب است. از طرفی این تصور با نوعی جهش و خطر کردن رخ میدهد. این حرف را زدم چون از دیدکیرکگارد ایمان هم باخطر کردن و جهش بدست می آید.جهش مغزی.اما آن ایده اصلی فلسفه که مرا به حیرت انداخت تشابه فیلم با آن متافیزیکی است که کانت نقدش میکند.یعنی دقیقا ما در این فیلم همچون تاریخ فلسفه میبینیم که عقل محض به یکباره به یافته های خودش با اینکه دلیل تجربی ندارد صفت وجود را میبخشد و وجود را نه تحقق ماهیت شی بلکه یک صفت برای متعلق شناخت میداند و از این حیرت می کنیم.


5.اما موضوع محوری فیلم اینستکه مرد ماجرا همسرش را که سال ها پیش از دست داده در ایستگاه سولاریس می یابد.اولین سکانس ملاقات ایندو(یا مرد و تصورش) استثنائی است.مرد بعد از باخبر شدن از اتفاقات عجیب در ایستگاه سولاریس(یکی از ساکنین پیامی گذاشته و بعد خودکشی کرده و دو تای دیگر چون میخواهند آن شخصی که در اثر واکنش ذهنشان بوجود آمده را مخفی کنند از ملاقات با او امتناع کرده اند) در اتاقش به خواب فرو میرود و در را قفل میکند.از خواب بیدار میشود و همسرش را که ده سال پیش از دست داده جلوی صورتش میبیند و برای دقایقی محو نگاه هم میشوند، حس عشق و یاداوری احساساتش در او آنقدر قوی میشود که او نه بدین فکر میکند که همسرش چطور زنده شده و به سیاره آمده و نه اینکه از درقفل رد شده وارد شده و بی اختیار همدیگر را در آغوش میگیرند و می بوسند.(این صحنه طولانی فوق العاده را با دیدار کوتاه مسخره جرج کلونی با شخصیت زن در بازسازی هالیوودیش مقایسه کنید)مرد بعد از فهمیدن ماجرا نمیداند چه کند؟ بعد از خیلی فکر کردن و فهم اینکه نباید عاشق عدم شود یکباره تصمیمی عاقلانه میگیردو زنش را داخل سفینه ای میگذارد و در هوا رهایش میکند تا از شرش خلاص شود اما بمحض خوابیدن میبیند او دوباره توسط ذهن خودش خلق شده است چون در خواب به او فکر میکرده، نکته جالب دیگر حرف هایی است که از زبان آن موجود مخلوق که واقعیت هم ندارد میشنویم.حرف های او باعث میشد من عمیقا به فکر فرو روم چون او دقیقا از وضع خودش و اینکه چطور درانجا بوجود آمده اطلاعی نداشت فقط میدانست عاشق مرد است و زمانی که عکس خودش را دروسایل مرد دید دچار پارادوکس شد.پارادوکس های وجودی این شخصیت موهوم خیلی بیشتر بود و حرف هایش برای کسانی که با فلسفه ذهن آشنایند خیلی جذاب است.مثل رباطی بود که ما اینقدر او را پیچیده ساخته ایم که توانایی فکر کردن درباره خودش را پیدا کرده بود اما دقیقا نمیدانست به چه فکر میکند و چه چیز را میفهمد. جایی زن خوابیده بود و مرد در را قفل کرده تا برود با دیگر ساکنین سفینه درباره اینکه چطورباید از شر این مخمصه خلاص شوند تصمیمی بگیرند یکباره زن متوجه غیبت او شده و از شدت علاقه اینقدرخودش را به در کوبید تا با قامتی خونین از شکستگی های بین در از اتاق خارج شود و بتواند به مرد برسد.میشود گفت زن دارای نوعی هوش مصنوعی بود و موضوع آگاهی را به بهترین نحو به چالش میکشید.

6

۶..تارکوفسکی در این فیلم عمیقا ما را به فکر فرو میبرد. فکر میکنم مهمترین سوال بعد از دیدن فیلم اینستکه اگر چنین پایگاهی وجود داشته باشد و ما در آن باشیم چه میکنیم؟ یا اگر علم به جایی برسد که با اثر گذاری روی اختلالات مغزی بتوان چنین وضعی را ایجاد کرد (چنانکه الان در عصب شناسی به این رسیده اند که عصب های تحریک کننده درد را میتوان فعال نمود تابدون اینکه آسیبی به فرد برسد تنها با تحریک اعصاب او کاری کرد که به لذت یا دردشدید برسد. ) آیا واقعیت را دوست داریم یا زندگی با خیالی از محبوبترین فرد زندگیمان؟ خیلی از این سوالات بعد از دیدن فیلم به ذهنم آمد و اینکه اگر ما صرفا در محاصره مشتی واکنش عصب های مغزی هستیم چرا آنها را طوری دستکاری نکنیم که بهتر زندگی کنیم؟ بعلاوه فیلم اصلا این موضوع را به صورت ارادی طرح نمیکند و ما را متوجه پیامد های ناخواسته چنین اعمالی میکند که ممکن است کنترل کار را جایی از دست دهیم. جدا از جنبه علمی کار و توانمندی های مغز، جنبه خیالی هم با دیدن فیلم در ما زنده میشود که با مصرف قرص های توهم آور(که دقیقا نمیدانم چگونه اند) با خیالات خود باشیم و در کل اینکه وقتی زندگی محدود است واقعیت چه ارزشی دارد و خود را سپردن به آن چه دلیلی؟ نوشته را با ذکر صحنه ای فوق العاده پایان میبرم. جایی زن افسرده است و بتدریج ظاهرا دریافته که واقعیت ندارد و وجودش موقتی است مرد میخواهد او را دلداری دهد و نزدیکش میشود اما همان لحظه سفینه دچار وضعیت تغییر میزان جاذبه میشود و جاذبه از بین رفته و لحظه ای که مرد میخواد او را بغل کند فضای خلا و بی وزنی پیش می آید و در همین حالت هم آغوشی آنها به نوعی رقص در فضای معلق تبدیل میشود و تارکوفسکی با
نحوه خاص کاربرد دوربین دراین نما صحنه ای استثنائی خلق میکند


*************

منبع : وبلاگ تراژدی .

Saturday, July 05, 2008

سالگرد یک جنایت


دوازده تیر سالروز حمله ناو آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرباس ایران گذشت و متاسفم که یادداشت مربوط به آن جنایت را دیر روی وبلاگ می گذارم. با توجه به شرایط و دلایل محتمل برای آن حمله بسیار سخت است باور کنم که آن حمله اشتباهی بیش نبود . بخصوص اینکه از آن زمان به بعد و تا به حال در عراق و افغانستان اینطور اشتباهات که باعث کشته شدن مردم بیگناه می شود به کرات تکرار می شوند و سپس آمریکا به یک عذرخواهی اکتفا می کند. از کودتا علیه مصدق ، پشتیبانی مستقیم صدام در جنگ علیه ایران و بسیاری دخالتها و جنایات تاریخی آنها که بگذریم این حمله دلخراش به هواپیمایی حامل زن و کودک و مسافران بیگناه از همه نفرت انگیز تر است. اما امروز به درک واصل شدن هر جوان آمریکایی در عراق یا افغانستان آبی است بر آتش دل آنهایی که از این قدرت منحط ضد ارزش داغی بر سینه دارند.

Wednesday, July 02, 2008

جامعه ایرانی

sدر جایی جمله ای از پیامبر مسلمانان حضرت محمد (ص) می خواندم که می گفت: " حرص ، فقر حاضر است". پیش از آن نیز بودا - پیامبر صلح و رحمت - نیز نهایت اشراق و رهایی خود را رهایی از حرص و آز اعلام می کند و پس از عمری سلوک در راه کشف حقیقت به این نتیجه می رسد که ریشه عمده نابسامانیهای بشر حرص و آز است. اینها را می گویم چون احساسم این است که آز نسبتی با پاره ای از نابسامانیهای جامعه امروز ایران دارد.

برای مدتی چشم به روی جامعه ایرانی که ببندیم پس از دوباره نظر کردن و تازه دیدن آن این "حرص و آز" است که بیش از همه دیگر آفتها به چشم می آید. به نظر می رسد که ریشه پاره ای قابل توجه از پریشانی قشر متوسط و مرفه جامعه ایران نه در معضلات سیاسی و اقتصادی که در نوعی آفت فرهنگی نهفته است که از آن به "حرص یا آز" تعبیر می کنم. البته شیوع این خصیصه شیطانی به کلی از قصور انسانی جامعه ایرانی نشات نمی گیرد بلکه خود معلول تحولات سیاسی و اقتصادی ایران و جهان طی نیم قرن اخیر و بخصوص تحولات داخلی و تبدیل ضد ارزش ها به ارزشها در طول سی سال گذشته در داخل مرزهای کشورمان است. بسیاری از احساساتی که در ابتدا نیاز واقعی جلوه می کنند و آرامش از روح می ربایند در نگاهی ژرفتر ناشی از حرص به خواسته های دنیوی است. به تعبیر دیگر در اینجا با افزایش نوعی "نیاز کاذب" یا افزایش "توقعات نامتناسب" مواجه هستیم. این افزایش توقع و نیاز کاذب است که پیامبر از آن در تمثیلی بسیار زیبا به "فقر حاضر" یاد می کند.

