Friday, March 28, 2008

تولد

امروز بعد از ظهر وقتي ساعت ، چهاربار ناقوس زمان را مي نوازد من با هزار مصيبت و واويلا به دنيا مي آيم. مي گويند خيلي سخت به دنيا آمدم هر چند خيلي سخت تر بزرگ شدم. امروز صبح زودتر از كلاغها از خواب بيدار شدم. براي اولين بار مي خواستم ببينم آفتاب روز تولدم چطور طلوع مي كند اما وقتي كنار پنجره رفتم تازه يادم آمد در سرزمين خود نيستم و آفتاب اينجا طور ديگري بالا مي آيد. كفش و كلاه كردم و براي قدم زدن بيرون رفتم، در حيني كه قدم مي زدم تصورات و خاطراتي در ذهنم جان گرفت كه مايه اصلي اين يادداشت شد. من متولد نهم فروردين يكهزارو سيصد و شصت و يك ، نامم علي است و فاميلم از ريشه شاديهاست هرچند هملت را بيش از هر شخصيت افسانه اي ديگر دوست مي دارم. ديگر مدتهاست عقيده برايم ارزشي ندارد اما از ميان تمام ارزشهايي كه انواع مذاهب و تمدنها از آستين بيرون آورده اند "راستگويي" و "شجاعت" را هنوز دوست دارم گرچه ادعاي هيچيك را ندارم. انسان را ماشيني بيولوژيك ميبينم كه بر پهنه ژنها و تاثيرات محيطي استوار است و روزي مانند شمعي كه پت مي كند و خاموش مي شود به عدم مي پيوندد و البته در اين پايان غم انگيز هيچ تاسف و حسرتي نمي بينم. از ميان دانشمندان به داروين ، پاولف و فرويد علاقمندم ، از ميان فلاسفه به برتراند راسل و نيچه و از ميان پيامبران به بودا كه هرگز ادعاي رسالت الهي نكرد اما بزرگترين پيام آور صلح ودوستي بود. از ميان اقشار و طبقات ، روشنفكرها و فلاسفه را خيلي دوست دارم . تنها خداي يك روشنفكر را "عقل نقاد" او مي دانم كه آن نيز به نوبه خود از نقد عقلهاي نقاد ديگر در امان نيست. از هيچ كس يا هيچ چيز به مدت طولاني متنفر نبوده ام و نيستم جز يك چيز و آن ايديولوژي است كه با خودم عهد كرده ام كه به وسع خود زندگي را بر او تنگ كنم چون اوست كه دست پليدش هميشه به خون زندگيها و شاديها آغشته است ، چونكه اوست كه مادر بسياري از جداييها و بي مهري هاست. درمان درد امروز سرزمينم را در اعتدال و بركندن ريشه كريه ايديولوژي مي بينم. يكي از زيباترين جملات تاريخي را اين جمله حسين ابن علي مي دانم كه گفت : "اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد" گرچه با او در حداقل بودن آزادگي اختلاف بسيار دارم. آرمانگرا نيستم اما دنياي آرماني من به سويي ميل مي كند كه در آن "تحمل و مدارا" خصلت اكثريت باشد ، جامعه اي كه در آن هر كسي با هر عقيده ، رنگ پوست و گرايش جنسي ، آزادانه و به سليقه خود زندگي كند، به همين خاطر انگلستان امروزي و هلند را پيشروي بنيان نهادن چنين آرمانشهري مي دانم هر چند اقدام زشت كشور هلند در اصرار خصمانه بر آزردن روح مسلماناني كه نسبت به عقايدشان حساس هستند منزلت آن كشور را تا حد زيادي در چشمم كاسته است. ساده و ساده زيستم اما اين را برآمده از خصلتي ژنتيكي مي دانم نه فضيلتي خود خواسته. از خوردني ها باقالي پخته با گلپر ، كوكاكولاي خانواده با نان لواش ، قورمه سبزي ، ترشي بادنجان و آلبالو خشكه را خيلي دوست دارم ، از ميان شهرها سنقر و منچستر را ، از ميان زبانها عربي را ، از ميان نعمتها آزادي را. هيچ چيز برايم جوجه نمي شود بخصوص وقتي آنها را اول تابستان در جوجگي مي خري و آخر پاييز تخم مي گذارند. در تماشاي دانه خوردن و در خاك لوليدنشان برايم لذتي است كه در وصف نمي آيد. بهترين كتابهايي كه اخيرا خوانده ام "بادبادكباز" و "هزاران خورشيد تابان" اثر خالد حسيني نويسنده افغان است. پس از خواندن اين دو كتاب حس نيرومندي در درونم بيدار شده كه مرا بسوي كابل و هرات فرامي خواند. عاشق فصل پاييز و هواي ابري و باراني آنم اما از سرما سخت بيزارم. روحي روستايي و شوري افسارگسيخته در درون دارم كه از ترس عاشقي مدام ، به زنجيرش كشيده ام و جز گاهگاهي گپي دوستانه در هواي آزاد به حبس ابد محكوم است. شايد به اين خاطر است كه براي دختري كه مدتهاست در " تابلوي انتظار" گوشه پرده را كنار زده و به در حياط چشم دوخته است خيلي دلم تنگ مي شود. و بازهم شايد از همان روست كه براي كرسي ، اتاق كاهگلي نم كشيده، بوي پهن و صداي كشاورزي كه در سكوت باغ انگور، در ميان صداي موتور چاه ، كسي را صدا مي زند هم دلم پر مي كشد. ميترسم ، ميترسم از اينكه زندگي مرا به جايي بكشاند كه در ميان روزمرگي ها ، دختر انتظار ، اتاق كاهگلي ، و شاعر زنداني را فراموش كنم و به گله شتابان دنيا بپيوندم. آن روز اگر بيايد روزي خواهد بود كه براي هميشه به سرزميني دورافتاده و جهنمي تبعيد خواهم شد.
مي شنويد معين چه زيبا مي خواند؟! در ترانه "براي ديدن تو":
هنوزم يار! ، تنهايم
به ديدار تو مي آيم
اگر كه فرصتي باشد ، مجال صحبتي باشد
حرف خواهم زد
براي ديدن تو از حادثه ها گذشته ام
كفر اگر نباشد اين ، من از خدا گذشته ام

كيك تولد من به شما لينك اين ترانه است : لطفا اينجا را كليك كنيد

Saturday, March 22, 2008

صبر زيبا

در زندگي لحظاتي مي رسد كه فصل فصل امتحان است ، فصل نامهرباني روزگار ، فصل آزمون طبيعت بر پاره اي از تن خود ، بر انسان. سوزش گدازه هاي روزگار را كه بي رحمانه بر سينه ات فرود مي آيند حس ميكني. در چنين فصل سردي است كه محمد مي گويد : "واصطبر علي ما اصابك صبرا جميلا" به اين معنا كه : در برابر هر آنچه از سختيهاي روزگار كه بر تو مي رسد صبر كن ، صبري زيبا! اگر در آن لحظات آهسته بنشيني و داغي را كه روزگار لحظه به لحظه بر سينه ات مي گذارد تماشا كني و دم فرو نزني ، ممكن است لمحه اي از صبر زيباي محمد را در آيينه وجودت ببيني. محمد ، اگر او را تلاقي يك نابغه سياسي و يك شاعر تمام عيارو حساس بپنداري ، روح شاعرانه او را در لحظات نامهربان زندگي مي تواني از كلام پر نفوذش دريابي. آنجا كه خسته و ملول از جور روزگار، شبهنگام در آغوش عايشه مي خزد و ميگويد: "كلميني يا عايشه ! با من سخن بگو عايشه! و كلام شيرين عايشه زيبا را مرهمي بر زخمهاي خود مي يابد. او كه پدر و مادر خود را در كودكي از دست داد ، چوپان بود و بسيار حساس! تمام ناملايمات روزگار در بسياري از كسان ديگر باعث عقده ها و قساوتها مي بود اما براي او لحظه لحظه امتحانهاي روزگار سنگي بود بر نيشدر اراده اش كه اراده او را براي انقلابي بزرگ ، تيز و تيزتر مي كرد. تمام مشكلات كودكي و نوجواني در كنار برخي خصايل ذاتي از او اراده اي پولادين ساخت تا روزگار را تا روزي كه خورشيد مي تابد تحت تاثير انقلاب جهاني خود قرار دهد.

