
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

نتيجه يادداشت آنكه پيام اوباما و شعار تغيير آن را حداقل در قبال ايران نبايد چندان جدي گرفت. همچنين مذاكره موثر و اساسي با آمريكا را بايستي از هم اكنون منتفي شمرد و حتي در صورت وقوع نيز خالي از امتيازات جذاب براي مردم اصلاح طلب ايران دانست.
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
به بهار نزديك مي شويم. به فصلي كه دوباره طبيعت از چنگال مرگ مي گريزد و به آغوش گرم زندگي پناه مي برد. اين انتقال مدام طبيعت بين مرگ و زندگي داستاني بسيار پيچيده و مرموز است كه هر قدم كه علم فيزيك پيش مي رود بر ابعاد حيرت آور آن افزوده مي شود. اما دو هزار و پانصد سال پيش وقتي "گوآتما سيذارتا" به اشراق رسيد و "بودا" لقب گرفت ادعا نمود كه در رسوخ بصيرت خود به عمق هستي مشاهده كرده است كه جسم به ظاهر محكم و استوار ما از ذراتي فرا اتمي (ساب اتميك) كه فاقد جسميت واقعي هستند تشكيل يافته كه دوره عمر هر يك از اين ذرات بسيار كمتر از يك تريليونيم ثانيه است. اين ذرات بطور مستمر به وجود مي آيند و از بين مي روند، موجود و ناموجود مي شوند، بسان جرياني از ارتعاشات. اين بدان معناست كه در يك تلنگر انگشت يا پلك زدن چشم، هر يك از اين ذرات تريليونها تريليون بار به وجود آمده و از بين مي روند اما با اين سرعت آدمي جسم را پيوسته در هستي مي بيند. ارزش اين ادعا زماني روشن تر شد كه اخيرا در فيزيك جديد از جمله فيزيك كوآنتم شواهد اعجاب آوري بر صحت چنين ادعايي صحه گذاشته اند. به نظر مي رسد بسياري از عرفا يا پيامبران كه به اشراق و بصيرت رسيده اند چنين تجربه اي داشته اند چرا كه ادعاي بودا در ميان عرفا و پيامبران نيز به چشم مي خورد. پيامبر اسلام (ص) در جايي مي گويد: "دنيا ساعتي است" و از آنجا كه ساعت در عربي به معناي "لحظه" است اين بدان معناست كه دنيا لحظه اي است كه نشان از مرگ و زندگي لحظه اي دارد. همچنين ادعاي مولانا در ابياتي از مثنوي معنوي بر همين واقعيت تاكيد مي كند مولانا مي گويد:
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتي است / مصطفي فرمود: دنيا ساعتي است
هر نفس نو مي شود دنيا و ما / بي خبر از نو شدن، اندر بقا
عمر همچون جوي نو نو مي رسد / مستمري مي نمايد در جسد
آن ز تيري مستمر شكل آمده است / چون شرر كش تيز جنباني به دست
شاخ آتش را بجنباني به ساز / در نظر آتش نمايد بس دراز

******* متن يادداشت چنين است:
گرچه ما در اين سرزمين پهناور و پرخاطره مرگهاي غم انگيز و پرسوز كم نداشته ايم و هر آن شقايق دلهايمان به سوز عزاي عزيزي داغدار شده است اما اين جدايي از نوعي ديگر بود چراكه ما سالها با لاله و لادن زيستيم، از شنيدن موفقيتهايشان شاد شديم، و بر رنجي كه مي بردند و نمي گفتند گريستيم و در نهايت روزي كه شجاعانه با شعار "مرگ يا آزادي" در اتاق عمل بر تخت سرنوشت خفتند همه نفسهايمان در سينه ها حبس شد، و وقتي سرنوشت بهاي آزاديشان را با مرگ پرداخت نفسهاي محبوس خون شدند و بر ديدگانمان نشستند.