پدیده ای دیگر که در زبان عام از آن به "چشم و هم چشمی" یاد می شود یکی دیگر از عواملی است که به این حرص و آز دامن می زند و آن عبارت است از افزایش توقعات پس از مقایسه داشته های خود با داشته های دیگران بدون در نظر گرفتن شرایط ، صلاحیتها و جایگاه خود. اما عارضه حرص و آز در مقیاسی بحرانی در جامعه ما خود مولد پدیده منفی دیگری در جامعه شده است که من با امانت گرفتن تعبیر "زندگی گله ای" از نیچه از آن به این تعبیر یاد می کنم. زندگی گله ای زمانی است که افراد استعدادها، علایق و فلسفه زندگی خاص خود را فراموش می کنند و بی توجه به اینکه برای هر فردی در جامعه راهی خاص و منحصر به فرد برای زندگی او وجود دارد با پیروی کورکورانه از افرادی که جامعه آنها را موفق می داند به آنها اقتدا می کنند. مثلا در جامعه ما چون حرص و آز بطوری غیر عادی زیاد شده است تعریف فرد موفق فردی است که عایدات مادی بسیاری دارد. بنابراین افراد بدون توجه به استعداد و علایق و توانمندیهای خویش، نسخه آن فرد موفق جامعه را برای خود به کار می اندازند. در حالیکه گام برداشتن در راه علایق و توانمندیها خود می تواند به توفیقات مادی نیز منجر شود. در ثانی تعریف موفقیت نه تنها شامل موفقیت مادی بلکه شامل علاقه به حرفه یا راه زندگی و ارضای شخصی نیز می شود و نسبت تنگاتنگی با فلسفه زندگی هر شخص دارد . اینها همه آفاتی است که همه ما به عنوان اعضایی از این جامعه ممکن است بدان دچار باشیم. اما اینکه راه رهایی چیست ، این نیاز به مطالعه و تعمق در مورد فلسفه زندگی دارد که هر کس با توجه به هویت ، فلسفه زندگی و شرایط خودش راهکارهایی شخصی برای آن بیابد. اما خوشا آن زمانی که سیاستگذاریهای کلان کشور در جهتی باشد که توده مردم از این آفات رهایی یابند.

Wednesday, June 18, 2008

نادر ابراهیمی

چند خطی نوشتم برای نادر ابراهیمی دیدم خیلی غم انگیز شد و این روزهای زیبای تابستانی وطن شایسته استقبالی چنین مکدرانه نیست. یادداشت را پاره کردم اما می خواهم بگویم که نادر ابرهیمی نمرد بلکه جاودانه شد او همیشه با کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" در قلب من و هزاران ایرانی دیگر زنده خواهد بود. اما یک چیز دیگر هم می خواهم برایش بگویم

سالها رهگذر کوچه دل عاشق بود
یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر

Friday, June 06, 2008

بوي جوي موليان


رودكي دنيايي صفاست. متاسفانه بسياري از اشعار او امروز از بين رفته است و اندكي از آنها در دست است. ماجراي شعر زير از او شنيدني است
آورده‌اند كه نصر بن احمد ساماني يك بار به همراه سپاهيان و خدو و حشم خود به هرات مسافرت كرده بود. ازغايت خوشي حال و هواي آنجا، بازگشت را فصلي به فصلي عقب انداخته، چهار سال در آنجا ماند. اطرافيان كه دوري از خانمان ملولشان ساخته بود، خدمت رودكي رفتند و گفتند: پنج هزار دينار تو را خدمت كنيم، اگر صنعتي بكني كه پادشاه از اين خاك حركت كند ... . رودكي پذيرفت و او كه امير را نيك شناخته بود، دانست به نثر كاري از پيش نتواند برد. پس رو به نظم آورده، قصيده‌اي سرود و هنگام صبوح، چون مطربان از نواختن خاموش گشتند، چنگ بدست گرفته، اين قصيده زيبا و جاودان را در پرده عشاق آغاز نمود


بوي جوي موليان آيد همي ******* ياد يار مهربان آيد همي

ريگ آموي و درشتي راه او******* زير پايم پرنيان آيد همي

آب جيحون از نشاط روي دوست ******* خنگ ما را تا ميان آيد همي

اي بخارا شاد باش و دير زي ******* مير زي تو شادمان آيد همي

مير ماه است و بخارا آسمان ******* ماه سوي بوستان آيد همي

مير سرو است و بخارا بوستان ******* سرو سوي بوستان آيد همي

آفرين و مدح سود آيد همي ******** گر به گنج اندر زيان آيد همي


و چنين آورده شده كه: چون رودكي بدين بيت (بيت يكي مانده به آخر) رسيد امير چنان منقلب گشت كه از تخت فرودآمد و بي موزه پاي در ركاب خنگ (اسب سپيد) نوبتي آورد و رو به بخارا نهاد. چنانكه رانين و موزه تا دو فرسنگ در پي امير بودند


منبع : "بوي جوي موليان ، افسانه هاي موسيقي ايران" - نوشته خانم ارفع اطرايي

Monday, May 26, 2008

گفتگوي خصوصي مهناز افشار و سردار رادان


لطفا براي شنيدن مكالمه روي دكمه "پلي" ضبط صوت كليك كنيد

Saturday, May 24, 2008

حركت آخر و رويارويي موعود

در اين يادداشت به اهميت و چشم انداز المان سياسي "مهدويت و ظهور" كه در دولت نهم بطور جدي بر سياستگزاري ها تاثير گذاشته خواهم پرداخت. در حقيقت آنچه آقاي احمدي نژاد گاه و بيگاه در مورد مديريت امام زمان، مديريت جهان و مساله ظهور مطرح مي كند و اغلب مورد تمسخر رقبا واقع مي شود بسيار جدي تر از آن است كه بتوان به راحتي از كنار آن عبور كرد. در حقيقت مساله مهدويت به عنوان يك مولفه سياسي ايديولوژي شيعه كه همواره در تاريخ تشيع مطرح بوده در اين برهه تاريخي مبنايي قرار گرفته كه يك تيم استراتژيست ارشد و كارآزموده بر اساس آن يك حركت جهاني ضد امپرياليستي-ضد يهودي را طراحي نموده است. در حقيقت شايد از ديد آنها كه در جغرافياي اطلاعاتي ايران محصورند اين باورش سخت باشد كه شخص احمدي نژاد در حال تبديل شدن به يك رهبري متنفذ عليه آمريكاست. تهور و صراحت شخصيتي وي در موضعگيري عليه آمريكا و اسراييل توجه تمام ملتهايي را كه احساسات ضد آمريكاييشان به اوج رسيده را به خود جلب نموده است. جالب است كه حوزه تاثير گذاري او از كشورهاي سوسياليستي مانند ونزويلا تا كمونيست خلق چين گسترده شده است و نقطه اميدي در دل آنان روشن شده كه آنرا نشانه هاي پايان امپراطوري آمريكا مي دانند. آمريكا كه با سياستهاي قلدرمابانه و خصمانه خود درتمام دنيا در دل مردم بذر نفرت و كينه كاشته است به سياهترين چهره خود در طول تاريخ بدل گشته است و در خاورميانه در يك بازي خطرناك و ويژه به دام افتاده است. مبناي تيوري ايراني "مهدويت و ظهور" كه به ادبيات سياسي-نظامي ايران امروز راه يافته است بر اين استوار است كه اينگونه نيست كه ما بايستي منتظر بمانيم و دعا كنيم تا امام (عج) ظهور نمايند بلكه ما بايستي به طرف ايشان حركت كنيم. يعني معناي انتظار را نه به معناي انفعالي آن بلكه در حركت، صيروريت و آماده ساختن جهان براي پذيرايي از آن حضرت مي دانند. اين نكته جالبي است كه در تاريخ مصاديق فراوان دارد. مثلا همه مي دانيم كه پيامبران پيش از حضرت محمد (ص) بشارت ظهور ايشان را در منطقه عربستان داده بودند و از آنجا كه مردم عربستان اين ذهنيت را داشتند كه كسي قرار است بيايد ، خود به دنبال او مي رفتند و به همين دليل بود كه چه پيش از اسلام و چه پس از اسلام پيامبران بسياري ظهور نمودند كه به دست اشراف مكه يا بعدها سپاه اسلام سركوب و نابود مي شدند اما پيامبر (ص) كه از هوش و نبوغ سياسي كم نظيري برخوردار بود توانست بر تمام مخالفين فايق آيد و پيام خدايي خود را به گوش مردم برساند. بنابراين وقتي مردم منتظر چيزي باشند آن چيز خود بخود و در اثر كردار و رفتار خودآگاه و ناخودآگاه همان مردم به وجود خواهد آمد و مساله ظهور نيز از قرار معلوم دارد به همين سو مي رود. بنابراين دولت نهم و بخصوص شخص آقاي احمدي نژاد با اعتقادات خالص خود بر اين باور است كه رسالت دارد حركت آخري را براي ظهور حضرت وليعصر (عج) به نتيجه برساند و اين حركت از پشتوانه تاكتيكي يك گروه استراتژيست متبحر نيز بهره مند است و اين نكته است كه بر اهميت آن مي افزايد. اين مساله را غرب و بخصوص قوم يهود كه قرابت ديني عجيبي با اسلام دارند بخوبي دريافته و احساس خطر مي كند. لابيهاي صهيونيزم با دستپاچكي در تمام دنيا به تكاپو افتاده اند و اينكه مثلا در برخي كشورها مانند استراليا ممنوعيت تردد يا تحت تعقيب قرار دادن احمدي نژاد را در دستور كار خود گذاشته اند تحت نفوذ همين لابي هاست و نشان مي دهد كه تا چه حد از آرمانهاي او احساس وحشت كرده اند. از طرفي ديگر مشكلات اقتصادي داخل كشور دست و پاي آقاي احمدي نژاد را براي مانور حول سياست تهاجمي خارجي بسته است اما اگر به هر ترتيب وي از اين مشكلات داخلي جان سالم به در ببرد روزهاي سختي براي غرب و اسراييل پيش روست. از سوي ديگر در انتخابات بعدي رياست جمهوري نيز به احتمال بسيار بالايي ايشان يا كسي از تبار ايشان رياست دولت را بدست خواهد گرفت چرا كه اولا اصلاح طلبان نخواهند توانست در اين مدت كوتاه و با اين درجه از خمودگي و سردرگمي اعتماد از دست رفته مردمي را بدست آورند و از طرف ديگر در تمام اين سه سال آقاي احمدي نژاد ضمن سفرهاي بي امان استاني پول نفت را بصورت رشوه غيررسمي بين اقشار محروم توزيع كرده است تا راي خود را در دوره بعدي تضمين كند. اما در خارج مرزها حركتهاي مشكوكي از قبيل حل و فصل يكشبه مساله لبنان و صلح اسراييل و سوريه نشان از آرامش پيش از طوفان و آماده شدن آمريكا و اسراييل براي برداشتن قدم بعدي دارد. رفتار ديوانه وار و بي قاعده قيمت نفت نيز مويد ديگري بر حوادثي است كه پشت پرده در حال وقوع است. اگر اسراييل آغاز كننده اقدام نظامي عليه ايران باشد آمريكا مجبور خواهد بود كه به نفع آن وارد صحنه شود ، با اين تفاوت كه اگر آمريكا بدين ترتيب وارد درگيري با ايران شود فشار كمتري از سوي افكار عمومي داخلي يا دموكراتها تحمل خواهد نمود. اما با تمام خطراتي كه كشور را تهديد مي كند در ميان اين آشفته بازار نكته مباركي خود را به وضوح نمايان ساخته است و آن رشد ملي گرايي و توجه به هويت ملي ايران حتي در بخشهايي از حكومت به سبب رويارويي با اعراب است. تصوير رييس جمهور آمريكا كه با شعار ارمغان دموكراسي اين همه زحمت براي ملتها درست كرده است دست در دست سران عرب كه در كشورهايشان اثري از دموكراسي و حقوق بشر نيست تاثير عميقي بر مردم ايران و جهان گذاشته است. با توجه به خصومت ديرينه اعراب و ايرانيان و تهديد تماميت ارضي از سوي اعراب در مورد جزاير سه گانه و خليج فارس دشمني با اعراب حتي در سطوح عالي حكومت نيز نمود عيني يافته است كه اين نشانه مباركي است. دشمني حكومت با اعراب از منظر اتحاد متخاصم سني و اتحاد آنها با غرب عليه رژيم فعلي ايران در اين مقطع زماني حكومت را واداشته است تا براي تهييج احساسات ملي مردم به ميراث ملي و هويت اصيل ايراني توجه جدي نشان دهد. گرچه اين ملي گرايي از سوي حكومت بيشتر از بغض سياستهاي جاري اعراب است تا حب ملي گرايي اما از آنجا مبارك است كه با مطرح شدن هويت و ميراث ملي در سطوح رسمي ، خاطره بلايايي كه پس از يوم النكبت (اشغال ايران توسط اعراب) بر سر هويت ايراني آمد زنده شده است و با بيشتر كردن حس كينه ايراني ها نسبت به اعراب فرصت مغتنمي براي روشنفكران دست داده است تا در راستاي خرافه زدايي از فرهنگ ايراني و اصلاح اعتقادات عوام گامهاي موثري بردارند. به نظر مي رسد وظيفه مردم در اين دوره حساس تاريخي توسل و احياي آرمانهاي انقلاب مشروطه است. در باره محورهاي مورد منازعه در انقلاب مشروطه و اينكه كدام محورهاي آن در شرايط امروز كشور شايسته توجه و تمركز است در يادداشتهاي بعدي مي نويسم..