Monday, March 17, 2008

نرم نرمك مي رسد اينك بهار


جشن باستاني نوروز به تو عزيز كه چشمان مهربانت بر اين خطوط مي لغزد مبارك. اميدوارم سالي پر از شادي ، سلامت و موفقيت داشته باشي. شايد شعر زيباي فريدون مشيري در مورد بهار هرگز كهنه نشود ، آن را در زير مي خوانيد. راستي در جايي مي شنيدم كه ماهي قرمزهاي كوچك به هر صداي بلندي مثل صداي تلويزيون يك سكته مي كنند ، هوايشان را داشته باشيد. شايد بهتر باشد در جايي ساكت و آرام نگهشان داريد. سفر هم اگر مي رويد آمار حوادث جاده اي را يادتان نرود.


بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك
شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك

آسمان آبي و ابر سپيد ،
برگ هاي سبز بيد

عطر نرگس ،
رقص باد ،
نغمه شوق پرستوهاي شاد ،
خلوت گرم كبوترهاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار ،
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز ،
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز ،
خوش به حال جام لبريز از شراب ،
خوش به حال آفتاب

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما ، دريغ از ما ، اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ ،
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ

Friday, March 07, 2008

لطفا بخوانيد


راستش را بخواهيد اصلا قصد نوشتن اين يادداشت را نداشتم اما حسي كه نمي دانم منشا آن از كجاست مرا به نوشتن آن واداشت. خواهشم اين است كه ناسزا نگوييد و رو نگردانيد و صبورانه با من باشيد. سالها پيش وقتي از دانشگاه به خانه بر مي گشتم ، توي اتوبوس زير آفتاب تند تيرماه كتابي از دكتر سروش را مي خواندم ، يك لحظه كتاب را بستم و سرم را بالا گرفتم تا مطالب خوانده را هضم كنم ، آقايي كه سرپا كنار صندلي من ايستاده بود دستي روي شانه هايم زد، سرم را بالا كردم ظاهرش متشخص و تيپ كارمندي بود. اشاره اي به كتاب كرد و گفت :" مي خواني كه چه بشود؟ چرا وقتت را هدر مي كني؟ ما كه زمان انقلاب صدها جلد از اين كتابها خوانديم عاقبتمان اين شد،سرت را درد مي آوري كه چي؟" او ايستگاه بعد پياده شد اما تا پايان مسير من نتوانستم خودم را قانع كنم كه چگونه ممكن است مردم يك مملكت بخوانند ، بفهمند و نسبت به سرنوشت خود حساس و فعال باشند اما در عين حال آن مملكت پسرفت داشته باشد. سالها بعد يعني در انتخابات رياست جمهوري اخير جمله آن آقا را ده ها نفر در پاسخ به من تكرار كردند. هنگامي كه از آنها مي خواستم راي بدهند و حاضر به مباحثه جدي بودم با بي حوصلگي مي گفتند :" كه چه بشود؟ اوضاع همين بوده و خواهد بود. وقتت را تلف نكن" بعد از انتخابات نهم رياست جمهوري بخصوص دو سال بعد آنها دو دسته شدند ، اكثريت هنوز بي تفاوتند و معدودي از آنان به اشتباه خود اعتراف كردند. دو سال و اندي از آن ماجرا مي گذرد ، هريك از ما به نوعي در حال پرداخت هزينه "بي تفاوتي " آن روزمان هستيم ، شايد خود من خيلي سنگين تر از شماها. اما هنوز به باورم نمي آيد كه ملتي نسبت به سرنوشت خود بي تفاوت شود و از دل اين بي تفاوتي چيز فرخنده اي بيرون بيايد. با رد صلاحيت هاي اخير آنقدر فضا سرد شده كه گفتن اين حرفها مانند سنگ روي يخ است. اما با مثالي از انتخابات اخير مجلس خبرگان مي خواهم دلايلم را روشنتر كنم. در انتخابات اخير خبرگان آقايان هاشمي رفسنجاني ، مصباح يزدي و جنتي رقباي يكديگر بودند ، بنا به دلايلي كه به حساب مشاركت نسبي مردم مي گذارم هاشمي و طيف روشنتر اكثريت كرسي ها را در اختيار گرفتند. حال فرض كنيد خداي ناكرده ، زبانم لال خداوند سايه مقام معظم رهبري را از سر ما كم كند ، در اين ميان اين مجلس خبرگان است كه بايستي راجع به چگونگي ادامه اداره كشور تصميم بگيرد و چه خوب كه هاشمي و ميانه رو ها آنجا هستند تا به نفع (بطور نسبي) مطالبات مردمي تصميم گيري كنند. بخوبي مي توانيد تصور كنيد كه اگر آقايان مصباح يا جنتي مسلط بر خبرگان بودند خروجي تصميم آنان براي اداره كشور به چه صورتي مي بود. بنا براين همواره فرصتهايي هستند كه اگر كسي از مردم آن بالا نباشد نمي شود از آن استفاده كرد. پس چه بهتر كه تا آنجا كه مي توان افكاري را كه به اكثريت نزديكترند به بدنه قدرت نفوذ داد. ضمنا مگر تجربه تحريم انتخابات مجلس هفتم و رياست جمهوري نهم ثمري داشت كه در صدد تكرار دوباره آنيم. در هر صورت به يقين حكومت مشاركت گسترده مردمي را گزارش خواهد داد ، با اين تفاوت كه اگر شركت نكنيم علاوه بر گزارش مشاركت حداكثري كه الزاما ممكن است صحيح نباشد ، رقيب جايگاه خود را در قدرت بيش از پيش تثبيت خواهد نمود. شايد اگر امروز به صحنه نياييم فردا خيلي دير باشد. مگر عمر من و شما چقدر است كه همه آن را در جنگ و تنش و اضطراب بسر ببريم. پريشب شعري مي خواندم از شهريار .شايد بيتي از آن شعر انگيزه نگارش اين سطور شد ، هرچند به نظر چندان مربوط نرسد:
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟

Wednesday, March 05, 2008

علي در چاه مي گريد - بخش اول

به نظر در تمام طول تاريخ زيباترين و پسنديده ترين ارزش انساني راستگويي بوده است. عقايد بسرعت تغيير مي كنند يا محو مي شوند اما فضيلت راستگويي هميشه استوار و بلامنازع آنجا ايستاده است و بشريت را به آزمون مي طلبد. هر وقت از راستگويي سخن به ميان مي آيد ناخودآگاه ياد علي ابن ابيطالب (ع) مي افتم.علي نه به عنوان موجودي آسماني و فراتر از بشر بلكه به عنوان انساني سلحشور و دلير كه به طريقي آرماني راستگو نيز بود. به عقيده مورخان محبوبيت او در ميان ايرانيان باستان يكي از عواملي بود كه باعث شد آنها با طيب خاطر از اسلام استقبال كنند. علي آموزه اي دلنشين دارد آنجا كه مي گويد :"قولوا الحق ولو علي انفسكم" ، بدان معنا كه حق را بگوييد حتي اگر به ضرر شما باشد. بدرستي مي توان وي را تجلي كامل اين آموزه بشمار آورد. اين آموزه نسبت تنگاتنگي با راستگويي دارد چراكه هميشه دروغ در شرايطي گفته مي شود كه گفتن حقيقت (راست) به ضرر گوينده تمام مي شود. مثل موقعي كه گوينده در صورت راستگويي منافع ماديش تهديد شود يا مورد انتقاد ديگران قرار بگيرد يا جايگاه اجتماعي خود را در ميان مردم از دست بدهد. در واقع دروغگويي همواره ناشي از نوعي ترس است. بنابراين خود راستگويي نشات گرفته از فضيلتي ديگر است كه آن فضيلت مادر بسياري از نيكي ها است. آن فضيلت همانا "شهامت" و يا "شجاعت" است و به همين خاطر است كه مي بينيم علي در شجاعت و راستگويي هردوشهره عالم است و اين راستگويي او برآمده از شجاعت اوست. اينكه كسي دلير باشد و حق را بگويد يا دروغ نگويد تنها از شخصيت هايي برمي آيد كه از كمتر چيزي مي ترسند. آن بزرگوار روز شهادتش به مسجد كه آمد خود با دستان خود قاتلش را براي نماز از خواب بيدار كرد و شايد به گونه اي بتوان گفت كه ترور موفق او محصول اصرار وي به نزديكي با مردم و فاصله كمتر وي با مردم كوچه و بازار بود كه البته اين اصرار وي به "ضعفي امنيتي" منجر شد كه دشمن از همين روزنه ضربه نهايي را بر فرقش وارد كرد. شيوع دروغ و نفاق و در نتيجه آنها داستان انحطاط اجتماعي ما و كشورمان بسيار نگران كننده شده است. اگر كسي امروزه با دقت جوامع غربي را با جامعه امروز ايران ما مقايسه كند اولين تفاوتي كه بسيار به چشم مي خورد شيوع "دروغگويي" و "نفاق" در جامعه ايراني و تا حد زيادي غيبت آن ازجامعه غربي است. به عبارت ديگر مي توان ادعا كرد كه جامعه امروزي غرب به لحاظ اخلاقي بسيار سالم تر از جامعه امروز ايران است. اما تقصير شيوع اين "دروغگويي" را نمي توان كاملا متوجه مردم به عنوان فرد يا شخص نمود چراكه تحولات سياسي در چند دهه اخير سيستمهايي را به روي كارآورده است كه در اين سيستمها مردم مجبورند براي بقا و امرار معاش دروغ بگويند يا حق را نگويند. اين پديده آنچنان كمر راستگويي و درستي را به عنوان يك ارزش در جامعه شكسته است كه دروغگويي و نفاق تنها به حصار محيط امرار معاش محدود نشده و در خانواده ها نيز بطور غير مستقيم به فرزندان آموزش داده مي شود و به دستن آوردن امتياز از طريق حيله يا دروغ نوعي زرنگي و ارزش شمرده مي شود. بدون شك اگر امروزعلي دوباره به آغوش دنيا بازگردد ، او در جامعه به اصطلاح مذهبي ايران امروز بسيار بسيار تنها تر خواهد بود تا در جامعه سكولار غربي. گاهي در آسمان ايران اينجا و آنجا افرادي پيدا مي شوند كه شجاعانه راستگو و حقگو هستند . گويي اينان مانند اشكهاي زلالي هستند كه از آسمان مي بارند ، انگار كه علي دوباره در چاه دنيا بي صدا و غمگين مي گريد.