آري! براي دو خواهر كه سالها در كنار هم زيستند و به حكم خواهري لحظه اي همديگر را تنها نگذاشتند آرزوي همديگر را در آغوش گرفتن و بوسيدن، آرزوي دو روسري به سليقه خود پوشيدن و براي حتي يكبار هم كه شده قهر كردن و هريك به كنجي رفتن آرزوهاي آنچنان بزرگي نبودند كه دست طبيعت از آنان دريغ كرده بود. گذشته از اينها،آيا واقعا كسي مي تواند عمق اندوه و سوز لحظه به لحظه آن آخرين شب وداعي را كه آنان با والدينشان سپري كردند به تصور در آورد؟!. آن آخرين شبي كه انان مي دانستند فرداي آن بر تختي خواهند خفت كه احتمال زنده بيرون آمدن از آن بسيار اندك است؟! آن شب آنها با پدر و مادرشان چه گفتند و چه شنيدند؟! اما براستي حكمت خداوند را كسي در نمي يابد و در نخواهد يافت و گويا آسمان بيش از ما دوستشان داشت كه آنان را همچون دو كبوتر آزاد، فارق البال از اسارت جسمي جفاكار از بام اين دنياي دني پرواز داد و رحل اقامتشان را بر بام آرامشي جاوداني گسترد. به هر حال لاله و لادن ديگر در كنار ما نيستند و به تاريخ عبرت آموز اين مرزو بوم پيوستند اما كسي چه مي داند شايد مرگ آن دو تولد ديگري در آنسوي مرزهاي ناشناخته بود.
حالا ديگر هر دو آزادند و به آرزوهايشان رسيده اند و بيگمان پيام هموطنانشان را مي شنوند كه:
خواهران خوب ما، لاله و لادن، آزاديتان مبارك، تولدتان مبارك.
"اي آواره كيستي؟ مي بينمت كه به راه خويش مي روي ، بي نكوهش چيزي ، بي عشق به چيزي ، با چشماني كه چيزي از آن نمي توان خواند ؛ خيس و غمناك مي روي، همچون ژرفاسنجي كه از هر ژرفنايي تشنه كام بر آمده باشد- او در آن ته به دنبال چه چيز بوده است؟ - با سينه اي تهي از آه ، با لبي كه تهوع خويش را فرو مي خورد، با دستي كه به كندي چيزي را مي گيرد: تو كه اي و چه كرده اي ؟ آرام گير: اينجا جايي است كه هر مهمان را مي نوازد- خود را اينجا تازه كن! هر كه خواهي باش: گو براي پذيرايي چه خوش داري؟ چه تو را تازه مي كند؟ تنها نامش را بر زبان ببر: هر چه مرا باشد پيشكشت خواهم كرد!
و پاسخ مي آيد: تازه شدن؟ تازه شدن يعني چه؟ آه، اي فضول اينها چيست كه مي گويي؟ اما خواهش مي كنم به من ....
چه؟ چه؟ بگو، بگو!....
نقابي ديگر بده، نقابي ديگر"
منبع : "فراسوي نيك و بد" - فردريش نيچه
برف كه مي بارد هميشه ياد آن شعر منوچهري دامغاني مي افتم كه مي گويد: "بر لحاف فلك افتاده شكاف *** پنبه مي بارد از اين كهنه لحاف". اما اين تمام آن چيزي نيست كه برف به يادم مي آورد. نزول آرام و لذتبخش دانه هاي كوچك و بزرگ برف مرا با خود مي برد به خانمان آن دور دورها، آنجا كه در نشيمن گرم خانه مادرم نشسته است و بافتني مي بافد، من هم دانش آموزي بيزار از مدرسه با هيجان پرده را مدام كنار ميزنم و از شوق بارش برف و فزوني گرفتن احتمال تعطيلي درس و بحث به هيجان مي آيم. تلويزيون هم روشن است و سريال "در برابر باد" را نشان ميدهد، همان "مري" و "جاناتان" و مبارزان ايرلندي كه براي استقلال مي جنگيدند. اما امسال بارش اولين برف زمستاني چيزي بيش از اينها نيز به يادم آورد و آن داستان مارگير مولانا است كه در برف و يخبندان كوهستان به دنبال مار مي رود و اژدهايي مي بيند. اگر حوصله كنيد در خور فهم خودم اين داستان آموزنده را كه مانند بقيه داستانهاي مثنوي معنوي ريشه در شناختي عميق از نهاد نا آرام و مرموز انسان و جهان دارد بازگو مي كنم.