Friday, May 23, 2008

خرمشهر آزاد شد


يك نگاهي به تقويم انداختم ديدم فردا سه خرداد روز آزادسازي خرمشهر در عمليات بيت المقدس است. دوباره صدا وسيما شروع كرده سرود ممد نبودي ببيني... شهر آزاد گشته... رو پخش مي كنه، صحبت هاي شهيد جهان آرا رو پخش مي كنه، دوباره داره تكرار مي كنه كه شهيد جهان آرا با تعدادي از جوانهاي خود خرمشهر توانستند 42 روز ارتش عراق رو اذيت كنند و اگر آنها هم مثل كويتي ها از خودشان غيرت نشان نمي دادند چه بسا تهران در هفته اول جنگ اشغال مي شد. با شرايطي كه تهران در روزهاي اول جنگ داشت اين مساله اظهر من الشمس هست.

در چند سالي كه در خوزستان بودم و از نزديك با مردم آبادان و خرمشهر و اهواز در ارتباط بودم به خوبي ميزان نارضايتي آنها را ديدم. در خوزستان نود ميليارد بشكه نفت اثبات شده قابل برداشت هست كه معادل ده هزار ميليارد دلار ثروت مي باشد. اصلاً اين كه چه قدر كشاورزي، انرژي هيدروليكي، گمرك، فولاد، پتروشيمي بندر امام و بنادر خوزستان ارزش دارند به كنار. زماني كه دانشجو بودم هرشب كنار درب اصلي دانشگاه پر بود از زنان و دختركاني كه به اميد گرفتن غذاي پس مانده شام غذاخوري دانشگاه دو ساعت يا بيشتر منتظر مي ماندند. هيچ وقت يادم نمي رود زماني كه يكي از دختركان به سمت من دويد و از من پرسيد كي شام رو ميارند؟ و من هم به او گفتم تا چند دقيقه ديگه ميارند متصدي دانشگاه كه مي خواست به خانه شان برود آمد كنار من و گفت اين دختر را من مي شناسم پدرش در جنگ شهيد شده است. الان ببين چطوري دارند زندگي مي كنند در حالي كه زير پايشان نفت هست. راست مي گفت، در كنار محله آنها چندين چاه نفت بود.

اي كساني كه مي گوييد انرژي هسته اي حق مسلم ماست. اگر انرژي خيلي مهم هست و ما بايد تا آخر به خاطر به دست آوردن انرژي بجنگيم و هر هزينه اي كنيم تا به حال در تابستان سري به آبادان و اهواز زده ايد؟ هيچ مي دانيد كه در تابستان با گرماي شصت درجه به خاطر استفاده از كولر گازي كه انرژي زيادي مي طلبد و خارج از توان توليد برق خوزستان هست هر روز در ساعات اوج گرما به مدت چند ساعت برق قطع مي شود؟ خودتان مي توانيد بدون كولر چندين ساعت در اين چنين گرمايي تاب بياوريد؟ اگر به فكر اين مردم بوديد يك نيروگاه حرارتي درست مي كرديد كه با ذخيره انرژي بتواند در تابستان جواب مصرف كولرها را بدهد.

مي گوييد كه در جنگ آبادان و خرمشهر ويران شدند و تقصير صدام است كه آنها الان ويرانه اند، به عكس هاي هيروشيما درست بعد از جنگ جهاني كه با خاك يكسان شده بود و عكس هايش در حال حاضر نگاه كنيد تا بفهميد كه مي دانيم كه وظيفه خود را انجام نداده ايد.

آقايان! يادتان باشد كه در آزادسازي خرمشهر اين ايراني ها بودند كه شهيد دادند، دستشان قطع شد، فلج شدند و كور شدند تا خرمشهر آزاد شود اما در ارتش عراق عراقيها و اردني ها و مراكشي ها و لبناني ها و فلسطيني ها مي جنگيدند.

پي نوشت: براي اولين بار بود كه زمان نوشتن يك مطلب از وبلاگم گريه ام گرفت، زماني كه داشتم خاطره ام از دختركي كه منتظر غذاي پسمانده بود مي نوشتم.


منبع :

http://www.nafasebadsaba.blogfa.com

Thursday, May 15, 2008

سينوهه

آخرين سطور سرگذشت سينوهه طبيب مخصوص فرعون مصر را كه هزار و چهارصد سال پيش از ميلاد مسيح بر برگهاي درخت پاپيروس نوشته را مي خواندم. با اين جملات وصف آخرين روزهاي زندگيش را بر قلم مي راند:

"من چون انسان هستم در هر انسان كه قبل از من در اين جهان ميزيسته زنده بودم و در هر انسان كه پس از من به اين جهان بيايد زنده خواهم بود . من چون انسان هستم بعد از اين در گريه ها و خنده ها و در خوشيها و نا خوشيها و در نيك بختي ها و بدبختي ها و در نيك فطرتي ها و زشت خويي ها و در ضعف و نيروي انسانهاي آينده زنده خواهم بود. آن انسان كه هزارها سال بعد از اين بوجود مي آيد غير از من نيست زيرا وي هم مثل من نفس مي كشد و غذا مي خورد و مي خندد و مي گريد و مرتكب جنايت مي شود و احسان مي كند و حرص دارد و فريب يك يا چند زن را مي خورد و از بوي خوش لذت مي برد و صداي موسيقي او را به وجد مي آورد و روزها و هفته ها و شايد سالها در اندوه فرو مي رود و از دوستان خيانت مي بيند و خود به دوستان خيانت مي كند و مال خويش را بوسيله بخشش يا بازي طاس تلف مي نمايد و چون من ورشكسته مي شود و در آخر عمر در گوشه عزلت يا بين اعضاي خانواده مي ميرد . به همين جهت من متاسف نيستم اگر اين كتاب از بين برود زيرا به فرض اينكه اين كتاب معدوم شود من در انسانهاي آينده زنده خواهم بود . اين است آخرين كلام سينوهه مصري كه در تمام عمر حس مي كرد كه تنها مي باشد".
*****
اين كتاب كه توسط سينوهه به زبان مصر باستان بر برگهاي درخت پاپيروس نگاشته شده است بعدها توسط ميكا ولتاري نويسنده فنلاندي رمزگشايي مي شود و سپس توسط مرحوم ذبيح الله منصوري به شيواترين بيان به فارسي ترجمه مي شود. كتاب را كه زمين گذاشتم حال عجيبي داشتم، به حدي متاثر بودم كه نه در كلام مي گنجيد و نه در قلم مي آمد و آرزو مي كردم اي كاش نواختن ني مي دانستم تا تمام تاثر و آتش دل را در غمگين ترين و شادترين آهنگي كه دراعماق ذهنم جاري شده بود ابراز كنم. در اين مدت كه كتاب را در دست داشتم با سينوهه در معبد خداي آمون و آتون حاضر شدم، در جنگ با هاتي هاي خونخوار همراهش بودم و در لحظه اي كه جام زهر را به فرعون اخناتون مي داد چشم در چشمان شرمگينش دوختم. بارها شن هاي داغ صحراي سينا را قدم به قدم در راه سوريه با او پيمودم. هنگامي كه ميناي زيبا را پيش از وصال، قرباني شده در برابر خداي مرده كرت ديدم مانند او گريستم و زماني كه دست بر دست مريت مي گذاشت مانند او از معجون عشق و شهوت برمي افروختم. انگار تمام لحظاتي كه مشغول جراحي مغز انسانها بود در كنارش بودم و چون شاگردي تيغ و مرهم بر دستش مي گذاشتم و گويي پس از آنكه مريت و تنها فرزندش تهوت مقابل چشمانش در آتش سوختند سر بر شانه هاي من گذاشت و گريست. نمي توان گفت كه سرگذشت او يك تراژدي است. بيشتر به روايت كسي مي ماند كه فراي شادي و تراژدي از لحظه لحظه سرگذشت خود بي كم و كاست و بي شرمندگي سخن مي گويد و از گزنده ترين لحظه هاي سرنوشت چون يك خدا مي گذرد. آنقدر اين كتاب شيرين ترجمه شده است كه در كنار تمام اميدها و حسرتها كه در اين مكتوب يافتم حسرت ديگرم آن است كه چرا در ملت ما ديگر ذبيح الله منصوري ها ديده به جهان نمي گشايند؟ آيا در اين حسرتي نيست كه ما از بسياري شيرين كاميهايي كه منصوري ها در صورت وجود در كام ما بوجود مي آوردند بي بهره خواهيم بود؟ آيا جواب تكرار نشدن حافظ ها و سعدي ها و خيامها و ديگران در سرزمين ما اين نيست كه ديگر كسي عاشقانه به كاري همت نمي گمارد؟ و اگر كسي عاشق و فريفته حرفه خود نيست پس گناه اين حرمان و خشكسالي فرهنگي بر كردن كيست يا چيست؟ در كلاس خوردگي فلزات خوب به ياد دارم كه سي دانشجو بوديم ، در ساعات كلاس كه استاد سخت در حال توضيح يون دادن و يون گرفتن اتمها بود يكي به عشق خود بر كاغذ نقش طبيعت مي زد، يكي شعري مي گفت، ديگري پي فيلمنامه ناتمامش را مي گرفت و خلاصه هر كس غرق در رويايي بود كه پشت در دانشگاه جا گذاشته بود. همه دانشجوي رشته مهندسي بوديم اما اغلب عشق خود را پشت درهاي دانشگاه مي گذاشتيم تا به غم نانمان برسيم. هنوز كه هنوز است اين قضيه در گوارش فهم من هضم نشده است كه چگونه انسانها آنچنان مسخ مي شوند كه به اميد پاره اي نان بيشتر، از عشق خود مي گذرند، ناني كه هزار من آن به اندازه يك پياله عشق رفع تشنگي و گرسنگي نمي كند. هيچ اثري جاودانه نمي شود مگر آنكه دست عاشقي آن را خلق كرده باشد. و شاعر شيرازي چه زيبا اين معنا را مي گويد: "از صداي سخن عشق نديدم خوشتر*****يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند". پس از خواندن كتاب سوالها و ترديدها در سرم مثل لشگر خرمگسان غوغا به پا كرده اند اما از ميان همه آنها ، آواز اميد بيش از همه به گوش مي رسد. اميدي كه درخشش طليعه فردا را درخشنده تر و ناب تر از امروز نويد مي دهد. معرفت را هر زمان كه از آب سرگذشت پيشينيان صيد كنيم تازه مي نمايد.

Wednesday, May 14, 2008

صدور انقلاب و عراق و افغانستان


انگيزه اين يادداشت سخنان چندي پيش آقاي خاتمي در مورد "صدور انقلاب" بود. چندي پيش آقاي خاتمي در يك سخنراني در گيلان گفته بودند: " منظور امام از صدور انقلاب اين نبود كه اسلحه در دست بگيريم و در كشورهاي ديگر بمب منفجر كنيم، بلكه منظور ايشان ساختن چنان الگويي از حكومت ديني در ايران بود كه كشورهاي ديگر از آن الهام بگيرند". مسلم است كه اين سخن آقاي خاتمي اشاره اي مستقيم به سياست هاي فعلي حكومت مبني بر دخالت در عراق و افغانستان است. فعاليتي كه بنا به گفته سرويسهاي اطلاعاتي بيگانه توسط شاخه قدس سپاه پاسداران هدايت مي شود. متاسفانه نگاهي دقيق به موضعگيري منفي خاتمي در اين باره بخوبي مشخص مي كند كه ايشان در اين زمينه دچار يك خطاي مضاعف هستند كه نشات گرفته از همان نگاه فانتزي و غيرواقعگرايانه ايشان به مسايل كاربردي سياست است. از يك طرف مثالي كه ايشان در اين مقال براي صدور انقلاب به آن نظر دارند (دخالت در افغانستان و عراق) هرگز مصداق تيوري "صدورانقلاب" نبوده و از طرف ديگر با اين موضعگيري منفي ناخواسته و غير مستقيم دچار يك موضعگيري خلاف منافع ملي شده اند. منظور امام از "صدور انقلاب" بسيار واضح تر از آن بود كه آقاي خاتمي بخواهد آنرا اينگونه تحريف كند. بطور مثال دخالت ايران در لبنان، موضع حذف اسراييل و تحريك شيعيان مصر عليه دولتشان كه امام به صراحت آنها را مطرح كرده و در زمان حيات ايشان قدمهاي عملي در راستاي آن سياستها برداشته شد مصاديقي از صدور انقلاب مي باشند كه البته الزاما در راستاي منافع ملي نبوده و قابل نقد هستند. اما در حال حاضر دخالت ايران در عراق و افغانستان تاكتيكهايي از يك استراتژي هوشمندانه توسط كادررهبري عالي ايران است كه مصداق صدور انقلاب نبوده و به دليل تهديد هاي منطقه اي اين برهه تاريخي وضع و اعمال شده اند. يعني در حقيقت دخالت فعلي ايران در عراق و افغانستان بيشتر "واكنشي" است تا يك سياست پايدار در حاليكه مصاديق صدور انقلاب نه واكنشي بلكه "تهاجمي" بوده و به عنوان سياستي دايمي مطرح و اعمال شدند. دليل اتخاذ چنين تاكتيكهايي درعراق و افغانستان بر اين فرض درست استوار است كه به محض آنكه آمريكا از افغانستان و عراق فارغ شود در نوبت بعدي و در راستاي اجراي سياستهاي خاورميانه بزرگ به ايران خواهد تاخت كه در اين تهاجم گرچه هدف انهدام يا تضعيف نظام ايدولوژيك ايران است اما بي شك منافع ملي و تماميت ارضي كشور نيز به مخاطره جدي خواهد افتاد. نقطه تاسفبار اين است كه در اين نقطه منافع ملي و منافع ايديولوژيك نظام در يك جبهه قرار گرفته و دفاع از منافع ملي لاجرم به دفاع از نظام ايديولوژيك نيز منجر خواهد شد. بنابر اين بر حكومت و دولت ايران حداقل از موضع دفاع از تماميت ارضي و منافع ملي فرض و تكليف است كه از هيچ اقدامي در راستاي زمينگير كردن بيگانه در عراق و افغانستان فروگذار نكند. آن زماني كه ما مردم بايستي فكري براي خنثي شدن نقشه بيگانه مي كرديم انتخابات رياست جمهوري نهم بود كه دست روي دست گذاشتيم تا چنين بلايي سرمان بيايد و صد البته كه شخص آقاي خاتمي نيز در دلسرد كردن مردم و عدم مشاركت آنان تقصيري انكار ناپذير داشت. حالا ديگر خيلي دير شده و چاره كار تنها در فلج نمودن قواي بيگانه پشت ديوارهاي سترگ خانه است. گذشته از آن آقاي خاتمي بهتر از هر كس ديگر بايد بداند كه هر كشور و نظامي در چنين موقعيتهايي براي حفظ منافع خود به اقداماتي مشابه دست خواهد زد و در اين هيچ سرافكندگي و عذاب وجداني نيست. چگونه است كه آمريكاييها با دخالت مستقيم در كشورمان آمدند و نهضت ملي مصدق را كه يكي از بزرگترين جنبشهاي ملي و آزاديخواهانه در كشور بود در هم كوبيدند و ابايي از دخالت در كشورهاي ديگر نداشتند و حالا اين كار بر ما حرام است؟ چطور است كه انگلستان اخيرا منافقين را كه يك فرقه مضحك و ضد ملي است از ليست گروههاي تروريستي خارج كرده و منتظرند تا قلاده آنان را در روز موعود به جان مردم ايران باز كنند و شرمي از اين كار نمي كنند ، پس شرم ما از چيست؟ چطور است كه غرب هشت سال انواع بمبهاي مخوف را با جنگنده هاي صدام حسين (قهرمان عرب) بر سر مردم ما ريخت و ككشان هم نمي گزيد و هزاران مثال از اين دست! البته اگر دخالت بيگانه تنها پايه هاي نظام ايديولوژيك را تهديد مي كرد بر همسويي مردم و حكومت فرضي نبود اما مساله اينجاست كه منافع ملي نيز در همان سبد قرار گرفته است. در واقع تنها عاملي كه دخالت ايران در عراق و افغانستان را زشت تر از دخالت غرب در ديگر كشورها مي نماياند، مشروعيت مردمي بيشتر دول غربي (به دليل وجود دموكراسي نسبي) و عدم وجود چنين مشروعيت مردمي براي حكومت ايران است و نه به اين دليل كه آنها درست مي گويند و بر حقند. از اينها گذشته ابراز چنين مواضعي از شخصيتي كه زماني رهبر اصلاحات پنداشته مي شد جز هزينه تراشي بيهوده براي جريان اصلاحات و شادي بيگانه چه ثمري دارد؟. اگر اين موضع از براي منظوري غيرازانتخابات بعدي اظهار شده است تهوري بي موقع و بغض آلود بوده است و اگر براي انتخابات بعدي طراحي شده است باز هم نمي تواند به زنده كردن اعتماد عمومي نسبت به اين جريان بينجامد. تنها راه سعادت پايدار احيا اصلاحات و فتح رياست جمهوري در انتخابات بعدي است. آغاز نقد جدي درون ساختاري، شفافيت و كاربردي كردن شعارها و برنامه ها و به دنبال آن پرداخت يك هزينه جدي درعرصه سياسي پيش از ورود به صحنه انتخابات تنها راه اميد به پيروزي اصلاحات در انتخابات بعدي است كه در حال حاضر نشانه اي از هيچ يك در اين جريان ديده نمي شود.