Monday, February 11, 2008

عمو بهروز

بعد از ظهر يك روز تعطيل بود ، زنگ خانه به صدا در آمد. پدرم رفت در حياط را باز كند. مثل خواب يادم مي آيد كه عموي بزرگم با آن قامت بلند استخوانيش از در اندروني خانه با لبخندي وارد شد. پدرم در حاليكه نگاهش بين من و او مي رفت و مي آمد داشت مي گفت : " چرا زحمت كشيده اي ، راضي به زحمت نبوديم .علي! برو توي حياط ببين عمو بهروز چه هديه اي برايت آورده است . عمو هم مثل هميشه لب تحتانيش را با دندان گزيد و با دو چشمش چشمكي به من زد ، به نشانه رازي كه هر دو مي دانيم. پابرهنه داخل حياط دويدم ، پايين پله هاي تراس كه رسيدم آنچه را كه مي ديدم باور نمي كردم ، حيرت زده و كنجكاو داشت مرا برانداز مي كرد. كمي از من فاصله گرفت ، يكي از پاهايش مي لنگيد. آوازش را كه سر داد مطمين شدم كه خواب نيستم و عمو برايم بوقلموني زنده آورده است ، بهترين هديه اي كه كسي در دوران كودكي مي توانست به من بدهد حتي بهتر از جوجه. بعد از آن روز تا به امروزهروقت كه عمو را به ياد مي آورم يا اسمش را مي شنوم تصوير مردي استخواني و بلند قامت در نظرم مي آيد با بوقلموني زير يك بغلش ، كه لبخند زنان از در خانمان وارد مي شود. شايد اين حكمت ژن مشترك بود كه ناخودآگاه راز شادي مرا مي دانست ، چونكه بار ديگر كه آمد بسته اي برايم آورد كه داخلش پودري بود براي مرض جوجه . ژن مشترك به او گفته بود كه جوجه ها تمام شادي دنياي كوچك منند. از سر ذوق هر روزآن بسته را بادقت برانداز مي كردم و بدون آنكه بازش كنم داخل كابينت آشپزخانه ، جايي امن دوباره پنهانش مي كردم ، در واقع هرگز دلم نيامد بازش كنم. تا همان آخرين روزهايي كه در كرمانشاه بوديم آن را نگاه داشته بودم اما در اسباب كشي گمش كردم. آخرين باري كه عمو را ديدم چيزي حدود دو سال پيش يا كمتر بود . داشتم داخل خيابان اصلي سنقر قدم مي زدم ، ناخودآگاه تصوير مردي خندان كه بقلموني زير بغلش بود در ذهنم آهسته روشن و بعد خاموش شد ، اشتياقي غريزي مرا بسوي او مي خواند. داروخانه كوچكش وسط خيابان بود ، آهنگ قدمهايم تند تر شد ، با ياد خاطرات او گاهي لبخندي غليظ بر صورتم مي نشست كه با نگاه عجيب عابران مي دزديدمش. جلوي داروخانه كه رسيدم ديدم با يكي از دوستان قديميش داخل دكان نشسته است. مغازه كوچكتر از آن چيزي بود كه هميشه تصور مي كردم. چشمش كه به من افتاد لحظه اي بر صورتم مكث كرد و بعد رويش را برگرداند و دوباره مشغول صحبت شد اما خيلي سريع دوباره صحبتش را قطع كرد و به صورتم برگشت ، لبخندي بر لبش بسرعت غليظ و غليظ تر شد ،هيجانزده با لحني ميان اشتياق و سوال صدايم زد :"علي جان !؟" و همديگر را در آغوش كشيديم ، بوي همان پودري را مي داد كه زماني براي جوجه هايم آورده بود ، بوي تمام داروخانه كو چكش همان بود. حالا كه مقابلش ايستاده بودم و چهره اش را مي نگريستم از اولين لحظه اي كه مرا نشناخت تا لرزش دستان استخواني و پرش عصبي لبهايش دانستم كه روزگاري سخت و طولاني بر او گذشته . ياد روزهايي افتادم كه در دوران جنگ از بيم حملات هوايي براي چند ماهي به سنقرپناه برده بوديم و در اتاقي كه در منزل مرحوم پاكبر اجاره كرده بوديم زندگي مي كرديم. من كه كوچك بودم روزها داخل آن اتاق كوچك كه پنجره بزرگي رو به حياط داشت خيلي حوصله ام سر مي رفت و مدام چشمم به در بود. چشمم به در بود چون گاهي عمو كه با پدربزرگ مادريم رفاقت ديرينه داشت مي آمد من و پدر بزرگ را با پيكان آبيش (؟)به صحرا مي برد. آن دو مي نشستند و در حاليكه دستهايشان را در آفتاب تند صحرا بر پيشاني سايه مي كردند ، خاطرات جواني را مرور مي كردند. من هم به پرواز دادن كفشدوزكي ، تعقيب پرشورمارمولكي ، خراب كردن لانه مورچه اي و يا تماشاي شانه به سري كه از سنگي به سنگ ديگر مي پريد مشغول مي شدم. حالا همان عمو بيست سال بعد داشت مرا به يك چايي داخل مغازه كوچكش دعوت مي كرد ، ديدم دستانش لرزان تر از آن است كه استكان و نعلبكي را به سلامت به مقصد برساند ، كمي من من كردم ، پيشنهاد داد برويم قدم بزنيم ، با اشتياق پذيرفتم. به سمت پايين خيابان قدم زنان به راه افتاديم، بافت خانه ها قديمي و قديميتر مي شد ، هر چه كاهگلي تر، هر چه روستايي تر ، هرچه دوست داشتني تر. ناگهان در پس يك پيچ به بازار قديمي و نيمه متروك سنقر رسيديم ، همان باغچه كوچك تنگي كه دكانهاي آبا و اجدادي با درهاي ارسي چوبي گرداگردش قرار داشتند ، جايي كه سالها آرزو داشتم كسي مرا آنجا ببرد و تصوير نيم قرن يا يك قرن پيش را در تابلوي ذهن كنجكاوم نقاشي كند. و امروز باز عمو ، الهام گرفته از آواي خاموش همان ژن مشترك بدون اينكه چيزي در اين باره از او بخواهم ، يكي ديگر از آرزوهايم را برآورده مي كرد. در حاليكه دو دستش را پشت كمرش قلاب كرده بود قدمهاي بلندش را آهسته پيش مي گذاشت و هر دكان را با تاريخچه اي مختصر برايم شرح مي داد ، كلمه به كلمه حرفهايش مانند شهد بركام جانم مي نشست. گاهي ساكت مي شد ، و در حاليكه به گوشه اي خيره شده بود لبخندي مي زد انگار خاطره اي را اينجا و آنجا به ياد مي آورد يا شايد تصوير رفتگاني مانند ارواح مقابل چشمانش ظاهر مي شدند با اوچيزي مي گفتند. يك دور كه گرد آن باغچه كوچك گشتيم ، هر چه را كه مي خواستم شنيده بودم و مانند تشنه اي كه ناگهان سيراب شود برق رضا در چشمانم مي درخشيد. تشكر كردم و لبخند گرمش را كه بر صورتم مي پاشيد با لبخندي از عمق جان پاسخ گفتم. روز عجيبي بود ، به سر كوچه كه رسيديم ، ايستاد ، در حاليكه آفتاب مجبورش مي كرد يكي از چشمانش را ببندد با دستان بلندش به طبقه دوم ساختماني كه كاهگل شده بود اشاره كرد ، رد اشاره اش را گرفتم ، قسمتي از آجرها از زير كاهگل بيرون امده بود ، ديوار كه پنجره چوبيني به داخل اتاقي كوچك داشت خم شده بود و تركي در قسمت كاهگلي از بالا تا پايين نمايان بود ، اصلا گوشم به توضيحاتش نبود ، چونكه با ديدن اين منظره انگار چيزي آشنا را از زمانهاي بسيار دور به ياد آوردم ، يك لذتي ماورايي از منظره اي كه هيچ خاطره شفافي را در ذهنم جاري نمي كرد، خيلي ساده و روستايي ، خيلي عجيب و لذتبخش. دوباره به راه افتاديم ، اواسط راه گفتم كه منير خانم از مكه آمده است بايد بروم آنجا. اصرار كرد براي نهار خانه شان بروم اما عذر خواستم. خداحافظي كه مي كرديم دوباره قامت لرزانش را در آغوش كشيدم و با اينكه آنقدرها صحبت نكرده بوديم انگار براي مدتها از گفتن و شنيدن سيراب شده بودم . همانجا ايستاد و با نگاهش بدرقه ام مي كرد ، مسافتي آمدم ، برگشتم ديدم همچنان ايستاده است و نگاهم مي كند . تا سر پيچ خيابان كه از نظرش ناپديد شدم آنجا ايستاده بود و نگاهم مي كرد، همان مردي بود كه روزي با بوقلموني زير بغلش از در حياط داخل شده بود اما با قامتي خميده ترو تني رنجورتر.****** چند شب پيش خوابي ديدم . خواب ديدم شب است ، با پدرو برادرم به خانه آجري دو طبقه اي وسط يك بيابان رسيديم ، برادر كوچكم جلوتر دويد ، نزديك خانه كه شد انگار كه از منظره اي شكه شده باشد برگشت ودر حاليكه با انگشتش به جايي داخل حياط خانه اشاره مي كرد آهسته گفت :"اينجا را ببين ، هر كه بوده خاكستر شده " جلو تر دويدم ، جسدي را در پيشگاه زيرزمين خانه به پتويي خاكستري پيچيده بودند ، تكه هاي خاكستر اينجا و آنجا پيدا بود ، تعجب زده و مضطرب برگشتم ، پدرم داشت با شيون ازعموي ديگرم مي پرسيد كه آن جسد كيست ؟ عمويم نيز در حاليكه اشك در چشمان درشتش حلقه زده بود خاموش بود و لب به دندان گرفته بود. از خواب پريدم و روي تخت نشستم ، گلويم خشك خشك بود ، هوا هنوز تاريك بود و مهتاب سايه سرم را روي ديواراتاق تا دم در كشيده بود. تمام روز حال خوشي نداشتم ، منتظر بعد از ظهر بودم تا با خانه تماس بگيرم . با خانه كه تماس گرفتم مادرم گفت همه خوبند و مشكلي نيست. تا چند روز با من مختصر و كوتاه صحبت مي كردند و مدام تماس هفتگي را عقب مي انداختند ، بعد از چند روز دوباره به تلفن همراه مادرم زنگ زدم گفت كه سنقر هستند ، با من من گفت كه عمو بهروز كسالت دارد ، بعد گفت كه در بيمارستان است و سكته مغزي كرده است . تصوير مردي خندان با بقلموني زير بغل كه از در حياط داخل مي شود در ذهنم روشن و آهسته خاموش شد. گفت كه در بخش ويژه بستري است و معلوم نيست هوشياريش كي برگردد . از آن روز هر روز هزار بار از روزگار، از طبيعت ، از هرآنچه صحنه گردان داستان زندگي ماست خواسته ام تا امان بدهد بلكه يكبار ديگر قامت لرزان مردي را كه بهترين هديه ها را به من داد در آغوش بگيرم

Tuesday, February 05, 2008

احمد بورقاني


يا رب آن نوگل خندان كه سپردي به منش
مي سپارم به تو از دست حسود چمنش

Wednesday, January 30, 2008

دهم بهمن

امروز دهم بهمن است:

روز همبستگي وبلاگ نويسان ايراني با دانشجويان در بند!