مولانا داستان را اينگونه آغاز مي كند:
يك حكايت بشنو از تاريخ گوي / تا بري زين راز سر پوشيده بوي
و بعد داستان مارگيري آغاز مي شود كه براي شكار مار به كوهستاني سرد و پربرف مي رود. او به دنبال ماري مي گشت اما ناگهان اژدهايي مرده يافت. در اينجا مولوي گريزي انتقادي مي زند كه چرا مردم به ديدن ماري حيران مي شوند در حاليكه وجود خود آدمي و اعماق او اگر مورد تماشا و درون نگري قرار گيرد تماشايي ترين و زيباترين مناظر است. به همين منظور مي گويد
مارگير از بهر حيراني خلق / مار گيرد اينت ناداني خلق
آدمي كوهيست چون مفتون شود / كوه اندر مار حيران چون شود
خويشتن نشناخت مسكين آدمي / از فزوني آمد و شد در كمي
خويشتن را آدمي ارزان فروخت / بود اطلس خويش بر دلقي بدوخت
صد هزاران مار و كوه حيران اوست / او چرا حيران شدست و ماردوست
سپس ادامه ماجرا را پي مي گيرد كه مارگير اژدها را با هزار زحمت براي تماشاي خلق به بغداد آورد. مارگير مي پنداشت كه اژدها مرده است اما او نمرده بود بلكه در برف كوهستان يخزده (افسرده) بود.
بعد در اينجا دوباره مولانا گريزي مي زند به نكته اي كه پس از انقلاب كوانتم فيزيك نظريه هايي دال بر صحت آن ارايه شده و آن همانا هوشمند بودن اجسام بي جان (جمادات) است كه در سطوح ساب اتميك (زير اتمي) در حال پژوهش است. (سعي خواهم كرد وقتي مطالعاتم در اين زمينه به حد مطلوبي رسيد در يادداشتي جداگانه به آن بپردازم). بعد در مورد اژدها مي گويد:
او ز سرماها و برف افسرده بود / زنده بود و شكل مرده مي نمود
عالم افسرده است و نام او جماد / جامد افسرده بود اي اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان / تا ببيني جنبش جسم جهان
چون عصاي موسي اينجا مار شد / عقل را از ساكنان اخبار شد
مرده زين سو اند و زان سو زنده اند / خامش اينجا آن طرف گوينده اند
چون از آن سوشان فرستد سوي ما / آن عصا گردد سوي ما اژدها
كوهها هم لحن داودي كند / جوهر آهن بكف مومي بود
باد حمال سليماني شود / بحر با موسي سخن داني شود
مار با احمد اشارت بين شود / نار ابراهيم را نسرين شود
سنگ با احمد سلامي مي كند / كوه يحيي را پيامي مي كند
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم / با شما نامحرمان ما خامشيم
چون شما سوي جمادي مي رويد / محرم جان جمادان چون شويد
از جمادي عالم جانها رويد / غلغل اجزاي عالم بشنويد
و اما در ادامه داستان مارگير اژدها را در بغداد روي پلي مي اندازد و محض احتياط آن را با ريسمانهاي محكم مي بندد. مردم نيز اندك اندك جمع مي شوند و حيران و شگفت زده اژدها را تماشا مي كنند، غافل از اينكه خورشيد تند عراق به تدريج در حال گرم كردن اژدها و آب نمودن يخهاي اوست. پس از مدتي كوتاه اژدهاي يخزده گرم شد و جان گرفت و حمله به جماعت برد صدها نفر و از جمله خود مارگير را بلعيد و هلاك كرد. مولانا در اينجا اژدها را استعاره از نفس انسان مي گيرد كه تا افسرده و يخزده و بي آلت است مظلوم و بي خطر است اما همينكه جان گرفت و آلت مناسب را بدست آورد مانند آن اژدها حتي صاحب خود را هم خواهد بلعيد. مي توان اين داستان را شرح برخورد انسان سنتي با عصر مدرنيته دانست كه در سنت بي آلت و بي خطر بود و حالا با ابزارهايي چون علم و تكنيك كه مدرنيته در اختيارش قرار داده وحشيانه به جان خود و جهان افتاده است.