Saturday, May 10, 2008

آخرين بازمانده

مراسم خاكسپاري پدر آقاي احمدي نژاد

قلم به دست احساس كه مي افتد بر ناصيه علمدار امروز آهنگرزاده اي ساده و فقير را مي بيند كه عمري را با اعتقاداتش زيسته است و همين ايمان واقعي به اعتقادات مذهبي ، او را امروز به جايي رسانده است كه خود را در جايگاهي مي بيند كه تاثيراتي بر روند معادلات جهاني دارد. يادداشتي كه امروز مي خواهم بنويسم شايد بيشتر احساسي باشد تا منطقي گرچه احساسي بودن چيزي هميشه به معناي نادرست بودن آن نخواهد بود. چند روز پيش همه سخنراني آقاي احمدي نژاد را در جمع طلاب مشهد ديديم و شنيديم و موج انتقادات پس از آن را هم شاهد بوديم. گرچه روزي كه خبر انتخاب آقاي احمدي نژاد را به سمت رياست جمهوري شنيدم مانند خيليهاي ديگر بسيار غمگين و متاسف شدم اما پس از آن هميشه چيزي در درون او مي ديدم كه برايم قابل احترام بود و احساس منفي مرا به او تا حد زيادي تحت تاثير قرار مي داد. بديهي است كه اگر هزار بار ديگر انتخابات برگزار شود در آن شركت خواهم كرد و به ايشان راي نخواهم داد اما احساس ديگري كه نسبت به او در من و شايد برخي ديگر بيدار شده است جنبه اي كاملا شخصي دارد و فارغ از تمام انتقادات تخصصي و مديريتي است كه اهل فن به سياستهاي ايشان وارد مي كنند. سخنراني بي پرده ايشان در جمع طلاب قم كه در آن به صراحت از اعتقادات قلبي خود سخن به ميان آورد معماي احساس دوگانه ام را نسبت به او پاسخ گفت. اگر بخواهم جواب اين معما را در يك جمله بگويم خواهم گفت :" او راهي را مي رود كه به آن اعتقاد دارد". در زندگي انسانها هيچ چيز لذتبخش تر و زيباتر از آن نيست كه انسان اعتقاد خود را زندگي كند. معمولا افراد تحت القايات محيط، بنا به مصلحت يا از روي ترس هميشه اعتقادات خود را تنها در گوشه ذهن خود نگاه مي دارند و راهي را مي روند كه به مصلحت يا مورد تاييد عرف و اكثريت است. در اينجا منظورم از اعتقادات الزاما اعتقادات ديني نيست كما اينكه ملحداني مانند راسل را هم مي بينيم كه اعتقاد خود را گفتند و زندگي كردند. خصوصيت مشتركي ميان تمام انسانهايي كه زندگي گله اي و تقليدوار را رها مي كنند و بر اعتقاد خود پاي مي فشارند وجود دارد و آن اين است كه اين انسانها دنيا را در برهه اي از تاريخ تحت تاثير خود قرار مي دهند و در نهايت تابلويي زيبا يا زشت اما جاويدان از چگونه زيستن خود را براي آيندگان به يادگار مي گذارند. اين اعتقادات مشخصه اي ديگر نيز دارند و آن اين است كه معمولا فردي كه داراي آن است در صورت زندگي بر مبناي آن اعتقادات با طرد ديگران ، تنهايي و خطر ها و مضرات ديگري روبرو مي شود و همين است كه چنين انساني را تحسين برانگيز مي كند. نمونه كلاسيك و مذهبي اينگونه افراد در تاريخ اعراب امام حسين است كه گرچه مي دانست بسوي مرگ و انهدام مي رود ليكن آنچه را كه به آن اعتقاد داشت بر گزيد. در تاريخ ما نيز نمونه هاي بسياري چون بابك خرمدين را مي بينيم. در سخنراني آقاي احمدي نژاد در جمع طلاب مشهد آنجا كه به مديريت پنهان حضرت وليعصر اشاره مي كرد ، در پايان صحبتهايش جمله اي گفت كه عصاره تمام سخنراني، عصاره تمام باورها و اوج تاثر من از آن سخنراني بود و آن هنگامي بود كه با مزاح گفت :" من به يكي از روحانيون مي گفتم مي داني اشكال من چيست؟! اشكال من اين است كه اين صحبتهايي را كه آقايان (روحانيون) بالاي منبر مي گويند باور كرده ام" اين را كه شنيدم با تمام پيش زمينه اي كه از او در اين مدت داشتم وصيت نامه شهيد باكري و شهيد همت يادم آمد كه لمحه اي از اين احساسي را كه داشتم آنها هم در من زنده كرده بودند. چيزي زلال كه ساده است اما زيبا است، كه سهل است اما ممتنع است. براي ما دهه شصتي ها كه بسياري از شهداي جنگ را مستقيم درك نكرديم و با وصايا و شرح زندگيشان آشناييم احمدي نژاد با تمام باورهايش انگار آخرين بازمانده اي است كه از كاروان رفتگان به جا مانده است. به جرات مي توان ادعا كرد كه در سخنراني آن شب ايشان، كلامي از دهانش بيرون نيامد كه خلاف آموزه هاي اصيل شيعه باشد اما چه شد كه از صبح روز بعد روحانيون سياسي و مدرسين حوزه ها به ايشان تاختند ؟ خدا مي داند. آيا واقعا علما اين حرفهايي را كه بالاي منبر مي زنند خود باور ندارند و بيشتر براي مصرف عوام مي پسندند؟! آيا اصلا احمدي نژاد در اين صحبتها مدعي ارتباط با امام زمان شد؟! اگر علماي حوزه ها تبعيت از قوانين علمي و سكولار بين المللي را براي اداره كشور مي پسندند پس چرا اصرار بر حكومت ديني دارند و اگر اصرار بر حكومت ديني دارند چرا حالا كه كسي پيدا شده كه صادقانه و خالصانه سياست را بر پايه هاي ديانت ناب گذاشته است اينقدر آشفته شده اند؟ آيا بوي فريب و تزوير و تنافر عمل و گفتار از اين دوگانگي به مشام نمي رسد؟ - در آنطرف جبهه ، اصلاح طلبان بايستي بدانند كه با كسي طرفند كه به آنچه مي گويد و به آنچه مي كند سخت ايمان دارد. آقاي خاتمي بايد بداند كه اگر ديروز حتي از اندكي ايستادگي بر سر لوايح رياست جمهوري ، و يا اندكي همدردي نسبت به قربانيان حادثه كوي دانشگاه دريغ كرد امروز با مردي طرف است كه براي آنچه كه بدان اعتقاد دارد تا پاي جان ايستاده است. مسلم است كه راه سعادت كشور ما پيگيري اصلاحات است اما چيزي كه بايستي اصلاح طلبان و ما طرفداران آنها از رقيب امروز بياموزيم زيستن اعتقاد يا گفتن و عمل كردن به آن چيزي است كه بدان اعتقاد داريم . در آن نيمه پنهان خود ، در آن زيرزمين تاريك نمزده ، آنجا كه دور از چشم همگان گاهي در خلوت خود فرو مي روم تابلويي از اين آخرين بازمانده را در كنار تابلوهاي ديگر خواهم گذاشت تا هرگز از ياد نبرم كه گاهي تنها چه زيباست