دانشجويان در بند:

  • احمد قصابان ( پلی تکنیک )
  • مجید توکلی ( پلی تکنیک )
  • احسان منصوری ( پلی تکنیک )
  • آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)
  • سعيدحبيبي (عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)
  • مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)
  • نادر احسنی( دانشگاه مازندران)
  • بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)
  • علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)
  • سعید آقام علی (دانشگاه یزد)
  • هادی سالاری (دانشگاه رجایی)
  • فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)
  • امیر آقایی (دانشگاه رجایی)
  • سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )
  • فرشاد دوستی پور
  • سهراب کریمی
  • جواد علی زاده
  • محمدصالح ایومن
  • مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)
  • بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب)
  • سعید آقاخانی
  • مجید اشرف نژاد
  • پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)
  • عابد توانچه (پلی تکنیک)
  • سروش دشتستانی
  • امین قضائی
  • بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)
  • آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)
  • مرتضی خدمتلو
  • محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)
  • بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)
  • بهزاد باقری( دانشگاه تهران)
  • سروش ثابت (دانشگاه شریف)
  • مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)
  • مصطفی شیروانی
  • محمد زراعتی (دانشگاه فردوسی مشهد)
  • فرزاد حسن زاده (دانشگاه فردوسی مشهد)
  • مرتضی باقری ( دانشگاه آمل )
  • پیمان برارنیا ( دانشگاه آمل )
  • احمد مرادی ( دانشگاه آمل )
  • ارشیا هاشمی ( دانشگاه آمل )
  • ایلناز آذری ( دانشگاه آمل )
  • یاسر مندی ( دانشگاه آمل )
  • زهره سالاری ( دانشگاه آمل )

Saturday, January 26, 2008

زمان و زمانه

در خبرها آمده بود كه :"سال 2030 ، اوج پير شدن جمعيت جهان" ديدم اي دل غافل راست مي گويد. من اگر زنده باشم آن زمان حدود چهل و هشت سال سن دارم و از مدتها پيش برف پيري موي بناگوشم را نوازشي كرده است و دو سوي چپ و راست سرم به حكم ژنتيك رجيم، از مو خالي شده است. خانم از پشت كامپيوترش با صداي بلند وقت دكتر گوارش و تست ورزش قلب را يادآوري مي كند ، قورمه سبزي و آبگوشت افسانه است. دخترم رژين كلاس اول دبيرستان است و پسرم هيوا امسال كالج رفته و اگر به پدرش كشيده باشد رشته حقوق را انتخاب كرده است. رژين به مادرش برده است بنابراين هنوز نمي دانم به چه علاقمند است!! بارها به هيوا گفته ام دليل اينكه پدرت حقوق نخواند اين بود كه نمي توانست احكامي را جاري كند كه در آن ارزش مادرت نصف ارزش بابا باشد، نمي توانست احكامي صادر كند كه در آن به تن لرزان يك انسان، تا حد مرگ، سنگ بي رحمي بزنند، اما در برابر اين سوالش كه چرا نيامدي تا با آنچه كه دور از انصاف مي دانستي مخالفت كني، هميشه عاجز بوده ام. بچه ها توي اتاقشان به درس و مشقشان مشغولند. روي كاناپه اتاق نشيمن لم داده ام و در حاليكه يك دسته عينكم را به دندان گرفته ام به صفحه تلويزيون كه گزارش بازديد رييس جمهور آمريكا را از تهران پخش مي كند چشم دوخته ام. رقص دختران ترك در استقبال رييس جمهور آمريكا. پوزخندي مي زنم به روزهايي كه بر سر عقيده دشمني ها فربه مي شد و جنگها به راه مي افتاد. از ميان تمام چيزهايي كه بشر در طول تاريخ برايشان جنگيده، عقيده بي مقدارترين آنها است ، عقيده اي كه سال به سال تغيير مي كند و قرن به قرن از اين رو به آنرو مي شود. قوانين مكانيك نيوتن كه ساليان مديد تنها فرمانرواي بي چون و چراي طبيعت تصور مي شد و دانشمندان قدري را پشت خود داشت با تيوري نسبيت انشتين جور و پلاس خود را جمع كرد، حال چه كسي مي تواند ادعا كند كه عقايد كه هيچ استدلال رياضي يا مشاهده تجربي پشت آنها نيست از تيوري نيوتن مستحكم ترند. علي اي حال، زمان جواب تمام سوالها را با خود دارد اما شايد خيلي دير. حالاحواسم جاي ديگري است. به شبي دارم فكر مي كنم كه در غربت داشتم اين يادداشت را تايپ مي كردم. به دغدغه هاي آن روزهايم پوزخندي دوباره مي زنم و اينكه چقدر دنيا را جدي گرفته بودم. اما در حسرت يك چيز بيش از همه مي سوزم و آن اينكه چرا در كنار برخي از اطرافياني كه دوستشان مي داشتم تنها لحظاتي بيشتر نبودم. افسوس كه زمان هرگز عقبگردي ندارد و اين براستي حقيقتي هولناك است
زمانه پندي آزادوار داد مرا****زمانه را چو نكو بنگري همه پند است

Friday, January 18, 2008

سنگسار- بخش دوم

در متن قرآن نيز اشاره اي به سنگسار نشده است گرچه پيامبر در چند مورد معدود شخصا حكم سنگسار زاني را صادر كرده است. در ميان كشورهاي اسلامي هم تنها ايران، سودان، ليبي، عربستان سعودي و امارات متحده عربي اين قانون را در قوانين كيفري خود گنجانده اند. اصولا پايه و اساس قباحت اعدام همراه با شكنجه، در اين يافته علمي نهفته است كه انسان چندان هم كه ادعا شده است در مورد اعمال خود مختار نيست. اين واقعيت با يافته هاي علم ژنتيك روز به روز تقويت مي شود. دانشمندان هر روز بيشتر به اين نكته نزديك مي شوند كه آدمي جمع جبري ژنتيك و محيط (اكتساب) است. امروزه زمينه بسياري از بيماريها و رفتار ها در ژنهايي خاص رديابي شده است. حتي ژني كه منجر به پرخاشگر شدن افراد و در نتيجه آسيب پذيري آنها به ارتكاب جنايت است شناخته شده و "ژن جنايت" نام گرفته است. به عنوان مثال، خود را با قاتلي شرور و جاني مقايسه كنيد . اكثر جنايتكاران از خانواده هاي از هم پاشيده و پر از مشكل (اثرات محيط) مي آيند. برخي ذاتا استعداد پرخاشگري و جنايت را به ارث برده اند. چند وقت پيش مصاحبه متخصصي را گوش مي كردم كه در مورد اعتياد و نقش ژنتيك در آن توضيح مي داد. بنابر گفته هاي او مطالعات علمي نشان داده است كه استعداد معتاد شدن به مواد مخدر از نوعي ژن سرچشمه مي گيرد. برخي افراد تشنه مخدراتند و از پشت كوه هم كه شده آن را مي يابند و از استعمال آن لذت مي برند، در حاليكه دسته ديگري هستند كه از لحاظ ژنتيكي تمايل بسيار اندك يا حتي تضادي با مخدرات دارند كه حتي اگر جلويشان كوهي از ترياك بريزيد لب نخواهند زد چون رغبتي به آن ندارند. بنابر اين يك فرد كه مرتكب جنايتي مي شود گرچه شايسته مجازات يا حذف از جامعه براي جلوگيري از خطرات بعدي است، اما كاملا هم در مقابل عملي كه انجام داده مختار نيست. يعني اگر شما هم ژنهاي او را داشتيد و در محيطي كه او پرورش يافته بزرگ مي شديد، و در آن موقعيت جنايت قرار مي گرفتيد بي شك همان اقدام جنايي را مرتكب مي شديد. اين ذات تبعيض آميز طبيعت است كه برخي با ژنهاي مصاعد در محيطهاي خانوادگي و اجتماعي مطلوب به خود مي بالند اما برخي ديگر چه از لحاظ وراثت و چه محيط تربيت ، بد شانسي مي آورند. پس ضمن مجازات يا اعدام لزومي براي شكنجه خاطي وجود ندارد، حال چه رسد به خطاي زنا كه شدت قباحت آن در جوامع مختلف بسيار متفاوت ارزيابي شده و در جوامع پيشرفته جزو قلمرو شخصي افراد محسوب مي شود. اين طرز تلقي از انسان و وابسته كردن رفتار و كردار او به ژنتيك و محيط پرورش او، البته پيامد هاي فراگير تري نيز داشته است، تا جاييكه اصولا فلاسفه و دانشمندان ملحد، فلسفه جهنم را زير سوال برده اند و استدلالشان اين است كه چرا انساني كه نه در محيط تولد و پرورش خود و نه در چيدمان ژنهاي خود نقشي ندارد اينگونه سخت بايستي براي خطاهايي كه در دنيا كرده است عذاب ببيند؟! چرا يكي كه در خانواده اي تحصيلكرده متولد شده ،مدارج عالي را طي مي كند و خطاي كمتري مرتكب مي شود به بهشت برود و كسي كه از اقبال (احتمال) بد در خانواده اي بزهكار و متلاشي متولد شده و كودكي او سرشار از سرخوردگي و عقده است در جهنم به خاطر خطاهاي بيشتري كه مرتكب شده در آتش خشم خدا روزي هزار بار مي سوزد؟ كه البته در پاسخ به اين شبهات باورمندان جوابهايي هم داده اند از جمله اينكه سيستم قضاوت خداوند به اين سادگي هم نيست كه بشر مي پندارد و پيامبران جهت تقريب اين مسايل به ذهن بشر به تمثيل بهشت و جهنم اكتفا كرده اند. علي اي حال ، اين بحث ديگري است. و بحث ما بحث اعدام بدون شكنجه بود. به اميد روزي نه چندان دور كه اين مجازات از احكام كيفري ايران حذف شود و حريم خصوصي افراد به خود آنان واگذار شود..