نفست اژدرهاست او كي مرده است / از غم و بي آلتي افسرده است
گر بيابد آلت فرعون او / كه به امر او همي رفت آب جو
آنگه او بنياد فرعوني كند / راه صد موسي و صد هارون زند
كرمكست آن اژدها از دست فقر / پشه اي گردد ز ماه و جاه صقر
اژدها را دار در برف فراق / هين مكش او را به خورشيد عراق
تا فسرده مي بود آن اژدهات / لقمه اويي چو او يابد نجات
مات كن او را و آمن شو زمات / رحم كم كن نيست او ز اهل صلات
كان تف خورشيد شهوت بر زند / آن خفاش مردريگت پر زند
و اينگونه اين داستان زيبا به پايان مي رسد.
متن انشاء در زير تايپ شده است
اسلاييلان به شهر قم كه بزرگترين اسلام است آموختن تا آن شهر را به دين خود دعوت كنند. براي همين به دگران حمله كردند تا دين خودشان را ببرند پيش تا دينه اسلام به خود ملان كردند تا شهر را دعوا كنند و با ديگران بجنگند. چه بد است كه ما مثل اين ها كنيم. چه خوب است كه مثل ديگر آن ها را از دين شهر دور كنيم. دين ما مثل خدا است ولي دين آن ها برق اسلاييل است. چه كارهاي زياد كه از اسلاييل به شهر فلستين كه ما به دين خود دعوت كرده و ما را نكشتند و به شهر ما نيايند. ما دعا مي كنيم كه خدا ما را از دو شهر دعواكنان كه اسلاييل هست و فلستين هست دور كند.

آهنگ پارميدا:
واي واي واي پارميداي من كوش؟، واي واي واي ميرم از هوش!.... خارجكي بوس كن منو ، خودتو ملوس كن نرو، بيا كنارم بشين و آي دلو بولوتوس كن نرو، ...آهاااا...واسه قلب تو منم كانديدا، بدون عاشق تو شدم پارميدا، دلم به هيچ سمتي نه پيش نرفت، آخه چقدر خوشگلي بي شرف!!
آهنگ بدو بدو:
....يه ميليارد و دويست ميليون و صدو بيست و دو ارتش، اگه جمع بشن بازم نمي تونن منو بگيرن از قلبش، آخه ساسي با تو خيلي هپيه، محلم نميزاره به بقيه، تو رو دوست داره بهت ميگه ميگه بري خودمو ميكنم تيكه تيكه....بيا بيا بيابيا بيا به من بده لباتو، آخ دلم كرده هواتو.....ببين ددري مدري نداريم خبري نيست از تو كوشي؟؟، شبم زنگ ميزنم رد تماس ميكني تو گوشي؟!!...وااااااي.....در نياري تو قرو فري، خانوم ناز بكني و يهو بري...مارو بپيچي به بازي، يا بگي نميشي تو راضي؟؟
آهنگ جيگيلي:
هي جيگيلي جيگيلي جيگيلي جيگيلي اخماتو وا كن، هي جيگيلي جيگيلي جيگيلي جيگيلي يه نيگا به ما كن،....تو ما رو تا مي بيني عشق تو دلت باز ميگي ني، جيگيلي! جيگيلي! چرا حال ما رو هي ميگيري، منو اذيت ميكني و بعد ميگي تو دلم هيچي ني، اگه منو دوست نداري چرا گل عشقمو مي چيني؟!، بدون اين دل قاطي داره با دل تو تل پاتي، جايي بري ميفهمم ها نرو آخه مگه ول لاتي، جااااان چقدر جيگري تو، دلو هر جا بخواي ميبري تو، از ايورا رد ميشي تو رو خدا يه نيگاهم ايوري كن...