Monday, May 05, 2008

ناقوس ها براي كه به صدا در مي آيند

تاييد آزادي متهمان قتلهاي محفلي كرمان از سوي وكيل خانواده هاي مقتولين كه امروز اعلام شد از جمله شواهد حيرت برانگيزي است كه حكايت از زنده شدن جريان "قتلهاي زنجيره اي" يا "قتلهاي محفلي" دارد. با اين تفاوت كه اگر در زمان قتلهاي سابق يك هسته مركزي در وزارت اطلاعات مجري اين طرح بود اكنون بستري فراهم شده تا اين محافل خودسر حتي بدون هماهنگي وزارت اطلاعات و در مقياسي گسترده تر تشكيل يافته و اقدام كنند. تهديد جاني شيرين عبادي به بهانه حمايت از بهاييت و همچنين آزادي متهمان قتلهاي كرمان كه به اعتراف خود متاثراز فتاواي آيت الله مصباح يزدي بوده اند اين فرضيه را به ذهن متبادر مي سازد كه محافل نوظهور از جريانات ضدبهايي انجمن حجتيه نشات مي گيرند، انجمني كه آشكارا نفوذ زيادي در دولت فعلي دارد. بي گمان آزادي متهمان قتلهاي محفلي كه از پانزده سال حبس تا اعدام را در مجازاتهاي بدوي خود داشتند نمي توانسته بدون اعمال نفوذ مقامات عاليرتبه دولت صورت گرفته باشد. دولتي كه بنابر قراين تحت نفوذ قابل توجه انجمن حجتيه است. تاكيد و تاثيرپذيري سياستهاي دولت فعلي از مساله ظهور امام عصر، شايبه وابستگي برخي اعضاي آن به انجمن مذكور و در نهايت حمله و دشمني با امام و بيت ايشان از سوي رسانه هاي نزديك به دولت نشانه هايي ديگر دال بر قدرت گرفتن مجدد انجمن حجتيه در قالب دولت فعلي مي باشند. لازم به ذكر است كه گرچه اعضاي اين انجمن مشتركات ايديولوژيك زيادي با آراي امام دارند اما هنوز كينه امام را كه عامل اصلي تعطيلي اين انجمن بود در ذهن نگاه داشته اند. انجمن حجتيه كه پس از شكست نهضت ملي مصدق و در سال يكهزاروسيصدو بيست و دو توسط "شيخ محمود حلبي" با هدف مبارزه با بهاييگري راه اندازي شد چهره هايي چون عبدالكريم سروش، كمال خرازي، دكتر ولايتي ، غلامعلي حداد عادل و غيره را در خود داشته است هر چند برخي چون سروش پس از مدت كوتاهي از آن كناره گرفتند. اين انجمن كه معتقد به استقرار حكومت خالص ديني توسط حضرت وليعصر بودند مبارزه عليه شاه را بي اهميت و هدر دادن خون مبارزان تلقي مي كردند و به همين جهت با مبارزان مذهبي وقت دچار تعارضات جدي شدند. پس از پيروزي انقلاب تحركات آنها براي تصاحب پستهاي كليدي با عكس العمل امام مواجه شد كه سرانجام منجربه انحلال خود خواسته اين جريان به احترام امام گرديد. آزادي متهمين قتلهاي محفلي كرمان حتي ممكن است پيامي تعمدي و آشكار از سوي دولت به منتقدين باشد كه از اين به بعد جانب احتياط را بيشتر رعايت كنند. لازم به يادآوري است كه طبق اعترافات اين متهمان كه علنا در رسانه ها نيز انعكاس يافت عده اي بسيجي در يكي از مساجد كرمان پس از شنيدم سخنراني آيت الله مصباح يزدي مبني بر وجوب قتل افراد مهدورالدم در صورت عدم مجازات آنها از سوي دولت، خود وارد عمل شدند و اقدام به آغاز يك سري قتهاي زنجيره اي نمودند. اگر فرضيه ظهور يا فعاليت مجدد نسل تازه اي از "محافل خودسر" درست باشد، اين بار تعداد اين محافل و وسعت اقدامات آنها بيشتر بوده و عمليات آنها ابعاد گسترده تري خواهد يافت چراكه اينك طيف حاكم يكدست بوده و چون گذشته نامحرماني چون اصلاح طلبان يا تكنوكراتها در آن حضور ندارند تا بيم از پرده برون افتادن راز برود. از سوي ديگر به قدرت رسيدن مقامات سابق نظامي و امنيتي و ويژه شدن شرايط كشور نيز عواملي به نفع اين محافل محسوب مي شود. تنها حجتي كه لازم است ، اخذ فتواي شرعي لازم مبني بر مهدورالدم بودن اشخاص و سپس ترور آنها توسط مجريان اين محافل است. با وضع موجود به نظر مي رسد وزارت اطلاعات نيز حتي اگر خود نقشي در اين اقدامات ايفا نكند بي تمايل نيست كه با ديده اغماض به اقدامات اين گروهها بنگرد. البته ناگفته نماند كه قسمت اعظم ماموريت باند سعيد امامي يا محفل كرمان به ترور خلافكاران ، قاچاقچي ها و اراذل و اوباش اختصاص داشته است حال آنكه در مورد چنين افرادي نيز نبايستي وظيفه رسيدگي به تخلفات آنها را مركزي غير از دستگاه رسمي قضايي عهده دار شود. اما تجربه نشان داده است اقدامات اين محافل كه بر اساس آرا و مباني ايديولوژيك انجام مي گيرد به حوزه هاي سياسي و عقيدتي نيز كشيده خواهد شد. بنابر اين مي توان گفت پيشاپيش ناقوس ها براي نويسندگان، روشنفكران و اعضاي گروههاي اپوزيسيون به صدا در آمده است.

Sunday, April 27, 2008

فروپاشي اجتماعي

امروز دو يادداشت مي نويسم. يكي به رسم معمول و ديگري به مناسبت شبزدگي آسمان وطن كه مثل درد دندان در نيمه شب، آرام و قرار آدم را مي گيرد. طليعه "فروپاشي اجتماعي" از افق خانه سر برافراشته است و كاري از كسي بر نمي آيد. تورم، شكاف عميق ميان غني و فقير، غوغاي فحشا و اعتياد، افزايش آمار خودكشي ، و سرانجام مهاجرت غريبانه دانشجوها ، دانش آموختگان و متخصصين كه چشم اميد هر دياري هستند، نشانه هايي از آغاز اين فروپاشي است. بي شك قطار سرنوشت كشور در حال ورود به يكي از تاريكترين دوران تاريخ خود است. جالب اينجاست كه تمام اين اثرات تا الان معلول سياستهاي داخلي نادرست اداره كنندگان فعلي كشور و همچنين موج تورمي جهاني است كه آمريكا را فراگرفته و به شتاب خود را از اروپا به خاورميانه رسانده است. در حقيقت هنوز تحريم جدي كه بتواند پايه هاي اقتصاد را بلرزاند آغاز نشده و با تحريم "صنعت گاز" كشور كه در آينده نزديك از سوي بريتانيا به ساير متحدانش پيشنهاد خواهد شد ضربه هاي شديد و عواقب بسيار ناگوارتري در انتظار كشور و مردم باشد. البته بسيار بعيد به نظر مي رسد كه غرب ايران را در حال غني سازي اورانيم بيش از يك يا دوسال تحمل كند. چرا كه اگر در نقطه اي ايران اعلام كند كه مجهز به سلاح اتمي شده است ، مانند كره شمالي ديگر اقدامي عليه آن ممكن نيست و غرب مجبور خواهد شد امتيازهاي بسياري به ايران بدهد و يا شراكت ايران در سلطه بر خاورميانه را بپذيرد. بنابر اين به احتمال زياد پيش از آن نقطه غير قابل بازگشت اقدامي عليه كشور انجام خواهد شد. يعني گرچه دوران تحريم مانند تحريم عراق بطول نخواهد انجاميد اما كشور و كلا وضع خاورميانه پس از اقدام نظامي غرب وارد وضعيت مبهم و بسيارخطرناكي خواهد شد كه تصور آن لرزه بر اندام مي اندازد. مي توان احتمال داد كه در صورت هر گونه اقدام آمريكا عليه ايران ، ايران عليه اسراييل دست به اقدام خواهد زد و آنگاه بسيار محتمل خواهد بود كه اسراييل از سلاحهاي نا متعارف يا حتي هسته اي استفاده كند. از زماني كه غرب با تدبير انگلستان بطور محترمانه اي يهودي ها را از اروپا اخراج كرد و در سرزمينهاي اشغالي جا داد، دولت اسراييل تلاشهاي بسياري انجام داد كه يهودي ها را از سراسر نقاط جهان به اين سرزمينها فرا بخواند و به آنها تضمين بدهد كه امنيت را در حد اعلا براي آنها تامين خواهد نمود. بنابر اين در صورت كوچكترين نا امني ، مردمان اين كشور كه در اروپا در ناز و نعمت بودند آغاز به بازگشت به اروپا خواهند نمود كه اين براي اروپا و اسراييل هر دو غير قابل تصور است و منجر به فروپاشي اسراييل خواهد شد. بنابر اين آنها به هر نوع عاملي كه منجر به اين فروپاشي شود به شدت و قصاوت پاسخ خواهند داد.از طرفي اگر حكومت ايران با اين شرايط در حال تلاش بي امان براي رسيدن به سلاح اتمي نيست سخت در اشتباه است چرا كه حالا كه هزينه هاي چنين عملي را دارد مي پردازد پس چه بهتر كه هر چه سريعتر به اين سلاح دست يابد. در شرايط فعلي تنها عامل بازدارنده عليه تحريم و تهاجم غرب ، اعلام ورود ايران به جمع كشورهاي داراي كلاهك اتمي است. همانطور كه كره شمالي پس از رسيدن به اين سلاح در عمل غرب را خلع سلاح نمود و همانطور كه صدام سر انجام نتوانست به اين ابزار بازدارنده دست يابد و غرب كه از اين موضع كاملا مطلع بود با جسارت تمام بر او تاخت و تاج و تختش را در هم شكست. احتمال ديگر اين است كه بر خلاف ادعاي مسوولين در صورت تهاجم آمريكا به تاسيسات هسته اي و نظامي ايران ، ايران چندان پاسخ جديي نشان ندهد كه در اين صورت غرب در محاصره اقتصادي و نظامي ايران جسورتر خواهد شد و و چون تاسيسات هسته اي قبلا آسيب ديده اند و ديگر از حيث دستيابي ايران به سلاح هسته اي خطري متوجه نيست اين ماجرا مانند عراق وارد يك دوران سياه بلند مدت محاصره نظامي و تحريم اقتصادي خواهد شد. متاسفانه در صورت بروز هر كدام از احتمالات بالا ، فروپاشي اجتماعي در كشور باز نخواهد ايستاد و تا نابودي زير ساختهاي فرهنگي و اجتماعي جامعه پيش خواهد رفت. اما ستاره اميدي پس از اين فروپاشي در آسمان كشور خواهد درخشيد. روزي را مي توان ديد كه بي بديل ترين دموكراسي و بي نظير ترين جامعه فرهنگي در خاورميانه بر ويرانه هاي اين فروپاشي در ايران ساخته خواهد شد چرا كه جامعه ايران يكي از معدود جوامع منطقه است كه طعم تلخ حكومت ايديولوژيك ديني و ماهيت ساده لوحانه ايديولوژي ماركسيستي را با جان و دل چشيده و دوباره اسير آنها نخواهد شد در حاليكه تازه در بسياري از ملل خاورميانه نظير تركيه كه از سرنوشت كشور همسايه هنوز درس نگرفته اند تازه جنبشها بسوي حكومت و نهادهاي سياسي ديني در حال بيدار شدن است. . .