Wednesday, January 16, 2008

سنگسار - بخش اول

در عناوين خبر از قول ديده بان حقوق بشر نوشته بود: "مجازات كثيف سنگسار را متوقف كنيد". بي بي سي هم به جاي "كثيف" ترجمه كرده بود "مشمّْيز كننده و هولناك". اما واقعيت اين است كه هر كس يكي از اين صحنه هاي سنگسار را كه از قضا همگي در ايران رخ ميدهد را بر روي سايت يوتيوب ببينيد، به يقين مي رسد كه اين مجازات بسيار حيواني تر از آن است كه با عباراتي نظير "كثيف" يا "هولناك" توصيف شود. در يكي از اين فيلمها زن و مرد را كه داخل كيسه سفيدي گذاشته و سر و ته كيسه را گره زده اند تا سينه يا كمر در چاله اي دفن مي كنند و بعد همه كساني كه دورتادور آنها حلقه زده اند با فرياد الله اكبرشروع مي كنند به پرتاب آجر و سنگهاي كوچك و بزرگ بطرف محكومين. دو محكوم نگون بخت هم كه كاملا داخل كيسه اند حتي نمي دانند سنگ بعدي كجاي سر، چشم يا سرشان را نشانه خواهد رفت. پس از مدتي لكه هاي غليظ خون بر پارچه هاي سفيد نمايان مي شود و مي توانيد ببينيد كه محكومين از شدت درد سرشان را بي تابانه به اين سو و آنسو تاب مي دهند بخصوص محكوم زن كه بيشتر بي تابي ميكند. نكته حاشيه اي كه در اين فيلم مي تواند به ذهن بيننده برسد اين است كه آن افرادي كه سنگ مي پرانند چگونه رواني دارند و انگيزه شان از اين عمل حيواني چيست؟ آيا از يك روان سالم و بي عقده چنين جنايت هولناكي بر آمدني است؟ در تمام كشورهاي دنيا براي اعدام به روشهاي مختلف، جلادي وجود دارد كه اين كار شغل اوست و اينكه چگونه با اين شغل كنار آمده قابل بحث است. اما وقتي تعداد زيادي از مردم اينچنين با حرص و شقاوت به سروصورت دو انسان بي دفاع سنگ پرتاب مي كنند، وضعيت چنين جامعه اي جاي بسي نگراني دارد. ديروز در اخبار آمده بود كه برخي وكلاي آمريكايي به قانون اعدام با تزريق مواد بي هوش كننده و سمي به شدت اعتراض كرده اند و ماجرا در حال پيگيري است. در اين خبر آمده بود كه براي اين نوع اعدام سه آمپول به محكوم تزريق مي شود كه اولي براي بيهوشي، دومي براي فلج كردن بدن، و سومي ماده اي سمي است كه قلب را از كار مي اندازد. اين وكلا ادعا كرده بودند كه احتمال دارد پس از داروي اول درجه كمي هوشمندي در فرد باقي مانده باشد كه در اينصورت محكوم درد ناشي از پروسه فلج شدن اعضاي بدن را كه پس از دومين تزريق رخ مي دهد را ممكن است حس كند اما چون در وضعيت بي هوشي است ممكن است نتواند درد خود را ابراز كند. تمام انتقاد بر اين بود كه حكم اعدام تنها به منظور حذف يك آدم نابهنجار از صحنه اجتماع است و به هيچ وجه نبايد اين حكم با شكنجه محكوم همراه باشد. ...ادامه دارد

Thursday, January 10, 2008

مضحكه

در خبرها آمده بود كه :" گروهي از اساتيد دانشگاه كلمبياي آمريكا براي عذرخواهي از آقاي احمدي نژاد به دليل اهانت رييس آن دانشگاه به ايشان به ايران سفر مي كند، سخنگوي اين تيم گفته است در اين سفر ديداري از قم و چند تن از علما نيز صورت خواهد گرفت". يكي از اساتيد اين دانشگاه كه چپري دور گردن انداخته بود گفت كه اگر خدا بخواهد براي زيارت جمكران نيز برنامه خواهند داشت زيرا چند تن از اساتيد نامه اي به امام زمان نوشته اند كه قصد دارند شخصا براي حضرت داخل چاه جمكران بيندازند. سخنگوي اين تيم نيز كه سربند سبز " به كربلا مي رويم" بر پيشانيش بسته بود تاكيد كرد كه با توجه به نزديكي ايام محرم برنامه قمه زني و سينه زني هم با مداحي حاج منصور عرضي در برنامه پيش بيني شده است. در همين حال يكي از پروفسورهايي كه گل به سروسينه اش ماليده بود فريادي زد و با سر دادن "واي حسين كشته شد" شروع كرد بر سرش كوبيدن كه از حال رفت و براي مداوا به بيمارستان بقيه الله الاعظم واشنگتن منقل شد كه بنابر خبرگزاري بسيج منطقه اي فاكس نيوز حال وي وخيم گزارش شده است.
از طرف ديگر : "آقاي متكي براي همدردي در مورد ترور بي نظير بوتو به پاكستان سفر كرده است". يكي نيست بگويد آخر خدا امواتتان را بيامرزد ، اگر بي نظير بوتو قبل از مرگش به ايران مي آمد همين سردار رادانتان تا راولپندي سر بد حجابيش مي گذاشت دنبالش. حالا تا پاكستان مي رويد براي همدردي؟؟!!
رييس جمهور عزيز هم گفته بودند " جوانان ايران خودشان را براي مديريت جهان آماده كنند" فردايش چند سانت برف آمد گاز همه قطع شد و هنوز هم يخزدگي دارد قرباني مي گيرد. نهاد رياست جمهوري طي اطلاعيه اي اعلام كرده كه فعلا جوانان ما جايي نروند لازمشان داريم. نگراني دولت انقلابي در اين است كه نكند خداي نكرده آن هفده مليون مستضعف كارتن خواب يا كارتن انديشي كه به رييس جمهور منتخب راي دادند از يخزدگي بميرند و دور بعد راي كافي جمع نشود. البته شايد منظور رييس جمهور از مديريت جهان همان جهاني است كه در حال احمدي نژادي شدن است .
امروز سفير ايران در آرژانتين پيراهن مارادونا را كه با امضايش به شخص احمدي نژاد اهدا كرده است به دست رييس جمهوري رساند، از منابع آگاه خبر مي رسد كه رييس جمهور تا پيراهن را بو كرده از بوي كراك و ماري جوانا از چند روز پيش بيهوش شده و اين دو سال هر چي نخوابيده بود دارد جبران مي كند
امروز نوشته بود: "در تهران دستگاه خود پرداز كاندوم و سرنگ نصب شده است". جمعي از مردم هميشه در صحنه نزد علما رفته اند تا استفتا كنند كه آيا اين دستگاههاي خود پرداز كاندوم مصداق "تبرج" هست يا نه ؟ يك مبع آگاه از سردار رادان نقل كرده است كه اگر مردم كاندوم را در ملا عام نپوشند مصداق تبرج نيست. سردار تاكيد كرده اند با ماموران خود سر متخلفي كه با پوشش كاندوم زوجهاي قانوني در اتاق خواب و آن هم در شب برخورد مي كنند برخورد جدي خواهد شد. در همين حال جمع كثيري از اتحاديه زنان عدالتخواه طي را هپيمايي اين اقدام را محكوم كردند و شعار هايي نظير " فايزه حيا كن مملكت را رها كن" و همچنين " كاندوم آمريكايي توطيه هاشمي سر دادند.
هر چه مي نويسم بيشتر مي آيد.....................
پس
شرح اين هجران و اين خون جگر****اين زمان بگذار تا وقت دگر