دافي شاپ (داف به معني دوست دختر است):
ماها رپو درس ميديم پس تو مدرسه بيا، اصلا درسو ول كن بيا مغازه دافيا، آره مخ زدم من به اندازه كافي، واسه همينم باز كردم من يه مغازه دافي، اين دافي طبقه دوم عاليه و آسه، ولي اين كه تو بغل منه ماركش آديداسه، اينجا انواع دافيا شدن دسته بندي، انتخاب كن ما ميكنيم واست بسته بندي، اين خانوم كه ميبيني عكسش رو كارت پستاله، اشانتيونش يه دو سه تايي داف خردساله، آره اينجا هر دافي مال يه منطقه است، قيمت پايينم داريم ولي با مقنعه است.....ماها الان بي نهايت دوست دختر داريم، مثل تو نميرم كافي شاپ با دختر داييم....
ديوونه خونه:
مردم امشب توي ديوونه خونم، پسر آهنگاي ساسي مانكن ديوونه كننده است، مناسبه واسه هر قشري آره، حتي واسه اوني كه رو آبه و كشتي داره، آره من دكترم دكتر قلبم، متاهلم ميبيني كه اينم حلقم، ولي زنم پرت شده از طبقاااااااااات، انا اليه راجعون صلوات،....ولي من ميخوام كه با تو فاز بگيرم، اگه بخواي بري كف پاتو گاز بگيرم، شماره بدم؟ چي گفتي؟ ميخواي دوباره بگم..هو هو...اينقدر به من زنگ ميزنن كه سرا گيجن، زنگ خور من دو برابر صدو هيجدست
و خرواري از اين آهنگها كه مي توانيد از سايت دانلود كنيد. اما با نگاهي موشكافانه تر به متن اين ترانه هاي رپ مي توان عناصر مشتركي را در همه آنها مشخص كرد. يكي محوريت بي پرده عشق زميني و اصرار بي مهابا و فرياد گونه بر جنسي بودن آنها، نوعي سهل انگاري و سبكسري كه انگار مي خواهد به مخاطب بقبولاند كه موسيقي سرگرم كننده مي تواند فاقد محتوا و معنا و صرفا با لحن و متني سبكسرانه و چيب موجبات هيجان و لذت را فرآهم آورد و البته يك عنصر طغيان در برابر نظم موجود سنتي و حكومتي كه منجر به دستگيري و برخورد با اين خوانندگان تحت عنوان مبتذل و شيطان پرست از سوي حكومت ديني شده است. در واقع نيز اغلب اين آهنگها كه بصورت زير زميني توليد مي شوند فاقد معاني و بار ارزشي هستند و برخي نظير "دافي شاپ" حتي پرده دري بيش از حد و تبليغ فحشا نيز مي كنند. در حاليكه مي توان بسياري از آهنگهاي رپ لس آنجلسي را كه از خارج كشور توليد مي شوند را حاوي بار مثبت ارزشي تلقي كرد نظير ترانه رپ "به نام زن" از فريناز كه در آن با يادآوري مقام زن در كنار مرد به بياني مطبوع دختران ايران را از تجمل پرستي و ظاهر بيني نهي و به دروننگري و سادگي توصيه مي كند. اينكه چرا موسيقي رپ ايراني تندروانه ، بدون محتوا و حتي مشوق ضد ارزشهاست و در مقابل رپ ايراني لس آنجلسي اغلب معنا دارتر و يا حداقل فاقد تبليغ ضد ارزشهاي بديهي