Saturday, April 26, 2008

يازده سپتامبر


حرف خوب را از هر كسي بايد پذيرفت هر چند آن فرد كسي باشد كه چندان دوستش نمي داريم. چند وقت پيش رييس جمهور ادعايي را مبني بر تشكيك در واقعه يازده سپتامبر مطرح كرد كه بازتابهاي تندي را در رسانه هاي جهاني داشت، بخصوص رسانه هاي غربي كه بنا به امر قدرتهاي بزرگ مشغول زمينه چيني و آماده كردن افكار عمومي جهان براي برخورد با ايران هستند . گرچه اين سخنان رييس جمهور در يك سخنراني داخلي مطرح شد اما مشتاقان بيشتري در خود آمريكا دارد كه واقعه يازده سپتامبر را آنچنان ساده و بي حرف و حديث نمي دانند. بعد از يازده سپتامبر كميته هاي مختلفي براي تحقيق پيرامون اين واقعه تشكيل شد. نه فقط كميته هاي دولتي بلكه بسياري از خانواده هاي قربانيان اين حادثه با كمك از اهل فن تحقيقاتي را آغاز كردند كه نتايج آنها حكايت از اسرار و نقاط كوري داشت كه دولت بوش هر گز به آنها پاسخ قانع كننده اي نداد. يكي از اين گزارشات را اينجا ببينيد. در واقع ادعاي اخير سوال بسياري از مردم دنيا بود كه نمي توانستند با عقل سليم بپذيرند كه با آن همه تدابير امنيتي شديد كه در فرودگاههاي آمريكا حاكم است سه هواپيما ربوده شوند، با وجود دستگاههاي دقيق راداري از مسير اصلي منحرف شوند و پس از پيمودن مسافتي در آسمان آمريكا دو تا از آنها به سمت برجهاي دوقلو و يكي به سمت كاخ سفيد بروند و آن دو خود را به برجها بكوبند و سومي منهدم شود. تشكيك بر اين ماجرا از همين استدلال ساده آغاز مي شود و به نقاط كارشناسانه و مستندي كه در گزارش ويديويي (لينك بالا) مشاهده مي كنيد ادامه مي يابد. نمي توان با قاطعيت ادعا كرد كه مقامات آمريكا از اين حمله آگاه بوده اند و عمدا چشم بسته اند تا اتفاق بيفتد يا اينكه خود هيات حاكمه يا بخشي از آن در آن بطور غير مستقيم نقش داشته اند اما مي توان گفت كه نكات بسيار مشكوكي در اين ماجرا وجود دارد كه هنوز پاسخ روشني دريافت نكرده است. در حقيقت رييس جمهوري در اين ماجرا و بسياري از ماجراهاي از اين دست احساسات ضد امپرياليستي را در سراسر جهان هدف قرار مي دهد و در پي تبديل شدن به يك "رهبري جهاني" عليه آمريكاست. اين نكته براي بسياري از ايرانيها ممكن است قابل تصور نباشد زيرا به جرات مي توان گفت كه در خاورميانه پس از اسراييل جامعه ايران آمريكا-دوست ترين جامعه است. در حاليكه در بسياري نقاط ديگر جهان احساسات ضد آمريكايي به سرعت در حال اوجگيري است و رهبري ايران اين نكته را بخوبي دريافته و در صدد بدست گرفتن رهبري اين جريان است. مقصود رييس جمهور نيز مبني بر "مديريت بر جهان" چيزي جز اين نيست. در همين ارتباط شايد شنيده باشيد كه بر اساس يك نظر سنجي كه اخيرا در شش كشور عربي انجام شد سيد حسن نصرالله و احمدي نژاد محبوبترين رهبران جهان شناخته شدند. اما دول غربي نشان داده اند كه آنجا كه منافع ملي و امنيت مليشان تهديد مي شود از درنده ترين حيوانات هم بدتر مي كنند ، ماجراي تحريم غير انساني هفده ساله عراق، وحشيگري آمريكا در هيروشيما و ناكازاكي و بمباران مردم ايران توسط صدام و با بمبهاي غربي مثالهاي كوچكي از اين خصلت حيواني آنهاست. در ضمن همراهي افكار عمومي جهان عرب هم سودي به حال اين جنبش ضد امپرياليستي نخواهد داشت زيرا در جهان عرب در فقدان كامل دموكراسي و آزاديهاي سياسي، مردم هيچكاره اند و پادشاهانشان نيز كه سكان كشور را در دست دارند رفيق دزد و شريك قافله اند. اما نتيجه اين نزاع هر چه كه باشد بي شك بزرگترين بازندگان و آسيب ديدگان آن ما مردم ايران هستيم.. ،

Tuesday, April 22, 2008

بيگانه


نيمه شب از خوابي عميق مي پرم، در خانه تنهايم. روي تخت مي نشينم. يك لحظه احساس مي كنم كسي از مقابل در اتاق رد مي شود. بلند مي شوم و مي آيم داخل نشيمن. بين وحشت و ناباوري كسي را ميبينم عينا شبيه خودم، با همين لباسها اصلا خودم را مي بينم روي كاناپه نشسته است. آرنج دست راستش را روي دسته كاناپه گذاشته و انگشتان دست راستش را روي شقيقه اش. به كتابي كه در دست چپش گرفته خيره است، حتي پلك هم نميزند. تمام صفحات كتاب سفيد و خالي است. ناگهان از پشت سر ، در اتاق تلويزيون صدايي مي شنوم ، برميگردم ، يك "من" ديگر هم مقابل تلويزيون نشسته است. بالاي سرش مي روم. دستهايش روي پاهايش رها شده است و به تلويزيون چشم دوخته ، تلويزيون برفك است. آز آشپزخانه صدايي ممتد و زمزمه وار مي آيد. انگار كسي به زبان محلي آهنگي را زمزمه مي كند. حالا تمام بدنم مي لرزد و عرق سردي روي پيشانيم نشسته است. با اين وجود لرزان و وحشتزده به سمت آشپزخانه مي روم. يك "من" ديگر روي موكت كف آشپزخانه نشسته است ، كودكي را كه قنداق است روي پاهايش دراز كرده است و در حاليكه پاهايش را تاب مي دهد آواز لالايي را به زباني زمزمه مي كند كه نمي فهمم، خودم هستم اما صدايش صداي زني از قبايل محلي جنوب است، به او نزديك مي شوم، چشمهايش به كودك نوزاد خيره است، پس از مدتي كه چشمم به تاريكي آشپزخانه عادت مي كند چشمهاي خيره اش را ميبينم كه مدام اشك مي ريزد. قنداق كودك خالي است. ديگر از شدت ترس نمي توانم حركت كنم، دلم مي خواهد خودم را از پنجره آشپزخانه پرت كنم بيرون اما چيزي از جنس كنجكاوي مرا از اين كار باز مي دارد. آز آشپزخانه بيرون مي آيم، از مقابل آيينه بلند راهرو رد مي شوم، يك لحظه مي ايستم به عقب بر مي گردم تصويري در آيينه نيست...خداي من....مقابل آيينه ام اما تصويرم در آن نيست. گلويم خشك است و يك حالت تنگي نفس شديد دارم. انگار چيزي گلويم را مي فشارد. در آيينه متوجه يكي ديگر مي شوم كه قبلا متوجهش نشده بودم بر مي گردم و به طرفش مي روم ، سرپا ايستاده است و دستهايش را به شيشه پاسيو تكيه داده است. انگار كه در حال فرياد زدن با چشمهاي بسته خشكش زده باشد. انگار كه در حال شكنجه منجمد شده باشد. چشمهاي بسته بهم فشرده و دهاني كاملا باز. از اتاق خواب كنار اتاقم صداي ناله هاي دختركي مي آيد. داخل اتاق مي شوم. روي تخت پيكر عريان "من" و دختركي را مي بينم كه نيمتنه پايين آنها را ملافه مخملي سبزي پوشانده است. دخترك طاقباز دراز كشيده و پسر روي او در حاليكه دست چپش را پشت كتفهايش گرفته با دست راست از پشت سر موهاي دخترك را چنگ زده است. آنها هم خشكشان زده انگار زمان در همان لحظه متوقف شده است. "من" را مي بينم كه پيشانيم را به پيشاني او چسبانده و نگاهم در نگاه بي هدفش طلسم شده است. چانه درخترك بالاتر آمده و دهانش نيمه باز است. بر مي گردم كه از اتاق خارج شوم كه ناگهان دخترك اسمم را صدا مي زدند، بسويشان برمي گردم ، اما خبري نيست هنوز بي حركتند، به صورتشان كه نزديكتر مي شوم قطره اشكي از چشمان خيره دخترك روي گونه هايش مي غلطد. بغضم مي گيرد. حالا آهسته گريه مي كنم- دستم را روي سرش مي گذارم و در گوشش زمزمه مي كنم : "گريه اي نبودم.... بودم؟" قطره اشك ديگري بر گونه اش مي افتد اما همچنان چشمهايش به بالا خيره است. به اتاق خودم بر مي گردم. هنوز پاهايم مي لرزد اما كمتر مي ترسم. مي نشينم و سرم را بين دو دستانم مي گيرم. همه چيز مثل يك خواب مي ماند اما واقعيت دارد چون هنوز سايه هاشان را بيرون اتاق مي بينم و زمزمه هايشان را مي شنوم. به محض اينكه روشني سحر در هوا ظاهر مي شود، زمزمه ها بالا مي گيرد و جنبشي در خانه حس مي كنم. "بيگانه ها" يكي يكي به حركت در مي آيند ، از جاي بلند مي شوند و به سمت من مي آيند اما در فاصله نزديكي از من ناپديد مي شوند. حالا ديگر چند سالي است به حضورشان عادت كرده ام، هر شب درست پس از نيمه شب مي آيند و روشني كه در هوا پديدار مي شود بسوي من ناپديد مي شوند. ديگر بيگانه اي در ميان ما نيست. شايد از ابتدا هم نبوده است.