Friday, January 04, 2008

ATTITUDE



تصوير بالا قطره اي را نشان مي دهد كه بر روي سطح آب چكيده و امواج متحد المركزبي انتهايي را پديد مي آورد . در زير آن نوشته شده است Attitude is a little thing that makes a big difference يعني نگرش چيز كوچكي است كه تفاوت بسيار مي آفريند. ATTITUDE در لغت به معناي نگرش ، بينش يا جهان بيني است. در هر انساني بيش از معلومات و محفوظات ، اين بينش و نگرش اوست كه او را از ديگران متمايز مي كند. سعدي مي گويد : "دانشمندي بگذار و بينشمندي پيش گير". بينشمندي مانند آن قطره ايست كه امتياز بزرگي مي آفريند. وقتي عمروعاص ابوموسي اشعري را با آن همه معلومات و محفوظات فريفت به او گفت : "تو مانند چهار پايي هستي كه كتاب حمل مي كند" و اين جمله و اين واقعه بخوبي تفاوت بينشمندي و دانشمندي را نشان مي دهد. ابوموسي اشعري از جمله دانشمندترين و عالمترين مردمان عصر خود بود كه كتابها خوانده بود و بسيار چيزها از بر بود اما نگرش و بينش اندك او ، باعث چنان افتضاحي شد. دانشمندي با چيزهاي خرد سرو كار دارد ، در حاليكه بينش كلان نگر است و بر كل رفتارها ، انتخابها و سلوك زندگي افراد سايه مي افكند. اي بسا افراد بي سوادي كه به جاهاي بالايي مي رسند و اي بسا دانشمنداني كه در كنج انزواي خود در سطوح پايينتري نسبت به جايگاه مورد انتظار زندگي مي كنند. اين پوستر را كه در بالا مي بينيد سالها پيش دوستي برايم فرستاد اما آن ايميل را پاك كرده بودم. به تازگي باز پيدايش كردم و حيفم آمد در معرض ديد دوستان نگذارم. گاهي يك عكس يا يك جمله مانند قطره اي مي شود كه تاثيرات دامنه داري در زندگي آدمي مي گذارد.

Saturday, December 29, 2007

Monday, December 24, 2007

از هر دري سخني

خداوند ليوان پلوپز هيچ مسلماني را گم نكند. بي همگان بسر شود بدون اين يكي بسر نمي شود. با يكي از بچه ها داخل آشپزخانه داشتم صحبت مي كردم . خيلي از دست آنهايي كه ظرفهاي كثيفشان را توي سينك ظرفشويي رها كرده بودند مي ناليد. من هم شروع كردم به همدردي ، كم كم صدايم بالا گرفت ، چهره ام سرخ شد ، كم مانده بود بيايم توي كريدور دادوبيداد راه بيندازم اما جلويم را گرفته بود و سعي مي كرد آرامم كند. حالا نصف ظرفهاي توي سينك مال خودم بود! امشب شب كريسمس است ، فردا حضرت مسيح ، يتيم يتيم به دنيا مي آيد . خيابانها سوت و كورند و همه جا حتي بارها هم بسته اند. اما از پنجره خانه ها كه اتاقها را نگاه مي كني ، كنج هر خانه درخت كريسمسي تزيين شده است و همه دور هم دور ميزي جمع شده اند و پياله هاي نيمه و پر شرابشان روي ميزها پيداست. درختهاي سرو كريسمس آرامش عجيبي دارند . آدم ياد آن مصرع مي افتد كه مي گويد :"اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد" واقعا انگار از غم رسته اند و به آرامشي جاوداني دست يافته اند. كاش ما هم در نوروزمان به جاي آن ماهي قرمز هاي بيچاره اي كه دست رژين و آيدا مدام اين رو و آنرو مي شوند و آخرش دق مي كنند و مي ميرند چيزي شبيه درخت كريسمس داشتيم. اما نوروز ما همينجوري هم قشنگ است. گفتم نوروز عجيب دلم براي كرسي تنگ شده است. البته هميشه دلم براي اين يك قلم تنگ بوده. اگر ايده تناسخ بودا درست باشد احتمالا من در زندگي قبلي كشاورز ساده اي بوده ام كه يك روز خسته از سر زمين به خانه كوچك كاهگلي اش كه از قضا كمي هم بوي محو پهن مي داده مي آيد ، مي رود زير كرسي ، كفه مرگش را مي گذارد و ديگر بيدار نمي شود. شايد به اين خاطر است زياد هوس كرسي مي كنم. !!

Thursday, December 20, 2007

شب يلدا


عمرتون صد شب يلدا
دلتون قد يه دريا
توي اين شبهاي سرما
يادتون هميشه باما

Sunday, December 16, 2007

ما و دنيا


ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي

روال به قدرت رسيدن سياستمداران در سالهاي اخير در دنيا حاكي از آن است كه ملتها تمايل پيدا كرده اند تا سياستمداران خوشگل يا خوش تيپ را به قدرت برسانند. مثلا بي نظير بوتو در پاكستان ، هيلاري كلينتون در آمريكا ، پوتين درروسيه ، يوشنكو در اكراين و الي آخر. اما ما صبح كله سحر كه از خواب پا مي شويم اين طرف الهام است و آنطرف محمود ، پشت سر هم سردار رادان ، اين وسط محسن رضايي هم گاهي لبخند مليحي مي آيد. شايد از اين روست كه استقبال از حضور خاتمي دوباره بالا گرفته. دلمان از چشمان ريز و موهاي نمد شده بر سر و صورتي صاف تا كمي ريش آلود به تنگ آمده و هوس ريش دو رنگ و عينك پنسي كرده ايم. بي ترديد تا زماني كه انتخاب بين بدوبد تر ممكن باشد بايستي سر صندوقهاي راي حاضر بود و اين تحريم انتخاباتي كه پدرمان را در آورد گواه درستي اين گرايش فعالانه است. البته الان وضع كمي فرق كرده . اگر آقاي خاتمي آمده است تا از گروهي حمايت كند بايستي مورد سوال واقع شود كه با چه مطاع جديدي آمده است .آيا باز هم با شعارهايي مبهم و متناقض از قبيل دموكراسي ديني آمده است يا با كوله باري از تجربه از كوتاهي هاي ديروز براي فردا برنامه هاي جديدي دارد؟ آنروز اگر بنده پانزده سالم بود و به آقاي خاتمي راي دادم چون دغدغه ام اين بود كه روسري ميترا عقبتر برود و مانتوي سيترا كوتاهتر شود ، امروز به مسايل جدي تري فكر مي كنم و مشتاقم بدانم موضع قاطع آقاي خاتمي يا گروه منسوب او آنجا كه منافع ملي با مواضع ايديولوژيك تناقض پيدا مي كند چيست ؟ چرا يكي از دانشجويان در ديدار اخير اين سوالها را از ايشان نكرد؟. واضح است كه شرايط كشور از هر نظر بحراني است و چاره اي نداريم جز اينكه در انتخابات آتي به منسوبين ميانه روي هاشمي ، خاتمي و كروبي راي بدهيم. اگر باز براي شركت در انتخابات ترديد داريد برويد از يك عراقي بپرسيد كه در هفده سال تحريم كشورشان چه بلايي به سر مردم آمد. شما كه راي نداديد كه نظام از مشروعيت بيفتد ، بياييد و ببينيد كه دانشجويان ايراني را در بسياري از كشورهاي دنيا از تحصيل محروم مي كنند ، شما كه راي نداديد به هر دليل ، ببينيد كه تورم بيداد مي كند، يعني شما نيازي به مسكن و آموزش و گوجه فرنگي و سيب زميني نداريد؟ شما كه راي نداديد چون چشمانتان براي اصلاح وضعيت به دستان خارجي دوخته شده بود ، با مرور سالهاي تحريم غير انساني عراق ببينيد كه خارجي ها دلشان به حال ملتها نمي سوزد. شما كه راي نداديد ، ببينيد كه غرور و حيثيت زن ايراني تحت پوشش طرح حجاب چگونه خرد مي شود ، آيا شما مادري ، خواهري ، دختري يا همسري نداريد؟. شما كه راي نداديد چطور رويتان مي شود امروز در مجالس ژست روشنفكري بگيريد و از وضعيت كشور انتقاد كنيد؟. شما كه راي نداديد ، ببينيد كه چقدر ايراني را سرافكنده كرده ايد. حداقل آقاي احمدي نژاد براي هفده مليون راي خودش كه به راه ايديولوژيك او معتقدند خوب بود ، ببينيد با هفده مليون راي مستضعف ، چگونه دنيا را ديوانه كرده است. گله ما از خودي هايي است كه به چهل و دو مليون راي خواهان اصلاح ، خواسته يا نا خواسته دهن كجي كردند و شرايط امروز را در دامانمان گذاشتند. اما به هر حال اوضاع بحراني تر از آن است كه گلايه كنيم تكليف همه آنها كه دلشان به حال خودشان و كشورشان مي سوزد در انتخابات آتي مجلس و ديگر انتخابات معلوم است.. .