است دلايل گوناگوني وجود دارد. يكي اينكه نوجوان امروزي كه در داخل ايران با فضاي باز ماهواره و اينترنت پرورده شده در جامعه با محدوديت شديد و سركوب مواجه مي شود و بنابراين بغضي در گلو دارد كه او را به تندروي لجاجت گونه مي كشاند. گويي كه مي خواهد چنگي خصمانه بزند بر گلوي سنتي كه فضاي زندگي آزاد- آنگونه كه او مي پسندد- را بر او تنگ مي كنند. در صورتيكه خوانندگان خارج كشور در فضايي آزاد بنا به سليقه شخصي خود زندگي ميكنند و بغض و كينه اي از چيزي ندارند پس ترانه هايشان هم كمتر معطوف به عقده گشايي و بيشتر مصروف توليد سرگرمي شاد و حتي سازنده و مويد ارزشهاي مثبت است. از طرف ديگر رپ زيرزميني داخل كشور از اين پنهان بودن و ناشناخته بودن هويت خود براي بيان هر حرفي استفاده مي كند در حاليكه توليدات رپ لس آنجلسي داراي هويت رسمي و شناسنامه آشكار است كه اين حتي به نوعي خود-سانسوري و محافظه كاري خوانندگان آن نيز ممكن است منجر شود.
اما در مورد رپ داخل از ترويج ضد ارزشهاي بديهي نظير فحشا و استعمال دود و دارو كه بگذريم تهور و تطور اين نسل جديد را كه در اعلام موجوديتي چنين دليرانه نياز هاي عاطفي، جنسي و اجتماعي خود را فرياد زده است را بايستي به فال نيك گرفت. اين نسل جديدي كه فرضا تمنيات جنسي خود را اينگونه با اخلاص فرياد مي زند بسيار پاكتر و يكرنگ تر و يكرو تر از سنتياني است كه اغلب زندگيهاي پنهان و نيمه تاريكي نيز در پس اين ظاهر زاهدانه دارند. اين نسل جديدي كه روز به روز قويتر و گسترده تر مي شود به همان نسبت نيز در ستاندن حقوق و آزاديهاي اجتماعي خود از سيستم حاكم و سنتي جامعه جسور تر و جديتر مي شود. اما متاسفانه با داشتن سيستم ايديولوژيك ديني خشك و انعطاف نا پذيري كه حكومت ديني تنها بخشي از آن است به جاي توجه به نيازهاي اين نسل كه به عالم خارج مرزها نظر دارد اما در داخل مرزها زندگي ميكند تقابل با آنان و سركوب آنها روز به روز افزايش مي يابد تا اين قشر را نيز بدان سو سوق دهند تا ناچار شوند براي تامين نيازهايشان تزوير و نفاق در پيش گيرند و پنهانكارانه در كوره راههاي پر پيچ و خم لذت كه چراغي نيز برايشان آويخته نيست آنچنان بي راهنما و تنها گام نهند كه اي بسا طعمه فحشا، اعتياد يا هزاران درد بي درمان ديگر شوند. اما از ميان تمام اين تحليلها و تفسير هاي گوناگون حقيقت تلخ گزنده اي بديهي به نظر مي رسد و آن اينكه فرهنگ لذت محور و بي ريشه آمريكايي مي رود تا قويترين ملتها را نيز در خود ذوب كند و كسي را ياراي جلوگيري از ورود آن نيست مگر طالبان را.