Saturday, April 19, 2008

درسهاي جزيره كهنه

انگلستان سرزمين آموزنده اي است كه از مردمان آن چيزهاي زيادي مي شود آموخت. مردم اين كشور خصلتهاي خوب و بد زيادي دارند اما سه مشخصه در نگاه اول بسيار به چشم مي آيد: سلامت جسم و روح ، فرهنگ تفكرو مطالعه و سومي فرهنگ گفتگو است. گرچه سلامت جسم و روح بيشتر برخاسته از خصوصيات ژنتيكي است اما فرهنگ تفكر و گفتگو دو مقوله اي است كه با الگوبرداري و تبليغات مي توان آنرا در جوامع ديگر نيز نهادينه كرد. يك روز جايي مي رفتم پس از پياده شدن از اتوبوس و بيست دقيقه پياده روي به جاي سوت و كوري رسيدم. تنها آدرسي كه از دفتر مورد نظر داشتم يك پرينت از نقشه گوگل بود كه مكان دقيق آن دفتر را روي نقشه نشان مي داد. از جايي به بعد ديدم كه ديگر نقشه گوگل با جايي كه در آن هستم خوانايي ندارد. نزديك غروب بود و هيچ احدالناسي هم آن دوروبرها ديده نمي شد جز يك رفته گر پير كه با دندانهاي يك در ميان ريخته اش گاهي براي خودش مي خنديد و من فكر كردم ديوانه است. هر چه اين طرف و آنطرف را نگاه كردم مغازه اي يا آدم درست و حسابي نديدم تا راهنمايي بخواهم. مردد بودم كه اصلا با اين پير مرد مفلوك خل و چل صحبت كنم يا نه. اما در نهايت چاره اي جز آن نديدم. جلو رفتم و سلام كردم گفتم دنبال آدرسي مي گردم اما فكر مي كنم گم شده ام. آدرس را از دستم گرفت نگاهي به آن انداخت. بعد جاروي بلندش را به درختي تكيه داد از جيبش عينك مطالعه اي بيرون آورد و به چشم زد و بعد از جيب سمت راستش نقشه اي بيرون آورد و رو به من گفت من اصلا به گوگل اعتماد ندارم ، هميشه نقشه اي همراهت داشته باش پسر جان. من هم هاج و واج نگاهش مي كردم ، داشت به دقت نقشه را مطالعه مي كرد و در كمال ناباوري مي ديدم كه چطور در عرض بيست ثانيه از يك رفته گر مفلوك خل و چل به هيات يك استاد دانشگاه متفكر در آمد!!!! خلاصه بعد از بررسي نقشه با دقت و حوصله فراوان برايم مسير درست را توضيح داد و بعد از خداحافظي مي ديدم كه چگونه وقتي عينك و نقشه را در جيب گذاشت و دوباره جارو را به دست گرفت همان پيرمرد مفلوك شد كه بود. بعد ها با چنين نمونه هايي بسيار برخورد كردم و ديدم كه اين مردمان چطور براي هر چيز كوچكي فكرشان را به كار مي اندازند و فرهنگ تفكر و مطالعه چگونه در ميان آنها نهادينه شده است. در مورد گفتگو هم همينطور است. بسيار به فرهنگ مذاكره و گفتگو پايبندند و از كوچكترين مسايل تا بزرگترين را از طريق ارتباط و گفتگو، ميتينگ و ديپلماسي بررسي مي كنند و تا شفافيت نهايي و اطمينان از حصول درستترين تصميم پيش مي روند. در مترو ، اتوبوس و ساير اماكن عمومي از پير و جوان هريك كتابي به دست زمانهاي انتظار و مرده را صرف مطالعه مي كنند. اين چيزها است كه از ساكنين جزيره اي كهنه كه هيچ منبع زيرزميني و طبيعي ندارند يكي از قدرتهاي سياسي-اقتصادي جهان را مي سازد و از نداشتن همين هاست كه از ملتي چون ما با چنان منابع نفتي و معدني بي نظير ملتي اينچنين گرفتار و پريشان ساخته است. نسبت به حساسترين مسايل سياسي و اجتماعي كشورمان بي اعتناييم و باري به هر جهت از پربارترين لحظات زندگيمان نيز خميازه اي عميق مي سازيم.

Tuesday, April 08, 2008

روزمرگي و اصل تردميل

سرانجام كار، هر كسي مجبور است روزي كولي وشي و پرسه هاي بي امان را كنار گذاشته و ستونهاي خيمه زندگي خويش را در جايي بر زمين بكوبد. اما هنوز چيزي از خيمه نشيني نگذشته به بيماريي صعب العلاجي دچار مي شود كه همانا "روزمرگي" است. كولي ها روزمرگي ندارند چون كه مدام در حركت و تغييرند. روزمرگي يكي از بدترين خوره هايي است كه در طول زندگي به جان آدم مي افتد و شادي لحظه هاي عمر را زايل مي كند. داشتم به اين عارضه فكر مي كردم ، اينكه دقيقا به چه معناست و را رهايي از آن چيست. به نظرم روزمرگي همان "سكون" است. زماني انسان دچار روزمرگي مي شوند كه زندگي كاملا يكنواخت شده باشد و امروز اوعينا مانند فردا بگذرد. اينكه هر روز از خواب بيدار شوي بروي سر كار، برگردي شام بخوري بخوابي و هر روز دوباره و دوباره اين كار را تكرار بكني. اين درواقع يعني سكون در زندگي در مقابل حركت. در نتيجه هر راه حلي براي فرار از اين عارضه بايستي سكون را هدف گرفته و به دنبال ايجاد حركت و تغيير باشد.داشتم فكر مي كردم اگر بتوان راهي يافت كه در عين ثبات، در زندگي حركت و تغيير هم ايجاد شود مي توان به راه حل روزمرگي رسيد. اين راه حل را كه براي هركس بصورتي مي تواند باشد "اصل تردميل" مي نامم. حتما آنهايي را كه روي دستگاه تردميل مي دوند ديده ايد. مي دوند و مي روند اما ثابتند و جايي نمي روند. اين دستگاهي است كه هم ثبات در آن هست هم حركت و تغيير. هر راه حلي براي روزمرگي الزاما بايستي شبيه به دستگاه تردميل كار كند. مثلا يكي به مسافرت مي رود، يكي آغاز به خواندن رمان جديدي مي كند، يكي هميشه عاشق مي شود و يكي خانه اش را عوض مي كند يكي باغي مي خرد بالاخره همه در تلاشند تا روزمرگي را از زندگي بزدايند. راستي برايتان چند آهنگ خاطره انگيز دارم كه لينك آنها را در زير مي بينيد. لطفا جهت گوش كردن آهنگ روي لينك كليك كنيد.. ،

علي كوچولو
در برابر باد
جيمبو
بچه هاي مدرسه والت
حنا دختري در مزرعه
پروفسور بالتازال

Thursday, April 03, 2008

اولين شعر

پدر بزرگم در دوران حيات خود نصيحتي به فرزندان خود كرده كه اين وصيت از سوي نسل پيش به ما و عمو زاده هاي ديگر هم منتقل شده است. اين وصيت اين بوده كه از شعر و غرقه شدن در شاعري حذر كنيد كه پريشاني و بدبختي به همراه مي آورد . هر چند اين نصيحت هميشه به شوخي به ما منتقل شده اما ناشي از اشتباه بزرگ پدربزرگ در تشخيص تقدم و تاخر علت و معلول دلسوختگي و بيچارگي مي باشد. بدين معنا كه پدربزرگ تصور مي كرده كه هر كس كه به شعر روي مي آورد پريشان مي شود در حاليكه واقعيت اين است كه ابتدا پريشاني و دلشدگي رخ ميدهد و بعد شعر از بستر اين تلاطم عاطفي شديد زاييده مي شود. دقيقا مانند سوختن يك كنده در آتش. وقتي كنده در آتش آغاز به سوختن مي كند از آن دود بلند ميشود . در اينجا مي توان كنده را شاعر و دود را شعر دانست. بنابراين نهايت سهل انگاري است اگر تصور كنيم كه بلند شدن دود علت آتش گرفتن كنده است بلكه يكي از پيامدهاي سوختن كنده بلند شدن دود است. شب سيزده بدر بود ، شام را آماده كردم و روي ميز گذاشتم ، كانالهاي تلويزيون هاي لوس آنجلسي را براي پيدا كردن يكي از آن موزيكهاي جلف و بي معنا كه خيلي دوست دارم جستجومي كردم، بطور اتفاقي به هر كانال موزيكي كه مي رفتم آهنگي اندوهگين يا شاد كه ياد آور خاطره اي يكسان بود در حال پخش بود. ديدم به هر سو كه نظر مي كنم خاطره مشتركي تداعي مي شود. اين جرقه اي بود كه باعث شد اولين مصراع يك شعر در ذهنم شكل بگيرد و پس از زمان كوتاهي با ساختن ابيات ديگر يك فقره شعر مرتكب شدم! اين در واقع اولين شعر زندگيم بود اما مراحل تكامل و تولد آن در ذهنم برايم بسيار جالبتر بود. بدين ترتيب كه ابتدا مفهوم و تصوير آمد ، مفهوم و تصويري از يك شخص ، از يك خاطره ، سپس آهنگي در خور آن خاطرات در ذهنم نواخته شد و درست لحظه اي كه تصوير و مفهوم بر آهنگ (وزن يا ريتم) سوار شد شعر در ذهنم زاده شد و به قلم آمد. پس اول كلمه نبود !! ، اول مفهوم و تصوير بود و بعد آهنگ آمد و بعد شعر زاده شد. متن اين شعر را كه به پيشنهاد يك دوست عزيز "دلبر صحرا" نهاده ام در زير مي آورم

دلبر صحرا


به هر شهري به هر كويي نشاني كرده اي هرجا
كه بر هر سو گريز آرم تويي افسونگرم آنجا


الا اي دلبر صحرا كه دلخون كرده اي ما را
نشانت گشته ام ديگر به هر كوي و به هر دريا


مرا گوينده در خويش است و در خود كس نمي بينم
برفت آنكس كه ميبودش بروزي كلبه اي اينجا


تو گفتي با نوك مژگان به جانم كنده اي حرفي
همه حرفي شدم آخر نشان از جان نمي يابم


به مغرب باد مي گويد به طعنه حرفي از زلفت
همان زلفت شدم در باد و ملجايي نمي جويم


بگفتي روزي از رحمت كه صادق ديده اي جانم
كه هرگز با شرارتها نخواهي كرد بيمارم


چه شد آن مهر دلسوزت كه رحمت رفته از يادت
چه از عقلت به دل افتاد كه خون افتاده در كارت


به چشمت رقص شيطان را بديدم صحبت آخر
بگفتي دوست ! شيطان ني، تويي در مردمم ديگر


نمي دانم چه ميگويم همين دانم كه گريانم
كه اين تصوير عالم را اسير موج مي بينم


اسير موجم و گرچه در اين شب، خسته و تنها
وليك اندر يقين دانم كه بينم طلعت فردا


سروش آمد كه اي هيوا پريشان گويي و بيجا
كه تلقين است و تصوير است شرح اين جراحتها


بگويم با تو اي هاتف پريشان خواهم اين دنيا
كه اين سنگ پريشاني حقيقت مي كند مس را