Friday, December 07, 2007

براي خاطره ها

ديشب خواب مي ديدم مثل ملكه قصه ها شده اي ، بيدار كه شدم گرگ و ميش سحر بود تا سپيده آهسته گريه كردم. يادت مي آيد با هم مي رفتيم صحرا؟. تو دنبال پروانه ها مي دويدي و من به پاي ملخها نخ مي بستم تا حين پروازدادنشان بالهاي قرمزشان را ببينم. تو دلت به حالشان مي سوخت . هميشه نخ را پاره مي كردي. مي گفتم قلكم كه به قدر كافي پر شد آن تاج نقره اي مرواريد نشان را ازپشت ويترين صمد بلخاري برايت مي خرم ، از شادي به خودت مي لرزيدي ، مي گفتم خيلي زيبايي يك روز ممكن است ملكه شوي ، و تو گونه هايت سرخ مي شد و با شيطنت مي خنديدي. جاي گرم نگاههاي كودكانه ات هنوز روي تنم مانده است. تمام اين سالها در خاطرم ماندي و با من بزرگ شدي اما افسوس وقتي نبودي عاشقت شدم. مي گفتي بيا لبهايمان را روي هم بگذاريم ، لذتي دارد. من آن روزها آنقدر سن نداشتم كه به آزاد منشي ات حسادت كنم. از تمام مال دنيا خجالت داشتم و يك "نه" هميشگي كه به نجابت تعبير شد و برايم فضيلت آورد. وحشي و سركش بودي، شور زندگي و خواهش در وجودت عربده مي كشيد و به اين وحشي بودنت دورادورعشق مي ورزيدم. رام و مطيع بودم ، چون ذهن كوچكم در اسارت آموخته هاي اجدادي بود. تمام فضيلت هاي تو و تمام ضعف هاي من ، ما را به جايي كشاند كه هر روز بعد از دانشگاه از پشت ديوار كوچه ساعتها انتظار مي كشم تا از روسپيخانه نقره بيرون بيايي و ديدارت تازه كنم. مي بيني روزگار چقدر كور و كج سليقه است
.

دفتر يادداشتهاي روزانه
خزان يكهزاروسيصدوهشتادو دو

Wednesday, December 05, 2007

شباهت

شباهت ظاهري يكي از هموطنان به رييس جمهوري

Thursday, November 22, 2007

كنفرانس صلح خاورميانه - طنز

اجلاس پاييزي صلح خاورميانه در راه است. برو بيا و همهمه اي است داخل حياط . اولمرت مثل تاج قمرالملوك توي مهتابي پنج دري نشسته است و پيازها را پوست مي كند. نگران است و مدام به دخترها دستور مي دهد و سركوفت مي زند. دختر ها هم چه دم بخت چه شوهر كرده صورتشان مثل قرص مهتاب و لبهاشان به سرخي انار از زير چادر نماز سفيد بيرون افتاده است. دستپاچه اين سو و آنسو مي روند واجاق كه سر مي رود لبهايشان را آهسته مي گزند. هيلاري رفته است سر كوچه سيب زميني بگيرد بيلي از پشت بام دخترهاي قمرالملوك را ديد مي زند ، عبرت نمي گيرد كه!!. قمرالملوك حسابي حواسش به ديگهاست كه سر نروند. بوش داشي از دالان خانه وارد حياط مي شود
با يك بغل هندوانه و يك بغل سيب سرخ توي پاكت ميوه. دخترها جلو مي دوند و قربان صدقه آقاجون مي روند، هندوانه را مي گيرند و سيب ها داخل آب حوض مي غلتند. دامادها هم بقيه چيزها را مي آورند.دعوتي ها خيلي زيادند براي همين به بعضي از خودي ها گفته اند هركدام يك چيزي بياورند مهماني سر بگيرد. به ساراكوزي گفته اندعرق بياورد مجلس گرم شود.البته اين ساراكوزي كه اهل اين حرفها نبود ، از روزي كه پوتين نكبت مواد داد دستش و باعث شد سر سخنراني اون آبروريزي راه بيفته از راه بدر شد. به كرزاي هم سپرده اند ترياك بياورد براي مردها بروند اتاق بالا حال كنند. البرادعي را هم دعوت كرده اند تا پوتين و بلر ناقص سر كارش بگذارند و مهمانها بخندند. دفعه پيش توي اجلاس جي هشت بلر برايش از پشت شاخ مي
گذاشت و پوتين هم يك تكه كاغذ چسبانده بود پشتش كه " اين خر به فروش مي رسد". انجلا مركل هم سوگلي و نازگل دوره است . از دفعه اي كه آن گند
را با بلر توي حياط پشتي بالا آوردند مري ديگردر اين دوره ها شركت نمي كرد. با شخصيت ترينشان ابومازن است كه آن هم بعد از آن بادي كه دفعه پيش سر سفره ول داد آبروش رفت و باعث شد از آن به بعد همه بهش بگويند عباس گو...! حيزشان بلر است ، مادر به خطايشان پوتين و بد مستشان ساراگوزي ، چه شود!!. سپرده اند مشرف چند تا از آن گوسفندها بياورد جلوي پاي المالكي سر ببرند ، خرش كنند بندازنش جان محمود. محمود هم چادرگل گلي اش را چپ و راست بسته ، دست به كمرسر كوچه ايستاده، در حاليكه طره مويش از زير چادرروي پيشانيش ريخته، چشمهايش را به در خانه قمرالملوك ريز كرده و زير لب بدو بيراه مي گويد . خيلي خيلي محرمانه و سري براي ملك عبدلله پادشاه عربستان هم سه تا دختر باكره چهارده ساله ، تروتازه مثل غنچه شبنم زده ، آورده اند انداخته اند مكان بيلي (بيلي كلينتون) تا حوصله اش سر نرود. چونكه دفعه آخر كه فقط چهار زن عقديش را آورده بود خيلي نق ميزد ، هر چه هم ترياك حلقش مي انداختند آرام نمي شد . خدا عاقبت صلح خاورميانه را بخير كند..