اوباما هم آمد و برخلاف پندار برخي از ساده لوحان داخلي با انتصابات اخير خود نشان داد كه خط مشي سياست خارجي اين كشور چندان به تغييرات كابينه دولت وابسته نيست. بخصوص انتصاب هيلاري كلينتون كه با عرض پوزش از خوانندگان اين مقاله به بهترين تعبير مي توان از او به "ماده سگ هار صهيونيزم" ياد كرد نشان داد كه او و كابينه اش ممكن است حتي خطرناكتر از بوش براي ايران باشند. در اين ميان اما نكته ظريفي در مقايسه تقابل اروپا-تهران با تقابل آمريكا-تهران وجود دارد كه اغلب از ديد تحليلگران مكتوم مانده است. اين تفاوت آنجا آشكار مي شود كه به ياد بياوريم در مناقشه هسته اي ايران و آمريكا حتي تا يكسالي پس از به روي كار آمدن دولت نهم اروپاييها ترمز آمريكا در سازمان ملل براي صدور قطعنامه ها و تحريمهاي شديد عليه ايران بودند. معمولا انگلستان، فرانسه و آلمان در كنار روسيه و چين عدم تمايل خود را براي تحريم ايران و تمايل خود را براي مذاكره آشكارا اعلام و اعمال مي كردند. اما چه شد كه كشوري چون انگلستان در مدت كوتاهي پس از آن كاسه داغتر از آش شد و در فشار بر ايران از آمريكا نيز پيشي گرفت؟ كساني كه به دقت روند تكاملي مناقشه غرب با تهران را زير نظر داشته اند تصديق خواهند كرد كه اروپا زماني عليه ايران شعله ور شد و در كنار آمريكا قرار گرفت كه رييس جمهور ايران بر موضع "فروپاشي اسراييل" و "هولوكاست" انگشت نهاد. به بيان ديگر برنامه تحت كنترل هسته اي تهران براي اروپاييها به تنهايي چندان جديتي نداشت كه آنها را در مواضع خصمانه با آمريكا كاملا همسو كند بلكه پس از تهديد ايران به انهدام اسراييل آنها در كنار آمريكا قرار گرفتند. به عقيده نگارنده سطور اروپاييها و بخصوص انگلستان از آنجا مواضع خود را عليه تهران شدت بخشيدند كه خوف آن در دلشان رخنه كرد كه مبادا با فروپاشي اسراييل يهوديها دوباره به اروپا بازگردند و همان مشكلاتي را ايجاد كنند كه پيش از جنگ جهاني دوم ايجاد كرده بودند. يهوديها آنطور كه همه و بخصوص اروپاييها مي شناسند قومي تيزهوش، مزور و قدرت طلب هستند كه در هرجايي كه فزوني گرفته اند با در دست گرفتن اهرمهاي قدرت و ثروت تعادل را به نفع خود بهم زده اند. هر اروپايي مطلع-از-تاريخ هر چند ممكن است به زبان از جنايات هيتلر عليه يهود اعلام انزجار كند اما در دل مي داند كه اروپاي امروز عدم حضور اين قوم مشكل آفرين را مديون هيتلر است. در حقيقت در پايان جنگ جهاني دوم و پس از جنايات هيتلر اين انگلستان بود كه با تزوير خود دستاويزي مناسب يافت و براي كم كردن شر يهود از اروپا آنان را فوج فوج به اميد سكونت در سرزمين آرماني راهي سرزمينهاي فلسطيني كرد. شايد به همين دليل باشد كه امروز يهوديها و بخصوص اسراييليها بسيار از انگليسيها متنفرند چراكه هر چند خيلي دير اما بالاخره فهميدند كه چه كلاه گشادي سرشان رفته است. اگر امروز اهرمهاي بزرگ قدرت در اروپا مانند آمريكا در دست صهيونيزم نيست ابتدا به دليل همت هيتلر و سپس تدبير انگلستان است. لذا تمام نگراني اروپايي ها و بخصوص انگلستان قضيه فروپاشي اسراييل و بازگشت يهوديان به اروپا است كه مي تواند تعادل اروپا را بهم ريخته و چون آمريكا آنان را نيز برده و كارگزار صهيونيستها قرار دهد. بنابر اين گرچه اروپا و آمريكا هر دو نگران اسراييل در برابر ايران هستند اما نگراني يكي از سر همدردي و تعهد و نگراني ديگري از سر تخاصمي پنهان است. البته بايد گفت كه حتي در غياب مساله اسراييل نيز موضوع برنامه هسته اي ايران براي آمريكا كه همواره از پارادايم سلطه گري و توازن قدرت به منطقه مي نگرد موضوعيت پيدا مي كند كه در كنار اين مساله البته بايستي به مساله امنيت به خطر افتاده آمريكا نيز در برابر آنچه آنها "تروريسم" مي خوانند نيز اشاره كرد. اما جالب اينجاست كه تخاصم ايران و اسراييل هر چند پس از انقلاب ايران به اوج رسيد اما در دوران پيش از انقلاب اغاز شده بود. براي روشنتر شدن زواياي اين تخاصم مصاحبه هاي اخير شاه با مايكل والاس و اوريانا فالاچي بخوبي مشخص مي كند كه شاه اين اواخر بسيار نگران نفوذ اسراييل در منطقه و دخالتهاي آنها بود. بنابر اين جدا از بعد ايديولوژيك دشمني با اسراييل كه تماما مربوط به پس از انقلاب مي شود و تاثير گرفته از تخاصم تاريخي يهود و اسلام است يك بعد بزرگ دشمني با اسراييل به منافع ملي كشورمان باز مي گردد كه حتي پيش از انقلاب طليعه هاي آن از افق سر زده است. اسراييل در صورت يافتن ثبات در منطقه قدرت خود را گسترش داده و در غياب فيزيكي استعمار و امپرياليسم گذشته به عنوان مجراي نفوذ آمريكاييها بر توازن قدرت در منطقه تاثيري جدي خواهد گذاشت. حضور اسراييل در منطقه كه از زاويه ديدي ديگر مي توان آز آن به بذر كاشته شده آمريكاييها در منطقه براي روز ثمر ياد كرد بطور قطع به تسلط بيشتر آمريكا در منطقه و به ضرر منافع ملي كشوري چون ايران خواهد انجاميد. بنابراين فارغ از ديد ايديولوژيك و مذهبي و تنها از ديد منافع ملي نيز فروپاشيدن اين غده سرطاني بايستي آرزوي هر ايراني وطن پرست باشد. حتي از منافع ملي نيز كه بگذريم از زاويه ديد "احساسات انساني و وجداني" هيچ تحليل و توجيهي براي اين وجود ندارد كه قومي پس از تصاحب سرزميني ديگر دولتي جديد تشكيل دهد و آغاز به ساختن كشوري مستقل بر زمين غصب شده از ديگران بكند. به بيان ديگر فرياد امروز مردم ايران در انزجار از جنايات صهيونيزم و همدردي با ملتي كه شجاعانه در برابر باطل ايستاده است در كنار سكوت شرم آور اعراب نشانگر آن گوهر زرين تمدن ايراني است كه نژاد پستي چون اعراب را مايه اي از آن نيست. هر چند از سويي مواضع تند و بي ضرورت برخي دولتيان امروزايران منجر به اتحاد دشمن و تنگ شدن و كند شدن عرصه عمل براي تضعيف اسراييل شده و از سويي ديگر سياستهاي داخلي غلط حكومت ديني ايران به غريبه پرستي مردم تا حد زيادي دامن زده است اما هر ايراني آزاده بايستي فارغ از اختلافات درون- خانوادگي مقاومت در برابر سلطه و دخالت بيگانه و از جمله نابودي اسراييل را همواره جزوي از مطلوبات خويش مطمح نظر داشته باشد.
تو به من خندیدی!
و نمی دانستی، من به چه دلهره,از باغچهء همسایه سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید.
سیب را دست تو دید، غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و سالهاست هنوز، خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
من در اندیشه این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت…
..
